زیاده گویی




عنوان داستان : لوزی های فیروزه ای با صورتی کمرنگ
نویسنده داستان : مریم کلهر

لوزی های فیروزه ای با صورتی کمرنگ
(کلونی)

از پایین صدای داد و هوار مامان بزرگه می آید .چی شد یکهو بابا که رفته بود کباب بگیرد مادر و دختر سرچی بهم پریدند من آمده بودم بالا که کاسه زیتون پرورده دست ساز مامان را ببرم یعنی سر اینکه کی پول کاهو سالاد را بدهد برای شام دعواشان شده ؟! مامان بزرگه خودش عشق کاهو بود . چنان زیر دندان های سالمش خرچ خرچ می کرد آدم دلش می خواست هی سالاد بخورد بعد هم خودش خواست به هوای ماشین خریدن نوه عزیزگرامیش بابا شام شیرینی را پایین بدهد .
شاید این وسط مامان ول کن نبوده که از مغازه دم خونه نخریم گرون میده من برم دم تره بار یه جا تازه باز شده ارزون میده !
بدو پله ها را یکی دو تا می کنم و می پرم تو . مامان بزرگه صدو پنجاه تومان داشته زیر تشکش خواسته پول بدهد دست مامان که دیده اسکناس های دهی نوش نیستند . عاشق پول نو بود .پول یک طرف نوبودنشان یک طرف. حتما دفعه آخر که با برادرم بانک رفته با کلی خواهش و تمنا اسکناس های نو را گرفته. وا می روم اصلا از دهی ها خبر نداشتم آن هم زیر تشکی که مامان بزرگه رویش می خوابد. باید هر بار که جارو می زدم پولی می دیدم ولی خبری نبود. چقدر این مامان بزرگه زبله ولی زبل تر آن کسی هست که اسکناس ها را دو در کرده بابا که کیفش را هم نبرده. می روم سر وقتش تویش چیزی نیست . شاید با خودش اسکناس ها را برداشته و قبل از اینکه برود غذا بگیرد برده بالا قایمش کرده.مامان این وسط چی می گوید « گفتم از خودم می خرم نمی خواد تو پول بدی » و دنبال جوراب هایش می گردد .
اوایل فکر می کردم و می خواستم امسال عید حساب بین من و بابا صاف شود . یعنی اگر چیزی ازم بلند کرده، جایش عیدی داده یا کادویی خریده. مطمئن نبودم البته که یر به یر می شود یا نه؟! باید می نشستم درست و دقیق روی کاغذ جمع و تفریق می کردم که چیزی را از قلم نیاندازم. خودم را این جوری راضی می کردم. فکر کردم از کادو جشن تولدم، همان شبی که بابا دزدی از من را جدی کرد جمع کنم زودتر حساب تصفیه می شود و من بی خیال دزدی های بابا از خودم می شوم. بابا یک اسپری بیک برایم گرفته بود بیست و شش تومان . عید نوروز پنجاه تومان عیدی داد . برای تولد بعدیم با مامان دو تایی پنجاه تومان دادند . این وسط ها بابا ناپرهیزی کرد . بعد از عمری رفتیم بستنی خوردیم . همان جا مامان هی پچ پج می کرد که کلی پول توی یکی از کیف هایش داشته رفته سروقتشان نبوده . عیب نداشت آن را هم از حساب خودم و بابا کم کردم . هر نفرمان پانزده تومان . مامان حالا هم با خودش حرف می زند .کاهو که منتفی شد نمی دانم چرا مامان دارد گوجه می شورد ؟! به من می گوید « جورابامو ندیدی »این وسط چه گیری به جوراب هایش داده « مگه با جوراب پایین اومدی»جواب من را نمی دهد و به خودش می گوید «پاهام یخ کردن »مامان بزرگه توهم شاش داشتن پیدا کرده .همین الان از توالت آمد دوباره چهاردست و پا راه افتاده .
قبلا جور دیگری فکر می کردم . بهتر بگویم خیلی بهش فکر نمی کردم قبل از اینکه از خانه پدری که طبقه دوم بود بزنم بیرون و بیایم طبقه اول همان خانه، کنار مامان بزرگه زندگی کنم .خیلی جریان ها بود که زدم بیرون . این داستان دست کجی بابا هم بود از قدیم . توی زندگی مان همیشه حرفش زده می شد ولی من محلش نمی دادم . من و بابا آن قدر حساب های دیگر داشتیم که ذهنم تو خودش انگار نمی خواست به این قصه هم برسد .اما بابا نگذاشت سرقضیه باز نشود. داستان من و بابا شب تولدم افتاد تو چرتکه . نه قبل ترش شروع شد وقتی بابا بسته آبنبات نعناعی را از توی کیفم برداشت و من موقع پایین آمدن فهمیدم و دوباره برگشتم و شیشه روغن زیتونش را که بعد ازحمام موهایش را با آن ماساژ می داد برداشتم .موهای من که همیشه خدا چربی پس می داد شیشه روغن به دردم نمی خورد گذاشتمش زیر تختم .زیاد مهم نبود شیشه نصفه بود .آنبات ها هم مهم نبودند زیاد.
توی خانه مامان بزرگه خرید با من بود . کارتی که پول زیادی تویش نبود را می داد و من لابه لای خرید خانه برای خودم هم چیزهایی می خریدم و کلی کیف می داد .
برای تولدم برای خودم اسپری خریدم چهل هزار تومان . تا حالا هم چین قیمتی اسپری نخریده بودم . نهایت هشت در چهار را هفت تومان می خریدم .
این چهل تومانی چه بوی خوبی داشت .دانه دانه اسپری های توی قفسه فروشگاه هایپر را تست کردم . اول دماغم را می چسباندم به سوراخ ریزش که بویش را بفهمم . بعد دختری آمد کنار من و ریلکس از هر اسپری یه پاف زد توی در و قشنگ بو کشید . من اولش با ترس بعد دیدم کسی کاری ندارد همه را دوباره مثل دختر تست کردم . دوستانم برای تولدم یک کارت هدیه دویست تومانی بهم داده بودند . کارت توی جیب مانتوم بود آویزان از در کمد اتاق . اسپری هم روی تخت .
شب مامانینا ماندند . بخاری طبقه بالا خراب شده بود .
بابا توی اتاق من خوابید . بقیه هم توی پذیرایی کنار مامان بزرگه .
صبح که رفتند نه خبری از کارت بود نه اسپری . روی تخت نشستم. می خواستم کله ام را بکوبم به دیوار. فکر کردم بشینم گریه کنم. در جا به خودم گفتم بی خود کردی و بشگونی از گوشت بازویم گرفتم که رد ناخنم ماند روی دستم .
یک چیز کوچکی دیشب از دلم گذشته بود که قبل از خوابیدن بابا یک جمع و جوری بکنم اتاق را . رویم که نمیشد به بابا بگویم تو اتاق من نخوابد .
مثل همیشه محل دلم نداده بودم بعد از آن چیزی که به چشم خودم از بابا توی خانه مامان بزرگه دیدم، حالا حق گریه نداشتم.
من داشتم فکر می کردم عید امسال باز یک تراول پنجاهی بدهد دستم چقدر می شود ؟! . چقدر ماند تا دویست و چهل تومان ؟!
ولی بوی عطر اسپری گوشه راست، آن پایین مغزم آویزان مانده بود .
هزار تا کارت دویست تومانی هم جای آن کارت هدیه را نمی گرفت دیگر بحث آبنبات نعناعی نبود .بابا هم البته جای زخم را دوباره فشار داد؛فاز جدی بعدی کش رفتن را پیاده کرد با مامان آمدند یک سر چایی بخورند و بروند. مامان صبح که برای آزمایش رفته بود بیمارستان از توی باغچه حیاط آزمایشگاه چند قلمه گندمی سبز کنده و آورده بود . داشت با آن ها تو بالکن ور می رفت . تمام قلمه گلدان های توی بالکن و خانه خودشان را یا از پارک آورده بود یا از گلدان ها و باغچه هایی که سر راهش قرار گرفته بود کنده بود .
دم در بالکن ایستادم تا بالاخره آمد بیرون و رفت . من هم رفتم توی اتاقم و در رابستم .بوی عرق می دادم . بینی ام را نزدیک زیر بغلم بردم .چقدر هم تند بود بوی عرق .به قول ننه گلی بوی مرد می دادم . دماغم پر شده بود . باید اسپری زیربغلی می زدم . گشتم نبود . همه جا را زیرو رو کردم . نبود . رکب خورده بودم.
تا صبح نخوابیدم. هشت صبح دوش هم گرفته بودم. می خواستم بروم بالا. زود بود.خواب نبودند بابا میانه ای با خواب نداشت. اگر کسی از سر و صدای بابا رد می شد و می توانست تا ده صبح بخوابد حتما می شنید که « خیلی خوابیدی چه خبره ؟! »
من می خواستم بالا رفتنم عادی باشد پس باید صبر می کردم ده و یازده به بعد می رفتم. چایی دم کردم . اجاق گاز را تمیز کردم . ظرف های توی آبچکان را جابه جا کردم کاری که هیچ وقت سمتش نمی رفتم .میز تلویزیون را هم گرد گیری کردم و رفتم بالا
من که تو رفتم بابا لباس پوشیده بود که برود . از خدا خواسته بودم که بابا نباشد . مامان که از صبح که بلند می شد یکسر توی آشپزخانه بود . رفتم سر وقت کمدشان توی اتاق خواب . دنبال پول نبودم . آن وقتی که اسکناس ها توی کارت های عابر نرفته بود هم بابا پولی دم دست نمی گذاشت که کسی سراغش برود . نهایت توی جیب شلوارش دو تا دو تومانی بود و یک هزار تومانی و ته تهش یک اسکناس پنجی . مامان گاهی برای خرید از جیبش پول بر می داشت ولی بابا آن قدر حساب دقیق سکه های توی جیبش را هم داشت که سریع از مامان می پرسید « تو از جیب من پول برداشتی ؟!»
کمی از عطر خودکاری بابا زدم . بدون اینکه وسایل را بهم بریزم برانداز کردم . توی لباس های تا شده که کف کمدشان چیده بودند یک رنگ آبی نزدیک به بنفش نظرمو جلب کرد ؛ ژیله بود .روی سینه اش کلی لوزی بود به رنگ های فیروزه ای و صورتی کمرنگ حتما تازه خریده بود.با یک پیراهن سفید یقه مردانه آستین کوتاه چیز خوبی می شد . برش داشتم .
بابا برای ناهار نیامد . حتما بیرون خودش را حسابی تحویل گرفته بود . مامان سفره جمع نشده، رفت توی تراسشان . دیدم خیلی دارد طول می دهد . رفتم سراغش . از قلمه های حیاط بیمارستان برای خودشان هم آورده بود. داشت گلدان خاکستری را که از پارک آورده بود برای گندمی های جدید آماده می کرد . باهاش خداحافظی کردم . آن بساط توی تراس حالا کار داشت . .هم چین که کیف را انداختم سر شانه ام، مداد را کنار سررسید بابا رو میز ناهار خوریشان دیدم . خوش رنگ بود .سبز سدری با کلی تصویر حلزون و سوسک شاخدار و کفشدوزک رویش که همشان سبز پررنگی بودند . مداد مارک فابر کاستل بود . مارکش را توی دو تا کادر مستطیلی عنابی رنگ بالای مداد نوشته بودند . حتما بابا تو کوچه و خیابان پیدایش کرده بود . پاک کن تهش سبز فسفری بود . روی کاغذی خط خطی کردم . پررنگ و مشکی بود . گذاشتمش توی جیب کیفم و آمدم پایین .
من الان از بابا جلو بودم تو بلند کردن. چون بابا کاری هم نمی کرد من بی خیال نمی شدم .فرصت بهتری داشتم به نسبت بابا .هر وقت می خواستم می رفتم طبقه بالا و سرکی می کشیدم ؛کتاب انسان موجود ناشناخته رو برداشتم. بابا هر چند وقت یک ورقی می زدش .از سی دی هایی که دوستش داده بود یکی را انتخاب کردم؛ عکس رویش زنی نیمه لخت با سینه های بزرگ بود و چشم هایی باریک .از بابا عجیب بود گذاشته بودشان توی کشو میز تلویزیون. یک بار هم از ماشینش بوگیر کاج شکل را از آیینه جلو کندم .ولی پیچ گوشتی چهارسو را وقتی از توی کیف ابزارش برداشتم که بابا دستبند سیاه قلم نگین دارم را برد .چهارسو را وقتی می کردی توی پیچ ،چراغ تهش روشن می شد .بقیه وسایل زیر تخت بودند توی کیسه لباس های اضافه .این را گذاشته بودم توی کیفم با خودم این ور و آن ور می بردم . بابا بی خیال کش رفتن از من نشد و من هم از همه کش می رفتم .بسته های گوشت و مرغ از فریزر بالا می آوردم پولش را با مامان بزرگه حساب می کردم. کلی پس انداز کرده بودم .به مامان که اصلا نیاز نبود حرفی بزنی مبلغ کم را که نمی فهمید. پول شارژ کارت مترو ام را همیشه از کیفش بر می داشتم. مبلغ درشت ها هم می افتاد گردن بابا. برادرم یکی و دوبسته سیگار توی جا تخم مرغی یخچال نگه می داشت که اگر سر زد بی دود نماند . کم شدن یکی دو نخ را متوجه نمی شد .
ولی الان با این پاتک همه چی بهم ریخته . جمع و تفریق مان با بابا راست و ریس نخواهد شد .بابا کی وقت کرده برود سر وقت تشک مامان بزرگه. نه اصلا حسابمان صاف نمی شود . حتی اگر بابا جای پنجاهی تراول صدی هم بدهد دستم واسه عیدی، باز بی حساب نمی شویم . صد و پنجاه تومان ! چه جوری می خواهد صاف بشود وقتی من توی این خانه بودم و بابا برده بودشان.
این جریان دست کجی بابا اصلش از همین خانه مامان بزرگه بود. آنجا شکل و رسم پیدا کرده بود. مامان بزرگه هم که تکلیفش معلوم بود . همه توی نظرش بد بودند . خلافش هم هیچ وقت ثابت نمی شد . نهایتا یکی دو ساعت توی کله مامان بزرگه آدم خوبی می شدند. فردا دوباره همان می شدند که بودند. برادرم عزیز کرده مامان بزرگه بود.من کنارش بودم اما دختر می خواست چه بشود !؟ پسر گرمای قلبش بود. از در که می آمد یک ساعت تمام قربان و صدقه اش می رفت. می گفت این یه پسره انگار من شصت تا دختر بودم. برادرم جدا خانه گرفته بود بهتر از من که با لیسانس هیچی نشده بودم و برادرم با دیپلم خیلی وقت بود مستقل شده بود.خیلی کم می آمد هر بار هم که می آمد سر چیزی حرفشان می شد ؛ صدای تلویزیون رو کم کن بوی سیگارت خفه ام کرد حالا خوب بود توی بالکن می کشید . یخ زدم کولر رو خاموش کن ! و کولر عین اسباب بازی دست بچه خاموش و روشن می شد .کارت اصلی پولش هم دست برادرم بود ولی هر چند وقت یک بار بهش گیر می داد که چقدر پول تو کارت هست. حالا دقیق می دانست ولی باز می پرسید. اسفند پارسال عیدی و حقوق را دیرتر ریختند. مادربزرگه قشرقی به پا کرد که تو از پول من می خوری منم که بی سواد و بدبخت اصلا نمی فهمم مالم چی میشه دست تو؟! برادرم هر چه دم دستش بود شکست و آخر سر هم قابلمه غذا را پرت کرد و رفت تا بعد از سال تحویل نیامد .تنها قابلمه بزرگ خانه مامان بزرگه بود که آن هم قر شد. حالا وقتی برنج دم می کنی بخار از لب کجش از زیر دم کنی می زند بیرون. در نتیجه خیلی من روی حرف های مامان بزرگه حساب نمی کردم . حساب که هیچ من توی تیم بابا بودم و سیبل بابا می شدم وقتی مامان بزرگه بهش گیر می داد و متلک های آبدار بارش می کرد . آدم تا خودش نبیند لمس نکند رگ گردنی می شود . هارت و پورت می کند .
مامان بزرگه می گفت :« من خودم مچ دستش که توی جیب کت حاج حسین بود را گرفتم »
حاج حسین بابا بزرگ مرده مان بود که من بعد رفتنش جای خالیش را برای مادربزرگه پرکردم .مراسمش وسط ترم آخر دانشگاهم بود و من دیگر ماندگار شدم .
ما می گفتیم :
« بی خیال مادربزرگ »
« والله کور شم اگه دروغ بگم »
از توی اتاق به راهرو و چوب لباسی دیواری اشاره می کرد که کت آن جا آویزان بود
« بابات داشت توی جیب را می گشت نفهمید اومدن منو زرتلاق شد »
به زبان خودش می گفت بابا خیلی ترسیده .
ولی ایل و طایفه شان خیلی اهل یک کلاغ چهل کلاغ و خاله زنک بازی بودند . خودش هم که سر دسته همه شان بود . فقط می شنیدیم و می خندیدم بهش . تو چهره مامان بزرگه هیچی عوض نمی شد . با همان اعتماد به نفس یک حساب دیگر رو می کرد :
« بابا پارچه ای که از اینجا دزدید برد رو تن مادرش دیدم »
مامان بارها درباره آن پارچه پیراهنی گفته بود که چه پارچه ای جنس خوب الان بخوای همونو بخری کلی بالاش باید پول بدی .یک روز توی چمدان مامان بزرگه یک تکه ازش پیدا شد و معلوم شد از این چیت های گلدار بود که یک بار بشوریش بی رنگ و رو می شود. آن وقت مامان که این همه سنگ آن چیت را به سینه می زد حالا امشب هی به مامان بزرگه که کیف مشکی که پر از تراول هست و قفل بزرگی به زیپش زده را دارد باز می کند،حرف بار می کند. بساط داریم با مامان بزرگه. حتما می خواهد تمام پول نقدی که توی کیف نگه می دارد را بشمرد. مامان می گوید « مردم بچه هاشون کرور کرور ازشون می دزدن صداشون در نمیاد » من محو حرف های مامانم و اینکه دهی ها نیستند چرا باید تراول بشمریم
ما فقط مامان بزرگه را نگاه می کردیم.
« به رو ننه گلیتون هم آوردم خودش را زد به کوچه علی چپ »
به مادر بابا می گفتیم ننه . چشم های سیاه مامان بزرگه برق می زد :
« دزد بابات معلوم نیست مادرش چه شیری دهنش گذاشته حاضرم دست بذارم رو قرآن »
هزار بار این ها را تعریف کرده بود و ما از این گوش می شنیدیم و از گوش دیگر در می دادیم .
تا خودم هم خانه شدم با مامان بزرگه .از طبقه بالا جمع کردم و رسما آمدم پایین جاگیرشدم .
بابا آن کیف سر دوشی را همه جا با خودش می برد حتی وقتی از طبقه بالا می آمد پایین چون غیر از موبایل تبلتش را هم با خودش این ور و آن ور می کرد . همیشه هم برگه زردآلو و بادام زمینی توی کیفش بود و دهانش می جنبید .
آن روز از اتاق که آمدم بیرون بابا متوجه من نشد . مامان بزرگه توی توالت بود و گرنه چهار چشمی مراقب دامادش بود. تعداد قاشق های شکر را که بابا می ریخت توی چایی اش را حساب می کرد و می گفت « خونه خودت سال به سال قند و شکر پیدا نمیشه اینجا مال مفته اونقد شکر می ریزی تو چایی ات »
مامان هم سر نماز بود . بابا یک دانه استکان کوچک دسته دار که شبیه همان هایی است که توی هیات ها باهاش چایی می دهند را گذاشت توی کیف سر دوشی اش . هیچی نگفتم . آرام برگشتم توی اتاق . تمام تنم یخ کرده بود . کله ام از داغی داشت منفجر می شد . ولی برای خودم حلش کردم .مامان بزرگه دویست سیصد تا از این استکان ها داشت حالا بابا هم یکیش را ببرد .آمدم بیرون انگار نه انگار .
بابا دوست داشت چایی را هر روز توی یک لیوان و فنجان و استکان جدید بخورد . مامان می گفت « دلش نمیاد خودش پول بدهد بخرد » وقتی تو ی بسته چایی ایرانی یک لیوان بیرون می آوردیم دسته جمعی ذوق می کردیم . بابا از ایستگاه های صلواتی هم استکان بلند می کرد . چای می گرفت . می خورد . استکان را پس نمی داد .
ولی یک شب بعد از رفتن مامان و بابا دیدم از چهار تا قوطی کوچک روغن کنجد یکیش نیست .
حواسم را جمع کردم . بابا که کم می آمد ولی همان هم وسایل خودم را می پاییدم . وسایل خانه که خیلی درگیرش نبودم . پولش را که من نمی دادم . حساب بابا بود و مادر زنش . من بی خیال شدم اما بابا نگذاشت
مامان بزرگه کلا یک دختر داشت که مامان من باشد و خب مسلما همین یک داماد را داشت . این داماد هم سالی نهایتا سه چهار بار با ماها و مامان می آمد پایین، خانه مادر بزرگه . همیشه هم آخر این دورهمی به جای خوبی نمی رسید . با اینکه مادربزرگه تو خط مقدم تنها بود و ما همه تو جبهه بابا بودیم ولی می تازید و چیزهایی به بابا می گفت که خون همه مان به جوش می آمد . با دلخوری و ناراحتی می زدیم بیرون و تهدیدش می کردیم که دیگر پایمان را هم خانه اش نمی گذاریم . ککش نمی گزید . با خونسردی و بدون اینکه نگاهمان کند می گفت « بهتر ! جز ریخت و پاش چی دارید برام »

بابا آنجا سکوت می کرد . خوددار بود . ماها پینگ پنگی جواب مادربزرگه را می دادیم . بابا فقط نگاه می کرد . بالا که می آمدیم چیزی را بهانه می کرد تا دو سه نصف شب مخ مامان را می خورد . ما کله مان را می کردیم زیر پتو . بی فایده بود .
البته همه حرف ها و نیش و کنایه مامان بزرگه به بابا بی ربط نبود. بابا وضعش خوب بود .با پیمان کارهای زیادی قرار داد بسته بود برای سیم کشی ساختمان ها . چند سالی هم بود که خانه ای خریده بود و اجاره می گرفت ولی مرد خانواده نبود . ولی هوای خودش را خوب داشت .گوشی می خرید آخرین مدل .یک بار توی کیفش دفترچه بیمه تکمیلی دیدم.فقط خودش را بیمه کرده بود .میانه خوبی با رفاه برای ما نداشت.یک دست مبل راحتی داشتیم که پرز مخملش از نشستن زیاد رفته بود و برق می زد . وقتی می نشستی فرو می رفتی توی نشیمنش. یک روز مامان بزرگه که چاق و قد کوتاه بود نشست روی وسط مبل سه نفره .فنر در رفت .مامان بزرگه کامل فرو رفت و پاهایش از زمین فاصله گرفت با مامان کمکش کردیم که بیاید بیرون .
با این وجود جنجالی به پا می شد وقتی مامان ملافه های سفید رویش را بر می داشت که بشورد یا مهمانی می آمد بابا می گفت « خراب بشود من دیگر نمی خرم » و مامان هم همیشه می گفت « خوبه همین ها رو هم دست دوم خریدی » البته آرام و زیر لبی می گفت .حالا هم زیر لبی چیزهایی می گوید.مامان بزرگه تراول ها را چیده .مامان یواشکی می پراند که :
« صد و پنجاه تومن، پول آخه؟ خب اونارو هم می ذاشتی تو کیف کسی برنداره مالتو سفت بچسب کسی دزد نکن »
عجیب که مامان یک ضرب المثل دارد درست نقل می کند.همیشه نابودشان می کرد. جوراب هایش را پیدا کرده .حالا دنبال سوزن نازک و نخ مشکی توی جعبه قرقره هاست .
ولی مامان بزرگه یواش تو کارش نبود . حواسش هم جمع بود. آشپزخانه مان لوستر نداشت . بابا یک روز با لوستر حبابی که شبیه یک گل شیپوری وارونه بود ،آمد . اندازه یک مثلث کوچک که ضلع هایش مساوی نباشند پایین لوستر شکسته بود. بابا جوری وصلش کرد که کسی از بیرون آشپزخانه را می دید یا حتی می آمد داخلش آن شکستگی را نمی دید.بابا توی پذیرایی بود . مامان بزرگه پاکشان آمد زیر لوستر شیپوری . وارسیش کرد در جا و بلند گفت « آخرم آشغال شکسته مردم زد اینجا مرتیکه »بابا لوستر را از کنار خیابان آورده بود .
ما هم اعتراض می کردیم . به مادرزنش جواب نمی داد ولی جمله های همیشگی را به ما می گفت « اینجا خونه و زندگی منه این جوری مدیریتش می کنم هر وقت رفتید سر خونه و زندگی خودتون اون جور که دوست دارید پیش برید »
چقدر با این حرف های بابا بی دفاع شدم . بغض کردم . اشک های داغ ریختم . بارها این تکرار شد ؛ اعتراض ، داد و هوار ، حرف های بابا ، بغض و گریه .
بابا تغییر نمی کرد.
مامان بزرگه کله شق تر و لج باز تر از بابا . بعد از هر جنگ توی خانه اش تا یکی دو هفته زنگ نمی زد تا مامان خودش تماس بگیرد . مامان بزرگه خیالش راحت بود که اگر اتفاقی هم برایش بیافتد ما طبقه بالا هستیم .
توی همان تماس هم تا مامان دهان به گلایه باز می کرد که هر بار میام خونت واسم داستان درست می کنی حق به جانب حرف هایش را تکرار می کرد :
« من از این مرد بدم میاد نیارش اینجا اختیار خونه و زندگی خودمو ندارم نیارش »
به مامان بزرگه حق می دادیم . بابا داماد خوبی نبود؛ مامان بزرگه بعضی روز ها چارچنگولی پله ها را را می گرفت و می آمد بالا . بابا اخم می کرد و جوری پشت میز یا روی مبل می نشست که کونش به مادر زنش باشد . ماشین داشت اما یک بار هم این پیرزن را تا شمال هم نبرده بود .راننده شخصی پدر و مادر خودش بود هر جا که می خواستند بروند .
ولی باز دلمان هم نمی خواست هر داستانی را به بابا نسبت بدهد .مامان بزرگه گوشش بدهکار حرف های ما نبود . بدون حضور بابا باهاش حرف می زدیم سکوت می کردگوش می داد و ما هر بار دلخوش می شدیم که دیگر آتش بس خواهد بود ولی توی دورهمی بعدی می فهمیدیم چه گولی خوردیم . مامان بزرگه چیزهای جدیدی از بابا رو می کرد که بیشتر آمپر می چسباندیم .

ولی حق با مامان بزرگه بود.بابا حتما چیزی بهش ماسیده که دارد شام می دهد برای ماشین خریدن پسرش .
مامان انگار نه انگار مشغول ظرف شستن است .مامان بزرگه ول کن نیست :
« بیا بشمر اینا رو ببینم بی صاحاب بمونه اون ظرف ها ولشون کن »
یک سری دهی نو رو کرده. پس بیشتر از صد و پنجاه بوده چطور بابا همش را نبرده لعنتی لعنتی... مامان بزرگه باز صدا می کند. مامان اصلا اینجا نیست یکهو از تو خودش می آید بیرون دستکش ها را می کند و براق می شود سمتش :
« چیه ؟! »
« گفتم این شوهرت مفت به کسی غذا نمیده پول من بدبخت برداشته »
یک چیزی می پرانم :
« بابا حواست نبوده خودت خرج کردی »
« چه خرجی من صبح دوبار شمردمشون »
دوبار صبح شمرده پول ها را من کجا بودم ، هان کجا ؟! اسکناس ها را چید جلویش . قلبم مثل بچگی که رفته بودم سر وقت کیف زن عمویم می کوبید . کیفش مشکی و براق بود و شق برعکس کیف شل و ول مامان .مغزم می خارید فقط تویش را ببینم ؛ فقط اینکه زن عمو توی آن کیف خوشگلش چی گذاشته .
مامان می آید سر وقت پول ها .صد و پنجاه تومان کم است . مامان بزرگه دست می گذارد روی پیشانی و آرنج را روی پای دراز شده اش . حتما فشار به هیجده رسیده است. یهو داد می زند :
« گفتم آخر این مرد ضربه اش به من می زنه تا منو نابود نکنه ول کن نیست من امشب می میرم ببین دختر دارم وصیت می کنم شوهرت قاتل من شد »
مامان رو به من می گوید :
« مگه بابات اومد سمت جای این ؟! »
اخم اساسی می کنم و جوابش را می دهم :
« نمی دونم شاید اومده باشه من حواسم نبود »
نبودن حواسم را عمدا می گویم
« کی حواست هست همیشه خدا گیجی »
« خب خودت ظرف ها را ول می کردی شوهرتو می پاییدی »
جوابم را نمی دهد .مامان امشب یک جوری است .یکهو می گوید
« اگر من مثل بچه های مردم بودم همیشه در حال تیغیدن مادرپدرشون چی ؟!»
مامان چرا بی ربط بهم می بافد !؟ ولش کن ...مامان بزرگه که پول را صبحی شمرده بابا هم که از دیشب گفته بود می خواهد سور بدهد ...
مادر بزرگه رو به بالا روی تشکش دراز می کشد و می گوید :
« به دادم برسید حالم بده بیایید فشارمو بگیرید »
سریع دستگاه به دست می نشینم کنارش
« تا رفتم بشاشم مرتیکه دست کرد زیر تشک و پول برد »
فشارش هفده روی ده است . یک قرص می گذارم زیر زبانش
. بابا با غذاها می رسد .
« پس سفره ننداختی تا داغه باید کبابو خورد »
مامان بزرگه می نشیند تو جایش :
«دزدی مادرت چه شیری دهن تو گذاشته آخه من هی به اینا گفتم تو دستت کجه قبول نکردن پول منو بده »
چشم های بابا درشت شده است . می دانم از عصبانیت دارد می ترکد . مشمای دستش را مشت کرده . با پا به پایه میز ناهارخوری لگد می زند.
« نشکون میزو پول منو بده مرتیکه دزد »
مامان می گوید :
« بسه من خودم میدم بهت»
مامان بزرگه بقیه اسکناس های ده هزار تومانی را می کند زیر تشکش ومی گوید :
« تو خودت شریک دزد و رفیق قافله ای »
بابا خنده عصبی می کند و به مامان می گوید :
« بریم دیگه واسه چی وایسادی ؟»
برادرم کلید می اندازد و می آید تو. هم چین که سلام می دهد مادربزرگه بهش می گوید :
« من دارم می میرم این بابات پولمو برداشت همه زندگیی منو خورده این مرد »
بابا استکان دم دستش را هی می کوبد روی میز . برادرم می گوید «چه خبره اینجا باز »
مامان که سوراخ جورابش را بررسی می کند ، جواب می دهد :
« یه خورده از پولش نیست »
« یه خورده!؟ بله بایدم دلت نسوزه ! صد و پنجاه تومن نیست همش هم ده هزاری نو بود »
برادرم سوئیچ ماشین را می گذارد روی میز و می گوید :
«پول من برداشتم خواب بودی داشتم می رفتم پول کم داشتم »
درجا سه تا تراول می دهد دست مادربزرگه . تراول ها نو هستند و مادر بزرگه دیگر به بقیه ماجرا که کی خواب بوده کی نوه عزیز گرامیش خانه آمده که پول بردارد فکر نمی کند . مامان فکر کنم نفس هم نمی کشد . رنگ صورتش برگشته. شاید به خاطر اینکه می داند امشب با بابا داستان خواهند داشت . ولی خوب که نگاهش می کنم حالتش مثل وقت هایی است که کاری کرده که بقیه خبر ندارند چشم هایش دودو می زنند. برادرم می گوید:
«من خیلی گشنمه »
مامان یک لنگ جوراب را پا کرده است .آن یکی را رها می کند و سفره می اندازد . بابا بر خلاف عادتش که غذا را آرام می جود ، تند شام می خورد و می رود . مادربزرگه سه تا سیخ کوبیده خورده اما سیر نشده حالا گوجه و ریحان را لقمه می کند .مامان سوزن را نخ کرده و به مامان بزرگه می گوید « حالا بقیشو کجا می ذاری » مامان بزرگه محلش نمی دهد و مامان هم نگاهش نمی کند. من فکر می کنم صبح من تمام مدت خانه بودم و برادرم امروز که هیچ چند روز بود که نیامده بود و با خودم می گویم بابا دستبند نگین دار من را برای چی برداشت !؟
نقد این داستان از : ندا رسولی
خانم مریم کلهر سلام و احترام
یکی از ویژگی‌های مهمی که نویسنده داستان کوتاه طبق تعریف و اصول و قواعدی که برای این قالبِ ادبی وجود دارد، می‌بایست به آن توجه نماید پرهیز از زیاده‌گویی و پرداختن به موضوع اصلی است. در داستان کوتاه مجالی برای زیاده‌گویی و حاشیه رفتن وجود ندارد؛ نویسنده می‌بایست طرح داستان را با در نظر گرفتن یک موضوع واحد مهندسی کند و سایر موضوعات فرعی به منظور کامل کردن و پیش بردنِ موضوع اصلی داستان می‌باشند. به این ترتیب در نهایت متنی پیش روی مخاطب قرار خواهد گرفت که متمرکز است؛ حین خوانش حواس مخاطبش را پرت نمی‌کند و در نتیجه در نهایت می‌تواند برای خواننده تأثیرگذار باشد. این موجز نویسی را نویسنده می‌بایست از همان خطوط اول و افتتاحیه‌ی داستان در نظر بگیرد، به این معنا که بدون حاشیه و مقدمه‌های غیر ضروری به سرعت خواننده را وارد جهان داستان کند؛ مسئله‌ی داستان و شخصیت‌ها را برای خواننده روشن سازد و سپس به پرداخت آن با بهره‌گیری از عناصر و ابزار داستانی بپردازد. بنابراین نویسنده می‌بایست توجه داشته باشد که هر آنچه که در داستان کاربرد دارد و وجود آن برای حیات داستان ضروری است؛ می‌بایست در داستان وجود داشته باشد. به این ترتیب اگر پس از نگارش با حذفِ جمله، عبارت یا بخشی از داستان، خدشه‌ای به اصلِ داستان وارد نشد؛ و امکان حذفِ بخش‌هایی وجود داشت؛ به این معنا است که وجود چنین بخش‌هایی در داستان غیرضروری بوده است و می‌بایست حذف شوند؛ هر آنچه در داستان می‌آید می‌بایست کارکرد داشته باشد؛ در غیر این صورت باید حذف شود. چخوف در این باره می‌گوید: «هر آنچه نامربوط به داستان است بزدایید. اگر در فصل اول گفته‌اید تفنگی بر دیوار آویخته است، در فصل دوم یا سوم تفنگ قطعا باید شلیک کرده باشد. اگر بنا نبوده که شلیک کند، پس بر دیوار هم آویخته نبوده است.»
«لوزی‌های فیروزه‌ای با صورتی کمرنگ» با این جملات شروع می‌شود: «از پایین صدای داد و هوارِ مامان بزرگه می‌آید، چی شد یکهو بابا که رفته بود کباب بگیرد، مادر و دختر سر چی بهم پریدند؟» این جملات عدم تعادل ایجاد کرده و سوال برانگیز هستند، یعنی نویسنده توانسته است مخاطب را به سرعت وارد داستان نماید و این اتفاق خوبی است که در شروع داستان بیفتد؛ در ادامه خواننده انتظار دارد این موضوع اصلی محوری باشد و در طول داستان اطلاعاتِ بیشتری نسبت به آن پیدا کند و در واقع گره‌افکنی و گسترش و گره‌گشایی در راستای یکدیگر یا همان موضوع محوری باشند؛ اما اتفاقی که در «لوزی‌های فیروزه‌ای با صورتی کمرنگ» می‌افتد این است که به نوعی اشاره‌ی زیاد به رویدادهای فرعی دیگر شده است؛ اگر چه این رویدادها تا حدودی در نشان دادن ویژگی‌های شخصیت‌های داستان موثر بوده است؛ اما به نوعی منجر به حاشیه رفتن و زیاده‌گویی در داستان شده است. آنچه که می‌شود به نویسنده‌ی «لوزی‌های فیروزه‌ای با صورتی کمرنگ» پیشنهاد داد این است که به حذف مواردی که فکر می‌کنند حاشیه‌ای و غیرضروری است بپردازند و سپس با حذف این موارد به خوانش داستان خود بپردازند؛ احتمالا بعد از آن خود نیز به نتیجه خواهند رسید که می‌شود بخش‌هایی از داستان را حذف نمود بدونِ اینکه آسیبی به اصل داستان و ماجرای اصلی وارد شود. بنابراین اولین پیشنهادی که می‌توان برای بهتر شدن داستان به نویسنده کرد هرس کردن داستان است، بسیاری از نویسندگان از هرس کردن داستان خود می‌ترسند و به نوعی حذف آنچه که برای نگارشش وقت گذاشته‌اند و احتمالا غریزی نوشته‌ شده برایشان سخت خواهد بود؛ اما بازنویسی فرصتی است که به نویسنده این امکان را می‌دهد که بدون در نظر گرفتن احساسات و غرایز، بهتر از هر منتقدی نسبت به اثر خود دلسوزانه عمل نماید و در جهت بهتر شدن آن تلاش کند و هر آنچه که لازم است اعمال نماید. «لوزی‌های فیروزه‌ای با صورتی کمرنگ» می‌تواند با حجم کمتری ارائه شود؛ در این صورت تأثیر آن بر مخاطب نیز بیشتر خواهد شد.
نکته‌ی دیگر توجه به نثر و زبان و همچنین نکات ویرایشی در داستان است. واژه‌ها تنها ابزار نویسنده در ارائه‌ی مضمون مورد نظرِ او، به مخاطب می‌باشند بنابراین لازم است نهایت دقت در انتخاب و چینش و استفاده از آن‌ها صورت پذیرد. حتی اگر نویسنده زحمت زیادی برای طراحی پیرنگ و داستان‌پردازی و... کرده باشد؛ در صورتی که داستان را با نثر و زبانی شسته رفته و تمیز به مخاطب ارائه نشود؛ مخاطب پس زده خواهد شد. بنابراین دقت در انتخاب واژه‌ها، افعال و هماهنگی زمان آن‌ها، بی‌پیرایگی، ایجاز و یکدستی مواردی هستند که می‌توانند مورد توجه نویسنده واقع شوند و او را در رسیدن به نثری بهتر یاری دهند. «نثر لوزی‌های فیروزه‌ای با صورتی کمرنگ» نیاز به بازنگری دارد. یک راهکار برای پیدا کردن ایرادات نثر و زبانی برای نویسندگانی که تازه‌کار هستند و هنوز به طور کامل مسلط بر نثر و زبان آثار خود نشده‌اند این است که اثر خود را چندین بار بخوانند، و گاهی باصدای بلند، با این تمرین می‌شود بسیاری از ایراداتی را که در نگارش اولیه به چشم نیامده پیدا کرد و رفع نمود. مورد دیگر توجه به نکات ویرایشی است. «لوزی‌های فیروزه‌ای با صورتی کمرنگ» نیاز به ویرایش دارد؛ استفاده صحیح از نقطه، ویرگول، دو نقطه، رعایت فاصله و نیم‌فاصله و... شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند؛ اما توجه به آن‌ها لازم و ضروری است.
سرکار خانم مریم کلهر از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتر و دلخواه خواهید رسید. منتظر آثار بعدی شما هستیم؛ موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت