اسیر داستان خود باشید.




عنوان داستان : ابنبات های زرورقی
نویسنده داستان : مریم کلهر

.
آب نبات های زرورقی


آقا رضا و خانمش و چند تا از کسبه دم مغازه جمع شدند. آقا رضا مثل همیشه سیگار به دست با آن چشم های قورباغهای و شکم گنده اش بلند بلند حرف میزند. مغازه سر نبش است و میخواهم که بپیچم داخل کوچه باید با همه سلام و علیک کنم.شالم را میکشم جلو و با خودم کلنجارمیروم که چرا این کار را میکنم !؟ خانم میوه فروش امروز سرحال است. یک بشقاب پر از آبنباتهای ریز زرورقدار دستش است برای عید غدیر. زهرا خانم همسایه طبقهبالایی هم چند روز است ریسه دم پنجره ها را روشن کرده.خانم آقا رضا بعضی وقت ها جواب سلام آدم را هم به زور میدهد ولی الان با اینکه قصد ندارم معطل کنم که بدانم چرا این همه آدم ایستاده اند برایم تعریف میکند :
-« سوراخ را میبینی ؟! »
و دستم را میکشد و میبرد وسط کوچه که بتوانم سوراخ توی دیواره جوب آب را ببینم .مغازهشان زیرزمین دارد.ظهرها میروند آنجا میخوابند. برای خودشان غذا درست میکنند. خانم آقا رضا میخندد و میگوید:
-«یک موش گنده از اینجا واسه خودش راه درست کرده تا آن پایین»
و دست هایش قد یک طالبی از هم باز شده. ادامه میدهد:
«ببین من یک خانه بزرگ تو اشرفی اصفهانی دارم ولی آمدم تو یک وجب جا ماندم که حواسم به همه چی باشد »
و به خانه دو نبش که کلی شیشه های رنگی مربعی دارد، اشاره میکند. توی مغازه هم که نیست بارها دیدم کله اش را از لای پنجره بیرون آورده و آقارضا را صدا میکند. موش واقعا چندشآور است نه مثل یک سوسک.یک ترسی هم ته دل میاندازد.کلاغ که نیست تنها باشد. یکیش را اینها دیدهاند. الان یک سپاه برای خودش درست کرده ولی ته واکنشم به میوه گران فروش محل کلمه عجب است. هیچ چیز دیگری به ذهنم نمیرسد. فکر میکنم کمی کنارش بایستم برای همدردی با این ترس و هیجان که دارد با صدای بلند و خنده بروزش میدهد. خسته می شوم. سوراخ توی جوب اندازه طالبی نیست، کوچکتر است. خداحافظی میکنم. آبنبات تعارفم میکند. یکی بر می دارم ولی خودش چندتا میریزد توی دستم. راه میافتم سمت خانه که میبینم همسایه طبقه چهارم با دختر روبرویی که از پنجره طبقهدوم آپارتمان روبهرویمان مراقب همه چیز هست، جلوی در ورودی ایستادهاند. شوهر دارد اما مامان بهش می گوید« دختر روبرویی» هیچ راه دررویی ندارم.سهچهارسال است توی این کوچه هستیم، سهچهاربار بیشتر باهاشان برخورد نداشتم.
همیشه فرار کردم. دلم نخواسته با همسایهها ارتباط داشته باشم آن هم از جنسی که میخواهد دست بندازد ته فیها خالدونت و بکشد بیرون هرچه داری. مخصوصا که با برادرت یک جورهایی مجردی زندگی کنید. هر بار که توی آشپزخانه پشت میز نشستهام و ناخودآگاه دست میبرم تا نافم را بخارانم یا انگشتم توی دماغم است به خودم میآیم که الان دختر روبرویی از پشت پنجره دارد من را میبیند و معذب می شوم. آخرین باری که سعید را خفت کرده بودند فهمیده بود که دماغش را عمل کرده. آن دختری که توی بالکن باهم سیگار میکشند زنش نیست و ما عروس نیاوردیم. سعید که از درآمد تو کله اش را به چپ و راست تکان میداد و میگفت :
-«چقدر این زن حرف میزند،چقدر!؟ فقط سایز شورتم را نپرسید آن هم رویش نشد »
چقدر خندیدم. هیچ وقت به دختر روبرویی حس یک زن فضول را نداشتم. من حوصله حرف ندارم وگرنه این زن از سر تنهایی بیش از حدش دنبال رابطه است و کنکاش. بچهای ندارد. شوهرش از صبح تا شب سرکار و این آدم توی خانه و گرفتار مردی که حتی حق ندارد تنها برود نانوایی. خودش اینها را به مامان تعریف کرده. مامان هر وقت که از ورامین میآید تهران، یک سری اطلاعات از در و همسایه به ما میدهد.
سلام میکنم و میخواهم بروم داخل که با موش گیرم میاندازد:
«دیدی یه موش چه ککی به تومنشون انداخته»
و با تمام دندانهایش میخندد که توی صورت سبزه اش سفیدتر به نظر میآیند. زن همسایه هم تایید میکندکه «اینها موش نیستند می خواهی درست و حسابیش را ببینی زنجان، تو باغ پدرشوهرمن؛ قد گربهان بی شرفها» و بعد اولین سوال شلیک میشود:
-«موهایت را خودت رنگ میکنی ؟!»
میدانم منتظر جواب من نیست ولی توضیح میدهم که اول دکلره میکنم و بعد شامپو رنگ که نمیگذارد حرفم تمام شود
-«خیلی قشنگ شده این رنگ از بقیه بیشتر هم بهت میآید »
رو میکند به خانم طبقهچهارمی ما که چادر نماز سرکرده و میگوید:
-«منم از این رنگ های فانتزی دوست دارم ولی شوهرم خوشش نمیآید»
چشم های خانم طبقه چهارمی پی شوهرش است که بین آن جمع سر نبش با کیسه خرید توی دست ایستاده. دختر روبرویی میزند به بازویم:
-« خوب واسه خودت راحتی بیآقا بالاسر هرکار میخواهی میکنی»
برای همان یک کلمه هم در جواب دختر روبرویی چیزی پیدا نمیکنم. با یک لبخند کمرنگ فقط نگاهش می کنم.سکوتم به کمک دختر روبرویی میآید:
-« قصد ازدواج نداری »
خانم طبقه چهارمی بیخیال شوهر دیلاقش میشود که با شلوار پیچازی قاتی حرفهای اهالی محل شده و چشمهای درشتش را توی صورتم میدراند که :
-« ولش کن بابا حالا ما شوهر کردیم چی شد حالا کسی باشد درست و حسابی آره، نه مثل واسه ما که هر کی میرسد میزند توی سرش و هیچی از خودش ندارد »
دخترروبرویی تماس گوشیاش را رد میکند و بالاتنه تپلش را به سمت هردومان خم میکند و تایید میکند که :
-«منم گفتم اگر مورد خوب باشد »
میخواهم خداحافظی کنم که همسایه چادرنماز به سر مچ دستم را میگیرد:
-« خواستی شوهر هم کنی یکی مثل پدرشوهر من پیدا کن یک ماه نشده زن گرفته، خانه را به نامش کرده ماشین را هم میخواسته که دخترها خبردارشدند، نگذاشتند. دیدند واسه یک تکه گوشت دارد دودمانشان را به باد میدهد»
و دستش که چادر را ول کرده قد یک مشت آجیل کرده و به لای دوپایش اشاره میکند. من و دختر روبرویی ریزریز میخندیم. آبنبات ها خیس عرق شدهاند. میخواهم دستم را بکشم بیرون که میپرسد:
-« حالا چرا ازدواج نمیکنی؟!»
تمام این خفتگیری دونفره جلوی در برای جواب همین است. مامان به اینها نگفته. به صورت مویرگی به هرکس خودش تشخیص بدهد و زمانش باشد میگوید من طلاق گرفتهام.چند روز پیش که رفته بود بشقاب حلوایی که زهرا خانم فرستاده را بدهد خیلی طول کشید بیاید پایین .رو هوا و یلخی پرسیدم « چی می گفتید این همه وقت ؟!» اصلا هم دنبال جواب مامان نبودم. اول رنگ صورتش برگشت؛ وقتهایی که کاری را نباید میکرد یا نباید صحبت چیزی را به میان میآورد تمام صورتش داد داد میکند که دستهگلی را انداخته توی آب. برای من که مهم نبود. مامان خودش وسواس داشت و میگفت بعد از هشت نه سال فهمیده است دخترعمه اش جدا شده. بعد همان دخترعمه را مامان سر عقد خواهرکوچیکه دعوت نکرد. چقدر با مامان کلنجار رفتم که بی خیال شود. دوست صمیمی ام یک ماه بعد از طلاق من عقد کرد. چند ماه بعدش من فهمیدم. آن وقت ها هر موقع ازش می پرسیدم عروسی کی هست بابا ما می خواهیم لباس بدوزیم، طفره می رفت. دو روز مانده به جشنشان تلفن کرد و بدون کارت دعوت شدم:
«نمی دونی چه وضعی دارم کارت ها هم کم آمد ماهم شلوغ بودیم نشد زودتر خبرت کنم »
عمهمامان تا جایی که از نظر علمی و طبیعی یک زن میتواند حامله شود، استفاده کرده و زاییده بود.همه را گفته بود جز این خواهر. دخترعمه مطلقه خودش عروسی هم نیامد.
سرم توی گوشی است. بعد یکهو مثل همیشه که فکر میکند شنونده باید منظور مامان را بگیرد از وسط حرفهایشان با زهرا خانم یک جمله را پرت کرد بیرون «گفت خوب است که بچه نداشتند »
جوابشان را میدهم :
-« من جدا شدم »
یک لحظه هردوشان مثل دوتا عروسک چشم هایشان شیشه ای میشود و مات من. دختر روبرویی باز تابی به بدنش میدهدو با نیم نگاهی به همسایه که همچین که از ماتی درآمد، دست من را ول کرد میگوید:
-« فدای سرت »
خانم همسایه محل دختر روبرویی نمیدهد. چشمهایش دودو میزند که شوهرش ببیندش. ولی مرد بیغ بیغ دست هایش را با حرف حرکت میدهد و کیسه خرید بالا و پایین میشود. آخر زن صدایش میکند. شوهر میگوید الان میآید. این بار زن صدایش را بلندتر می کند« گفتم بیا بریم بالا » دختر روبرویی سوال همیشگی بعد از طلاق گرفتهام را میپرسد:
-« بچه که نداشتی ؟»
-«نه»
شوهر میآید و بدون اینکه من و دختر روربرویی را نگاه کند سلامی میدهد و میرود داخل و زن هم بدون اینکه من را ببیند با دختر روبرویی خداحافظی میکند و میرود. دختر روبرویی انگار نه انگار یکهو دوستش از این رو به آن رو شده، دنبال حرف را میگیرد:
-« واقعا خدارو شکر که بچه نداشتی الان اسیر بودی »
یک بله میگویم. هرچند دختر روبرویی پی جواب من نیست.هنوز همین یک کلمه از دهانم بیرون نیامده میگوید:
-« ببین شوهر یک خوبی هایی دارد ولی خب تو سرت را راحت میگذاری روی بالشت و میخوابی داستان نداری »
این بار تا میآیم بله بگویم تلفنش دوباره زنگ میخورد و من سریع خداحافظی میکنم و میآیم داخل.

باید برگردم محل کارم. نوشته هایی را که باید امشب تایپ میکردم را جاگذاشتهام. آبنبات ها را میریزم روی میز. یکهو هم هوا ابری شد و باران ریسه ای میبارد. چاره ای نیست. از در که بیرون می روم شوهرزهرا خانم از توی ماشین سلام میکند:
-« کجا می روید برسانمتان»
باران خیلی شدید است با چتر هم پاها تا زانو خیس خواهدشد ولی تردید دارم برای سوار شدن. تشکر میکنم اما اصرار میکند که این طوری حسابی خیس میشوید. چتر را جمع میکنم و از در شاگرد که میخواهم بنشینم چشمم میافتد به بالا. نصف صورت زهرا خانم را میبینم که پرده را فوری می اندازد. ریسه ها بی وقفه چشمک میزنند.

سعید نیست. تلویزیون را روشن می کنم. غذا نداشتم. دم مترو انقلاب پیراشکی کرم دار خوردم با شیر کاکائو. بعد هم تا مترو شادمان پیاده آمدم آن قدر که هوا خوب شده بود بعد از باران .
انگار یک کیسه آب سوراخ سوراخ شده بود و تا از خانه توی ماشین شوهر زهراخانم برسم مترو طرشت، ریزریز و تندتند ریخت و تمام شد و هم چین که از سوراخ مترو انقلاب آمدم بیرون، ابرها هم نبودند چه برسد به کیسه سوراخ آسمان.
هنوز شلوارم را عوض نکردهام که در میزنند. زهراخانم است. با یک لبخند گنده سلام میکنم
-«صدای تلویزیون میآید بالا دخترم نمیتواند بخوابد»
و می رود و من بدون لبخند لای در خشکم زده است. خودم را از لای در و ماتی میکشم بیرون. گرگرفتهام. کنترل را برمیدارم و صدای تلویزیون را چک میکنم. ولوم روی سیزده است. تا نه میآورمش پایین. ساعت یازده هم نشده. قدم رو میروم. چیزهایی توی کاسه چشمم به ماهیچه و رگها فشار میآورد. تا ساعت دوازده قدم میزنم و می روم توی رختخواب. باید بعد ازآن پیادهروی طولانی بیهوش شوم اما خوابی نیست. کلنجار توی مغزم ادامه دارد.
ساعت سه شده .خوابم نبرده. چطور آمد دم در؟! خیلی وقت ها صدای تلویزیون از دیشب هم بلندتر بوده و ساعت هم دیرتر. چیزی زیر تخت خشخش میکند. با ترس از جا کنده میشوم. زیر تخت را بررسی میکنم.هیچی نیست. دراز میکشم و دوباره خشخش.بلند میشوم. دورتادرو تخت را می جورم.خبری نیست.برمیگردم توی رختخواب و توی کلهام. بالاخره خواب کمی این کلنجار را کنار میزند.
سه تاییشان نشسته اند؛زن آقارضا همسایه طبقه چهارم و زهراخانم.کاسه رنگ دستم است. نزدیکشانم ولی هرچه میکنم دستم به موهایشان نمیرسد ولی بوی عرق خانم طبقه چهارم دارد خفهام میکند. زیربغلش را نزده. موهای زبر و مشکی پیدایند. پیراهن آستین حلقهای طوسی زیر همان چادرنماز پوشیده. فرچه را میکنم توی کاسه و باز دستم را دراز میکنم ولی نمیخورد بهشان.تنگ هم نشستهاند. خانم میوه فروش روسریش را زیر گلو کلیپس زده.گوشی بیسیم مغازه هم دستش است. یکریز حرف میزند.زهرا خانم هم هی دست میاندازد زیر شلال موهای سشوارکشیده بلند سیاهش و پرتابشان میکند سمتم ولی باز هم فرچه رنگ بهشان نمی رسد.دستم را بیشتر میکشم.نمیرسد.میکشم.نمیرسد...
بیدار می شوم. انگار کسی رویم است و با دست و پاهایش سفت من را چسبیده. ولی گردنم را هم نمی توانم تکان بدهم. دهانم هم باز مانده انگار آرد تویش پاشیده باشند، خشک خشک است. با زحمت گردنم را کمی می چرخانم؛ساعت پنج و نیم است. خودم را که پیدا میکنم فکرمیکنم سعید کلی از شب ها صدای ضبط را آن قدر زیاد میکرد که عروسک های بندانگشتی کیندر روی میز تلویزیون آن قدر تکان تکان میخوردند که ولو می شدند. چرا آن موقع ها نیامد دم خانه!؟ هنوز توی جا هستم. چشمم میخورد به بشقاب نقاشی شده ای که از مائده برای تولدم هدیه گرفتم و هنور فرصت نکردم بکومش به دیوار. یکهو یادم می افتد که دیروز، شب عید غدیر، قرار بود خواهر مائده هم بعد از چند سال عقد ماندن برود سر خانه و زندگیش. گوشی را برمی دارم. توی واتساپ پیدایش میکنم. با اینکه معلوم نیست آخرین حضورش کی بوده تا پیام میدهم آنلاین می شود و جواب می دهد. با جزییات درباره دخترکوچکش و حس وحال خودش و بابا بچه حرف میزند. میگوید«پریدش عقب افتاده»
با کلی استیکر هیجان میپرسم « یعنی حامله ای دوباره !؟» میگوید دلش میخواهد ولی شرایطش نیست. می پرسم رابطه خودشان چطور است. انگار من را تازه شناخته، به طور کامل شوهرش را برایم شرح میدهد و می گوید با آمدن این دختر آنچه توی تختخوابشان اتفاق میافتد هم بهتر شده. یادم میآید اصلا برای چی به مائده پیام دادم
-«خواهرت به سلامتی رفت خانه خودش ؟!»
می بیند اما جواب نمیدهد. صبر میکنم. ساعت هنوز یازده هم نشده بود.چند شب با صدای بدوبدو دختر زهرا خانم و افتادن صندلی ها و کشیده شدن وسایل توی طبقه بالا از خواب پریدیم آن هم نیمه شب به بعد . نشده کسی حتی برای یک بار اینجا بیاید و سر ساعت دو سه ظهر نگوید :« بالا چه خبره اسب بستند!؟» نمیتوانم برسم به یک دلیل درست و حسابی که زهراخانم بیاید و در بزند و بگوید صدای تلویزیون را کم کنید دخترم نمیتواند بخوابد!
حال پدر مائده را میپرسم که تنها زندگی میکند. سریع جواب میدهد. برایم توضیح میدهد که همهشان دنبال زن مناسب برایش میگردند و کاش نزدیکشان بود و اینکه تا خواهرش بود همه چی مرتب بود. دوباره میپرسم:
-«همه چی خوب پیش رفت؟ مراسم؛ وسایل خانه آن طوری شد که خواهرت میخواست؟!»
مائده باز هم پیام را می بیند و جواب نمیدهد.
زهراخانم چش شد یکهو که آمد دم خانه. نصف صورتش دم پرده و پنجره جلوی چشم هایم برق می زند. نگاه مات و خیره اش به من که سوار ماشین شوهرش شدم آن هم صندلی جلو. خانم آقا رضا گفت:
-« آن وقت میگویند چرا از صبح تا شب میای وردل شوهرت توی مغازه بعضی زنها مثل موشند. سوراخ را پیدا میکنند. اصلا کسانی که فکرش را هم نمیکنی به خودت میای میبینی راه کشیدند وسط زندگیت؛ لانه درست کردند.»
صدایی از طبقه بالا میآید که قطع نمیشود.چیزی مثل لوستر را انگار روی زمین چپ و راست میکنند؛ لوستری با کلی آویز شیشه ای که با هر حرکت راست میشوند و دوباره روی هم ولو میشوند. صدایشان مثل این است که یکی دو کیلو آبنبات را در حالی که نشسته ای از بالا بریزی زمین و جمعشان کنی و دوباره از اول و هی ادامه پیدا کند. دقیقا زیرنقطهای که صدا تکرار می شود ایستادهام. کلی کار است که باید تایپ کنم. میروم سمت میز. آبنبات های زرورقی روی میز ناهارخوری مانده. همه را میریزم توی سطل آشغال.
صبح که میروم سر کار، آقا رضا و خانمش موش را کشتهاند و بالا سرش ایستادهاند. تمام صورتشان می خندد.سلامی پرت میکنم و دور میشوم.تا جایی که میشود به پاهام سرعت میدهم. به مترو که می رسم عرق شورتم را هم خیس کرده.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
متن اول هرگز متن آخر نیست. باید چندین بار نوشته را بخوانید و اصلاحات و به خصوص اصلاحات زبانی و نگارشی را روی آن اعمال کنید. به یک داستان خوب رسیدن زمان لازم دارد. هیچ داستانی در بازه زمانی کوتاه به پختگی نمی رسد. مانند نانی است که نمی شود بلافاصله از تنور خارج کرد. باید زمان ببرد تا پخته شود. برای نمونه در همان خط اول شما فعل "شدند" دارید که به کنشی در گذشته دلالت می کند چرا که زمان فعل گذشته است. بعد بقیه افعال حال شده اند. طبیعتا باید به جای "جمع شدند" از فعل "جمع شده اند" استفاده می کردید. مثال دیگری که می شود برای زبان متن شما زد تکرار "است" های متعدد در فاصله های نزدیک است که کیفیت متن را تا یک انشاء تنزل می دهد. در سطر چهار و پنج فقط سه "است" دارید آن هم به فاصله ای خیلی نزدیک.
یا در این مورد : " این آدم توی خانه و گرفتار مردی که حتی حق ندارد تنها برود نانوایی." در این جمله مرجع فعل "حق ندارد" به مرد باز می گردد نه به زن. اشتباه دستوری دارید در این جا. در اصل شده "مردی که حق ندارد" در صورتی که به نظر منظور شما زن باید باشد.
در مورد به تصویر کشیدن شخصیت ها بایست دقت کنید آن ویژگی که اول در چشم می زند قاعدتاً پیش از بقیه ذکر شود. در مورد زن همسایه کلی صجبت کرده اید بعد ناگهان از او به عنوان "زن همسایه چادر نماز به سر" یاد می کنید. چرا از اول این ویژگی را برای او به تصویر نکشیده بودید؟ خیلی ناگهانی و بی‌ منطق شده این "چادر نماز به سر" بودن.
اما در مورد خود داستان: زنانه نویسی تان مورد قبول است. منظورم از زنانه نویسی پرداختن به موضوعاتی است که فقط بیشتر، زنان آن را درک می کنند تا مردان. نظیر دغدغه های میان زنان نسبت به هم به خصوص وقتی زن مطلقه ای میان شان باشد. ترس زن ها به خاطر شوهرهایشان. این ها موضوعاتی گرچه بسیار تکراری ولی قابل قبول هستند. به خصوص که شما در پرداخت آن هم خوب عمل کرده اید و البته دلیل قابل قبول بودن هم همین پرداخت خوب شماست. درگیری های ذهنی راوی در این خصوص بعد از قضیه زهرا خانم که آمده دم در بسیار جالب است.
شما خیلی خوب می توانید در آینده تبدیل به نویسنده ای موفق بشوید به شرطی که تحت تاثیر جریانات بیرونی قرار نگیرید. این جنسی نویسی های بی دلیل آفت نویسندگان هستند. نباید فکر کرد برای جلب توجه نسبت به متن و داستان حتما بایست گریزهای جنسی داشت. نمونه کاملا بی دلیل آن را در آخر داستان می توانیم ببینیم. "به مترو که می رسم عرق شورتم را هم خیس کرده." چرا مفهوم و حسی را که صحنه قبلی و کشته شدن موش و حضور زهرا خانم به آن خوبی خلق کرده بودند بیدلیل نابود کردید.
هیچ ضرورتی به گفتن این جمله وجود ندارد. اتفاقا عکس العمل راوی در دیدن موش کشته شده و تندکردن گام ها زیباترین و بهترین پایان این داستان بود. بی دلیل جمله ای اضافه کرده اید که هم از صحنه خواننده را دورکرده و هم نوعی دکوریزه کردن کاذب متن به سمت جنسی نویسی است.
قضیه موش و راوی داستان خیلی زیبا هستند. شما که این توانایی را دارید تا خیلی ماهرانه چنین تمثیلی ایجاد کنید چرا به دنبال شیوه های کاذب برای برجسته ساختن بروید؟
یعنی باید استنباط کنیم تنها راه جذب مخاطب نوشتن از اندامها و لباس های زیر است؟ شما که این همه مفهوم ایجاد کرده اید نباید از عمق به سطح بازگردید و با چنین توصیفاتی ارزش پردازش های عمقی تان را خراب کنید.
قلم شما دو نکته لازم دارد و به نظر با این دو نکته به موفقیت های زیادی خواهید رسید: اول توجه بیشتر به زبان و نگارش. دوم پرهیز از آوردن صحنه های بی مورد در داستان. اسیر داستان تان باشید تا اسیر نگاه بیرون. نویسنده های بزرگ به دل و ذهن خودشان نگاه می کنند نه به خواست بیرون. هر کاری می کنید با باور خودتان انجام دهید نه به خواست دیگری. موفق تر باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت