دست آموز کردن پرنده ی خیال!




عنوان داستان : فوت‌فوتک
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «فوت‌فوتک» منتشر شده است.

رایان کلاس سوم و عضو تیم فوتبال دبستانشان بود. همه می‌دانستند بازیکن خوبی نیست. البته، خودش هم این را می‌دانست. یک بار که می‌خواست توپ را شوت کند، هول کرد و پایش را محکم به زمین کوبید. همان‌جا بود که نوک کتانی‌اش یک ذره سوراخ شد. بچه‌ها یک دل سیر به او خندیدند. هم به شوت کردنش هم به سوراخ کتانی‌اش.
فردای آن روز، وقتی رایان خواست کتانی‌اش را بپوشد، دید هنوز هم سوراخ است. اما نه یک ذره. قد تخم‌مرغ آب‌پزی که صبحانه خورده بود. عجیب بود. سوراخ کتانی بزرگ شده بود.
سر رایان پر از فکرهای عجیب و غریب شد. مثلاً اینکه شاید پوریا، هم تیمی‌اش، یواشکی آمده و کتانی او را سوراخ کرده است. پوریا همیشه به رایان می‌گفت: «تو، با این بازی‌کردنت، آبروي تیم رو می‌بری.» حالا، رایان فکر می‌کرد شاید پوریا این کار را کرده است که دیگر آبروی تیم نرود. ولی خیلی زود نظرش عوض شد. چون پوریا که نمی‌توانست قفل در را باز کند. اگر می‌توانست هفتۀ پیش، که کلیدش را جا گذاشته بود، دو ساعت پشت در خانه‌شان نمی‌ماند.
بعد، با خودش فکر کرد شاید موش نوک کتانی را جویده باشد. همان موشی ‌که پدرش توی انباری برایش تله گذاشته بود. ولی این بار هم خیلی زود نظرش عوض شد. چون یادش آمد آن موش توی تله افتاده بود. تازه، پدرش خانه را هم سم‌پاشی کرده بود. دیگر محال بود موشی آن طرف‌ها پیدایش بشود‌. رایان خودش شنیده بود که پدرش این‌ها را به مادرش گفته بود. رایان مطمئن بود
پدرش هرگز دروغ نمی‌گوید.
فکرها همین‌طور توی سر رایان رژه می‌رفت. آخرش هم به هیچ نتیجه‌ای نرسید.
برای همین پوف بلندی کشید و با خودش گفت: «حالا، چطوری برم تمرین؟ حتماً، باز بچه‌ها سوژه‌م می‌کنن.»
او هیچ کاری نمی‌توانست بکند، جز اینکه بنشیند یک گوشه و تا می‌تواند غرغر کند. آن روز هم همین کار را کرد. وقتی غرهایش تمام شد، لگد محکمی به کتانی پاره‌پوره‌اش زد.
همان موقع، صدای جیغی خانه را برداشت.
- مگه مرض داری بچه؟ به خونه زندگی من چه کار داری؟ بزنم کتلتت کنم؟
رایان، با چشم‌های گرده‌شده، به سوراخ کتانی‌اش زل زد. یک قورباغۀ ریزه‌میزۀ بالدار با یک زبان سرخ دراز از آنجا بیرون آمده بود و داشت داد و بیداد می‌کرد.
رایان گفت: «کدوم خونه زندگی؟ رفتی تو کتونی من، طلبکارم هستی؟ اصلاً تو کی هستی؟ چرا اینقدر زبون‌درازی؟»
قورباغۀ کوچک بالدار کمی سرش را خاراند و گفت: «خب، من فوت‌فوتکم. دیروز اینجا لونه کردم. دیدم هواش بدبو و خفه‌ست پنجره‌ش رو بزرگ‌تر کردم.»
رایان، مثل آتشفشانی که فوران کند، از جایش پرید و فریاد زد: «تو چه کار کردی؟ پس کتونی منو تو سوراخ کردی؟»
این را گفت و آن یکی لنگۀ کتانی‌اش را برداشت و دوید دنبال فوت‌فوتک. فوت‌فوتک بیچاره دو تا بال داشت دو تای دیگر هم قرض کرد و در رفت. بیچاره نمی‌دانست به کدام طرف باید برود. آخرش هم رفت و روی درخت پرتقال وسط حیاط نشست.
رایان هم همان‌جا روی زمين نشست و سرش را گرفت توی دست‌هایش. لب‌هایش هی کج و کوله می‌شد. نمی‌دانم. شاید داشت بغضش را قورت می‌داد. خب، حق داشت. سوراخ به آن بزرگی توی ‌کتانی‌اش یک فاجعه بود.
کمی گذشت و بعد صدای آرامی از بالای درخت ‌آمد.
- اصلاً روحمم خبر نداشت توی کتونی تو لونه کردم. باور کن.
فوت‌فوتک بود. سرش را هم انداخته بود پایین و این‌ها را می‌گفت. طوری که آدم دلش کباب شود. رایان محلش نداد. ولی فوت‌فوتک از رو نرفت. کمی نزدیک‌تر آمد و دوباره گفت: «منو می‌بخشی؟»
رایان این بار با صدای آرامی گفت: «هفتۀ دیگه مسابقۀ فوتبال دارم. این تنها کفش ورزشیم بود. درسته یه کوچولو سوراخ شده بود ولی هنوز می‌شد پوشیدش. حالا چطوری برم تمرین؟»
چشم‌های فوت‌فوتک برق زد. زبان درازش را تند تند تکان داد و گفت: «گفتی مسابقۀ فوتبال؟ هِی پسر، من عاشق فوتبالم. تو فقط اخماتو باز کن. عوضش کاری می‌کنم کلی گل بزنی.»
رایان با بی‌حوصلگی گفت: «داری منو دست میندازی؟ من تا حالا گل نزدم. حتی یه دونه.»
فوت‌فوتک گفت: «خیالت نباشه رفیق. خودم از سوراخ کتونی، مثل یه جارو برقی، توپ رو می‌کشم و می‌چسبونم به پات. فقط کافیه تو پات رو بلند کنی و شوت کنی سمت دروازه. بعد، من توپ رو فوت می‌کنم. محاله فوت‌های من خطا بره. اینجوری کلی گل می‌زنی. می‌خوای الآن بریم تمرین؟»
رایان کمی گیج شده بود. با خودش فکر کرد نکند فوت‌فوتک او را سرِ کار گذاشته ولی تصمیم گرفت به او اعتماد کند. چارۀ دیگری هم نداشت. برای همین، کتانی‌اش را پوشید و راه افتاد سمت زمین فوتبال. توی راه، فوت‌فوتک خاطرات زیادی از مسابقات فوتبال سرزمین فوتی‌ها برای رایان تعریف کرد. جالب است بدانید فوتبال در سرزمین فوتی‌ها قوانین خاص خودش را دارد‌. یکی‌اش اینکه آن‌ها به‌جای شوت کردن توپ را فوت می‌کنند. رایان دل توی دلش نبود. می‌خواست زودتر به زمین فوتبال برسد و ببیند حرف‌های فوت‌فوتک حقیقت دارد یا نه. وقتی سر تمرین حاضر شد و شروع کرد به گرم کردن خودش، بچه‌ها به کتانی‌اش خندیدند و او را با انگشت به هم نشان دادند.
رایان حس خوبی نداشت. نمی‌دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد.
اولین باری که توپ جلوی پایش افتاد، هاج و واج به سوراخ کفشش نگاه کرد. فوت‌فوتک گفت: «دِ یالّا پسر. ادای شوت زدن رو دربیار تا توپ رو فوت کنم سمت دروازه.»
رایان پایش را به نشانۀ شوت زدن بلند کرد و پایین آورد. همان موقع، فوت‌فوتک توپ را به سمت دروازه فوت کرد. در چشم به هم زدنی، توپ با آخرین سرعت وارد دروازه شد. همه صدای فوت را شنیدند. ولی فکر می‌کردند آن صدا به‌خاطر سرعت توپ است. همه دور رایان جمع شدند و با تعجب به او نگاه کردند. رایان لبخندی زد و شانه‌هایش را بالا انداخت. راستش را بخواهید هیچ کس باورش نمی‌شد رایان گل زده باشد. ولی زده بود. البته خودش که نه. فوت‌فوتک این کار را کرده بود. این را فقط رایان می‌دانست. رایان آن روز ۲۸ گل دیگر هم زد. تازه، آن فصل، با کتانی پاره‌ و فوت‌فوتک تویش آقای گل مسابقات هم شد. ولی چند وقت بعد، مجبور شد با فوت‌فوتک خداحافظی کند. چون فوت‌هایش تمام شده بود. او باید برمی‌گشت به سرزمین فوتی‌ها و دوباره مخزن فوتش را پر می‌کرد.
با شنیدن این خبر، دنیا روی سر رایان خراب شد. حتماً می‌دانید که دنیا روی سر کسی خراب نمی‌شود. این را آدم بزرگ‌ها وقتی خیلی ناامید غمگین می‌شوند می‌گویند. رایان هم ناامید و غمگین شده بود. او خودش را پرت کرد روی تخت و با مشت روی بالش کوبید: «بدون تو نمی‌تونم. حتماً دوباره گند می‌زنم به بازی و بچه‌ها مسخره‌م می‌کنن. شاید هم از تیم پرتم کنن بیرون.» فوت‌فوتک فریاد زد: «آروم باش رایان. هیچ کدوم از این اتفاقاتی که گفتی نمی‌افته. من باید رازی رو بهت بگم. فقط چند تای اولش کار من بود. بقیه‌ش رو دوتایی زدیم. تو متوجه نشدی صدای فوت‌های من کم شده؟ فوت‌های من هر روز صعیف‌تر از قبل می‌شد و پاهای تو قوی‌تر. گل‌های آخرو دیگه خودت تنهایی زدی. بازم می‌تونی. تو دیگه نیازی به من نداری.» رایان سرش را به فوت‌فوتک نزدیک کرد و گفت: «چی می‌گی؟ چطور ممکنه؟ خودت که می‌دونی من توی فوتبال افتضاحم.» فوت‌فوتک خندید.
- دیگه نه. تو الآن بهترین بازیکن تیمی. حتی بهتر از پوریا که خیلی ادعاش می‌شه. من فقط کمک کردم خودتو باور کنی. بقیه‌ش کار خودت بود.» رایان پرید توی حیاط و چپ و راست به توپش شوت کرد. فوت‌فوتک درست می‌گفت. او تنهایی هم می‌توانست شوت کند. رایان برگشت و به فوت‌فوتک که روی پله نشسته بود نگاه کرد. هم خوشحال بود هم ناراحت. خوشحال از اینکه یک فوتبالیست درست و حسابی شده بود و ناراحت از اینکه باید با فوت‌فوتک خداحافظی می‌کرد. ولی چاره‌ای نبود. آنطور که فوت‌فوتک می‌گفت، سرزمین فوتی‌ها یک عالمه سوراخ به سمت دنیای آدم‌ها دارد. فوت‌فوتک‌ها از آن سوراخ‌ها می‌آیند توی دنیای آدم‌ها. معلوم نیست فوت‌فوتک این بار از کدام سوراخ بیاید و از کجا سر در بیاورد. شاید، این بار برود توی پارگی لباس دختر کوچولویی و از آنجا توی چشم بچه‌های بدی که دخترک را مسخره می‌کنند فوت کند. یک فوت آبکی محکم تا حالشان حسابی جا بیاید و دیگر هوس نکنند کسی را مسخره کنند.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان

این سومین داستانی است که از شما می خوانم. پشتکار و سخت کوشی شما را ستایش می کنم. بله درست است. کار نیکو کردن از پر کردن است.
اجازه بدهید در مورد همین عبارت کمی با هم گفتگو کنیم.
کار نیکو کردن از پر کردن است. محصول داستانی کهن است که همه ی ما آن را شنیده ایم. حکایتی از حکایت های بهرام نامه یا هفت پیکر نظامی گنجوی.
نتیجه ای که همیشه از این داستان برای ما بر شمرده اند این است که هر کاری با تمرین و ممارست زیاد به نحوی میشود که اگر روزی آن عمل به نظر خیلی ها سخت و طاقت فرسا و نشدنی باشد برای کسی که در آن باره تمرین داشته انجامش مثل آب خوردن است.
تا اینجا را همه ی ما می دانیم و شما هم در فهرست کسانی هستید که با پشتکار و علاقه مندی بسیار این کار را ادامه می دهید و آینده ی بسیار خوبی خواهید داشت به شرطی که برداشت دیگر من را از ضرب المثل فوق بخوانید و درباره اش فکر کنید.
من می خواهم در باره «پر کردن» حرف بزنم. در این داستان معنای پر کردن برابر است با زیاد انجام دادن و تمرین و ممارست. اما بیاییم معنای دیگری هم بر آن متصور شویم.
پر کردن را به معنای درست انجام دادن، با کیفیت انجام دادن. عمیق انجام دادن و اصولی انجام دادن بگیریم.
از این به بعد اگر به این معنا نگاه کنیم دنیای تازه تری جلوی ما باز می شود و ما با قدم گذاشتن در دنیای معنایی تازه نوع و جنس فعالیتمان دیگرگون می شود. من از شما چنین انتظاری دارم که دیگر دنبل این مفاهیم باشید. نوشتن را تمرین کنید و به تاسی از آن داستان گوساله تان را هر روز شصت پله بالا ببرید تا به گاوی تنومند هم که تبدیل شد، بتوانید شصت پله او را بر دوش بگذارید و بالا ببریدش.
اما دیگر دنبال کیفیت باشید. و این کیفیت ها را در زبان داستانتان و شناخت مخاطبتان درابتدا بالا ببرید. و در مراحل بعدی به کشف عرصه های نو بپردازید. تخیلتان را رها بگذارید و از هیچ چیز نترسید. بنویسید و بنویسد و بنویسد. و تخیلتان را در مراحل اولیه مهار نکنید. بعدها خواهید فهمید که چگونه آن پرنده ی سرکش خیال را می توانید دست آموزش کنید.
جمله آخر نقد قبلی مرا بر داستانتان به یاد بیاورید: (موفق باشید. منتظر کارهای عمیق تری از شما هستم.) کارهای عمیق تر شما در گروی این پر کردن با مفهوم تازه ایست که خدمتتان گفتم.
من لازم دیدم پیش از نقد داستانتان این نکات را به شما یاد آوری کنم. امیدوارم به دردتان بخورد. و برایتان مفید باشد.
من ین داستان را دوست داشتم. اما نکات ریزی وجود دارد که باید تمرین زیادی روی آنها داشته باشید. داستان شما از واقعیت آغاز می شود و به دنیای تخیل پا میگذارد و باز به واقعیت بر میگردد. و لی در انتها زاویه دید عوض می شود. اینجا یعنی درست در آخرین بخشهای داستانتان لطمه اساسی می خورد. عبور از واقعیت به تخیل در داستان ، داستان خودش را دارد. و مهارتلازم را می طلبد. یکی از آنها این است که قبلا زمینه برای شروع جهان تخیلی در داستان فراهم شده باشد. مثلا قهرمان داستان آدمی خیال پرور باشد. کجا می توانید آن را نشان بدهید؟ جایی که دارد دنبال مقصر سوراخ شدن کتانی اش بگردد. پس آنجا که از موش و پوریا و این چیزها به عنوان مقصر می گردد می توانید از همان جا او را وارد عالم خیال کنید تا بقیه داستان هم برای ما باور پذیر باشد.
قسمت انتهایی داستانتان زاویه دید از قهرمان داستانتان که رایان است می رود به سمت فوت فوتکی. واو داستان را دامه می دهد. اما بهتر است داستان با سرنوشت قهرمانی که با آن آغاز کرده اید پایان بپذیرد. و البته باید فکری برای اصلاح کتانی سوراخ رایان هم بکنید . مثلا وقتی به خانه بر میگردد ببیند یک جفت کتانی نو برایش خریده اند .و این دلیلی باشد که فوت فوتک برود چون رایان دیگر به او نیازی ندارد.
در آن قسمتی که فوت فوتک به او میگوید خودت بودی که گلها را وارد دروازه کردی، باید یک دلیل منطقی برای آن بیاورید. مثلا انگیزه ی گل زدن. یا تمرین بیشتر. در غیر اینصورت پرنده ی خیالتان دست آموز نشده است. دست آموز کردن تخیل شما در داستان به همین معناست.
موفق باشید و باز هم منتظر داستانهای بهترتری از شما هستم.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت