مراقب باشیم تا صرفاً به دلیل تاریخی بودن سوژه‌ها، دیالوگ‌ها را به صورت غیرمحاوره‌ای ننویسیم




عنوان داستان : چیزی نمانده
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

پیرمرد نگران بر بالین دختر بیمارش نشسته بود و طبیب هم کاری از دستش بر نمی آمد . دختر جوان از شدت تب با تمام وجود فریاد میزد و کمک میخواست ؛ اما از دست کسی کاری ساخته نبود.

ناگهان جوانی از در داخل شد و بالای سر دختر آمد .طبیب همینکه جوان را شناخت با عصبانیت گفت : این چوپان کافر را از اینجا ببرید...خشم خدایان را بدنبال دارد...

پیرمرد نگاهی کرد و گفت: روبیل ...پسرم...اگر سمیرامیس را دوست داری از اینجا برو...

روبیل: نمی توانم ...نمی توانم شاهد از بین رفتن او باشم در حالی که طبیب فقط تندیس خدایان را به کمک می طلبد...

روبیل جلو آمد و طبیب را کنار زد‌...دستی به پیشانی سمیرامیس گذاشت و با چشم بسته رو به آسمان نجوا کرد...بعد گردی از زیر آستینش درآورد و در دهان او گذاشت...پارچه شال کمرش را باز کرد بخشی از آن را درید و خیس کرد و به چشمانش گذاشت‌‌.

گرد معجزه آسا و دست شفا بخش روبیل به سرعت حال سمیرامیس را خوب کرد و دختر جوان آرام شد...طبیب نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: من سالها خدمتگذار فرمانروا پیلسر سوم بود و با طبیبان زیادی روبه رو شدم ولی دارویی چنین سریع الاثر ندیدم...این طبیب جوان چگونه این گرد شفابخش را پیدا کرد؟

روبیل برگشت و نگاهی به طبیب کرد و گفت: در دربار پیلسر و معابد مردوک به غیر از خرافه مگر چیز دیگری هم هست...گرد شفا بخش را در طبیعتی یافتم که خداوند یکتا آفرید و با تجربه از گیاهان صحرا به این درمان رسیدم...

طبیب به نشانه تحقیر پوزخندی زد و گفت: تو یکی که حتما راست میگویی؛ معبود نا دیده و گنگ تو با دو پرستنده، بهتر از مردوک و ایشتار با آن همه الهه و کاهن و معبد است؟

روبیل با نگاه جدی تری گفت: اینجا عرصه عرضه کردن خدایان نیست...تازه اگر دو تکه سنگ را بتوان خدا شمرد...

بعد برگشت و با خنده رو به سمیرامیس گفت: حالت چطور است؟ بهتری؟

سمیرامیس هم لبخندی زد و گفت: بهترم...از تو و خدایت هم سپاسگذارم...

در این لحظه کودکی وارد خانه شد و با وحشت فریاد زد : جناب طبیب...جناب طبیب...در شهر همه جا پر شده از لکه های سرخ زیر گلوی مردم...لکه ای که دیشب نبود و امروز صبح ظاهر شده...همه وحشت زده اند

روبیل با تعجب پرسید: مطمئنی؟ همه مردم این طور شدند؟

پسرک گفت: آری...لحظه لحظه هم بر این تعداد افزوده می شود...

طبیب سریع بلند شد و وسایلش را جمع کرد و گفت: لعنت خدایگان به کافرانی که نفرین ایشتار را برمی انگیزند.)
و با عجله از خانه خارج شد.

سمیرامیس که با نگاه متعجب و انگشت اشاره اش طبیب را تا دم در تعقیب میکرد گفت: دیدید؟؟؟ خود طبیب هم زیر گلویش لکه خونینی داشت!!!

روبیل با حالت وحشت زده ای گفت: نه!!! این ممکن نیست...این ممکن نیست...

سمیرامیس و پدرش همزمان پرسیدند : چه ممکن نیست...

روبیل : امروز...ام...امروز ...همان روز وعده داده شده است...چیزی نمانده که امروز تمام ناحیه میان رودان درنوردیده شود...

بعد بلند شد و به طرف بازار اصلی شهر رفت. همه مردم آنجا جمع شده بودند و هراسان این طرف و آن طرف می رفتند. روبیل پریشان تر شد و دوید به سمت کوهی که بالای قصر حاکم شهر بود. هنوز در دامنه کوه بود که از پشت سر صدای سمیرامیس را شنید که گفت: صبر کن روبیل...اجازه بده همراهت بیایم.
روبیل برگشت و گفت : تو حال خوبی نداری، تو باید استراحت کنی!!!
سمیرامیس همینطور که سعی میکرد از کوه بالا بیاید گفت: اینکه من با این حال به دنبال تو آمدم ارزشمندتر از دلسوزی تو برای من است...من میخواهم همراه تو باشم.حالا چه تو بخواهی و چه نخواهی

روبیل: تا بالای کوه راه زیادی است ...جانت در خطر است.

سمیرامیس: جان من آن روزی در خطر افتاد...که عاشق چوپان کافر گوسفندان پدرم شدم ...اگر قرار است بمیرم؛ کنار تو مردن از مردن کنار مجسمه های بی احساس ایشتار و مردوک بهتر است.

روبیل برگشت پایین و دست سمیرامیس را گرفت و گفت: پدرت نامت را سمیرامیس گذاشت تا مثل ملکه افسانه ای بابل جسور و نترس باشی ؛ با اینکه نمی دانست او در مقابل تو ؛ کاه در برابر شمشیر است...)
بعد هر دو به راه افتادند و سمیرامیس که هنوز دلیل ناراحتی و اضطراب روبیل را نمی دانست گفت: اینکه خون زیر گلوی مردم شهر جمع شده چرا تو را بیشتر از خودشان ترسانده ؟؟

روبیل با تعجب پرسید: تو که نمی دانی برای چه می روم ، به کجا می روم و قرار است چه بکنم...چرا دنبال من آمدی؟

سمیرامیس لبخندی زد و سرش را پایین انداخت و گفت: خب؛ مهم این است که کنار تو باشم...اما انگار برای تو اینطور نیست...تو حتی حاضر نشدی برای من از پرستش خدای گم شده ات بگذری!!!

روبیل همینطور که سنگلاخ هارا رد میکرد؛ گفت: چه کسی گفته خدای من گم شده است...گم شده ایشتار است که اگر دو فرسخ از معبد دورش کنی بدون کمک کاهنان نمیتواند به خانه برگردد...سمیرامیس که با لبخند حرف های روبیل را می شنید لحظه ای از پیش رویش غافل شد و پایش به سنگی گیر کرد و افتاد...روبیل کمک کرد که برخیزد و زانو زد و خاک از لباس سمیرامیس تکاند و لبخندی زد و گفت: خدای من خدایی است که هیچ چیزاز دیدگانش پنهان نیست...حتی این دانه های ریز غبار...

سمیرامیس هم با کنجکاوی پرسید: خب این خدای تو کجاست...چطور عبادتش می کنی...مجسمه اش چه شکلی است؟

روبیل همینطور که بلند می شد گفت: خدای من همه جاست...عبادتش هم فقط یک دل عاشق می خواهد...مجسمه اش هم تویی و این شاخه های گل و چشمه های خروشان و هر مخلوقی که زیباست...

سمیرامیس با لبخندی گفت: کم کم مهر خدایت دارد جای خودت را در دلم می گیرد...اینقدر از او برای من تعریف نکن...

روبیل: من داشتن محبت تو را هم از خدایم دارم...

سمیرامیس که لجش درآمده بود گفت: خیلی خوب..پس شکایت نکن اگر من هم او را از تو بیشتر دوست بدارم...


روبیل ایستاد، برگشت و لبخندی زد . بدون اینکه چیزی بگوید سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد...
کمی که جلو تر رفتند با دیدن منظره ای از دور اضطراب دوباره به چهره روبیل برگشت و قدم هایش تند تر شد.
سمیرامیس که هنوز نمی دانست روبیل چرا به سمت بالای کوه می رود و حالا خیلی بیشتر مضطرب شده بود آنقدر که دیگر طاقتش تمام شد ؛ خودش را رساند به مقابل روبیل و گفت: تو را به خدا بگو چه شده‌؟ از چه این قدر میترسی؟

روبیل: از وعده ای که شنیدم...وعده ابرهای زرد رنگ!!

سمیرامیس: ابر های زرد رنگ؟؟؟

روبیل: آری...وعده ای که یونس نبی قبل از رفتنش گفت و شهر را ترک کرد...

سمیرامیس: پ پ پس پیامبر یکتاپرست تو همان است که می گفتند ساحر است و مجنون؟

روبیل: تا قبل از غروب آفتاب اگر توبه نکنیم...

سمیرامیس با لحن وحشت زده ای پرسید: چه؟؟؟ اگر توبه نکنیم چه؟؟؟

روبیل ،خیره به نقطه ای دور و با لحنی مایوس جواب داد: در یک کلام...چنان نابود میشویم که اثری از ما باقی نماند...

سمیرامیس: چگونه قومی توبه کنند وقتی پیامبرشان آنها را ترک گفته و نفرینشان کرده و از آنها دل بریده؟؟؟

روبیل: خدا که از ما دل نبریده!!!

سمیرامیس:اگر خدا هنوز به ما رحم دارد پس یونس به کجا گریخته؟؟

روبیل : نمی دانم...

سمیرامیس: پس تو که از کودکی با او بودی چرا نرفتی؟

روبیل با لحن شرم آلودی گفت: به خاطر تو...
و سر به زیر انداخت و به راه افتاد و سمیرامیس به دنبالش...

به نوک کوه که رسیدند تمام مردم مضطرب شهر را می دیدند...
روبیل فریاد زد: ای قوم من...ای خویشاوندان من...به خدا سوگند که من دلسوز و خیرخواه شما هستم...اکنون موعد عذاب فرا رسیده ...عذاب خداوندی که آنچه بر سر 《رامسس》 فرعون زمان موسی آورد حقیقت بود و همه ماجرایش را به خوبی شنیده ایم...خداوند ما را مورد لطف خودش قرار می دهد اگر تا زمانی که وقت داریم توبه کنیم...

مردمی که هراسان بودند از پایین به روبیل نگاه کردند و گفتند: به خدایان که این لکه های خونین و آسمان منقلب نشانه همان عذابی است که یونس و خدایش وعده داده بودند...حال اما چه راه چاره ای برای ماست وقتی پیامبری نداریم؟؟؟

روبیل فریاد زد: مهربانی خداوند را نسبت به بندگانش فراموش نکنید!!! که این بزرگترین گناه ممکن است!!!

مردی از داخل جمعیت فریاد کشید: ای روبیل حکیم...تو که همدم و مصاحب یونس بودی...بگو چه کنیم که گرفتار عذاب نشویم...) و با گریه ادامه داد: چه کنیم که شاهد مرگ زن و فرزندانمان نباشیم...

روبیل جواب داد: وقت زیادی نمانده...ابر های زرد به سمت میان رودان در حرکت اند...تمامی بت های ایشتار و مردوک را بشکنید و به صحرای مقابل شهر بروید...

مردم شهر هراسان و به سر زنان از زن و مرد و کودک و پیر به طرف معابد رفته و به سرعت ، تمام بت ها را شکستند و ارباب معابد که خطر را نزدیک می دیدند هم کمک کردند.

نزدیکی های غروب که آسمان همرنگ خورشید شده بود دیگر جمع همه مردم در آن دشت جمع شده بود...
روبیل از جلوی جمعیت فریاد می زد و همه جمعیت پشت سرش فریاد می زدند

شهادت می دهم که تنها معبود من خدای یکتاست

خدای ابراهیم و اسماعیل...خدای یوسف و موسی...

خدای بخشنده و مهربان...

غرش آسمان ها دو چندان شده بود و بادِ شدید کم کم داشت جابه جایشان می کرد .گردبادی آمد و هر کودک را از مادر جدا کرد و میانشان فاصله انداخت...گریه های مردم پریشان به بینهایت رسیده بود...طوفان بیرحم نینوا به حیوانات و توله هایشان هم رحم نکرد و از هم جدایشان کرد...
کودکان جدا از والدین و اولیا جدا از کودک هر کدام زجه هایشان به آسمان خدا می رسید ولی هم چنان طوفان میامد و درخت ها را از ریشه می کند و فاصله هارا بیشتر؛ طوفان شن هم ثانیه به ثانیه به شهر نزدیک می شد.

روبیل برگشت و نگاهی به جمعیت پریشان کرد...به کودکانی که دور از مادر اند ...دلش لرزید‌ ؛ رو به آسمان کرد و زیر لب با لحن گریانی گفت : خدایا...به بزرگی خودت که من باور کردم... تو همان خدایی که آبروی موسی ریختی تا فرعون؛ نا امید از درگاهت برنگردد. نخواه باور کنم آنکه اینگونه مرا شرمنده این قوم می کند؛ همان خداییست که می شناسم...)
دستانش را ستون کرد و ایستاد...باد شدید هر لحظه به جهتی حرکتش میداد .چشمانش را بست و دستانش را رو به آسمان گرفت،پاهایش را به زمین کوبید و با زانوانی محکم...فریاد زد : خداوندا ...ما را از آنچه که وعده دادی نا امید نکن...
هرای صدای روبیل که در آسمان پیچید ؛ تندباد بلافاصله آرام گرفت و توفان شن قبل از رسیدن به شهر ، آرام نشست...خورشید سرخ که گویی تا نوک بینی مردم پایین آمده بود آرام شد و زمین از لرزش ایستاد

روبیل زانو زد و سجده کرد و شروع به گریه کردن کرد...سمیرامیس بالای سرش آمد و کنار او سجده کرد و نفر بعد و نفر بعد...

گریه ها به لبخند تبدیل شد و بارش آرامی شروع کرد به باریدن..روبیل ایستاد نفس راحتی کشید و رو به سمیرامیس گفت: چیزی نمانده بود...)

سمیرامیس جواب داد: حرف خودت یادت نرود؛ هیچ چیز از چشم خداوند پوشیده نیست...


《وَيَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعًا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا مَكَانَكُمْ أَنْتُمْ وَشُرَكَاؤُكُمْ ۚ فَزَيَّلْنَا بَيْنَهُمْ ۖ وَقَالَ شُرَكَاؤُهُمْ مَا كُنْتُمْ إِيَّانَا تَعْبُدُونَ》

داستان: احمدرضا فضیلت منش
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سید احمدرضا فضیلت منش
داستان به لحاظ سوژه مذهبی ارزشمند و ظرفیت‌های روایی قابل گسترشی که دارد، از این موقعیت ویژه بهره‌مند است که پس از برنامه‌ریزی دقیق‌تر و محاسبه شده‌تر، از ظرفیت‌های روایت‌پردازی «داستان کوتاه» بهره‌ای حداکثری بگیرد تا به مرحله تأثیرگذاری رواییِ نظام‌مندتر و آموزنده‌تری برسد و در نتیجه برای مخاطب مشتاق، ارتباط رواییِ هدفمندتر و مؤثرتری را ایجاد کند؛ طبعاً چنین داستان‌هایی که رویکردی مذهبی و تاریخی دارند، نیاز به توجه و مدیریت روایی مؤثرترتری هستند، اتفاقاً برای به نتیجه مطلوب‌تر رساندنِ چنین هدف ارزشمندی، «سازمان حوزه هنری» هم چند سال پیش با همین نیتِ ارزشمند تألیف داستان‌هایِ آموزنده مذهبی و فرهنگی، به برگزاریِ کارگاه «داستان‌هاي کهن، انسان‌‌هاي مدرن» و مسابقه سراسری داستان کوتاه بر اساس قصه‌های قرآن کریم [به منظور آشنایی هر چه بیشتر نویسندگان جوان و علاقمندان نسبت به تاثیر قرآن] مبادرت کرد تا به شیوه برنامه‌ریزی شده‌تر و هدفمندتری، جوانان دغدغه‌مند و بااستعدادی چون شما دوست نویسنده متعهد و خوش‌ذوق گرامی را در تألیفِ هرچه موفقیت‌آمیزتر چنین آثار ارزشمندی یاری و همراهی کنند، رویکرد مؤثری که موجب تألیف آثار ارزشمندی شد تا مخاطب مشتاق، به طور هم‌زمان از دو ویژگی مهم آموزنده و در عین حال روایت‌پردازانه بودن به خوبی بهره‌مند شود.
برگردیم به سراغ بررسی نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی و بهتر است که ابتدا به اسم انتخابی اثر «چیزی نمانده» بپردازیم که گرچه چندان موجب برملا شدن شدن کُل داستان نمی‌شود، اما هنوز به تنظیم متصل کننده‌تر و مؤثرتری برای تعمیم و تقویت «سیر ضروری و منطقی روایت» نیاز دارد، وضعیتی که البته هم به دلیل نحوه نام‌گذاری اثر و هم به دلیل شیوه روایت‌پردازی ارائه شده، در داستان به وجود آمده است و طبعاً برای ترمیم و تقویت به برنامه‌ریزی قاعده‌مندتر و اجرای مدیریت شده‌تری نیاز دارد تا اسم داستان [به طور معمول، هر داستان موفق و تأثیرگذاری، نه صرفاً از سطر اول متن، بلکه از خود اسم انتخابیِ دقیق شده‌اش شروع می‌شود] و روند شکل‌گیری و پیشبرد گام‌به‌گام مراحل روایت، از پیوند محکم‌تر، مستدل‌تر و جذب کننده‌تری برخوردار شود.
از سویی دیگر، لازم به ذکر است که با توجه به ضرورتِ مدیریت «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان]، این اثر ارسالی با حدود «هزار و هشتصد و پنجاه» واژه نوشته شده است که از این میزان واژه تعبیه شده، حدود «نهصد و پانزده» واژه به بدنه توصیفی متن اختصاص داده شده است، اما فقط بخش‌های نسبتاً کمی از متن به شیوه‌ای جزءپردازانه، برای مخاطب مشتاق توصیف شده‌اند: «...، با چشم بسته رو به آسمان...، از زیر آستینش، پارچه شال کمرش...، لبخندی زد و سرش را پایین انداخت...، با وحشت فریاد زد ...، با نگاه متعجب و انگشت اشاره‌اش طبیب را تا دم در تعقیب می‌کرد ...، پایش به سنگی گیر کرد...، قدم‌هایش تندتر شد...»، آفرین بر شما، طبعاً مابقی بخش‌های توصیفی متن هم، برای قابل تصورتر شدن در ذهن مخاطب علاقه‌مند و جستجوگر، به چنین توصیف‌هایی نیاز دارند تا از تنظیم و ترمیم مدیریت شده‌تری بهره‌مند شوند؛ همچنین گفتگوهای داستان هم، با حدود «نهصد و سی و پنج» واژه نوشته شده‌اند، دیالوگ‌هایی که حجم قابل توجهی از آن‌ها به راحتی، قابل جایگزینی از طریق شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» هستند تا به راحتی در خدمت ترمیم، تقویت و اتصال پیشبرنده روایی داستان قرار بگیرند، چون که معمولاً در یک روند روایت‌پردازی حرفه‌ای، به کارگیری چنین حجم گسترده‌ای از گفتگو‌ها در روایت، صرفاً در شرایطی مؤثر واقع خواهد شد که چنین تصمیم مهمی، مطابق با ظرفیت‌های درونی سوژه انتخابی و جهت رفع نیازهای ضروری روایت اتخاذ شده باشد.
از سویی دیگر، لازم به ذکر است که به طور معمول، تاریخی بودن سوژه انتخابی، دلیل چندان مؤثری برای رسمی نوشتن دیالوگ‌ها نیست و طبعاً رایج‌تر و مؤثرتر است که حتی‌الامکان، گفتگوهای به کار گرفته شده [البته پس از تصمیم‌گیری مجدد، جهت انتخاب هرچه دقیق‌تر و تقویت دیالوگ‌هایی که در روند شکل‌گیری روایت کارکدر روایی پیشبرنده‌تری باشند]، با رعایت زبان «محاوره» امروزی، تنظیم و تألیف شوند؛ همچنین مؤثرتر است که داستان حتی‌الامکان به صورت توصیفی شروع شود، اتفاقاً ورودیه این اثر ارسالی هم از چنین مزیتی برخوردار شده است: «...، پیرمرد نگران بر بالین دختر بیمارش نشسته بود و طبیب هم کاری از دستش بر نمی آمد...» و حتی‌الامکان هم با دیالوگ به پایان نرسد: «...، سمیرامیس جواب داد...» [البته به جز مواردی که ضرورت روایی ایجاب کند] و طبعاً بخش پایان‌بندی اثر هم، به طرز دقیق‌تر و روایت‌پردازانه‌تری تعبیه و تنظیم شود.
همچنین جهت ایجاد تمایز شکلی و در نتیجه صحیح‌تر و راحت‌تر خوانده شدن متن، مؤثرتر است که گفتگوهای ارائه شده، مطابق قواعد رایج ویراستاری، پس از علامت «دونقطه» [:] و درون «گیومه» [«»] قرار بگیرند و یک مطلب دیگر این که به طور معمول، علامت‌های «سؤال» [؟] و «تعجب» [!]، چنانچه که در جای صحیحی از متن قرار بگیرند، به راحتی مفهوم خودشان را منتقل می‌کنند و دیگری نیاز به این گونه نوشته شدن ندارند: «...، دیدید؟؟؟ خود طبیب هم زیر گلویش لکه خونینی داشت!!!، نه!!! این ممکن نیست، »، چون که تکرار پیاپی این علامت‌ها، الزاماً موجب سؤالی‌تر و یا تعجب‌آورتر شدن متن نخواهد شد؛ بدون شک رعایت همین قواعد به ظاهر ساده ویرایشی، موجب یک‌دست‌تر و صحیح‌تر خوانده شدن اثر خواهد شد.
همان طور که در ابتدای این متن تقدیمی مطرح شده است، چنین سوژه ارزشمندی از ظرفیت روایی تعمیم‌پذیرانه‌‌ای برخوردار است، اما روند شکل‌گیری روایت، به لحاظ «شخصیت‌پردازی» منطبق‌تر و «همزادپندارانه»تر، هنوز به برنامه‌ریزی دقیق‌تر و مدیریت‌ شده‌تری نیاز دارد، چون که تمامی کاراکترهای اصلی روایت [روبیل، سمیرامیس]، به جای پرداخت شخصیتی، بیشتر در حد اسم‌شان به مخاطب معرفی شده‌اند؛ طبعاً برای تأثیرگذارتر نوشتن چنین داستان‌هایی که وجه مهم و آموزنده‌ای دارند، مؤثرتر است که کاراکترهای از «کنش»‌ها و «واکنش»‌های شخصیتیِ منطبق‌تر و همچنین واقعه‌پردازی‌های توصیفی قدرتمندتر و پیشبرنده‌تری برخوردار شوند.
دوست نویسنده گرامی، همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، تمامی موارد مطرح شده، صرفاً جهت ارتقاء حداکثری مهارت‌های نوشتاری ارزشمندتان تقدیم حضور شده‌اند تا هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر به موفقیت روایت‌پردازانه مورد نظرتان در نویسندگی حرفه‌ای برسید، منتظر ارسال داستان جدید شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 6 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای سید احمدرضا فضیلت منش فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
سید احمدرضا فضیلت منش » 9 روز پیش
بنام خدا سلام...ممنون از لطف و دقت نظرتان...نقدتان را چند بار خواندم و امیدوارم آموزنده خوبی باشم...سلامت باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت