استفاده مناسب از ابزار داستانی




عنوان داستان : دو نگاه بی معنی!
نویسنده داستان : ساره تمیمی

این داستان ویرایشی از داستان «دو نگاه بی معنی!» می باشد.

دو مرد روی دو نیمکت یک پارک، روبروی هم نشسته اند.بی حرکت، کمر صاف،نگاه ها رو به همدیگر،چشم در چشم به هم خیره شده اند؛اما گهگاه پلکی میزنند و لبخندی بر لبشان می آید.چشم هایشان گاهی جمع میشود و دقیق تر به هم خیره میشوند.گاهی هم اخم میکنند و کمی سر و گردن تکان میدهند.
گویی هیچ ارتباطی در میان نیست! دو مرد هم سن و سال جوان که انگار همدیگر را هم نمی‌شناسند!
یکی با ظاهر اتو کشیده و کت و شلوار رسمی و یک کیف اداری در دست و دیگری یک جوان با تیشرت و شلوار جین و کفش ورزشی.
آقای رسمی حلقه هم دارد؛ ولی آقای اسپرت فقط یک ساعت هوشمند به دست دارد و چیزی شبیه هدست در گوش هر دو مرد است.
دو مرد،با دو ظاهر متفاوت رو به روی هم در پارک؟!
بچه ها روی چمن ها می دوند و توپ بازی میکنند.سر و صدای بچه ها و صدای ضربه به توپ، گاهی اوقات سرسام آور میشود؛ اما باز هم این دو مرد رو به روی هم خیره نشسته اند! آدم ها میگذرند، نگاه ها برنمیگردد.دختران و پسران با پوشش ها و چهره های متفاوت با هم بگومگو میکنند و میخندند و لحظه به لحظه پارک شلوغ تر میشود؛ اما حرکتی رخ نمی‌دهد.
-کاش می تونستم لحظه ای آروم بشم.
-مگه چی شده؟
-همسرم هم افکارم رو می‌شنوه!!!
-خب اشتباه از تو بود.آدم برای همسرش همچین چیزی نمی خره.خیلی بده کاش منم برای مهتاب نمیخریدم.
-من همیشه از بچگی دوست داشتم همچین چیزی داشته باشم.تا خبرش اومد گفتم دوستام برام بخرن و بفرستن.حالا فکر کنم تو شهر، فقط منو تو و همسرم هستیم که مجهزیم.به نظرت فرد دیگه ای هست؟
-نمیدونم والا.من چیزی نشنیدم.توچی؟
-نه منم فقط تو رو پیدا کردم.
-حالا به دردی هم خورد برات؟
-خب میتونم بفهمم بقیه چی میگن.میتونم بشنوم. ولی نه، تو زندگی به دردم نخورد.چقدر سخت و دردناکه وقتی که بدونی کسی هست که از ذهنت باخبر باشه.تازه فهمیدم که چقدر دروغ می گفتم.چه حرفهایی بود که نمی گفتم که سمیرا ناراحت نشه و صد برابر سخت تر اینکه قبلا در ذهن خودم نگه می داشتم و الان حتی نباید بهش فکر کنم.نگرانم که بفهمه و من رو ترک می کنه.
-منم فکر می‌کنم اگر از ذهن مهتاب خبردار نمی شدم،خیلی حال و روزم بهتر بود.تو توهم خودم حال می کردم با زندگیم،کلی رویا داشتم،فکر می کردم مهتاب رو تا ابد کنار خودم دارم،اونم برام می میره،نفسشم.بدون من نمی تونه،هییییعی زندگیم نابود شد وقتی فهمیدم چی تو ذهنش می گذاره. چند روزه داغونم سر مهتاب.نابود شدم داداش.
-من دیگه نمی‌فهمم اگر هم همسرم با کسی حرف بزنه.چون بلده چکار کنه.
-بد کردی.میتونستی مچشو بگیری.مثل من که اون خائن رو شناختم و گفتم بره پی کارش!
-ترجیح میدم بدونه و مواظب رفتارش باشه.کی دیگه می‌تونه منو تحمل کنه مثل سمیرا.من خودمم خودم رو نمی تونم تحمل کنم.
-اخ کاش مهتابم الان این گجت رو داشت، من تمام حرفای تو ذهنمو خالی میکردم.نمیتونم به خودش بگم. زبونم بند میاد.بغض گلوم رو جر میده.انگار حنجرم قفل میشه.به مولا ستم کرد.بد ستم کرد.
-باشه حالا اعصاب منو بهم نریز.آروم بگیر یه کم.
-صد بار کشتمش.صد بار کشتمش.بازم دلم خنک نشده.شب و روزم شده نفرین و بد و بیراه.
-اون که نمیشنوه.
-کاش می‌شنید.
-درد منم همینه.مردم بدتر حرف هایی که نمی تونن به زبون بیارن تو ذهنشون می‌گن.بذار چندسال دیگه همه جا پر میشه.مهتاب هم می‌شنوه.چه فرقی داره همه دارن به هم بد و بیراه میگن.اونوقت همه بی احترامی براشون عادی میشه،حرف های بی احترامی هم معنیش عوض میشه،یه معنی دیگه ازش در میاد و دوباره آدمها توجیه اش می کنن.
-عذابش میدم. داد میزنم. نمیذارم آروم بگیره.هرچی می خواد بشه بشه.من باید یه راه پیدا کنم حرفم رو از ته دلم بهش بدم.الان نمی تونم اثبات کنم از کجا فهمیدم. خودم ضایع می‌شم.زورم میاد باید حالش رو بگیرم.
-ولش کن دوست من.برو عشقتو پیدا کن.اینو اختراع کردن که آدما رو بشناسی.برو بفهم کی دوستت داره!
-تو چرا امتحان نکردی اگر راست میگی؟
-دیگه از من گذشت.نمیخوام حقیقت رو بفهمم؛ اگر هم چیزی باشه.
-خب پس حرف مفت نزن! آدم له میشه وقتی می‌فهمه چی سرش اومده. عشقش چه چیزایی پشت اون صورتش مخفی کرده.کاش نمی فهمیدم!
-اسمت چیه؟
-سیروس
-سیروس من خسته شدم.ولی یه راهی پیدا کردم.وقتهایی که از سمیرا خسته میشم معشوقه خیالیم رو تجسم میکنم.چشم های کشیده قهوه ای روشن با صورت خیلی معمولی و ساده با موهای ساده مشکی. اینطوری آروم میشم.الان دیدیش؟
-نه والا اینایی که گفتی فقط شنیدم. البته من بلوند دوست دارم.
-سیروس.جدی میگم دیدیش؟
-نه داداش با این گجت فقط حرفهای توی ذهن رو میشه شنید.البته قراره تصویریشم بیاد.
-خوبه خیالم راحت شد.من که خسته شدم.میخوام بعضی وقتها از گوشم در بیارمش مخصوصا وقتی سرکارم.خسته شدم از دو رویی آدم هایی که تو ذهنشون فحشت میدن؛ولی واسه این که کارشون راه بیوفته مودب میشن.
-اره آدم دیوونه میشه
-باید برم دیگه هواخوری بسه.بازم می‌بینمت
آقای رسمی و اسپرت یه لبخند کوتاهی بهم زدند و از جا بلند شدند.هرکدام به طرفی رفت و حرفی هم زده نشد!
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم ساره تمیمی سلام و احترام
رسیدن نویسنده به ایده‌های قابل توجه و خلاقانه با اهمیت است، ایده‌ی جذاب و تازه کار نویسنده را در اجرای پیرنگ و پرداخت داستان آسان‌تر می‌کند، نه به این معنا که نویسنده با رسیدن به ایده‌ای خلاقانه می‌تواند در پرداخت داستان کم کاری نماید؛ بلکه به این معنا که می‌تواند با اجرایی نرمال و کامل به نگارش داستانی موفق دست یابد. این در حالی است که آنگاه که نویسنده به ایده‌های کلیشه‌ای یا از پیش به نگارش درآمده فکر کند می‌بایست تدبیری برای اجرا و پرداخت متفاوتِ داستان نیز بیندیشد تا با وجود تکراری بودنِ ایده‌ی اولیه، داستانِ نهاییِ نوشته شده از به دام افتادن در دام کلیشه‌ها نجات یافته و برای مخاطب خواندنی و تازه باشد. بعد از اینکه نویسنده موفق به رسیدن به ایده‌ای خوب شد لازم است که برای داستان خود پیرنگی مستحکم طراحی کند و سپس به چگونگی اجرای طرح بیندیشد. بازی ذهنی نویسنده در طراحی پیرنگ اولیه یک طرف ماجرا است و اندیشیدن به چگونگی اجرای طرح طرف دیگر... و این دو از هم متفاوت هستند. در اجرای طرح نویسنده به چگونگی پیش بردن طرح اولیه با کمک ابزارهای داستانی فکر خواهد کرد و با چینش و پرداخت صحیحِ عناصر داستانی به نگارش داستان خواهد پرداخت. اینکه شیوه‌ی روایت چگونه باشد، کجا داستان با روایت پیش رود و کجا با صحنه، اتفاق داستانی در کدام قسمت داستان آورده شود، کجا دیالوگ به کار برده شود و داستان با کمک دیالوگ پیش رود و کجا با کنشِ شخصیت‌ و... اندیشیدن نویسنده به چنین مواردی می‌تواند آن ایده‌ی اولیه‌ی خلاقانه را تبدیل به داستانی موفق کند.
«دو نگاه بی معنی» ایده‌ی قابل توجه و تازه‌ای دارد. تبدیل این ایده به داستان می‌تواند برای مخاطب جالب باشد؛ از طرفی فاصله گرفتن این ایده از ایده‌های کلیشه‌ای‌ و تکرار شده برای مخاطب قابل تأمل خواهد بود. شروع «دو نگاه بی معنی» نیز تا حدودی برای مخاطب سوال برانگیز است و می‌تواند مخاطب را با خود همراه سازد؛ اما می‌توان به نویسنده پیشنهاد داد به منظور بهتر پیش بردن داستان و اجرای بهتر به نحوه‌ی داستان‌پردازی و همچنین استفاده از ابزار داستانی فکر کنند.
دو مرد روبه‌روی یکدیگر نشسته‌اند و بدون اینکه حرفی بزنند می‌توانند فکر یکدیگر را بخوانند: «ـ مگه چی شده؟ ـ همسرم هم افکارم را می‌شنوه! ـ خب اشتباه از تو بود، آدم برای همسرش همچین چیزی نمیخره. خیلی بده کاش منم برای مهتاب نمی‌خریدم.» دو مرد داستان را به واسطه‌ی چنین دیالوگ‌هایی پیش می‌برند. این دو نفر وسیله‌ای به منظور خواندن افکار دیگران تهیه نموده‌اند و حال نشسته‌اند روبه‌روی هم و در ذهن یکدیگر به گفتگو پرداخته‌اند و از مشکلاتی که برایشان پیش آمده حرف می‌زنند. خواندن افکار دیگران و مطلع شدن از آنچه در درونشان می‌گذرد شاید برای این دو نفر مانند هر انسان دیگری در ابتدا هیجان انگیز می‌آمده اما در ادامه‌ی این روند زندگی آن‌ها را دچار مشکل کرده است. مردی از مشکلات با همسرش به واسطه‌ی خواندن ذهنش سخن می‌گوید و آن یکی می‌گوید: «منم فکر می‌کنم اگر از ذهن مهتاب خبردار نمی‌شدم خیلی حال و روزم بهتر بود. تو توهم خودم حال می‌کردم با زندگیم. کلی رویا داشتم. فکر می‌کردم مهتاب را تا ابد کنار خودم دارم، اونم برام می‌میره. نفسشم. بدون من نمی‌تونه. همه زندگیم نابود شد وقتی فهمیدم چی تو ذهنش می‌گذره. چند روزه داغونم سر مهتاب. نابود شدم داداش....» داستان با دیالوگ پیش می‌رود، در ابتدا دیالوگ‌ها پیش برنده هستند و اطلاعاتی را در اختیار مخاطب می‌گذارند، این اتفاق خوبی است؛ ولی در ادامه متن دچار اطناب می‌شود؛ مخاطب منتظر است آنچه را نویسنده می‌خواهد بگوید در قالب قصه بشنود، منتظر است داستان‌پردازی بهتری اتفاق بیفتد و شخصیت‌ها و قصه‌شان را با اتفاقات داستانی و به شکل نمایشی ببیند. به عنوان مثال می‌شود به نویسنده پیشنهاد داد از دیگر ابزار داستانی نیز برای پیش بردن داستان استفاده نمایند، ایده‌ی خواندن ذهن افراد را با اتفاقی داستانی برای شخصیت‌ها نمایش دهند تا داستان بتواند در ذهن مخاطب ماندگار شود و برای او تأثیر گذار باشد.
سرکار خانم ساره تمیمی شما ذهن خلاقی دارید؛ این خلاقیت در کنار داستان پردازی و استفاده‌ی صحیح از تکنیک‌ها و قواعد داستان نویسی می‌تواند به شما در برداشتن گام‌های موفق در این راه کمک کند. پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی فراوان آثار داستانی موفق بپردازید و در حین مطالعه به چگونگی داستان پردازی و نحوه‌ی اجرای طرح توجه نمایید. قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت