یک سالاد عالی بدون غذا!




عنوان داستان : سیانور
نویسنده داستان : رضا ثروتی

این داستان ویرایشی از داستان «سیانور» می باشد.

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «یک زندگی از سه‌جاف پاره‌ها و سوراخ‌های کوک‌زده» منتشر شده است.

هوا حسابی تاسیده همچین هو میکشد انگاری آدمیزاد است که ناله میکند سیاه ابرها همه جا به چشم می آیند؛ قورباغه ها با هم دم گرفته اند؛ زمین و آسمان لمبر میخورد؛ ولی چنار گوشه ای حیاط همانطور دراز قد با برگ های تازه رسیده اش نگاهم میکند. انگاری قصد جانم را کرده و می خواهد خراب شود روی سرم.
رو برمیگردانم و تا چشمم به سوزن می افتد کمر درد یادم می آید از وقتی که این طیاره را آوردم و اینجا گذاشتمش این کمرم هی ذوق ذوق میکند حالا هم که اینجا چمباتمه زده ام کارش از این حرف ها گذشته و دارد دو تیکه ام میکند. نخ را دوباره روی زبانم میکشم. سر وارفته اش که می افتد توی سوراخ سوزن، کمرم را صاف میکنم. آخ آدم شاغلوس بگیرد کمر درد نگیرد بی صاحاب چندین سال است امانم را بریده کاش نفسم را می‌گرفت و می‌برد دیگر این چیزها را نمیدیدم. پیراهن را بر میدارم و جلویم علم میکنم قربان سرت. انگور طلا برم من! داماد بشی الهی، معلم بشــ.. دهان باز رو برمیگردانم سمت حیاط. کجا رفت این بچه؟ یکوری بیرون نرود قاطی این علاف ها بشود! پسون فردا هم هزار چیز یاد بگیرد و سر مرا شیره بمالد که دارد درس می خواند و چند سال بعد معلوم شود این درس، درس الواطی توی محله ها و چطور کشیدن همان خانه خراب کن بوده، دست که میگذارم روی زانو صدای سنگ بازی کردنش مینشاندم سر جا، نفس راحتی میکشم و پیراهن پنبه ای را سُر میدهم زیر سوزن یک نصفه روز کاری نداشتمش یادم رفته کجایش مانده! پیری حافظه آدم را هم کوچک میکند، اگر قباد بود و میدید که چشم هایم اینطور گیر کرده لای لباس چانه اش را شل میکرد و میگفت: ((چیشد ننه یکساعته داری یه پیراهنو برام میدوزی!)) آخر مردم و هیچ چیز نتوانستم حالی اش کنم. عرق روی پیشانی ام را پاک میکنم، این عینک چرا انقدر کثیف شده! دنباله روسری را میکشم روی شیشه اش. ها، فقط سردوزش مانده. یک تا که بخورد و لبه دوزش کنم راست کار امیرعلی میشود. دست میگذارم روی چرخ تا دوباره مثل طیاره صدا کند و سرم را بترکاند. سوزن ها بدون معطلی بالا و پایین می روند و پارچه را سوراخ سوراخ میکنند. آن از شوهرش اینم از پسرش خب معلوم است دیگر. زیر گزنه، گزنه در می آید شیند که سبز نمیشود! این یکی هم عینهو پدرش است. این گوش بی صاحاب میداند، نمی شود جلوی دهانشان را گرفت باز پیله میکند و حرف هایشان را توی کله ام میریزد. من خاکبرسر از همان اولش خر بودم وگرنه زن رجب میشدم! که ننه جانش چرخ قاجاری خودش را با هزار دک و پز برایم بیاورد و آنقدر دهانش بچرخد و بچرخد که همه باور کنند کجای دنیا مادر شوهری پیدا میشود که چرخ از فرنگ برای عروسش بیاورد؟ خودش که این آخری پاک زده بود به سرش. تریاک رگ و ریشش را خشکانده بود میگفت میخواهم گنج پیدا کنم ملیحه، یکشبه پولدار می شویم. یک قمار خانه باز میکنم داخل آبادی یکسرش اینجا و آنسرش ناپیدا. روزها داخل خانه دود و دمی راه می انداخت و شب ها می رفت بیرون و تا خروس خوان پیدایش نمیشد. هی گفتم رجب گنج سرت را بخورد بیا تنها زندگی کنیم این ننه ات زندگی برایم نذاشته بلاخره میشود یک لانه مرغی درست کرد! انگار که یاس، آل یاس نمیدانم چی چی زیر گوش خر بخوانی هیچ گوش نکرد. انقدر رفت و آمد که یک روز جای اینکه خودش بیاید خبر مرگش را برایم آوردند. آخ!! خدا میداند به کدام بدبختی یک کاسه برنج داده بودم که این سوزن از بغل انگشتم رد شد! یُخته مانده بود خودم را ناکار کنم. پارچه را صاف میکنم و با بسم الله دسته را میچرخانم. بیچاره از این فکر و خیال ها بیا بیرون یک عمر حواست به این بود که کی چی بار میکند آن یکی چطور گوش میدهد؟ چه شد! چکار کردی؟ اگر بلایی سرت بیاید کی به دادت میرسد ها! این بچه را ببرند بهزیستی خوب است! بگویند از پس شوهر و پسر خودش که بر نیامد نوه خودش را هم نتوانست مثل آدم بزرگ کند! قیژ قیژ مریض چرخ که بلند می‌شود پارچه خودش را زیر سوزن جمع میکند و تندی دست میگذارم رویش تا خراب نشود. باز مرضش را گرفته این عادتش بود هر وقت می خواستم کار کنم هزار و یک جور بهانه می آورد! دست میکنم توی جای نخ و سوزن ها. ماسوره زنگ زده، قیچی آهنی، قرقره شکسته ولو میشوند روی دستم. حتمی چند سالی است درش را وا نکرده ام که انقدر وسایل بدرد نخور داخلش ریخته. توی همین یک وجب جا هزار چیز پیدا می شود الا روغن. شیشه سیاه لاغر همچین لاشه مرده ای قیافه ام را توی هم میکند. اینجا چه میکرد! تندی برش میدارم و لای روسری ام گره اش میزنم همین حواس مرده شوری ام کار دستم داده بود. چادر را طوری روی پیشانی ام کشیده بودم که خال روی گونه ام معلوم نبود حاج یوسف خیّر هم که مثل همیشه میخندید و مستقیم به دوربین نگاه میرد، عکسی که خود محضرچی اصرار کرده بود بگیریم. که کاش هیچوقت اصرار نمیکرد کاش هیچوقت عکس را یادگار نمیکردم و در بالا پشت بام این خانه کذایی پنهانش نمیکردم که خیلی سال بعد این سیانور خودش و زندگی ام را نابود کند... رجب که از سیزده سالگی قباد رفت این بچه کی شبیه پدر قرمساقش شد که من نفهمیدم! لکه عینک همه جا را گرفته. ها میکنم و دوباره روسری را میکشم چرا نمیرود؟ نفسم سنگین شده انگاری بختک چنبره زده روی سینه ام. با این کمر مگر میتوان بلند شد و راه رفت! پرده گوشه دیوار را که کنار میزنم لهاب تشک های رنگ و رفته و چرکین شده انگاری میافتند توی چشمم و میگویند چقدر از زندگی عقب مانده ای که چرک دارد از در و دیوارت میزند بالا. چرا انقدر حواسم پرت شده؟ چهار زانو مینشینم جلویش دست دراز میکنم گوشه دیوار، پیراهن وصله زده و تنبان های پنبه دار را میکشم بیرون. دوباره دست می اندازم همینجاست، انگشتم روی پارچه زبری که کشیده می شود ابرو در هم میکنم و همان را هم چنگ میزنم می آورمش بیرون. جلوی چشمم که قرار میگیرد دستم شل میشود و می افتد روی گل های نخ نما شده ی قالی. آخ قبادم، نور چشم مادر، چه بر سرت آمد پسرم! الهی خدا لعنت کند مرا، چه بلایی سر یکدانه پسر خودم آوردم... شلوار را جلوی دماغم میگیرم آخ که چقدر دلتنگ همان بوی گند عرقش بودم توی جیبش چیزی است انگار. یک لُنگ پاره پوره و چاقوی آهنی است. همان چاقویی که هر وقت می خواست میوه ای پوست بکند ازش کار میگرفت. میگفتم قباد نجس است مریض میشی ها! گوش نمی داد هیچوقت گوش نمی داد انقدر گوش نداد که خودش را بدبخت کرد. لب گاز میگیرم تا صدایم بیرون نرود و امیرعلی نشنود و دوباره نیاید بگوید که بابا کی به خانه می آید؟ لک روی شیشه عینک مثل خار توی چشمم می ماند. جلوی دیدم را گرفته. درش می آورم و ها میکنم این کارها فایده ندارد الان باید فکری این بچه باشم. او الان حکم بره ای را دارد که شغال ها دور تادورش را گرفته اند و هی زوزه میشکند دیر بجنبم دندان های تیزشان به گوشتش چربیده. مگر غیر من کس وکاری هم برایش مانده! یاعلی. اینبار که جلوی چرخ مینشنم یادم می آید یک ماه است دارم برای این بچه پیراهن میدوزم. بیچاره بچه ام چشمش خشکید ذوقش کور شد برای یک پیراهن. بعد یک عمر خیاطی نکردن که بهتر از این نمی شود! عینک را میگذارم روی صورتم لکه اش رفته یا نرفته؟ روغن را سرزیر میکنم توی سوراخ های کوچک و خاک گرفته. روغن ها خالی میشوند توی سوراخ دوباره میزنند بیرون. چرخ را بالا می آورم و میگیرم روی پیچ و مهره اش. همه چیزها را سرجایشان میگذارم و دسته را میگیرم عینهو اتولی که بعد از چندین سال از قبرستانش بیاید بیرون می افتد به ناله کردن. خدا کند جاییش گیر نکند بلکه لباس این بچه را امروز آماده کنم و پس فردا نیافتد به اینکه لباس همه را آماده میکنی اِلا من، باید خودم بروم کار کنم و لباس آماده بگیرم معلوم است هیچ مرا نمی خواهی. سوزن ها که بالا و پایین میروند همچین نفس راحتی میکشم. بهار نرسیده باید دو کله بیجار بگیرم یکی را بدهم مناسبی آن یکی را خودم بکارم مگر این بچه غیر من کس و کار دیگری هم دارد! آدم همچین خوشش می آید فقط دستش را روی پارچه اش بکشد آخرای ماه باید به ناهید خانم بگویم نامم را توی قرعه کشی این بار در بیاورد آن وقت با پولش از پسر اسلام هر چه این جور پارچه دارد بگیرم و پیراهن و شلوار درستش کنم رنگش هم همین شکل سبز اخضری باشد رنگ ائمه اطهار است چشمم کف پایشان، خودشان پشت و پناه این پسر باشند. ناهید خانم اینبار نمی پرسد خبر از پسرت نشد! چه بگویم؟ همان که پدرش رفت و یکروز خبرش را آوردند و این یکی رفت خبرش را هم نیاورند! مگر دهانم میتواند غیر این هم بگوید! دیگر چیزی نمانده قربان سرت. اگر خیلی سال پیش بود و این را به قباد میگفتم چانه سفت میکرد و هوار میکشید: ((باز گفتی من از این قربان صدقه رفتن های تو بدم می آید چند بار بگم!)) نه این عینک هم انگار مثل این طیاره مرضی شده هرچه دست میکشم مگر افاقه میکند! بی صاحاب هیچ جوره کنار نمیرود اصلاً خط است یا لک؟ از کجا پیدایش شده! مچ درد گرفته ام را بالا می آورم. خدا را هزار بار شکر که این ردیف را خوب سوزن زد. پیراهن را بر میدارم و سوی دیگرش را می اندازم زیر سوزن. هر طور شده با سه جاف من درآوردی و دوخت کج و کوله سرهمش آورده ام. بعد این همه مدت اول بار است که دست به چرخ میزنم و حسابی با ملیحه خیاط دست به قیچی چندین سال قبل بیگانه ام. چند تایی که درست کنم دستم به کار مینشیند آن وقت باید دست امیر علی را بگیرم و ببرم توی هر مجلسی که راهم است بنشانمش؛ ببیندش؛ تمجیدش کنند که پسر قباد چقدر یک پارچه آقاست تا پسون فردا که شاشش کف کرد. حوصله خانواده را داشته باشد و با زنش متارکه نکند اهل جمع و بگو بخند باشد هر چه پول در می آورد خرجی خانواده خودش کند و شب و روز با زن های مردم نپرد و صدایش نکنند دن ژوان حسابی. قیژ که صدا میدهد تندی لبم را گاز میگیرم و پارچه را صاف میکنم اگر اینبار خراب شود دیگر هیچ پولی ندارم خرجش کنم همان چند سال قبل که آن جوانک عینکی گفته بود سوزن کارش خراب شده حسابی تعمیر میخواهد من هم با چندر غاز پولی که داشتم راضی اش کردم درستش کند بس بود تا دیگر کاری به کارش نداشته باشم الحق خوب هم درست کرد چند صباحی عینهو فرفره کار میکرد بعد که مرضش را گرفت کمتر ازش کار کشیدم و تا حالا. به حق پنج تن که خوب کار میکند باید زودتر خاتمه اش دهم نان بگیرم و غذایی درست کنم برای بچه ام ظلمات که شد بیرون نمیروم بیخود نگفته اند آدم پیر که شد ترس همنشینش میشود. از گوشه چشم میبینمش گردنش را یکجور خاصی بالا نگه داشته سلانه سلانه به چنار گوشه حیاط نزدیک میشود. چنار حالا به او نگاه میکند یعنی تمام مدت حواسش پیشش بوده؟ امیرعلی زیر برگ هایش دنبال چی میگردد؟
- امیرعلی!.. امیرعلی!
بر میگردد و با چشمهای معصومش مستقیم نگاهم میکند تکان سرم را که میبیند میرود سراغ بازی اش ولی همانطور از گوشه چشم لای برگ ها را دید میزند هنوز از سرش نیافتاده. بسم اللهی میگویم و دسته را میچرخانم. مِن بعد باید حواسم باشد نگذارم همچین بی هوا بی پرده سوی هر چیزی کشیده شود تا نرود و عکسی که مربوط به او و عیارش نیست را نبیند و هرچه هم بگویی طرف خَیِّر بوده باور نکند و شیطان بازی اش ندهد و با قصد دیگری به زن درون آن عکس کوفتی نگاه نکند و خیال برش ندارد که آنها همانند همان هایی هستند که تا ظهر عاشق می شوند و بعد از ظهر فارق. پیراهن را بر میدارم و سر و رویش را نگاه میکنم. رخت باید در تن آدمی خودش را نشان دهد. لباس را بر میدارم و سوی امیرعلی میروم از بس نشسته ام پاهایم خواب رفته و حالا یکجور خاصی گزگز میکند. باز هم همانطور سرش را کرده داخل باغچه و مشغول گِل بازی کردن است. تا میبیندم بلند میشود که مبادا گیر بدهم چرا شلوارت را انقدر گِلی کرده ای. همین که پاکت سیگار را پرشده از سنگریزه درون دستش را میبینم تندی میگیرمش و پرتش میکنم آنطرفتر. سرش پایین می افتد بی حرف دست هایش را با پارچه تمیز میکنم و پیراهن را آرام آرام میپوشانمش پیش مرگت بشوم مادر چه به تنش هم چسبیده! الهی بچه ام باورش نمیشود عینهو منگ زده ها سرش را به دو طرف میچرخاند با چشم هایی به قاعده انگور نگاهم میکند
- عزیز مال خودمه!
- آها قربان سرت
لاک پیشانی اش را میبوسم و نگاهم می افتد به آسمان. همه جا ظلمات شده نان نمی خواهم همان یک تکه نان باشد برای امیرعلی من چیزی از گلویم پایین نمیرود.
هوا حسابی تاسیده همچین هو میکشد انگاری آدمیزاد است که ناله میکند سیاه ابرها همه جا به چشم می آیند؛ قورباغه ها با هم دم گرفته اند؛ زمین و آسمان لمبر میخورد؛ ولی چنار گوشه ای حیاط همانطور دراز قد با برگ های تازه رسیده اش نگاهم میکند. انگاری قصد جانم را کرده و می خواهد خراب شود روی سرم.
دست امیرعلی را میگیرم و دنبال خودم روانه اش میکنم تندی داخل اتاق میروم و فوری در را پشت سرم قفل میکنم.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز و گرامی. این دومین داستانی است که من از شما می‌خوانم. از این دو داستان نتیجه می‌گیرم که شما تقریباً یک مدل می‌نویسید. این دو داستانی که خوانده‌ام خیلی شبیه هم هستند. البته شاید دو داستان کم باشد تا در مورد کل داستان‌های یک نویسنده نظر داد، ولی من در بین این دو داستان نقاط مشابهی می‌بینم برای همین این نکته را عرض کردم.
قبل از هر چیز باید به شما بگویم که شما نیاز به یادگیری آکادمیکِ داستان دارید. از نوشته‌هایتان این برداشت را می‌کنم که داستان‌نویسی را آکادمیک یاد نگرفته‌اید. در واقع به کلاس نرفته‌اید. استادی از صفر تا صد به شما داستان‌نویسی یاد نداده است. کتاب‌هایی به حد کافی در خصوص قواعد و اصول نویسندگی نخوانده‌اید.
ببینید نویسندگی یک علم است. همانند ریاضی. همانند پزشکی و مهندسی و خیلی علم‌های دیگر. مگر می‌شود یک نفر به صورت کوچه‌بازاری علم پزشکی را یاد بگیرد و جراحی کند؟! قطعاً نمی‌شود. نویسندگی هم علم است. همین‌طوری صرفاً با خواندن چند داستان نمی‌توانیم داستانِ درستی بنویسیم. باید عِلمش را در کلاس‌ها و از کتاب‌ها یاد بگیریم و بنویسیم. هرچند نویسندگی شاید علم لذت‌بخشی باشد و ابزار چندانی نیاز نداشته باشد و هرکسی دوست داشته باشد بنویسید، اما باید دقت کنیم مادامی که علم نوشتن را به صورت آکادمیک یاد نگیریم نخواهیم توانست یک داستانِ خوب بنویسیم. پس پیشنهاد اول من این است که حتماً سراغ کلاس و استاد بروید.
در مورد داستانِ شما باید بگویم به نظر من مهم‌ترین ایراد شما این است که شما خط داستانی ندارید. در نوشته قبلی‌تان هم همین ایراد را داشتید. در واقع نوشته شما هنوز ماقبل داستان است و به داستان تبدیل نشده است. این نوشته واگویه‌های یک پیرزن است. ما نمی‌توانیم فردی را بنشانیم و فقط حرف بزند و حرف بزند و از این‌در و آن‌در بگوید و بعد بگوییم داستان خلق شد! داستان ماجرای یک شخصیتی است که یک اتفاق متمرکزی روی آن می‌افتد. شرح این اتفاق از آغاز تا پایان را داستان می‌گویند. ببینید شما باید اتفاقی که روی یک فرد می‌افتد از آغاز تا پایانِ ماجرا را توضیح دهید تا ما بگوییم یک داستان خلق کرده‌اید. الآن در نوشته شما ما با هیچ اتفاقی روبرو نیستیم. پیرزنی نشسته و دارد لباس می‌دوزد و هی از همسر مرده‌اش می‌گوید و از قباد می‌گوید و از مسائل بی‌ربط. این نمی‌شود یک داستان. این تک‌گویی‌هایِ یک پیرزن می‌شود! همین. البته که این پیرزن خوش‌زبان و خوش‌سخن است و شاید کلمات و جملاتش به دل بنشینند ولی نمی‌شود نام داستان را به این نوشته نهاد.
ببینید چاره کار این است که قبل از نوشتن، شما بنشینید و داستان‌تان را مهندسی کنید و یک خط داستانی برای داستان‌تان ترسیم کنید. مثلاً اینکه بگویید یک پیرزنی داریم و من می‌خواهم داستان این پیرزن را بگویم. خُب «این پیرزن یک نوه عزیزی به نام قباد دارد که پدر و مادرش مرده‌اند و این پیرزن از او نگهداری می‌کند. پیرزن تصمیم دارد برای تولد این قباد پیراهنی بدوزد اما چشمانش کم سو شده است و هرچقدر تلاش می‌کند نمی‌تواند این پیراهن را بدوزد. بالاخره او با هزار زحمت پیراهنی را شلخته می‌دوزد و در روز تولد قباد به او می‌دهد. قباد که می‌پوشد می‌بیند پیراهن برایش خیلی کوچک است و پیراهن جر می‌خورد.»
مثلاً این خط، یک خط داستانی است. یک اتفاق و ماجرایی را از آغاز تا پایان بیان می‌کند. هزاران نوع شما می‌توانید خط داستانی در مورد این پیرزن بسازید و داستان آن را بنویسید. من فقط یک مثال زدم. ولی نمی‌شود بگوییم پیرزنی فقط حرف می‌زند و از قدیم می‌گوید و حرف‌های خاله‌زنکی می‌زند پس این یک داستان است! شما در واقع هنوز داستان‌تان را شروع نکرده‌اید! داستان از جایی شروع می‌شود که اتفاقی رخ می‌دهد. یا تصمیمی گرفته می‌شود. یا کاری آغاز می‌شود.
پس بنظرم بهتر است ابتدا داستان‌تان را مهندسی کنید و قبل از نوشتن، خط داستانی‌تان را مشخص کنید. ماجرا چیست؟ این ماجرا از کجا آغاز می‌شود و به کجا ختم می‌شود؟ در طول این ماجرا چه اتفاقاتی می‌افتد؟ اینها باید ابتدا مشخص شود و بعد دست به قلم ببریم.
نکته مثبتی که در مورد نوشته شما می‌توانم بگویم شخصیت‌پردازیِ خوب پیرزن است. هرچند شخصیت پیرزنی که خلق کرده‌اید در چند موردِ انگشت‌شمار ایراد دارد و در واقع تضاد دارد، اما اگر آنها را چشم‌پوشی کنیم (در بازنویسی باید حذف شوند.) در کل شخصیت خوبی ساخته شده است. مثلاً کلمه «دن ژوان» حرفِ دهانِ این پیرزنِ بی‌سواد نیست. چند نمونه دیگر هم هست که باید آنها حذف شوند و پیرزنِ بی‌سواد، یک‌دست حرف بزند. اما انصاف نیست بگویم این شخصیت بد خلق شده است. او اکثراً در همه داستان بی‌سواد و ساده معرفی شده است و کاملاً یک تیپِ پیرزنِ غرغرو را دارد.
ناگفته نماند باید بگویم شخصیت باید فراتر از تیپ باشد. ولی برای شمایی که هنوز در ابتدای راه هستید خلق یک تیپِ خوب هم ارزشمند است. (پیرزن داستان شما به شخصیت تبدیل نشده است ولی یک تیپ خوب است.)
دیالوگ‌ها و تک‌گویی‌های این پیرزن هم خوب است. این نشان می‌دهد شما در این زمینه مهارت دارید. خوب بداهه می‌نویسید. خوب این شخصیت‌ها را می‌شناسید و می‌دانید این نوع پیرزن‌ها چگونه حرف می‌زنند. این ارزشمند است. جمله‌ها و اصطلاحاتی را به کار برده‌اید که شاید هرکسی نتواند آنها را به کار ببرد. این اصطلاحاتی که جمع کرده‌اید بسیار خوب است و حتی یکی دوتا نیست، کلی اصطلاحات از زبان این پیرزن می‌شنویم که همگی شیرین و جذاب و خاص‌اند. این اولاً به مذاق مخاطب خیلی خوش می‌آید و از خواندن داستان لذت می‌برد، ثانیاً داستان را واقعی جلوه می‌دهد و در واقع مخاطب، این پیرزن را باور می‌کند. از بس که درست و دقیق آفریده شده است.
ولی مجدداً اشاره می‌کنم مادامی که شما خط داستانی را خلق نکرده باشید همه زحمت‌هایی که برای جمع‌آوری این اصطلاحاتِ کوچه‌بازری کشیده‌اید به هدر خواهد رفت و ارزشی نخواهد داشت. شما یک تیپِ خوب خلق کرده‌اید، اما وقتی داستانی نباشد این تیپ به چه دردی می‌خورد؟ انگار شما برای مهمانی یک نوشیدنیِ خوب درست کرده‌اید و یک سالاد عالی. اما غذایی درست نکره‌اید! غذای اصلی همان خط داستانی است. هرچقدر سالاد شما هم عالی باشد باز مخاطب خواهد گفت ما غذایی نخوردیم! داستانی نشنیدیم.
پس حتماً سعی در خلق خط داستانی کنید و سپس نوشتن داستان را آغاز کنید. با نهایت ادب و احترام. موفق باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت