مرز کابوس و رویا را بشکنید




عنوان داستان : کلاغها چه می‌خورند؟
نویسنده داستان : محمدمهدی تودشکی

با قلبی تپان و خیس از عرقی سرد از خواب بیدار شد.انگار قلبش در کاسه سرش می‌کوبید.پتو را کنار زد،آفتاب پشت پنجره رفته و جایش را به سرمایی تلخ و غم‌افزا داده بود.پتو را دور تنش پیچید و رفت توی آشپزخانه.سینک پر بود از ظرف‌های کثیف ماکارونی و رب‌گوجه که از یک ماه پیش غذای هر روزش بود،ظهر و شب.دهانش تلخ بود و مزه فلز می‌داد،نمی‌توانست آب دهانش را فرو بدهد.تف کرد توی گلدان داوودی پشت پنجره که از وقتی همسرش رفته بود،قطره آبی به خاک خشک و ترک خورده‌اش نرسیده بود.
برگشت به اتاق و دوباره روی تخت درازکشید.موبایلش را روشن کرد.نور آبیش اتاق را بزرگتر و تاریکتر جلوه میداد.هیچ پیامکی،هیچ تماسی،هیچ خبری.
با خودش گفته بود می‌رود،حالش بهتر میشود،برمی‌گردد،اما حالا شک داشت.بعد از آن کاری که کرده بود،می‌دانست همسرش او را نمی‌بخشد.
نمی‌توانست تکلیفش را با خودش مشخص کند.اگر این ظرفیت را داشت که تمام تقصیرها را به گردن بگیرد،حالش بهتر می‌شد.اگر میتوانست خودش را محکوم کند از این سرگردانی نجات پیدا می‌کرد.همسرش او را مسئول مرگ دخترشان می‌دانست.سرزنشش نمی‌کرد،او مادر بود و نیاز داشت کسی را گناهکار بشناسد و با انتقام از او غمش را تسلا ببخشد.
خورشید غروب کرد و ظلمت اتاق نفسش را بند آورد.هنوز هم نمی‌توانست به خودش بقبولاند که دخترش مرده و دیگر نمی‌تواند نوازش دستان کوچکش را روی صورتش احساس کند،بینیش را توی موهای نرمش فرو ببرد و بوی توت فرنگی شامپوی بچه‌گانه را بشنود.دلش می‌خواست فریاد بکشد.ساعدش را گاز گرفت و آنقدر فشار داد تا گرمی خون را روی زبانش احساس کرد.کبودی‌های متعدد روی ساعدهایش را نگاه کرد.کبودی‌های زرد و سرخ و بنفشی که هربار او را از روی مرز جنون برمی‌گرداندند.
لباس‌هایش را که گوشه اتاق ریخته بود پوشید و از خانه بیرون رفت.
در آینه آسانسور به صورت رنگ پریده و چشمان گودافتاده‌اش نگاه کرد،پیراهنش از شلوار بیرون زده‌بود.نگاهش که به دکمه آلارم آسانسور افتاد گریه‌اش گرفت.دخترش مدام می‌خواست بغلش کند تا بتواند دکمه را فشار دهد و همراه با صدای جیغ آژیر، جیغ بکشد و بخندد.دستش را روی دکمه گذاشت و فشار داد.سرایدار پیر در آسانسور را باز کرد و نگاهی سرزنش‌آمیز به او انداخت.با قدم‌های تند از ساختمان بیرون آمد.سوز سرد اسفندماه از یقه باز پیراهنش گذشت و تنش را به لرزه انداخت.
با سر فرو افتاده و قدم‌های تند توی پیاده‌رو می‌رفت،چند بار سکندری خورد و عاقبت لبه جدول خیابان نشست.خیابان شلوغ می‌شد و معابر پر از عابرانی که شور بهار و عید در دل داشتند.
بهار که می‌آمد دخترش پنج ساله می‌شد.صدای بچه‌ای به گوشش رسید.وحشت‌زده از جا برخاست و به راهش ادامه داد.
در پارک،پشت به محوطه بازی زیر نور دلمرده چراغ روی نیمکت یخ‌کرده نشست.پارک خلوت بود،مثل آن‌روز.دخترش زیر آفتاب بی‌رمق می‌دوید و کلاغ‌های خواب‌آلود را کیش می‌داد.مدام می‌پرسید،بابا کلاغا چی می‌خورن؟.داشت فکرمی‌کرد،یادش نیست به چه؛دیگر مهم نیست.دخترش حالا دستش را چنگ زده بود و می‌کشید.چی میگی باباجون؟. کلاغا چی می‌خورن؟.نمی‌دونم باباجون...چمن می‌خورن.
دخترش مشتی از چمن‌های سرمازده را کند و به سمت کلاغ‌ها دوید.آقا کلاغه بیا چمن بخور.
خندید،بلند و خشک.کلاغی که روی درخت لخت زبان‌گنجشک نشسته بود،پرید.
کلاغا چمن نمی‌خورن.ولش کن عزیزم،برو سرسره بازی کن.سرسره دوست ندارم،میخوام برم تاب،بیا هلم بده.حالا نه بابا.
دخترش گریه می‌کرد.همین حالا.زیپ کاپشنت رو بکش بالا.نه،تاب.
دخترش را روی تاب نشاند و هلش داد.بابا چرا آروم هل میدی؟.دوباره میترسی‌ها.نه،قول میدم.پس محکم بشین.
تاب که تند و سنگین لنگر برمی‌داشت.صدای باد که در زنجیرها می‌پیچید و دخترش که هیجان‌زده دندان‌هایش را بر هم فشار می‌داد و دست‌های کوچکش را گرد گیره‌ها حلقه می‌کرد.
صدای خشک فلز و دخترش که چند متر آنطرف‌تر کنار میله بریده الاکلنگ افتاده بود.زنجیر آویزان به پایۀ تاب می‌خورد.
مات و مبهوت ایستاده بود و بدن کوچک دخترش را نگاه می‌کرد که در آن کاپشن بنفش که آنقدر دوستش داشت،ساکن و ساکت در حالتی عجیب پیچ‌خورده آنجا افتاده بود.
زنی به سمت بچه دوید،جیغ می‌کشید و با دستش به او علامت می‌داد اما او صدایش را نمی‌شنید.چند نفر دیگر هم آمدند.پیرمردی کتش را در آورد و زیر سر غرق خون دخترش گذاشت.موهای خرماییش حالا سیاه به نظر می‌رسید.با قدم‌های لرزان پیش رفت و کنارش زانو زد.دست کوچکش را گرفت و با وحشت رها کرد.آن دست‌های گرم و کوچک و بیقرار چقدر سرد و مرده به نظر می‌رسیدند!
آنجا ایستاده بود،ناآگاه از سیر وقایع،مردان سپید پوشی که آمدند و دخترش را بردند.یکیشان آرام بازویش را گرفت.دخترتان ضربه مغزی شده،متاسفیم.مرده؟.بله،دخترش مرده.
سرش را برگرداند و به زمین بازی نگاه کرد.مثل هر شب ساکت و خالی.تاب را برده‌اند.گرسنه و خواب‌آلود به سمت خانه راه افتاد.دیگر چیزی یادش نیست جز گریه‌های همسرش،نگاه سرشار از نفرتش و لبهایش که بیصدا می‌جنبیدند و او را متهم می‌کردند؛قاتل.
ترس و وحشتی عمیق از تمام آن عروسک‌ها،جوراب‌های صورتی کوچک و تختی خالی،پوشیده با پتویی که عکس گربه دارد.نی‌نی گربه،آن‌طور که او می‌گفت.
همسرش رفت،نمی‌داند به کجا.رفتنش موهبتی بود.از او می‌ترسید.دلش می‌خواست او را در آغوش بگیرد ونوازشش کند اما پاسخش انزجار بود،از تنها کسی که میتوانست او را ببخشد.
توی آشپزخانه زیر نور سرد مهتابی رشته‌های ماکارونی را توی آب‌جوش ریخت.بدون شک حق با همسرش بود.قاتل بود.دلش می‌خواست کسی می‌آمد و قصاصش می‌داد.رفت توی اتاق خواب.موبایلش را برداشت.هیچ.
رفت توی آشپزخانه،شعله گاز را خاموش کرد.رشته‌های دراز ماکارونی مثل کرم‌های مرده توی آب‌جوش غوطه می‌خوردند.دیگر گرسنه نبود.
رفت توی اتاق خواب تاریک و با چشمان باز روی ملافه‌های یخ‌کرده دراز کشید.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای محمدمهدی تودشکی عزیز، سلام. «کلاغ‌ها چه می‌خورند؟» داستانی است که مستقیم احساس مخاطب را نشانه می‌رود و البته که در این کار موفق عمل می‌کند. اما این تأثیر سطحی است و در مخاطب ماندگار نمی‌شود. فکر اولیه‌ی داستان فکر خوبی است و پتانسیل آن را دارد که به داستانی ماندگار تبدیل شود به شرط آن‌که به داستان عمق بدهید و نشانه‌ها را معنادار کنید تا در ذهن و قلب مخاطب نشست کنند و برای مدتی طولانی او را درگیر داستان کنند.
مرد با کابوسی از خواب می‌پرد. چه کابوسی؟ راوی اشاره‌ای نمی‌کند. چرا چنین فرصت خوبی را در شروع فراهم کرده‌اید و به راحتی از آن گذشته‌اید؟ اتفاقا با انتخاب این راوی دستتان برای ورود به کابوس مرد باز است. به جای این همه گفتن و مرور خاطرات گذشته، بخشی از آن اتفاق دردناک را در کابوس مرد به نمایش بگذارید. برای شروع لحظه‌ای نفس‌گیر بسازید. از نشانه‌هایی که بعدتر قرار است در داستان ورود کنند در کابوس استفاده کنید. از کلاغ، ماکارونی، بوی فلز، آسانسور، صدای آژیر یا تاب. این فرصت را از دست ندهید. صحنه‌هایی را در کابوس بسازید که مرد بعد از مرگ دخترش هر لحظه آن‌ها را با خودش مرور می‌کند و این یادآوری‌ها بیش از پیش او را از زندگی بدون دخترش ناامید و غمگین می‌کند. چرا مرد هر روز ماکارونی می‌پزد؟ بهتر نیست به این نشانه عمق بدهید. دختر ماکارونی دوست داشته و هر وقت مادر نبوده از پدر می‌خواسته ماکارونی بپزد. با این کار به هر روز ماکارونی خوردن مرد، معنا داده‌اید. این نشانه مخاطب و احساسش را درگیر می کند. صدای جیغ کشیدن و خندیدن دختر بعد از زدن دکمه‌ی آژیر آسانسور در سر مرد بپیچد و رهایش نکند. صدای جیرجیر کردن زنجیر تاب بیاید مدام. کلاغ هایی که بالای سر دختر مرده‌ جمع شده‌اند و قارقار می‌کنند. زنی که توی کابوس و بیداری ساک بسته گوشه‌ای ایستاده و مرد و دخترش را تماشا می‌کند. این‌ها مثال بودند برای این‌که بهتر متوجه منظورم بشوید. این داستان از آن شماست و قطعا می‌توانید لحظات بهتر و ماندگارتری را رقم بزنید. دستتان برای ساختن لحظات تأثیرگذار و عمیق که زخم بزند به احساس خواننده باز است. زخم بزنید و داستان‌تان را ماندگار کنید. مرز کابوس و بیداری را بردارید و داستان را در فضایی مه‌آلود روایت کنید طوری که خواننده از تشخیص این‌که الان مرد در کابوس است یا بیدار است ناتوان باشد. زبان را سیال کنید. رفتن به گذشته و مرور خاطرات و پرت شدن به اکنون داستان بدون پل تداعی باشد. مخاطب را بکشید توی داستان و درگیرش کنید. مرد خاطرات را جابجا به یاد بیاورد. پیچش‌هایی در مرور خاطرات ایجاد کنید تا مخاطب حواسش را جمع کند و از کنار هم گذاشتن این تکه ها اتفاقی که باعث فروپاشی مرد شده را بفهمد. آقای تودشکی از چنین داستانی به راحتی نگذرید. مدتی از ان فاصله بگیرید و بعد به سراغش بروید. با حوصله و صبوری بازنویسی‌اش کنید. این داستان ارزش و ظرفیت یک داستان خوب و ماندگار را دارد. ایده هایی این‌چنینی زود به زود به سراغ نویسنده نمی‌آیند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت