هیچ نویسنده‌ای حق ندارد در داستانش ایراد نگارشی داشته باشد.




عنوان داستان : هدیه طبیعت
نویسنده داستان : یلدا وفاخواه

همه ادما یکاریی کردن که هیشکی نمیدونه جز خودشون و خودشون چون شجاعت اعترافشو ندارن حتی تو ذهنشون... کارایی که هر وقت میخوان بهشون فکر کنن انگار چند نفر تو مغزشون، تو قلبشون؛ باهم درگیر میشن و هر کدوم قاطعانه و محکم حقو به خودش میده.صحنه هایی که از گذشته پنهان هر ادمی تو ذهنش نمایان میشه و دیگران فکرشو هم نمیکنن، همون صحنه ها دقیقا شخصیت اون ادمه. منم هیچ وقت به جواب نرسیدم، چرا من اینطوری شدم؟ چرا همه چی برام سرد و تاریک و تلخ شد؟چرا من جرئت اعتراف خودمو برای خودم ندارم؟ کی باعث شد کارایی انجام بدم که بقیه میگفتم انجامشون اشتباهه براتون؟ من یا بقیه؟
هیچ وقت به جوابم نرسیدم زمانی که میخواستم بگم من یه پوتکی میخورد تو سرم که بهم یاداوری میکرد: تو این نبودی، تو دیدت سناریو های بد چیدن و تو گوشت داستانای بد خوندن، پوستتو مجبور کردن حس های خاری داری رو لمس کنه و مزه بدبینی ودروغ و خشم بهت چشوندن
مگه شخصیت تو رو چیزی غیر از دیده ها شنیده ها و حس های درونت ساخته؟
هر وقت میخواستم بگم بقیه؛ یه خروس بی محل یه حس مسخره مضغرف به اسم وجدان در گوشم زمزمه میکرد: تو چرا طبیعت نبودی؟ سنگ بخوری ولی میوه بدی، تاریکی رو پس بزنی ولی نور و گرما رو به اغوش بکشی برای شکوفایی، رشد برای ازادی خودت و بقای دیگران برای... با صدای پنجره اتاقم که محکم به هم خورد به خودم اومدم.. کلاه و شال گردنمو پوشیدم، یه لحظه تو ایینه به خودم دقت کردم چه دختره پسری(گوشیم عه نمیزاره ه گذاشتم که درست خونده بشه) شده بودم من از لقبی که به خودم داده بودم خندم گرفت تا این که چشمم به عکس هفت سالگیم گوشه اینه خورد.خنده کولشو برداشتو رفت تا جاشو بده غم،به دوتا انسان کاملا متفاوت تو اینه نگاه کردم
موهام هنوز بور بود ولی بلند نبود،ناخونامم لاک نداشت اثرات دندونم روشون چشمو میزد،لباس صورتیم چقد بهم میومد هر وقت میپوشیدمش تند تند میچرخیدم اونقدی که حس میکردم من دور ماه میچرخم نه اون دور من..بعدش یهو مینشستم و دامن لباسم دور تا دورم رو زمین سرخم میکرد و بابام میگفت یلدای من مثل فرشته ها شده.
اما اونم رفت؛رفت و لباس صورتیم،موهامو،گرگم به هوا بازی کردنم تو کوچه رو با ادمای که برام گذاشت با خودش برد.
قبل از این که اون مایع شور بی رنگ گرم از چشام سرازیر شه از خونه زدم بیرون. بارون بند اومده بود، ولی رنگین کمان نبود. اشکای ابرا برای خورشید تموم شده بود ولی اون هنوز پشت ابرا زانو غم بغل گرفته بود و قصد اشتی نداشت..
به رد پاهام روی گلای بارون خورده نگاه کردم، اشکای منم تموم شده بودم ولی رد زخمای ادما هنوز رو قلبم بود، همین قدر عمیق و همین قدر تازه.
به جایی که میخواستم رسیدم،رو تابی که رنگ زردش بیشتر جاهاش کنده شده بود و چهره کریه و تیره اهن پیدا بود نشستم.
شروع کردم به تاب خوردن
هر چی بیشتر پامو میکوبیدم به زمین بیشتر میرفتم تو اسمونا و لذت میبردم چند دیقه بعد دسته تابو رها و پاهامو شل کردم و خیره شدم به گل بنفشه ای که رو به روم بود
ساکت و بی حرکت ایستاده بود
زندگیش یکنواخت بود
بی هدف و گیج و پوچ مثل من.
دسته تابو گرفتم و پاهامو به زمین کوبیدم
و رفتم تو اسمون،کوبیدن پام به سبزه های کوچیک تو پارم همزمان شد با وزیدن بادی نسبتا شدید
من بالا رفتم و گل با باد به رقص در امد
چقد زیبا تر شده بود
چقد تکاپو به او می امد
انگار معجزه شد چرا من تکاپو نداشته باشم؟چرا پاهایم را محکم در مشکلات زندگیم نکوبم تا بالا بروم و لذت ببرم؟
انگار هزار در از شادی به رویم گشوده شد؛ دیگر نمیخواستم به یاد فریادهایم سکوت و به یاد خنده هایم اشک و به یاد قله های گذشته، خود را در دره های محبوس کنم.
میخواستم زندگی کنم
به خانه رفتم همه چیز قشنگ تر شده بود
حتی در زنگ خورده خانمان. با سرعت به اتاقم رفتم و مشغول رویا پردازی شدم
صدای خواهرم امد: یلدا پنجره اتاقت را ببند وقتی نبودی چند بار محکم به هم خورد
کنار پنجره رفتم،کامل بازش کردم
زیرلب با شادی گفتم این باد به پنجره خورد یا به زندگی من..همزمان که داشتم فکر میکردم در زندگی من چه بادهای مرا به رقص واردار میکند به خورشید نگاه کردم که گویا با اسمان اشتی کرده بود و امدن رنگین کمان را نوید میداد..
هفت روز دیگر تولدم بود
و طبیعت نخستین هدیه را به من داده بود..
پایان:)
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. من نوشته شما را خواندم. به نظرم قبل از هر چیز باید یک نکته اساسی و مهم را خدمت شما عرض کنم. داستان یک متن رسمی است. این را همیشه به یاد داشته باشید. شما به عنوان یک نویسنده باید به داستان احترام بگذارید. شکلِ ظاهریِ یک داستان باید کاملاً شبیهِ یک داستان باشد. اگر مقرر باشد شما یک داستانی را بنویسید و آن داستان را تحویل ناشر دهید تا چاپ کند، پیش از هرچیز ناشر به سرووضع و ظاهر آن داستان نگاه می‌کند. اگر ظاهرش شبیه به داستان نباشد قطعاً آن را نمی‌خواند. حتی اگر شما به خیال خود بهترین و خاص‌ترین و بدیع‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین داستانِ جهان را نوشته باشیید، باز بی‌ارزش است. چون دیگر ناشر آن را نخواهد خواند. نه ناشر که مخاطب نیز چنین داستانی را نخواهد خواند. پس شما برای اینکه به دل مخاطب و ناشر و هر خواننده‌ای نفوذ کنید، باید ابتدا ظاهر داستان‌تان شکیل و مرتب و تروتمیز باشد. وگرنه هیچ‌کس اهمیتی به نوشته شما نخواهد داد. زیرا نزدیک‌ترین فرد به داستان که خود شما باشید، هیچ اهمیتی به داستان‌تان نداده اید. چه انتظاری از فردِ غیر دارید که به داستان شما ارزش قائل باشد؟!
ببینید ابتدا باید زبان داستان یک زبان رسمی باشد. نه یک زبان محاوره‌ای و کوچه‌بازاری. «همه ادما یکاریی کردن که هیشکی نمیدونه جز خودشون و خودشون چون شجاعت اعترافشو ندارن حتی تو ذهنشون... کارایی که هر وقت میخوان بهشون فکر کنن انگار چند نفر تو مغزشون، تو قلبشون؛ باهم درگیر میشن و هر کدوم قاطعانه و محکم حقو به خودش میده.» ببینید این جملات انگار پیامک در یک گوشی هستند تا داستان! همه این‌ها باید اصلاح شوند. سه نقطه باید در جای درست استفاده شود. نقطه‌ها و ویرگول‌ها هم همین‌طور. نمی‌شود ما هرطور که دل‌مان خواست بنویسیم. حتماً با زبانِ رسمی بنویسید. مثلاً این‌طور: «همه آدم‌ها در زندگی‌شان حداقل یک کارِ مخفی کرده‌اند که کسی از آن اطلاع ندارد.»
علاوه بر آن استفاده از جملاتِ زائد درست نیست. مثلاً شما در متن‌تان نوشته‌اید: «یه لحظه تو ایینه به خودم دقت کردم چه دختره پسری(گوشیم عه نمیزاره ه گذاشتم که درست خونده بشه) شده بودم من از لقبی که به خودم داده بودم خندم گرفت.» این متنِ داخلِ پرانتز بسیار بد است. شما یعنی ادعا کرده‌اید که همه این داستان را در گوشی‌تان نوشته‌اید! و حالش را نداشته‌اید کسره بنویسید و از «ه» به جای کسره استفاده کرده‌اید! این خیلی بد است. این نهایت کم لطفی به داستان است. که البته یقیناً اکثر این‌ها هم از تاثیرات فضای مجازی است. کلمه «عه» هیچ جایی در دستورزبان فارسی ندارد. شما باید به غلط‌های املایی و ایرادهای نگارشی هم توجه کنید. حتی بدانید فونت داستان، اندازه و نوع فونت، فاصله متن از حاشیه داستان، فاصله سطرها از هم، پاراگراف‌بندی و سایر دستورات نگارشی هم در داستان اهمیت دارد. لذا به هیچ عنوان اینها را دست کم نگیرید.
اما برویم سراغ محتوای داستان شما. در داستان شما هدف شخصیت‌تان مشخص نیست. شخصیت شما چه هدفی را دنبال می‌کند؟ می‌خواهد به کجا برسد؟ او ناراضی است. تا اینجایش را می‌دانیم. اما از چه چیز ناراضی است؟ خواسته‌اش از این زندگی چیست؟ در پایانِ داستان از موانع و مشکلات حرف می‌زند. اما ما دقیقاً نمی‌دانیم کدام مشکلات را می‌گوید. مشکل و موانعِ سر راه این شخصیت چیست؟ این شخصیت نه هدف چندانی دارد و نه موانع و مشکلاتی در زندگی! فقط شما در آخر داستان تاکید کرده‌اید که می‌توانیم پا روی مشکلات بگذاریم و بر مشکلات زندگی غلبه کنیم.
نقطه قوت شما در داستان‌تان «تغییر» است. شما یک تغییر در داستان دارید و این خوب است. شخصیت، بهتر است از ابتدا تا انتهای داستان تغییر کند. بزرگ شود. متفاوت شود. بالا برود. پایین بیاید. بالاخره یک تفاوتی بکند. این در داستان شما وجود دارد و ارزشمند است. اما به چه قیمتی؟ باید این تغییر باورپذیر باشد. باید مخاطب حس کند که این تغییر واقعی و باورپذیر، خوب و دل‌نشین است. در داستانِ شما شخصیت اصلی، صرفاً با دیدن حرکت یک تاب در پارک به این نتیجه می‌رسد که باید من هم تکاپو داشته باشم. چرا پاهایم را محکم در مشکلات زندگی‌ام نکوبم تا بالا بروم و لذت ببرم؟ این تغییر، آنی و لحظه‌ای است. تغییر باید آهسته و پیوسته باشد و ذره‌ذره اتفاق بیافتد. در داستانِ شما این اتفاق نیافتاده است. بهترین نمونه تغییر را می‌توانید در داستان «ناطور دشت» نوشته «سلینجر» مشاهده کنید. حتماً این کتاب را بخوانید.
مورد بعدی در داستان شما این است که داستان شما مضمون‌زده است. زیاد مضمون را بُلد کرده‌اید. «من بالا رفتم و گل با باد به رقص در امد
چقد زیبا تر شده بود
چقد تکاپو به او می امد
انگار معجزه شد چرا من تکاپو نداشته باشم؟چرا پاهایم را محکم در مشکلات زندگیم نکوبم تا بالا بروم و لذت ببرم؟ انگار هزار در از شادی به رویم گشوده شد.» این‌ها جملات زیبایی شاید باشند. اما این‌ها جملات شعاری‌اند و باید حذف شوند. اینها تاثیر برعکس بر مخاطب می‌گذارند و باعث می‌شود مخاطب از داستان فاصله بگیرد. لذا سعی کنید همیشه از شعار دور باشید و غیرمستقیم حرف‌هایتان را به مخاطب بگویید.
در پایان باید بگویم برای نوشتن داستان عجله نکنید. زیاد فکر کنید و تمرکز کنید و سپس شروع به نوشتن بکنید. ابتدا خوب فکر کنید و سوژه‌تان را دراماتیک کنید. سپس نقاط مهم داستان‌تان را بنویسید و یا در ذهن داشته باشید. بعداً اقدام به نوشتن کنید. در نوشتن هم باز عجله نکنید. قدم به قدم بروید جلو سعی کنید پرداخت خوبی داشته باشید. صحنه‌ها را خوب بچینید. شخصیت‌ها را خوب توضیح دهید. هر پاراگرافِ داستان باید درام داشته باشد. قدم به قدم جلو بروید و داستان‌تان را تکمیل کنید. در نهایت به بازنویسی می‌رسید. این قسمت هم قسمت مهمی از داستان‌نویسی است. غلط‌های املایی و ایرادهای نگارشی را برطرف کنید و فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها را رعایت کنید. سعی کنید یک داستان تمیز و شُسته‌رفته از کار دربیاورید. خودتان باید بعد از داستان از کارتان احساس رضایت داشته باشید. باید از کارتان خوش‌تان بیاید. اگر این حس را نداشته باشید، دیگران هم شاید از کار شما خوششان نیاید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند و پیروز باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت