توجه به ظرایفی که باید وجود داشته باشند




عنوان داستان : قلب فروشی
نویسنده داستان : احمد رشید

اولین بار است که این‌همه آدمْ چاق را باهم می‌بینم. مامانم می‌گفت من نباید به همه آدم‌ها بگم چاق چونکه همه‌شان چاق نیستند اما‌ همه‌شان چاقند.من پانزده کیلو‌ام و همه آن‌ها بالای سی کیلو‌اند و همه‌شان چاقند. الان یک عالمه آدم چاق مثل پاستیل‌ کرمی توی هم می‌چرخند. یکی چپ می‌رود و یکی راست. حتی یکی‌شان قد کوتاه من را ندید و کیف‌دستی‌اش را کوبید توی صورتم. بعدش هم عذر‌خواهی نکرد و نگفت چه دختر ناز و خوشگلی و شکلات نداد و رفت. ماشین‌ها پشت‌هم بوق می‌زنند. بوق بوق بوق و هیچ‌کدامشان هم خسته نمی‌شوند و باز بوق می‌زنند. یک ماشین هم پلیس بینشان بود‌. او هم بوق می‌زد و از بقیه می‌خواست بوق نزنند. امروز همه آدم چاق‌ها دارند داد می‌زنند. یکی داد زد «ماهی عید، ماهی عید» و دیدم که مرد چاقی رفت نزدیک و پرسید:
- ماهی عید چند؟
- چهل و پنج تومن. بیا دوتا ببر هفتاد تومن، بگو کدومو بیارم بیرون
و مرد چاق دستش را روی هوا تکان داد و همان‌وقت که به من نگاه می‌کرد گفت:
-مگه خر باشم واسه نیم بند انگشت ماهی اینقدر پول به تو بدم.
بعد خندید و همه آدم‌ چاق‌ها گفتند:
- والله
و همه‌ آدم‌ چاق‌ها هم خندیدند. یکهو جلوی آکواریوم ماهی قرمز خالی شد و مامان هم همان جلوی آکواریوم ماهی قرمز‌ها وایستاد. ساعدم را ول کرد و دنبال چیزی تو کیفش گشت. شاید می‌خواست به من شکلات بدهد اما نداد و توی صف نان سنگک ایستاد. من رفتم جلوی آکواریوم و نمی‌دانم که مامان حواسش به من بود تا گم نشوم یا نه اما هرچند دفعه که برگشتم داشت نان‌ سنگک دستِ بقیه را می‌دید.
ماهی‌ها کوچولو کوچولو مثل آدم‌ چاق‌ها توی هم می‌چرخیدند. یکی‌شان قرمز قرمز بود. مثل آلبالو. یکی‌شان مثل تنبل‌ها ته آکواریوم نشسته بود. همه‌شان داشتند قایم موشک بازی می‌کردند و پشت هم قایم می‌شدند. آن آقای پشت آکواریوم می‌خواست یک ماهی را بگیرد و ماهی قرمز که بال‌هایش مشکی بود هی می‌رفت چپ و هی می‌رفت راست و جاخالی می‌داد. اما یکی از ماهی‌ها از همه خوشگل‌تر بود. مثل من. بال‌های بلندی داشت و رنگش سفید و سیاه و قرمز بود و معلوم بود که مثل خودم یک دختر چهار ساله‌ است. رفتم آن‌طرف آکواریوم و از رو‌به‌رو به ماهیِ خوشگلم نگاه کردم. ماهی خوشگلم با بقیه قایم موشک بازی نمی‌کرد، شایدم مثل من کوچولو بود و بقیه بازی‌اش نمی‌دادند. ولی ماهی خوشگلم برای خودش داشت بازی می‌کرد. پایین آکواریوم می‌رفت و از دور می‌آمد سمت من و خودش را می‌کوبید به شیشه. سرش درد می‌گرفت. سرش را تکان می‌داد و باز می‌رفت و می‌آمد و سرش را می‌کوبید به شیشه. خیلی سریع این‌کار را می‌کرد. گوشم را که گذاشتم روی شیشه و ماهی آمد و خورد به شیشه و گومپ صدل کرد. باز همین‌کار را کرد و گومپ. درست مثل صدای قلبم. دستم را گذاشتم روی قلبم و قلبم با ماهی گومپ گومپ می‌کردند. مثل من و پسر‌ها وقتی که با پا روی خاک می‌کوبیدیم و شعر می‌خواندیم. به گومپ گومپ ماهی خوشگلم گوش می‌کردم که مامان بازو‌ام را گرفت و منم زودی به مامان گفتم:
-می‌شه این ماهی کوچولو رو بگیری مامان؟
ولی مامان حتی ماهی کوچولو خوشگل را ندید و گفت نه و من را هم کشاند. من برگشتم و ماهی کوچولو را نگاه کردم. هنوز همان پایین آکواریوم خودش را به شیشه می‌کوبید و گومپ صدا می‌کرد. دستم را روی قلبم گذاشتم و گوش کردم. گومپ... گومپ... گومپ، گفتم:
-مامان، قلب من چه شکلیه؟
مامان نگاهم کرد و بعد با یک انگشت قلب را روی سینه‌ام کشید و بعد گفت این‌شکلی.
- یعنی مامان قلب همه این‌شکلیه؟
مامان گفت آره و منم ساکت شدم. اما دلم نمی‌خواست قلبم این‌شکلی باشد.
- مامان قلب من این‌ شکلی نیست. قلب من یه ماهیه.
مامان بهم لبخند زد و گفت قلب من ماهی نیست اما من می‌خواستم قلبم ماهی باشد.
-تو که نگرفتیش ولی قلب من مثل انونماهیه بود که نشونت دادم. اون ماهی خوشگله. چون تو قلب منه و خوشگله منم خوشگل شدم. بعدشم صدای گومپ می‌داد و منم که دستمو می‌ذارم رو قلبم صدای گومپ می‌ده. من تو قلبم یه ماهی دارم مامان.
مامان هنوزم بهم لبخند می‌زد و گفت:
-دوست داری قلبت ماهی باشه؟
من سرم را تکان دادم و مامان هم خب پی گفت قلب تو یک ماهیه. منم فکر کردم و گفتم
-ولی مامان قلب بقیه آدما هم ماهیه.
-فکر نکنم همه قلبشون ماهی باشه. هیچ‌کس قلبش ماهی نیست.
-اما مامان تو ببین
به همه آدم‌ چاق‌های دورم اشاره کردم و گفتم:
-نگاه کن،‌ همشون دارن دور هم می‌چرخن و مثل همون ماهیان که داشتن دور خودشون می‌چرخیدن. چون ماهی‌ها دارن دور هم می‌چرخن پس آدم چاق‌ها هم دور هم می چرخن. چون ماهی‌ها قایم می‌شن اونا هم قایم می‌شن.
مامان باز لبخند و گفت:
نه اینطور نیست عزیزم.
نزدیک به آن اسباب‌بازی فروشی که یک عالمه باربی دارد و من چون تا هفت بیشتر بلد نیستم نمی‌دانم چند تا باربی دارد دوباره گفتم:
-مامان این آقائه رو نگاه نشسته رو زمین. این اونیه که ماهی تو قلبش تنبله. مثل همن. اون ماهیه که نشسته بود ته آب زمین رو نگاه می‌کرد.
آن آقائه از مامان کمک خواست اما‌ مامان توجهی نکرد و من می‌خواستم از ماهی تنبل توی آکواریوم بگویم که پسر‌ی کوچولویی مثل خودم جلوی پایم زمین خورد. یک عالمه آدامس با طعم هندوانه دستش بود و همه‌اش جلو پایم افتاد. صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم. با دستش تا توانست آدامس‌ها را از روی جمع کرد و تا پا شد که فرار کند مرد چاقی رسید و به بقیه آدم چاق‌ها گفت:
-شغال دزد رو بگیرین در نره، تو روز روشن تو روز عید دست انداخته همه آدامس‌های گرون منو ورداشته.
مرد‌های چاق دور پسر را گرفتند و پسر هم به چپ رفت، به راست رفت اما نتوانست فرار کنه. مامان دست من را کشید و سریع‌تر رفتیم اما من می‌دونم که ماهی توی قلب پسر همان ماهی‌ای بود که می‌رفت چپ و می‌رفت راست و آخرش هم اون آقائه با تور گرفتش. به مامان گفتم اما مامان فوری گفت هیسسسس و بعد هم هیچی نگفت.
مامان از آن بالا مغازه‌ها را می‌دید و منم شلوار‌های زن‌ چاق‌ها و مرد چاق‌ها را و کنار مامان می‌آمدم. جلوی مغازه‌ای خیلی شلوغ یک مرد چاق شال و روسری که مامان بیرون از خانه می‌پوشید را توی مشت گرفته بود و با دست دیگرش کفش پاشنه بلند را نشان می‌داد. مرد چاق این‌قدر داد زده بود که قرمز شده بود. خواستم به مامان بگویم این آقا همان ماهی است که خیلی قرمز بود اما مامان پشت به من مثل بقیه زن‌ چاق‌ها وایستاده بود و منم ساکت وایستادم. اما یکهو زن چاقی پشت سرم جیغ کشید و همه باهم برگشتیم. پلاستیک ماهی قرمز کوچولویی از دستش افتاده بود و همه آب روی لباسش ریخته بود. ماهی قرمز کوچولو بالا و پایین می‌پرید. مرد چاقی که قهقهه می‌زد از وسط رد شد و با چکمه‌های نو پایش را گذاشت روی ماهی قرمز کوچولو و بعد جیغ زد. کف چکمه‌اش را نگاه کرد و چندشش شد و باز با قهقهه رفت. ماهی قرمز کوچولو مرد. کوچولو و ناز سرش را خم کرده بود و بالا و پایین نمی‌پرید. دوباره صدای جیغ آمد و آن‌طرف خیابان همه آدم‌ چاق‌ها دور یک چیزی جمع شدند و داد می‌زدند که آمبولانس خبر کنید. پیرزن غش کرده. پیرزن نفس نداره. مامان شال و کفش‌ها پاشنه بلند را ول کرد و دست من را گرفت و دوید سمت یک خیابان خلوت. تا خانه ساکت بودم و به این فکر می‌کردم که اگر آن آقای چاق با چکمه‌های نو‌، ماهی قرمز کوچولو من را هم لگد کند و قهقهه بزند من هم خواهم مُرد؟ به در خانه که رسیدیم به مامان گفتم:
-مامان می‌شه من همون قلبی که تو کشیدی رو داشته باشم و تو قلبم ماهی نباشه؟
مامان بهم لبخند زد و گفت آره.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای احمد رشید سلام و احترام
انتخابِ هر نوع قالب داستانی برای نوشتن نیازمند دقت و توجه نویسنده در فرمِ نگارش و مضمون است. به این معنا که هر فرم و مضمونی نمی‌تواند مناسب برای هر قالبِ داستانی باشد. به عنوان مثال عملکرد نویسنده در نوشتن داستان مینی‌مال قطعا با داستان بلند یا داستان کوتاه متفاوت خواهد بود؛ هر چند که در کلیات یکسانی و شباهت وجود داشته باشد؛ اما ظرایفی وجود دارد که آنگاه که نویسنده مضمون مورد نظر را در ذهن می‌پروراند و سپس به چگونه نشان دادن این مضمون می‌اندیشد می‌بایست در نظر بگیرد تا بتواند داستان خود را به خوبی به سرانجام برساند و از آب و گل درآورد. مثلا در داستانِ کوتاهِ کوتاه یا مینی‌مال آنچه بیش از هر چیز مورد توجه نویسنده قرار می‌گیرد توجه به ایجاز داستان است؛ به این معنا که نویسنده می‌بایست توجه نماید که بتواند با کمترین واژگان عمیق‌ترین معانی را برساند. بنابراین وجود جملات یا واژگان اضافی در این نوع داستان معنا ندارد. نویسنده با یک متن هرس شده و هدفمند در پایانِ داستان خواننده را غافلگیر می‌کند و به کشف و شهود وا می‌دارد؛ آنچنان که می‌گویند داستان‌های کوتاهِ کوتاه همچون کوه یخ می‌مانند که فقط بخشِ کوچکی از آن نمایان است و بخش عظیم آن را می‌توان در زیرلایه‌ها کشف کرد. بنابراین مضمونی که نویسنده برای چنین داستان‌هایی در نظر می‌گیرد می‌بایست قابل تأمل باشد و فرصت کشف و تفکر را به خواننده بدهد.
فرم نگارش و مضمون و حجمِ «قلب فروشی» به گونه‌ای است که می‌توان گفت انتخابِ قالبِ داستان کوتاهِ کوتاه برای آن مناسب‌تر است.
راویِ «قلب فروشی» دختر بچه‌ای 4 ساله است، نویسنده لحن و زبان و تفکر این دختر بچه را در بخش‌هایی از داستان به خوبی از آب و گل درآورده است؛ اما در بخش‌هایی راوی «قلب فروشی» بزرگ‌تر از سنش است. بزرگ‌تر از سنش حرف می‌زند و بزرگ‌تر از سن و سالش دنیا را می‌بیند و تحلیل می‌کند. همه‌ی بخش‌های داستان با کمک ابزار داستانی مناسب و چفت و بست‌های محکم کنار هم قرار می‌گیرند تا در نهایت خواننده بتواند یک داستان باورپذیر و ملموس بخواند؛ در قلب فروشی لازم است که نویسنده روی شخصیت راوی تمرکز بیشتری داشته باشند به نحوی که کنش و تحلیل و تفکر و گفتگوهای راوی برای خواننده باورپذیر باشد. مثلا می‌تواند چنین تحلیل‌هایی از سوی کودکی با سن بیشتر ارائه شود.
نکته‌ی دیگر اینکه داستان می‌بایست هدفمند باشد و نویسنده می‌بایست بداند در داستان چه اتفاقی قرار است بیفتد و داستان چه می‌خواهد بگوید... به این معنا که تنها توصیف موقعیت و نمایش صحنه و... برای رسیدن به داستانی کامل کافی نیست... در «قلب فروشی» راوی به توصیف موقعیتی می‌پردازد که در آن قرار گرفته است، صرف نظر از سن و سال راوی که لازم است نویسنده درباره‌اش بیندیشند تحیل‌ها و نگاهِ این دختر بچه به محیط پیرامون و دنیای اطرافش و نگاهی که به ماهی قرمزهای شب عید و ارتباطشان با انسان‌ها دارد قابل توجه و جالب است. اما آنچه که می‌توانست قلب فروشی را کامل‌تر از آنچه اکنون است نماید سوالی بود که نویسنده در ابتدای نگارش داستان بهتر بود که از خود می‌پرسیدند که مسئله‌ی داستان چیست، در داستان قرار است چه اتفاقی بیفتد و آیا این داستان کوتاه در پایان کشفی برای خواننده خواهد داشت؟ نویسنده با تمرکز بیشتر بر روی آنچه می‌خواهند بگویند، توجه به شخصیت‌ها و پرداخت و لحن و زبان و تفکرات متناسب آن‌ها و همچنین توجه به هرس کردن داستان و رعایت ایجاز می‌توانند اتفاق بهتری برای قلب فروشی رقم بزنند. قلب فروشی می‌تواند هرس شود و کوتاه‌تر و در عوض تأثیرگذارتر ارائه شود؛ همچنان که می‌دانیم در داستان‌های کوتاهِ کوتاه می‌بایست هیچ بخش اضافه‌ای در اثر وجود نداشته باشد؛ این مسئله تأثیر پایانِ داستان را در ذهن مخاطب بیشتر می‌نماید؛ بنابراین می‌توان به نویسنده پیشنهاد داد تا جای ممکن واژه‌ها و عباراتی که حذف آن‌ها خدشه‌ای به اصل داستان وارد نمی‌کند حذف شود، بعضی جملات که قابلیت کوتاه‌تر شدن دارند کوتاه شوند و به طور کلی متنی شسته رفته‌تر و کوتاه‌تر ارائه شود.
نکته‌ی دیگر توجه به یکدستی زبان داستان است. داستان گاه با زبان محاوره ارائه می‌شود و گاه با زبان نوشتاری. در حالی که به طور کلی بهتر است داستان با زبان نوشتاری به نگارش درآید، نویسنده می‌تواند در دیالوگ‌ها از زبان محاوره استفاده نماید. در اینجا چون داستان به شکل من راوی نوشته شده است و راوی دختر بچه‌ای است، حتی اگر نویسنده به عمد زبان محاوره را برای این راوی برگزیند می‌بایست یکدستی‌ای برای این زبان در سراسر متن وجود داشته باشد.
جناب آقای احمد رشید شما نویسنده‌ی جوانی هستید و فرصت‌های بسیاری پیش روی شما خواهد بود و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. تعداد داستان‌های رسیده‌ی شما به پایگاه نقد گویای تلاش و پرکار بودن شما است، این اتفاق خوبی است؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم این تلاش را با آموزش تکنیک‌ها و اصول و قواعد داستان‌نویسی و همچنین مطالعه‌ی آثار موفق داستانی و تمرین نوشتن در مسیر صحیح هدایت نمایید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت