«تظاهر به فانتزی» را جدی بگیرید!




عنوان داستان : بازنویسی شنل بنفش براساس نقد استاد احسان رضایی و استاد آناهیتا آروان
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

این داستان ویرایشی از داستان «شنل بنفش» می باشد.

شنل بنفش
مدرسه برایم جهنم شده بود. دیگر کمتر دور و برِ خانم عزیزی آفتابی می‌شدم. حتی رفته بودم میزِ آخر که کمتر جلوی چشمش باشم. دلم می‌خواست چند روزی به بهانه‌ای مدرسه نروم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. مامان همه‌ی این‌ها را می‌دانست. توی آن چند روز، آنقدر جلز و ولز کرده بودم که گفته و نگفته‌ام را از بر کرده بود.
مامان می‌گفت: «یه شاخه گل ببر برا خانومت. از اون رزای قرمز که توی حیاط عذرا خاله هست. یه نقاشی هم براش بکش. حتماً خوشحال میشه. اون که توقعی از شماها نداره.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که کوله‌پشتی‌ام را محکم پرت کردم سمت دیوار. صاف افتاد توی فضای خالی بین تلوزیون و دیوار. انگار توپ بسکتبالی را انداخته باشم توی سبدش. چند دقیقه‌ای هم روی پشتی رنگ‌باختۀ روبه‌روی آشپزخانه نشستم. عمداً آنجا نشستم که مامان مرا ببیند. می‌خواستم لجش را دربیاورم. به نشستن روی پشتی‌های درب‌وداغانمان حساس بود.
اما مامان هیچ به روی خودش نیاورد. همان‌طور کفگیربه‌دست، کنار گاز ایستاده بود غذا را هم می‌زد. بوی میرزاقاسمی بدجوری توی خانه پیچیده بود.
رفتم کنار اُپن. با التماس گفتم: «یه شاخه گل خیلی کمه. زشته. روم نمی‌شه. می‌خوای همه مسخره‌م کنن؟»
مامان گفت: «اون پنجره رو باز کن. خونه دم کرده.»
نمی‌خواست کوتاه بیاید. من هم نمی‌خواستم کوتاه بیایم. گریه کردم. داد و بیداد راه انداختم. مقنعه‌ام را درآوردم و کوبیدم به زمین.
- اصلاَ، من فردا مدرسه نمی‌رم.
مامان در‌ِ ماهیتابه را محکم کوبید: «به جهنم که نمیری. به اسفلِ سافلین که نمی‌ری. آخه از کجا بیارم زبون‌نفهم؟ دو ماهه اجاره‌خونه ندادیم. هزار و یک بدبختی داریم. کادوی روز معلمت رو دیگه کجای دلم بذارم ذلیل‌مرده؟»
هق‌هق‌کنان دویدم سمت اتاق. اتفاقات آن روز یک لحظه هم از جلوی چشمم دور نمی‌شد. صدای بچه‌ها توی سرم ولوله‌ای راه انداخته بود. زیر تور والیبال گوشۀ حیاط نشسته بودیم. سولماز ساندویچ کوکتلش را به بقیه تعارف می‌کرد. المیرا هم شکلات تلخ آورده بود. خیلی گرسنه‌ام بود. غرورم نمی‌گذاشت تعارفشان را قبول کنم. رویم هم نمی‌شد لقمۀ نان و پنیر خودم را دربیاورم. به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. من حرص می‌خوردم. آنها هم کوکتل و شکلات تلخ. مینا می‌گفت پدرش از مغازه‌شان یک پادری آورده که به خانم عزیزی کادو بدهد. سحر می‌گفت یک روسری خریده. المیرا یک تابلوی بزرگ و... . کادوهایشان و خوشحالی خانم عزیزی را تصور می‌کردم و به بهشان حسودی‌ام می‌شد.
صبح روز بعد، خودم را به مریضی زدم و از رخت‌خواب بیرون نیامدم. دلم را گرفته بودم و ناله می‌کردم: «دلم. آی دلم. مامان دلم خیلی درد می‌کنه.»
مامان با خونسردی گفت: «طوری نیست. حتماً سردیت کرده».
نقشه‌ام همان اول کار لو رفت. مامان یک لیوان چای و نبات توی حلقم ریخت و راهی مدرسه‌ام کرد.
دلم می‌خواست دنیا به آخرش برسد. ولی نرسید. خانم عزیزی آمد. بچه‌ها یکی‌یکی از جایشان بلند شدند و کادوهایشان را به او دادند.
سولماز، بغل‌دستی‌ام، هدیه‌اش را با کاغذرنگی صورتی کادو کرده بود. روی کاغذرنگی نقاشی کشیده بود. چقدر دلم می‌خواست جای او بودم.
خانم عزیزی از همه تشکر کرد: «ممنون... ممنون دخترای گلم. چرا زحمت کشیدین؟ به‌خدا احتیاجی به اینا نیست. من هیچ انتظاری ازتون ندارم. همین که به یادم بودین کافیه.»
همهمۀ شادی کلاس را پر کرده بود. برعکس همه، من سرم پایین بود و خجالت می‌کشیدم. فکر می‌کردم حتماً باید با دستِ پُر به کلاس می‌آمدم. از خجالت سرم را بلند نمی‌کردم. نگاهم را نه‌فقط از خانم عزیزی، که از همة بچه‌های کلاس می‌دزدیدم. باید کاری می‌کردم. ولی چه کاری؟ چشم‌هایم را بستم و در خیالم، همه جای خانه را گشتم. نه گلدانِ به‌دردبخوری، نه ظرفِ باارزشی، نه حتی تابلوی ساده‌ای که بشود کادویشان کرد و جلوی بچه‌ها و خانم عزیزی کم نیاورد. ولی چرا... چرا... یک چیزی بود. یک چیزی که می‌شد کارهایی با آن کرد. قلّکم. من توی قلّکم کمی پول داشتم.
با فکرِ قلّک، لبخند گل‌وگشادی زدم. از جایم بلند شدم. صدایم را صاف کردم و گفتم: «خانم عزیزی، من فردا کادومو میارم.»
خانم عزیزی، همان طور که به طرفم می‌آمد گفت: «الهی من فدای تو بشم دخترم. همین که درساتو می‌خونی برای من کافیه. این از صد تا کادو هم باارزش‌تره.»
بعد، مرا در آغوش گرفت و بوسید.
آن روز بعد از تعطیلی مدرسه، به‌سرعت به سمت خانه دویدم. سر راه، کنار بوتیکی ایستادم و از پشت ویترین به اجناس نگاه کردم. شنل زیبایی توجهم را جلب کرد.
ناگهان فکری به سرم زد. انگار قطره بارانی ناغافل از روی برگ پرتقال سر خورده باشد و افتاده باشد روی سرم. این‌بار تندتر دویدم.
به خانه که رسیدم، سریع سراغ قلّکم رفتم. مادر توی آشپزخانه بود. آرام طوری که متوجه نشود، قلّک را زیر گوشم تکان دادم. با صدای جرینگ جرینگش ریز خندیدم. قلّک را توی کیفم گذاشتم و از خانه بیرون زدم.
مامان داد زد: کجا میری سارا؟ بشین ناهارتو بخور و مشقاتو بنویس. شب خونة خاله ناهید دعوتیم.
همان‌طور که در را می‌بستم داد زدم: میام الآن.
نگاهی به دور و برم انداختم. کوچه خلوت بود. همان‌جا دمِ در، قلّک را به زمین زدم و پول‌هایش را جمع کردم. تکه‌های قلّک را انداختم توی سطل زباله و دویدم سمت همان بوتیک.
پشت ویترین ایستادم و با دیدن شنل، که هنوز سرجایش بود، نفس راحتی کشیدم. وارد بوتیک شدم. پول‌ها را گذاشتم روی میز. با گوشۀ چشمم به ویترین اشاره کردم و گفتم: «اون شنل بنفشه رو می‌خوام.»
فروشنده نگاهی به پول‌ها انداخت و گفت: «پولت کمه خانوم کوچولو.»
شانه‌ام را بالا دادم و گفتم: «خب اشکال نداره. یکی دیگه بدین. فقط قشنگ باشه.»
فروشنده آرام پول‌ها را هل داد سمتم و گفت: «با اینا فقط می‌تونی چند تا جوراب برداری.»
زبانم بند آمده بود.
پس‌اندازم کافی نبود. نه‌تنها کافی نبود، خیلی هم کم بود. با خودم گفتم: «جوراب؟ جوراب ببرم براش؟ دست‌خالی برم که بهتره.»
با ناراحتی از بوتیک بیرون زدم.
توی راه به حرف مفتی که سرکلاس به خانم عزیزی زده بودم فکر می‌کردم.
چطور می‌توانستم بدون کادو به مدرسه بروم؟
با ناراحتی به خانه برگشتم. مامان سفره را باز کرده بود. اشتها نداشتم. چند لقمه‌ای خوردم و کنار رفتم. حواسم پرتِ قولی بود که به خانم عزیزی داده بودم. نمی‌توانستم روی مشقم تمرکز کنم. مشقم را نصفه رها کردم و به مامان گفتم: «بقیه‌شو میارم خونة خاله می‌نویسم.» با دیدن خاله، لب و لوچه‌ام آویزان‌تر شد. خاله دوست صمیمی خانم عزیزی بود. آن‌طور که خودش می‌گفت، هم‌کلاسی دوران مدرسه بودند. سلام آرامی دادم و گوشه‌ای کز کردم.
مامان و خاله ناهید حسابی گرم گرفته بودند. از هر دری با هم حرف می‌زدند. خاله فردا به یک مهمانی دعوت شده بود و بیشتر صحبت‌هایش دربارة آن بود. بیشتر اقوام شوهرش آنجا بودند. خاله همان‌طور که ناخنش را سوهان می‌کشید ‌گفت: «باید حسابی به سر و وضع و ریخت و قیافه‌م برسم. نباید پیش این فیسی‌ها کم بیارم.»
حوصله‌ام از حرف‌هایشان سررفته بود. نریمان، پسر ده‌ماهة خاله، مدام نق می‌زد. خاله را حسابی کلافه کرده بود. مامان گفت: «سارا، این بچه رو ببر تو اتاق سرگرمش کن تا خاله‌ هم یه نفسی بکشه.
نریمان را بغل کردم و رفتم توی اتاق. اسباب‌بازی‌هایش را ریختم دور و برش تا بازی کند. خودم هم گوشه‌ای دراز کشیدم. فکر فردا یک لحظه هم راحتم نمی‌گذاشت که ناگهان، با صدای خندة نریمان و پارچة بافتی که روی صورتم انداخته بود، به‌ خودم آمدم.
پارچه را از روی صورتم برداشتم. یک شنل بود. از شنل پشت ویترین مغازه هم قشنگ‌تر. شنل را انداختم روی دوشم. چند بار دور خودم چرخیدم. بعد، خودم را توی آینه برانداز کردم.
از توی آینه، نگاهم به کیف بزرگ خاله افتاد. نریمان تمام خرت‌وپرت‌هایش را بیرون ریخته بود. وسایل خاله و اسکناس‌های پخش‌وپلاشده را جمع کردم و گذاشتم توی کیف. نگاهی به شنل قلاب‌بافی زیبای خاله کردم و نگاهی به پول‌های توی کیفش. آهی کشیدم و با خودم گفتم: «کاش کمی از این پولا مال من بود. اون وقت می‌تونستم اون شنل پشت ویترین رو بخرم یا حداقل یه چیز به دردبخور دیگه رو.»
ناگهان، فکری به سرم زد، ولی خیلی زود از خودم خجالت کشیدم. با نریمان سرگرم شدم تا حواسم از فکر مزاحمم پرت شود. اما بدعنقی می‌کرد و مدام جیغ می‌زد. نمی‌توانستم آرامَش کنم. بدجوری کلافه شده بودم. فکرهای سمج توی سرم وول می‌خوردند. مثل یک دسته مگس که دور پهنی جمع شده باشند و هی وزوز کنند. دست و پایم داشت می‌لرزید. کنترل رفتارم برایم سخت شده بود. در شرایط بدی گیر افتاده بودم که ناگهان با صدای خاله به خودم آمدم.
- بچه رو بیار اینجا خاله جان. گشنشه.
چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. چند دقیقه بعد، از اتاق خارج شدم. نریمان را به خاله دادم و به سمت دستشویی رفتم. آبی به سر و رویم زدم. حالم که کمی جا آمد، رفتم توی پذیرایی. زمان کند می‌گذشت. بالاخره، بعد از خوردن شام، به خانه برگشتیم. آن شب را، هر طوری بود، گذراندم.
صبح، صبحانه‌نخورده و زودتر از همیشه، از خانه بیرون زدم. پشت ویترین بوتیک ایستادم و دوباره شنل را برانداز کردم.
همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. دل توی دلم نبود تا خانم عزیزی را ببینم و کادویم را به او بدهم. هم خوشحال بودم و هم می‌ترسیدم. بالاخره، خانم عزیزی وارد کلاس شد. بعد از حضور و غیاب، رفتم جلو و کادو را روی میزش گذاشتم.
با غرور عجیب و غریبی گفتم: «روزتون مبارک خانم عزیزی.»
خانم عزیزی لبخند زد و گفت: «دستت درد نکنه دختر گلم. چرا زحمت کشیدی؟»
به خانم عزیزی گفتم کادواَم را باز کند. می‌خواستم بچه‌ها کف‌بر شوند.
خانم عزیزی کادو را باز کرد.
با دیدن شنل بنفش خوش‌رنگ من، جا خورد. شنل را زیر و رو کرد و گذاشت روی میز. بعد، زل زد به چشم‌های من و با تعجب گفت: «دخترم، این شنل رو از کجا آوردی؟»
زبانم بند آمده بود.
با خودم گفت: « وای خدای من. چرا اینو پرسید؟ نکنه فهمیده باشه.»
داشتم از ترس سکته می‌کردم. حتی به فرار هم فکر کرده بودم که ناگهان دستانم را گرفت و روبه‌رویم روی زمین نشست. زل زد به چشم‌های من و سؤالش را دوباره پرسید.
من‌من‌کنان گفتم: ««ما...ما...مامانم با...با...بافته.»
چشم‌های خانم عزیزی از تعجب گرد شده بود. علتش را نمی‌فهمیدم. کمی سکوت کرد. بعد، با لبخند کمرنگی، تشکر کرد و گفت: «برو بشین دخترم.»
نفس راحتی کشیدم. اگرچه هدیه‌ام آنقدر که انتظار داشتم معلمم را شاد نکرده بود، خودم را راضی می‌کرد. غم و ترسی که از دیروز به جانم افتاده بود به شادی کودکانه‌ای تبدیل شد.
ظهر، با خوشحالی و درحالی‌که دسته گلِ به آب داده‌ام را حسابی از یاد برده بودم، راهی خانه شدم. از خم کوچه که پیچیدم، خاله ناهید را دیدم که پشت در ایستاده بود. پاهایم سست شده بود. انگار نمی‌خواست مرا به خانه ببرد. در باز شد و خاله وارد حیاط شد.
درحالی‌که فاتحة خودم را خوانده بودم، پشت سرش به ‌راه افتادم. چارة دیگری هم نداشتم. خودم را برای هر تنبیهی آماده کرده بودم. با ترس عجیبی که قبلاً هرگز تجربه‌اش نکرده بودم، کلیدم را در قفلِ در چرخاندم. پاهایم دیگر نمی‌توانست وزنم را تحمل کند. آرام به در تکیه دادم و گوش ایستادم. با صدای آشفتة مادر حسابی گیج شدم.
_ تو خونه گم نمی‌شه که. پیداش می‌کنی حالا.
_ خدا مرگم بده ایشالله. شنل قرض گرفتنم چی بود این وسط. کار دستِ خودم دادم. عزیزی می‌گفت یادگار مادربزرگ خدا بیامرزشه. با پوست‌کلفتی ازش گرفتمش.
_ بابا اگه با خودت آورده باشی خونه، که همون‌جا توی خونه‌ست دیگه. مگه اینکه تو ماشین، مغازه یا جایی جاش گذاشته باشی. این‌قدر حرص نخور. سکته می‌کنی‌ها. ایشالله که پیدا می‌شه. آخرش اینه که می‌گردی یکی شبیهش پیدا می‌کنی دیگه.
_ وای نه آبجی. مامان‌بزرگش براش بافته بود. کجا لنگه‌ش و پیدا کنم آخه.
دنیا دور سرم چرخید. دیگر چیزی نمی‌شنیدم.
همان‌جا دمِ در نشستم و زدم زیر گریه.
سپیده رمضان‌نژاد/ بازنویسی 10 فروردین 1400
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم سپیده رمضان‌نژاد سلام.
این سومین نسخه «شنل بنفش» است که برای پایگاه نقد داستان ارسال کرده‌اید و باید عرض کنم که بهتر از دو نسخه‌ی قبلی هم هست. بهتر شده چون به پیشنهادهای آقای رضایی و خانم آروان عمل کرده‌اید؟ مسلم است که همین طور است اما ببینیم در چه جهتی؟ به نظرم نقد آقای رضایی بیشتر بر یک‌دستی و روانی نثر تأکید داشت: «از همان نثر شروع کنیم که از نقاط قوت متن است؛ شکل فعلی متن نشان می‌دهد که شما داستان را خیلی سریع نوشته‌اید و آن را دوباره و به قصد ویرایش نخوانده‌اید، برای همین در متن کلماتی هست که با باقی متن همخوانی ندارد و یک‌دستی متن را به هم زده است. مثلاً در جمله "خانم عزیزی یکایکشان را می‌بوسید و از آن‌ها تشکر می‌کرد." عبارت «یکایک» بسیار ادیبانه‌تر از سایر قسمت‌های داستان است. توجه دارید که راوی این اثر دختری از یک طبقۀ پایین است.» و نقد خانم آروان، بیشتر جواب سوال شما بود درباره سن مخاطب این داستان یا به نظر من نوع «ژانر»: «در پیامی که برای منتقد گذاشته‌اید پرسیده‌اید این داستان برای چه سنی مناسب است و تأکید کرده‌اید راوی، ماجرایی را روایت می‌کند که به گذشتۀ کودکانه‌اش مربوط می‌شود بنابراین زبان داستان چگونه باید باشد؟ ببینید وقتی داستان به گذشتۀ دور راوی و به دوران کودکی یا نوجوانی او برمی‌گردد، اثر می‌تواند داستان نوجوان باشد؛ در این صورت بهتر است از قلمرو زبانی نوجوان خارج نشود و نثر و زبان خیلی پیچیده نشود جوری که مثلا مخاطب نوجوان دچار سخت‌خوانی و سخت‌فهمی شود. حالا چرا این ماجراها برای مخاطب کودک و نوجوان مناسب‌تر‌ هستند؟ برای اینکه اغلب سوژه‌هایی که به کودکی یا نوجوانی مربوط می‌شوند، برای مخاطب بزرگسال کشش داستانی چندانی ندارند و یا دیگر از دغدغه‌های ذهنی مخاطب بزرگسال به شمار نمی‌آیند. مگر اینکه پرداخت در این داستان‌ها بسیار استادانه باشد و داستان آنچنان در لایه‌های معنایی عمیق شده باشد و نتیجۀ کار چنان جذاب از آب دربیاید که برای هر مخاطبی خواندنی و پرکشش شود که نمونه‌هایش هم کم نیستند. مثلا «تیستو سبزانگشتی» یا تعدادی از آثار «شل سیلور استاین»...» و حالا شما توانسته‌اید به «ژانر» برسید. از این بهتر هم می‌شود؟ مسلماً که می‌تواند بهتر از این هم بشود اگر تمام سعی نویسنده متوجه «اضافه کردن نثر شیرین» به متن نباشد و یک مقدار بیشتر، داستان برود سمت مهندسی مکان و زمان و «دیده شدن داستان». در حالت فعلی، احتمالاً مخاطب کودک و نوجوان داستان شما، از خواندن اثر لذت خواهد برد اما بیشتر «می‌شنود» تا «ببیند». سؤال این است که داستان «پردیالوگ» و «پرمونولوگ» مگر اشکالی دارد؟ نه! اصلاً! به شرط آنکه دیالوگ‌ها یا مونولوگ‌ها علاوه بر ایجاد لذت شنیداری، چیزی را هم به ما نشان دهند و به «دراماتیزه کردن روایت» و «پیش‌رفت روند آن» کمک کنند. خانم آروان مثال‌های خوبی را عنوان کرده‌اند. استاین واقعاً در این ژانر، استاد این کار است همچنان که رمان «تیستو سبزانگشتی» [موریس دروئون نویسنده رمان معروف تیستوی سبزانگشتی است. او می‌گوید که رمان تیستوی سبزانگشتی را برای سنین یک تا صد ساله نوشته است! دروئون یک سیاستمدار، یک پاراتیزان و یک نویسنده آثار بزرگسال بود و این رمان کوچک، یکی از آن معجزات گهگاهی ادبیات است که در آن، نویسنده‌ای که کاری به کار ادبیات کودک ندارد، یک دفعه می‌پرد وسط این رودخانه تا شنا کردن یاد بگیرد و در نهایت ناباوری، برنده المپیک هم می‌شود!] به رغم گرته‌برداری آشکارش از «شازده کوچولو» اگزوپری، به دنیایی مستقل و بیانی مستقل دست می‌یابد. شخصاً در ادبیات کودک و نوجوان، فانتزی یا تظاهر به فانتزی در متن را خیلی می‌پسندم. [تظاهر به فانتزی در متن، به نظرم از خودِ فانتزی مشکل‌تر است. تظاهر به فانتزی، یعنی واقعیت را طوری عجیب و در عینِ حال باورپذیر نشان بدهیم که از خودِ فانتزی، حیرت‌انگیزتر به نظر بیاید! البته در نشان دادن فانتزی، معمولاً عکس‌اش را «اجرا» می‌کنیم یعنی چیزهای خیلی عجیب را در داستان بسیار عادی «اجرا» می‌کنیم مثل صحنه مهمانی چای در «آلیس در سرزمین عجایب».] در داستان شما، جاهایی‌ست که شما فرصت استفاده از «تظاهر به فانتزی» را داشته‌اید اما به هر دلیل این فرصت از دست رفته است: «صبح روز بعد، خودم را به مریضی زدم و از رخت‌خواب بیرون نیامدم. دلم را گرفته بودم و ناله می‌کردم: «دلم. آی دلم. مامان دلم خیلی درد می‌کنه.» مامان با خونسردی گفت: «طوری نیست. حتماً سردیت کرده». نقشه‌ام همان اول کار لو رفت. مامان یک لیوان چای و نبات توی حلقم ریخت و راهی مدرسه‌ام کرد. دلم می‌خواست دنیا به آخرش برسد. ولی نرسید. خانم عزیزی آمد. بچه‌ها یکی‌یکی از جایشان بلند شدند و کادوهایشان را به او دادند. سولماز، بغل‌دستی‌ام، هدیه‌اش را با کاغذرنگی صورتی کادو کرده بود. روی کاغذرنگی نقاشی کشیده بود. چقدر دلم می‌خواست جای او بودم.» چطور می‌توانستید «تظاهر به فانتزی» کنید؟ اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد مجموعه کتاب‌های «جوراب‌بلند» است برای خودش چند ترم دانشگاهی‌ست! [پی‌پی جوراب‌بلند (سوئدی: Pippi Långstrump) نام شخصیتی داستانی است در یک‌رشته از داستان‌ها در کتاب‌هایی با همین نام، نوشته آسترید لیندگرن. پی‌پی در این داستان‌ها دختربچه‌ای است نه ساله که کاملاً مستقل و دور از والدین به‌سر می‌برد. زندگی او پر از ماجرا است و بهترین دوستانش، «تامی» و «آنیکا»، در همه این ماجراها حضور دارند. آن‌ها برای خودشان جشن می‌گیرند، برای همه بچه‌های شهر، هدیه و شکلات می‌خرند؛ به جزیره آدمخوارها می‌روند؛ با بچه‌های بومی جزیره، غارهای زیبایی را کشف می‌کنند و سعی می‌کنند که هیچ وقت بزرگ نشوند. او مرتباً بزرگسالان خودخواه را استهزاء یا «خیط» می‌کند و این رفتارش معمولاً برای کودکان خواننده سرگرم‌کننده است. چهار کتاب اول پی‌پی در سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸ منتشر شدند و پنج کتاب دیگر هم از ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۱ به این سری افزوده‌شد. دو داستان نهایی در سال‌های ۱۹۷۹ و ۲۰۰۰ به چاپ رسیدند.] شما می‌توانید به یکی از موفق‌ترین نویسندگان کودک ما بدل شوید اگر... [این «اگر» واقعاً مهم است چون هم بر «شدن» هم بر «نشدن» متمرکز است و مسئولیت‌اش هم گردن نویسنده است! چیزی که «تظاهر به فانتزی» هم بر آن استوار است! در واقع زیرگفتار «تظاهر به فانتزی» این است: «ببین! گردن خودته که فکر کنی متن من فانتزیه! اگه فکرم نکنی بازم گردن خودته!»] منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت