سعی نکنید در ذهن شخصیت‌هاتان نفوذ کنید بگذارید آنها در ذهن شما نفوذ کنند!




عنوان داستان : جدال
نویسنده داستان : حمید نیسی

این داستان ویرایشی از داستان «جدال» می باشد.

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «جدال» منتشر شده است.

(جدال)
تنهایی و دل تنگی غروب جمعه ی آبادان آوار شده بودند روی سر یاسین، خورشید نور پریده رنگ و بی رمقش را روی برگ های سبز درخت اوکالیپتوس کنار پاسگاه انداخته بود. یاسین آرام و قرار نداشت، فکر اینکه سکینه وقتی بفهمد چه خواهد گفت کلافه اش کرده بود، هیچ مردی طاقت نگاه های سرزنش آمیز زن را ندارد، مرد زیر نگاه زن خرد می شود، ذلیل می شود.
خالو جبور روبروی یاسین آن طرف باغچه ی گوشه ی پاسگاه نشسته بود ، شصت سالی داشت ، لاغر بود، طاسی جلوی سرش از زیر چفیه ی چهارخانه معلوم بود و پوست قهوه ای پیشانی و گونه را چین و چروک های زیادی می پوشاند، به یاسین نگاه کرد:
"چقد یه دنده و لجوجی، هر حرفی می زنوم قبول نمی کنی، تا به مو گفتی گفتوم نکن یاسین ، عاقبت خوشی نداره، دستت آلوده میشه، عادت می کنی، اما توی یه دنده فقط حرف خودته می زدی، گفتوم به خاطر عروسی دخترت ملیحه هم نه، اما گوشت بدهکار نبود، هنوزم که چیزی نشده، دل داشته باش"
بلند بالا و سینه پهن و درشت بود، چشم ها انگار دو کاسه خون، طوری کنار باغچه نشسته بود و سرگرم کلنجار با خود بود که انگار کسی از درونش قد برافراشته و حالا آمده روبرویش چندک زده و یک بند حرف می زند، با لحنی آمیخته با سرزنش، صاحبخانه شکایتش را کرده بود، در خود فرو رفته و سربسته و از خود بی خود بود، تاب هیچ چیز را نداشت، تاب سرزنش های خالو جبور را هم نداشت، آدم زمختی بود، حرف کسی را گوش نمی داد، از کنار باغچه بلند شد.
شب پاورچین پاورچین و ذره ذره آمده بود نه یکباره، یاسین به آسمان خیره شد، با خشم فرو خورده ای دم سبیل های خیسش را به زیر دندان گرفت و خایید. خالو جبور او را دنبال می کرد، دانه های درشت عرق صورت یاسین را تر کرده بود و فشار عصبی نفس کشیدنش را سخت کرده بود، شقیقه هایش را فشار می داد، غمی به جان او نشسته بود، حس ترس از تازیانه آن هم جلوی چشم دوست و دشمن، جلوی چشم هرکس و ناکس، گیج و منگ و بلاتکلیف رو به خالو کرد:
"می دونوم، همسایه دس راستی بود که خبر داده، والا موقعی که با راننده معامله می کردوم کسی اونجا نبود، یه بار کیسه ای سیمان می خواس بهش ندادوم از همون موقع کینه به دل داشته "
"اشکال نداره خالو، بگو محتاج بودوم،چته؟ اینقد ترسیدی؟ مگه نگفتی سی چهل کیلو بیشتر نبوده، خون که نریختی"
یاسین سرش را چرخاند و به اطراف نگاه کرد، دست پشت دست زد و آب دهانش را قورت داد:
" ای بر پدرت لعنت همسایه ی کثیف"
دو گروهبان از کنارشان رد شدند، خالو جبور سلام کرد، اما یاسین سرش پایین بود، یکی از گروهبان ها که چهره ای مسن تر داشت و لاغر و اسخوانی بود نگاهی به یاسین کرد و از پله های ایوان رفتند بالا.
یاسین دل نگران و تشنه بود، رو به خالو کرد:
"دیدی چی شد"
خالو دستش را روی شانه ی یاسین می گذارد:
"تو که داری خودت رو نفله می کنی، بابا، دزد سر گردنه که نیستی، یه نگهبان ساده ای، جون می کنی، خون که نکردی، محتاج بودی"
"دیشو سکینه گفت:
"نمی خوای فکری برا دخترت بکنی؟ داره میره سر زندگیش"
گروهبان مسن از پله های ایوان آمد پایین و ایستاد بغل یاسین:
"عجب دزد قهاری هستی، مگه میله گرد کیلویی چنده؟"
شلوارش را بالا کشید و منتظر جواب نشد، رو به خالو گفت:
"حاجی ، زودتر تمومش کن"
خالو جبور دستش را روی سینه اش گذاشت و با سر جواب داد، یاسین دم فرو بست و سر به زیر انداخت و خاموش ماند، با خودش گفت و گو می کرد، جدالی میان خویش و خویشتن، هر دو پرتوان و نیرومند، نهیب می زدند و می خروشیدند، راه گریزط باید جست، این گفت و گو خسته اش کرده بود:
"جونمو به لبوم رسوندی، حالا چه کار کنوم؟ خودمو بکوشوم؟
تو رو می کشند، نه اینکه سرت رو ببرند،نه،وقتی که دستت نباشه، تو دیگه زنده نیستی، تو با دستات زنده ای، سکینه هم با دستای تو زنده است، بی دست هم میشی، تکون بخور،فکری بکن،زیر شلاق کبودت می کنند،ای همه بازو کلفت کردی که چی؟پس معطل چی هستی؟"
خالو جبور سرنگهبان را می شناخت و اجازه اش را گرفته بود و آورده بودش داخل حیاط پاسگاه تا با او صحبت کند، هر زمانی یاسین بلند می شد و قدم می زد خالو جبور با نگرانی به او نگاه می کرد.
خالو دستش را به دیوار گرفت و بلند که شد زانویش ترق صدا کرد، عرق از جلوی سرش راه افتاده بود و از کنار بینی شره می کرد روی سبیل نازک سفیدش، با گوشه ی چفیه عرق پیشانی را گرفت. برق لوله ی تفنگ زیر نور چراغ دم در به چشمان یاسین نشست، شک را باید در خود می کشت، رفت طرف در، خالو گفت:
"کجا میری؟"
مستراح"
توالت نزدیک در خروجی بود، سرباز دم در وارفته و بی حال پاها را از هم باز کرده بود و قنداق تفنگش را روی زمین گذاشته بود، منگ خواب و خسته به چراغ های تابلوی آتش نشانی نگاه می کرد و سعی می کرد از بسته شدن پلک هایش جلوگیری کند، یاسین دم در رسید،برگشت نگاهی به خالو کرد،لوله تفنگ را با دست چپ گرفت و مشت گره کرده ی راست را به گیجگاه نگهبان نشاند، خالو خودش را جمع و جور کرد و دوید به طرف در اما یاسین از میان اتومبیل ها رفت سمت آتش نشانی و تفنگ را همانجا پرت کرد و پشت ساختمان ناپدید شد.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای حمید نیسی سلام.
«جدال» سومین نسخه از داستان «چه باید بکنم؟» است که دو نسخه پیشین را آقای عباسلو زحمت نقدش را کشیده‌اند و با توجه به اینکه نسخه فعلی، بهترین نسخه‌ی این داستان است [از لحاظ دیالوگ‌نویسی، چینش صحنه و وقایع و روایت «بخش توصیفی»] ظاهراً صحبت زیادی برای من نمی‌ماند بنابراین طبق معمولِ چنین موقعیت‌هایی صرفاً باید بر اهمیت «مهندسی مکان» و «بازآفرینی زمان» و پرهیز از کاربرد «دانای کل محدود و نامحدود» و «روشن بودن انگیزه‌ها [در بخش توصیفی داستان]» و «ضرورت نقش فعال دیالوگ‌ها در پیشبرد و هویت‌بخشی شخصیت‌ها و همچنین ایجاد شوک روایی» تأکید کنم.
سوای این نکته‌ی مهم، که نسخه‌ی فعلی، بهترین نسخه‌ی این داستان است [و مشخص است که برای بازنویسی، نویسنده وقت صرف کرده] اگر این داستان، داستان من بود [که در حال حاضر نیست و هر نویسنده‌ای می‌تواند تصمیم خاص خودش را برای متن خاص خودش داشته باشد] در اولین گام، با «دانای کل محدود» شروع نمی‌کردم بلکه از «اوراوی» استفاده می‌کردم از منظرِ دیدِ شخصیت اصلی و در استفاده از «اوراوی» حتی «ذهن‌خوانی» هم نمی‌کردم و فقط دیده‌ها و شنیده‌های «یاسین» را در داستان منعکس می‌کردم یعنی از «نظرگاه» او بیرون نمی‌رفتم. البته راه حل ساده دیگری هم داشت که «خالو»، من‌راوی باشد [اما به گمانم، به رغم اینکه ظاهراً انتخاب ساده‌تری‌ست اما به دلیل «حسی‌تر» شدن داستان، خطرِ درغلطیدن در «ملودرام» [که ژانر این «ایده» نیست] کار را تهدید می‌کند]. پس قدم نخست، عوض کردن راوی‌ست که در آن صورت، کلاً داستان باید از اول نوشته شود و دیگر این شروع داستان، که متابعت می‌کند از رویکرد غالب داستان‌نویسی اجتماعی دهه چهل، کارآمد نخواهد بود: «تنهایی و دل‌تنگی غروب جمعه‌ی آبادان آوار شده بودند روی سر یاسین، خورشید نور پریده‌رنگ و بی‌رمقش را روی برگ‌های سبز درخت اوکالیپتوس کنار پاسگاه انداخته بود. یاسین آرام و قرار نداشت، فکر اینکه سکینه وقتی بفهمد چه خواهد گفت کلافه‌اش کرده بود، هیچ مردی طاقت نگاه‌های سرزنش‌آمیز زن را ندارد، مرد زیر نگاه زن خرد می‌شود، ذلیل می‌شود. خالو جبور روبروی یاسین آن طرف باغچه‌ی گوشه‌ی پاسگاه نشسته بود ، شصت سالی داشت، لاغر بود، طاسی جلوی سرش از زیر چفیه‌ی چهارخانه معلوم بود و پوست قهوه‌ای پیشانی و گونه را چین و چروک‌های زیادی می‌پوشاند...» [همین جا و وسط بحث راوی، نکته‌ی مهمی را مطرح کنم؛ لطفاً شما که زحمت تایپ متن را می‌کشید زحمت رعایت «نیم‌فاصله‌ها» را هم بکشید با فشردن هم‌زمان «کنترل + شیفت + 2»؛ در داستان‌نویسی حرفه‌ای، توجه به این نکته خیلی مهم است. من در بازنقل متن شما، این موارد را تا حد ممکن طبق دستورالعمل مرسوم انتشاراتی‌ها اصلاح کردم.] در نسخه‌ی فعلی [به رغم «خوش‌خوان» بودنش] ما به عنوان مخاطب داستان، بیشتر از آنکه «داستان را ببینیم» توسط نویسنده «درباره‌اش می‌خوانیم یا به عبارت بهتر، توضیح می‌شنویم» داستان، نیازمند «توضیح دادن» نیست حتی اگر توضیح مورد نظر، مثل توضیحات داستان شما، یا بخش قابل توجهی از داستان‌های دهه چهل ما، «سرگرم‌کننده و جذاب باشند» مثال می‌آورم: «با لحنی آمیخته با سرزنش، صاحبخانه شکایتش را کرده بود، در خود فرو رفته و سربسته و از خود بی‌خود بود، تاب هیچ چیز را نداشت، تاب سرزنش‌های خالو جبور را هم نداشت» ما الان داریم از خلال این جمله‌ها، به وضوح صدای «نویسنده» را می‌شنویم نه صدای شخصیت را. خُب نویسنده چرا باید در داستان حضور داشته باشد؟ شاید بهتر باشد این طور بگوییم که نویسنده چرا نباید در داستان حضور داشته باشد؟! شما می‌توانید به بخش قابل توجهی از ادبیات قرن بیستم اشاره کنید که نویسنده به صراحت در داستان حضور دارد با نام و نشانی و زندگی خصوصی‌اش! پس از دو حال خارج نیست یا من به عنوان منتقد دچار یک «پیش‌فرض غلط» هستم یا نویسندگانی چون کالوینو، کوندرا ، بوکوفسکی، موراکامی و ونه‌گت در واقع ما را با حضور خود در داستان بازی داده‌اند! واقعیت امر این است که این نویسندگان، خود را نه به عنوان «نویسنده» که به عنوان یکی از شخصیت‌های داستان، وارد متن کرده‌اند و به قول «دکتروف» از صنعت «جعل» با بسامد بالا استفاده کرده‌اند. نویسنده به عنوان شخصیت، موقعی که در متن حضور می‌یابد درست از همان رویکردی استفاده می‌کند که «دوستان خوش‌بیان» یا «بستگان بذله‌گو»ی ما استفاده می‌کنند و خاطرات بامزه‌ای را از خودشان تعریف می‌کنند و اگر دقت کرده باشید هر دفعه هم که دوباره تعریف‌اش می‌کنند چیزی، کم و زیاد می‌شود! دکتروف خودش برای اینکه ناتوانی یک نویسنده را در زندگی روزمره نشان دهد یکی از این خاطرات را مستقیماً به حیطه «متن» کشانده در مصاحبه با مجله پاریس ریوو: «یاد یادداشتی افتادم که باید برای معلم یکی از فرزندانم، به علت غیبت در مدرسه، می نوشتم، کارولین که آن موقع دوم یا سوم دبستان بود. یک روز صبح داشتم صبحانه می خوردم که او با ظرف چاشت مدرسه ، بارانی اش و چیزهای دیگر، مقابلم ظاهر شد و گفت: «باید یک یادداشت به خاطر غیبتم به معلمم بدم و سرویس مدرسه هم تا چند دقیقه دیگه می آد.» بعد هم یک کاغذ و خودکار به دستم داد. در آن سن وسال حواسش به همه چیز بود. من هم با نوشتن تاریخ شروع کردم: «خانم فلانی عزیز، دخترم کارولین...» بعد دیدم نه، این طوری درست نیست. معلوم است که کارولین دختر من است. برگه را پاره کردم و دوباره شروع کردم. «دیروز، فرزندم...» نه، این طوری هم درست نیست. انگار دارم گواهی می نویسم. این کارم ادامه پیدا کرد تا زمانی که صدای بوق اتوبوس مدرسه را شنیدم. بچه وحشت کرده بود. تپه ای از کاغذهای مچاله شده روی زمین جمع شده بود و همسرم می گفت: «نمی تونم باور کنم که نتونستی یک یادداشت بنویسی. نمی تونم باور کنم...» بعد هم کاغذ و قلم را از من گرفت و چیزی روی کاغذ نوشت. من فقط داشتم تلاش می کردم یک یادداشت غیبت بی‌نقص بنویسم!» فکر می‌کنم دکتروف این خاطره را هر بار که جایی تعریف کرده، «شیرین‌ترش کرده است»! برگردیم سرِ بحث اصلی، سعی نکنید در ذهن شخصیت‌هاتان نفوذ کنید بگذارید آنها در ذهن شما نفوذ کنند! منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۳
حمید نیسی » شنبه 04 اردیبهشت 1400
استاد سلحشور گرامی یادم رفت این را بگم که من متاسفانه اصلا کامپیوتر ندارم و با تلفنم تمام داستان هایم را می نویسم و ارسال می کنم به امید روزی که بتوانم رایانه ای برای خودم دست و پا کنم ممنونم از تمام راهنمایی هایتان
یزدان سلحشور » یکشنبه 05 اردیبهشت 1400
منتقد داستان
سلام جناب نیسی عزیز.ممنون که به نکته خوبی اشاره کردید. در پایین کیبورد مجازی موبایل یک بخش است که با سه خط‌چین عمودی با دو فلش کوچک در طرفین مشخص شده، مثلا در مورد فعل «می‌رود»، بعد از تایپ «می» اگر روی این دگمه مجازی بزنید و بعد «رود» تایپ شود، نیم‌فاصله خواهید داشت.پیروز باشید
حمید نیسی » شنبه 04 اردیبهشت 1400
سلام به استاد بزرگوارم آقای سلحشور عزیز از اینکه این داستانم را بهترین نسخه داستان های قبلی می دانید ممنون و سپاسگزارم و بابت راهنمایی هایتان کمال تشکر را دارم امیدوارم بتوانم به هدفی که دارم با کمک و یاری شما عزیزان برسم و بتوانم جواب زحمات شما عزیزان را بدهم ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت