شانس جایی در داستان ندارد.




عنوان داستان : خواست خدا
نویسنده داستان : احمد رشید

این داستان ویرایشی از داستان «قسمت خدا» می باشد.

باغده‌گل خانم نفهمید چطور چادر به سرش کشید و خودش را بیرون پرت کرد. صدای پارس‌ سگ‌ها از نزدیک می‌آمد و هرچه می‌رفت باد بیش از پیش برف‌ها را به صورتش می‌کوبید. نفس‌ نفس زنان خودش را به خانهٔ کوچک پسرش رساند. صدای ناله و فریاد باغده‌گل به هوا رفت. تپه‌ای از کاه‌گل و تیجه که جلوی رویش انباشته شده بود.
«تک‌پسرم، تک‌پسرم جوون‌مرگ شد. ای خدا این چکاری بود با من کردی...» باغده‌گل داد می‌زد و گریه می‌کرد. دوزانو روی برف‌ها نشست، بدنش خم شد و فروریخت. چادر روی بدنش را گرفت. چادر می‌لرزید و صدای اندوه مادرِ پیری برای تنها فرزندش روستا را ساکت کرده بود. سگ‌ها خجالت‌زده از پارس‌هایشان از گوشه‌ای دور می‌شدند. آسمان انگاری که خودش را مقصر ناله سوزناک باغده‌گل می‌دانست و ساکت شده بود. نه بادی نه برفی، با ابر‌ها جلوی چهره خودش را گرفته بود. مرد‌ها شانه به شانه از دور خانه را نظاره می‌کردند و تأسف می‌خوردند.
-هزار بار به این پسر گفتم زیر این سقف کهنه نخواب، گفتم برو پیش مادرت که او هم تنها نباشد، گفتم خدارو خوش نمی‌آید ولی گوش نکرد. آخ، آخ که دستی دستی مُرد.
-خدابیامرزتش، حیف از جوانی‌اش اما چه بکنیم؟ خواست خدا بوده.
-چه می‌شد اگر سقف را ترمیم می‌کرد؟ این برف، برفٍ سقف ریختن نیست. ظلم کرد به خودش و به این باغده‌گل.
- تقدیر است دیگر. با تقدیر خدا که نمی‌شود که سر نبرد داشت. خدا خواسته که این روز و این ساعت جان بدهد.
-اما اگر سقف را درست می‌کرد اینطور نمی‌شد.
-اما تهش همین می‌شد که جوان از بین می‌رفت. با تقدیر خدا نمی‌شود سر نبرد داشت.
مرد کمی مکث کرد و بعد گفت:
-بله با تقدیر خدا نمی‌شود سر نبرد داشت.
باغده‌گل تا ساعت‌ها همانجا نشست و به سر و صورتش کوبید. زن‌ها زیر و بالش را گرفتند و به خانه بردند اما باغده‌گل طاقتش نمی‌آمد. باز برمی‌گشت پای ویرانه و مرد‌ها را می‌دید که آوار را جمع می‌کنند. کسی نمی‌توانست آرامش کند. دوتا از برادر‌هایش به روستا آمدند. گفتند برادر‌های دیگر هم در راهند و دارند می‌آیند‌، تا شب همه می‌رسند. روستا تما شب از صدای باغده‌گل خاموش نشد.
همه برادر‌ها آمدند. یکی از همسایه‌ها مرد‌ها را توی اتاقی جمع کرد و گفت که حواس زن‌ها به باغده‌گل هست. بخاری نفتی آورد و شعله‌اش را زیاد کرد، بخاری پت و پت صدا می‌کرد و می‌سوخت. مرد ‌ها هرکدام گوشه کنار اتاق چهازانو و دوزانو نشستند. دهانشان می‌جنبید اما حرف نمی‌زدند. صدای آه و ناله‌شان در می‌آمد و باز دهانشان را می‌بستند. برادر بزرگ اخلاصی فرستاد، از تشییع فردا حرف زد اما کسی رغبتی برای صحبت نداشت و او هم ساکت شد. بیخ به بیخ هم دراز کشیدند و شعله بخاری را بیشتر کردند و پت پت بخاری هم بیشتر شد. باغده‌گل خانم تا صبح نخوابید و ناله کرد.
فردا صبح وقتی دختر چهارده ساله‌ای جیغ کشید باغده‌گل خانم و بقیه زن‌ها با شتاب خودشان را به اتاق رساندند و برای اولین بار بود که صدای ناله و زاری باغده‌گل خانم قطع شد. یکهو همه تنش خشک شد. دوده نفت به حلقش نشست و همانطور که سرفه می‌کرد به جنازه شش برادرش نگاه می‌کرد.
مردی دور ایستاده بود و می‌گفت:
-خدابیامرزتشان، حیف از نیک‌نامی‌شان اما چه می‌شود کرد؟ تقدیر است دیگر.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. من نوشته شما را خواندم. این اولین داستانی است که من از شما می‌خوانم. امیدوارم داستان‌های دیگری را نیز از شما بخوانم. شما در ابتدای راه هستید. بنابرین جا برای تلاش و مطالعه دارید. در همین ابتدا یادآور می‌شوم که نویسندگی سه‌چرخه‌ای است که باید هر سه چرخ را باهم جلو ببرید. اگر یکی از چرخ‌ها کار نکند، شما جلو نخواهید رفت. این سه چرخ عبارتند از: خواندن کتاب – تمرین نوشتن – دیدن فیلم. این سه چرخ را شما باید باهم جلو ببرید. سعی کنید هر روز کتاب بخوانید. هر روز یک داستان‌کوتاه، یا ده صفحه از یک رمانِ خوب را مطالعه کنید. این مطالعات باعث می‌شود تا دیکشنری شما افزایش یابد. ملات داستانی به شما اضافه می‌کند. ضمناً باید دقت کنید که کتاب‌های اصول و قواعد نویسندگی هم بخوانید. کتاب «داستان» نوشته «رابرت مک‌کی» را حتماً مطالعه کنید. یا کتاب «بیت‍ودو گام نویسندگی» نوشته «جان تروپی»، روزی مثلاً حداقل پنج صفحه. یا کتاب‌های دیگری هم در این مورد هستند که حتماً برایتان کمک خواهند کرد.
تمرین نوشتن بکنید. هر روز بنویسید. یک روز هم فاصله نیاندازید. سعی کنید یک داستان‌کوتاه را در پانزده روز تمام کنید و سراغ بعدی بروید. یا در یک ماه تمام کنید. فیلم دیدن هم به شما در ساخت داستان خیلی کمک خواهد کرد. حتماً فیلم‌هایی که جایزه گرفته‌اند را ببینید. هفته‌ای دو فیلم ببینید. فیلم‌های سطح پایین نبینید.
اما برویبم سراغ داستان شما. اولین موردی که باید در مورد داستان شما بگویم این است که عنصر شانس را از داستان خارج کنید. شانس در داستان جایگاهی ندارد. تصادف را مخاطب باور نمی‌کند. هرچند در زندگی روزمره ما ممکن است کلی تصادف و شانس رخ دهد، اما در داستان نمی‌توان روی شانس حساب کرد. شاید ما بارها شنیده‌ایم که فردی شب خوابید و شیر گاز باز بوده و خفه شده است. یا جایی، شانسی آتش می‌گیرد و عده‌ای می‌میرند. و مثال‌های بسیار دیگری در این مورد است. اما حق نداریم شانس را وارد داستان بکنیم.
شما دو اتفاق مهم در داستان‌تان دارید. این خوب است. چون ما بعضاً در نویسندگانِ مبتدی می‌بینیم که اتفاقی در داستان‌شان رخ نمی‌دهد. اما مشکل شما این است که هر دو اتفاق، شانسی است. پسر جوانی به دلیل ریزش آوار روی سرش می‌میرد. ظاهراً سقف خانه‌اش ریخته روی سرش. بدلیل بارش برفِ سنگین. اتفاق دوم هم این است که بخاری زیاد بوده و ظاهراً دودش رفته داخل خانه و شش برادر همگی جان داده‌اند. هر دوی این اتفاق‌ها شانسی و تصادفی است. ما باید حساب‌شده داستان‌مان را بچینیم. یک اتفاق منجر شود به اتفاق دیگر و شخصیت از روی عمد و تصمیم و ارداه، کاری را انجام دهد.
مورد بعدیِ داستان شما این است که شخصیت‌های داستان شما فعال نیستند. شخصیت زمانی به شخصیت تبدیل می‌شود که خودش اراده داشته باشد و بتواند تصمیم بگیرد. حق انتخاب داشته باشد. شخصیت‌هایتان را در معرض انتخاب و تصمیم قرار دهید. مصیبت‌ها برای چه باید روی سر شخصیت آوار شود؟ و او فقط زیر بار مشکلات بماند و کاری نکند؟ شخصیت اصلی شما که مادر سالخورده‌ای است هیچ کاری نمی‌کند و انگار اتفاقات روی او می‌افتند. او اقدام‌کننده و کُنش‌گر نیست. او باید اکتیو باشد. البته که در همه داستان‌ها این‌طور نیست که شخصیت؛ خودش به دلِ حوادث می‌زند. در بعضی داستان‌ها هم حوادث سراغ شخصیت‌ها می‌آیند. مثلاً سِیلی می‌آید و خانه شخصیتِ داستانی را خراب می‌کند یا مثل داستان شما که پسرِ مادری فوت می‌کند و زیرِ آوار می‌ماند. اما باید شخصیت در این مواقع فکر کند و انتخاب کند. تصمیم بگیرد. شخصیتِ اصلیِ داستانِ شما هیچ تصمیمی نمی‌گرد و دل به حوادث می‌سپارد. می‌نشیند و نگاه می‌کند تا فاجعه دوم اتفاق می‌افتد. در زیر مثالی می‌زنم تا خوب جا بیافتد.
مثلاً فرض کنید دو رفیق باهم تصمیم بگیرند بروند دزدی کنند. در این دزدی گیر می‌افتند و مامور پلیس دنبالشان می‌کند. ببینید تصمیم رفتن به دزدی اتفاقی است که شخصیت‌ها خودشان می‌گیرند و خودشان در واقع اقدام‌گر هستند. اما اتفاق دوم (تعقیب توسط پلیس) اتفاقی است که به شخصیت تحمیل می‌شود. شخصیت در این اتفاق، اقدام‌کننده نیست. اما در ادامه می‌تواند اقدام کند و تصمیم می‌گیرد. او مثلاً تصمیم می‌گیرد و فرار می2کند و از دیواری بالا می‌رود و یواشکی وارد خانه مردم می‌شود و از دست پلیس در می‌رود.
ببینید در مثال بالا شرح دادم که چطور یک شخصیت باید اقدام‌کننده و اکتیو باشد. لطفاً در داستان‌های بعدی‌تان این کار را در خصوص تمام شخصیت‌هایتان، مخصوصا شخصیت اصلی‌تان انجام دهید.
در ادامه به اصل باورپذیری می‌رسیم. اصل باورپذیری خیلی اصل مهمی در داستان است. ما در قصه و افسانه دنبال باورپذیری نیستیم؛ اما در داستان باید نوشته‌مان در فضای داستانی باورپذیر باشد. الآن در داستانِ شما دو اتفاق مهم داریم. مُردن پسر جوانی که در ابتدای داستان با آن برخورد می‌کنیم. (زیر آوار مانده است.) دومی هم مُردن شش نفر بر اثر گاز گرفتگی یا دود کردن بخاری. هر دوی این‌ها باید باورپذیر باشند. من منتظر بودم در ادامه اتفاقِ اولِ شما، مفصلاً شرح و توصیف کنید که چرا او مرده است؟ و از پسر برای ما بگویید. شما بعد از حادثه را نشان داده‌اید و به قبل از حادثه برگشت نداده‌اید. ای کاش بعد از مرگ پسر فلاش‌بک می‌زدید و رابطه او با مادرش را نشان می‌دادید. ای کاش بیخیالی‌اش برای تعمیر سقف خانه را نشان می‌دادید و بعد او را می‌کشتید. اگر اینطور بود مرگ او باورپذیر می‌شد.
اتفاق دوم هم همین‌طور است. اصلاً باورپذیر نیست. دور از واقعیت است. چرا باید بخاری همان شب دود کند؟ کاش از اولِ داستان یک کاشت داستانی داشتید و می‌گفتید که آن بخاری ایراد دارد. و ضمناً چرا باید هر شش نفر باهم بمیرند. لاقل یکی دو نفر سالم می‌ماندند و بقیه می‌مردند. الآن همه کشته شده‌اند! در مورد باورپذیری نوشته‌تان هم دقت کنید.
شما ذهن داستان‌ساز خوبی دارید. سعی کنید عجله نکنید. در مرحله پرداخت زیاد دقت کنید. با پرداخت خوب می‌توانید مخاطب را مجاب کنید تا داستان شما را باور کند. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. حتماً کتاب‌هایی را که گفتم مطالعه کنید. موفق و سربلند و پیروز باشید. امیدوارم به آنچه که لایقش هستید در عرصه نویسندگی برسید. با احترام و ادب.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت