همه چیز تکراری است مگر اینکه...




عنوان داستان : موریانه
نویسنده داستان : مهسا رضایی

صدای خس خس نفسهایش توی اتاق پیچیده بود و انگار با هر دم همه هوای اتاق رو می بلعید.اتاق بوی پارچه نم گرفته میداد،بوی چوب خیس خورده،بوی خون.
کنار تخت رفتم و یه دل سیر نگاهش کردم.موهای جلو سرش کمی خالی شده بود و کنار شقیقه اش چند تار موی سفید روییده بود،صورتش اما همان بود.کنار گوشش پچ زدم:
_رنگ آبی چقدر بهت میاد..
یادم نبود اخرین بار کی دیده بودم اش،میگویند اولین و اخرین دیدار همیشه بیاد آدم میماند اما عجیب بود که من هیچکدام را بیاد نمیاوردم.انگار مثل قطره ای آب وسط زندگی من چکیده بود و لکه ای بجا گذاشته و ناپدید شده بود.با دیدن دوباره اش زیر قفسه سینه ام تیر کشید، مثل همان عصر پنجشنبه شلوغ اول سال،بهار بود،تلفنم زنگ خورد و شماره ناشناس روی صفحه گوشی افتاد
_بله بفرمایید
+سلام،منم
جوری گفت منم که انگار خودش هم میدانست بعد از آنهمه سال هنوز صدایش عطر شکوفه های اطراف پل رودخانه ای بود که هر غروب پنجشنبه آنجا بودیم.اون عصر هم قفسه سینه ام تیر کشید.
چند باری خواستم دستش را بگیرم و نیمه راه پشیمان شده دست کشیدم،ازش میترسیدم،ازین موجود دوست داشتنی نحیف که روی تخت افتاده بود و با دستگاه نفس میکشید میترسیدم،از اینکه با لمس تنش دلتنگ تر شوم و بیشتری از رنجی که میکشم نصیب ام شود.کاش میتوانستم چشمهایش را ببینم ،چشمهایی که همیشه خدا نم داشت.جرات کرده دست دراز کردم و دستش را جوری که انگار بخواهم با او دست بدهم گرفتم،بخش بزرگی از وجودم که از من کنده شده بود درونم بازگشته بود ،انگار روح به تنی که اینهمه سال موریانه ها درونش را خورده بودند و تنها ظاهرش باقی مانده بود بازگشت.
با هر نفس که میکشید سینه اش به سختی بالا و پایین می رفت و سرش کمی تکان میخورد،از تنهایی می ترسید و بیشتر از آن از تنهایی مردن،اینرا پرستارهای شیفت شب که از ترس آنها پنهانی خودم را به اتاق رسانده بودم نمیدانستند،اینرا حتی آن زن چشم سبز که بیرون اتاق روی صندلی انتظار نشسته بود هم نمیدانست،زنی که سالها قبل عکس اورا کنار تو در لباس دامادی ات دیده بودم،سر کنار گوشش بردم:
_ای بروی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از...
صدای پای کسی میاید‌،عقب میکشم،باید کار را تمام میکردم، از جا بلند شده سمت دستگاه میروم،صدای بوق ممتد مانیتور سکوت اتاق را میشکند...
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست عزیز، خانم مهسا رضایی سلام.
داستان شما را خواندم. مشخص است که با اصول داستان‌نویسی آشنا هستید. با مفاهیم شروع داستان، نقطه اوج، پایان‌بندی، فضاسازی، زاویه دید و ... مشکل اساسی داستان شما عدم وجود یک ساختار باورپذیر است. قصد داشته‌اید که اطلاعات بیش از حد به خواننده ندهید، اما این کار به منطق و باورپذیری داستان لطمه اساسی زده. تنها چیزی که درباره رابطه بین راوی و بیمار می‌دانیم، رابطه عاشقانه آنهاست. البته قرار هم نیست که همه چیز را بدانیم. ولی وقتی در ابتدای داستان از بوی چوب خیس و بوی خون صحبت می‌کنید این حق خواننده است که بداند چه اتفاقی برای شخصیت افتاده. شما اشاره‌ای گذرا به سابقه رابطه این دو نفر کرده‌اید، ولی نگفته اید که چرا راوی به دیدن عشق سالیان دور خود رفته است. دیالوگی که آورده‌اید هیچ کمکی به ما نمی‌کند. تنها مشخص می‌کند که آنها در این مدت ارتباطی با هم نداشته‌اند.
در زمینه باورپذیری، سوالات مهم دیگری هم به ذهن خواننده می‌رسد: چطور ممکن است کسی به راحتی وارد اتاق مراقبت های ویژه یک بیمارستان شود، آن هم در شرایطی که به گفته راوی، همسر فعلی او پشت در اتاق نشسته است. (از آنجا که گفته‌اید با دستگاه نفس می‌کشد، محتمل‌ترین فضایی که به ذهن می‌رسد، اتاق مراقبت‌های ویژه است) یا چطور ممکن است کسی اولین و آخرین دیدار خود با معشوق خود را به یاد نیاورد؟ در داستان شما به هیچ دلیل منطقی اشاره نشده.
پایان داستان مبهم است. دریافت من از جملات شما این بود که راوی، بیمار را می‌کُشد: «باید کار را تمام میکردم، از جا بلند شده سمت دستگاه میروم، صدای بوق ممتد مانیتور سکوت اتاق را میشکند.» به همین راحتی؟ مگر راوی یک قاتل حرفه‌ای است که به این آسانی انسانی را می‌کشد؟ و اصلا چرا این کار را می‌کند؟ تنها دلیلی که در متن اشاره شده این است: از تنهایی می ترسید و از تنهایی مردن. اگر همه موارد بالا را هم باور کنیم، قطعا نمی‌توانیم بپذیریم که کسی بعد از سالها به دیدن مرد مورد علاقه اش برود و او را بکشد، فقط چون از تنها مردن می‌ترسد و می خواهد در آخرین لحظه کنار او باشد. (آیا برداشت من اشتباه است؟ نشانه دیگری در متن پیدا نکردم.) خانم رضایی عزیز نمی‌دانم تجربه شما در رابطه با «مرگ» چیست؟ آیا حضور آن را احساس کرده‌اید؟ آیا مرگ انسانی را از نزدیک دیده‌اید؟ آیا تجربه مرگ به سادگی بوق زدن یک دستگاه است؟ این نازل‌ترین تصویری است که می‌توان از این پدیده ارائه داد. چیزی در حد سریال‌های عامه‌پسند تلویزیون. در مواجهه با هر ایده‌ای، اولین سوالتان این باشد: آیا خواننده آن را باور خواهد کرد؟ چطور بنویسم که خواننده بپذیرد؟
عشق و مرگ از جدی‌ترین مسائل بشری و از دست‌خورده‌ترین و تکراری‌ترین مضامین داستانی هستند. تقریبا همه نویسنده‌ها به این دو مضمون پرداخته‌اند. پس آنچه اهمیت دارد این است شما چطور به این دو مقوله نگاه، و به چه شکلی آنها را بیان می‌کنید. متاسفانه چنان ساده از کنار این مسائل کلان می‌گذریم که نوشتن و خواندن داستانی که هر دوی اینها در آن حضور دارند، کوچکترین تاثیری بر نویسنده و خواننده نمی‌گذارد. برای نوشتن داستان، تنها کافی نیست که یک سری اصول را رعایت کنیم، مساله مهمتر این است که دغدغه شخصیت داستانی تبدیل به دغدغه خواننده شود؛ که در داستان شما این اتفاق نیفتاده. خواننده نه با روای همراهی می‌کند و نه حس خاصی به بیمار پیدا می‌کند. نه آن عشق شیفته‌اش می‌کند و نه آن مرگ متاثرش.
به این نکته هم توجه کنید که شخصیتی که ساخته‌اید دچار تناقض است. از طرفی حتی می‌ترسد دست مرد محبوبش را بگیرد و از طرف دیگر او را به راحتی می‌کشد. آن شخصیت ترسو و این رفتار جسورانه با هم سازگار نیستند.
آنچه مشخص است شما توانایی نوشتن دارید. برای رفع این ضعف دو کار مهم باید انجام دهید که از شروط اولیه نویسندگی هستند: مطالعه زیاد و دقیق آثار مهم جهان، و داشتن نگاه عمیق‌تر به زندگی خودتان و دیگران. رعایت این دو مورد در کنار نوشتن زیاد، قطعا می‌تواند به داستان‌های شما عمق و غنای بیشتری ببخشد.
به لحاظ زبانی هم متن شما مشکلاتی دارد. البته نثر نسبتا روانی دارید ولی به نظر می‌رسد در نوشتن و ارسال داستان خود عجله کرده‌اید. علائم نگارشی را به درستی رعایت نکرده‌اید و چند ریزه کاری دیگر:
- زمان بعدی فعل‌ها دچار آشفتگی است. داستان در زمان گذشته روایت می‌شود و در جملات آخر از زمان حال استمراری استفاده کرده‌اید:« صدای خس خس نفسهایش توی اتاق پیچیده بود ..... صدای پای کسی میاید‌، عقب میکشم.» افعال در داستان باید یکدست باشند. فقط در زمان ارجاع به گذشته و یا احیانا به آینده است که مجاز به تغییر زمان هستید.
- شما می‌بایست داستان را به زبان فارسی سالم بنویسید و تنها در دیالوگ‌ها هست که می‌توانید از فارسی شکسته استفاده کنید. در جملاتی این موضوع را رعایت نکرده‌اید. مثل: یه دل سیر نگاهش کردم.... ازش میترسیدم...
- در این جمله: «زنی که سالها قبل عکس اورا کنار تو در لباس دامادی ات دیده بودم» راوی ناگهان بیمار را مخاطب قرار داده که با بقیه متن هماهنگ نیست. همیشه بعد از تمام شدن داستان، آن را با صدای بلند برای خودتان بخوانید تا متوجه این مشکلات شوید.
- در فرهنگ‌نامه‌های لغت فعل «پچ زدن» نداریم و به بهتر به جای آن از عبارت دیگری استفاده کنید.
به عنوان نکته آخر، به عنوان داستان هم بیشتر فکر کنید. در جمله‌ای گفته‌اید: « انگار روح به تنی که اینهمه سال موریانه‌ها درونش را خورده بودند و تنها ظاهرش باقی مانده بود بازگشت.» و اسم داستان را گذاشته‌اید «موریانه». این دلیل کافی نیست. به نظر نمی‌رسد کلمه موریانه ارتباط معنایی چندانی با داستان داشته باشد.
منتظر داستان‌های بعدی شما هستم. موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۱
مهسا رضایی » شنبه 04 اردیبهشت 1400
سلام خانم فردی عزیز و محترم ممنون وقت گذاشتید و توصیه ها رو حتما رعایت میکنم در داستان بعدی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت