استفاده از ابزارها و شیوه‌های داستان‌پردازی، متناسب با اولویت‌های متن




عنوان داستان : یدالله
نویسنده داستان : زینب کردستانی

بسم الله الرحمن الرحیم


صورت اش گُر گرفته ست از گرمی هوا. شقیقه هایش نبض می زند، خون توی رگ های گردن‌اش دل دل می کند. قطره های عرق از زیر لاله ی گوش اش سر می خورند و از چانه اش چکه می کنند اما جرات بالا آوردن سرش را پیدا نمی کند.
وارد دالان می شود. دست اش را می گذارد روی سینه اش و عمیق، چند نفس میگیرد. به طَمعِ خنکی کچ ها صورت اش را می گذارد روی دیوار راه پله، بوی نم می دهد دیوار. وِز وِز گوش هایش کلافه اش می کند. روی پله ی یکی مانده به آخر می ایستد، چند متر سیم سفید را پیچیده اند دور هم. آویخته اند روی یک میخ. یک تکه راویز بی نصیب مانده از کچ دیوار لبه ی سیم را بریده بریده کرده است. می رود پی چسب برق...
پله ها را تمام میکند، اولین صدایی که به گوشش می خورد غِر غِر پره ی پنکه های روی دیوار است. رشید زیر پنکه ها خَمِ سجده است. سر برمیدارد اما شانه هایش خم می‌مانند. خیسی صورتش را به چفیه ی سبز مشکی اش می برد.
سجاده ی رشید را دور می زند و جلو می رود، قدِ چشمش به نیم طاقچه نمی‌رسد. دست می کشد لب طاقچه، پیدایش میکند. گرد دست هایش را می تکاند. چسب را چند باری می پیچد دور سیم...
قالی جلوی پله ها را جمع کرده اند، لامپ کم مصرف توی شمسه ی وسط سقف یکی در میان سوسو می کند. لاجوردی شمسه ها چشم انتظار نور و زرق و برقِ لوستر ها، چسبیده اند به سقف ونشسته اند توی تاریکی. چهار زانو می نشیند روی سنگ های کف زمین سرش را میگذارد روی پنجره ی چوبی. خنکی زمین می چسبد به پا هایش.
رشید آرام شانه به شانه اش میگذارد و می پرسد: دیشب تا الان چند نفر؟
_ خسروی میگه چهل پنجاه نفر. خیلی هاشونم مردمی بودن.
حمید یک جا بند نمی شود، اتاق را بالا و پایین می کند، یکی دو نفر سرشان را تکیه داده اند به دیوار و یک نفر دیگر مچاله شده و گوشه ای خوابیده.
از جایش بلند می شود که برود بیرون رشید صدایش میکند: کجا؟
سیگار را از سر جیب نشان رشید می دهد.
حمید میگوید: از دست زنت در رفتی اینجا، اینجا هم که گیر بدتر از شمر افتادی.
دست اش با دکمه ی روی جیبِ پیرهنش ور می رود و می گوید: توفکر باش گریه زاری هات رو بیشتر کنی پشت تلفن، بلکه برگشتنی زنت رات بده خونه.
پله ها را میرود بالا ، فرز می دود توی سایه. سایهِ ساختمان نیم ساخته رو به رویش، تکیه اش را می دهد به یک ستون بتنی.
چاق نفس میگیرد و ته می کشد سیگار اش، دومی را با آتش اولی روشن میکند. فیلتر را می چپاند توی پاکت، پاکت اش را میگذارد کنار ستون. یاد گوشی اش میکند، ساک اش توی حسینیه است. خط ندادن تلفن پُک اش را سوزانده...
خمپاره های دیروز صبح کمر یکی دو تا از دیوار ها را خم کرده است و آه و ناله‌ ی آجر هایشان به هواست. همه جا را آرامشی گرفته است قبل از طوفان...
رد خون خشک شده بد چشمی می کند روی سفیدی دیوار. پله های کانکس را می رود بالا. گوشی اش را جلوی چشم های اصغر خسروی چپ و راست میکند:سلام، وای فای وصل نمیشه؟
_ سلام نه، همه چی قطعِ.
خسروی توی دست اش یک تلفن ماهواره ای ست. نگاهش می افتد به نقشه ی هوایی روی دیوار. یک مشت سیم برق در هم و بر هم گوشه دیوار و روی میز ولو هستند، چراغ ال ای دی سرِ یکی از سیم ها چشک قرمز میزند. سری تکان می دهد و به سینه میچسبد چانه اش. هنوز کفش های کار اش را به پا دارد . دلش تنگِ بوی مو های خرمایی ریحانه اش می شود، تنگِ نرمیِ دست های نازک اش.
بقیه هم جمع می شوند توی دفتر ستاد. هنوز همان لباس های طوسی رنگشان را به تن دارند. رشید می رود جلو و می گوید: از دیروز ما رو زیر زمین نگه داشتی، کارمون فقط شده دعا کردن. نیومدیم اعتکاف که، بذاربیایم بیرون، زشته بخدا.
خسروی از بالای عینک نگاه میکند به رشید: خطرناکِ اصلا کار شما چیز دیگه ایِ.
رشید می رود کنار میز و می گوید: همین الان تعداد نیرو های نظامی اینجا از تعداد ما کم تره. مگه تو ما دنبال روحیه نظامی گری نبودی؟
حمید با پشت دست اش عرق روی پیشانی اش را پاک می کند و می گوید: آقای خسروی روز یه جور از آسمون آتیش میباره، شب یه جور دیگه...اصلا ما تشنه ی شربت شهادت ایم، اگه خنک باشه...
تلفن اش را میگذارد روی میز، تلفن چند باری روی میز لِی می خورد. می خندد و خط می افتد گوشه چشم هایش، می گوید: برو و آماده ی شربت خوردن باش اما از من گفتن، اوضاع خرابه، خراب تر هم میشه .
مو های عرق کرده ی رشید انگار که استخوان ترکانده و فری تر می شوند. چفیه اش را یک دور از روی سرش رد می دهد و می گوید: یه دونه تفنگ نمیخوای بدی دستمون؟
دستی به ریش سفید اش می کشد و می گوید: باشه باباجان، باید هماهنگ کنم.
بعد می ایستد و برق اتاق اش را روشن می کند.
از اتاق خسروی میزند بیرون و می رود سمت حرم. دویدن توی صحن نفس اش را به شماره می اندازد. خمپاره ای از بالای یکی از کانکس ها رد می شود و در حیاط مسجد‌ِ کنارِ حرم منفجر می شود، لحظه ای زمینِ زیر پایش می لرزد.
هوا رو میکند به تاریکی. مقرنس کاری های باب القبله، توی سرخی غروب مسی رنگ دیده می‌شوند. دستی میکشد به پُر و پیمانی سبیل هایش. یک سال تمام خودش را جا داده بود بین بچه های ورق کار، ورق های تنوره بزرگ وسط را خودش بریده بود، حفظ بود شماره پشت بعضی ورق ها را...
هوای غربتِ حرم نفس اش را تنگ می کند. خم می شود، از جا مهری چوبی گوشه دیوار مُهری گِلی بر میدارد. میگیرد زیر بینی اش. نگاه اش می‌گردد دور آینه کاری ها. زمزمه ی "کجا برم، کجا برم ... بابا حقمه کربلا برم" حمید موقع آینه کاری می پیچد توی گوشش. حمید را میان تاری چشم هایش گم میکند. پشت دست را می کشد به چشم هایش و می‌گوید: یا امام زمان(عج) خودت کمک کن.
داخل حرم می شود، درب جوپی قهوه ای رنگی باز می شود به ضریح. پرده ای صدری رنگ، چین خورده گوشه ی در. داربست ها گوشه و کنار ایستاده اند و سلام می دهند. جلو تر سر خم می کند و پیشانی میگذارد روی ضریح. حواس اش می رود پی، گل های قهوه ایِ پارچه یِ دیوار داخل ضریح.
دست اش را میگیرد به میله ی پنجره ی مستطیلی وسلام می دهد. به نجوا می گوید: خودم می دونم حساب من از این بچه ها جداست اما...
حمیدِ ایستاده کنارش می بلعد رشته ی کلام اش را: اگه زمان صدام بود قسم میخورم به خاطر این سبیل خوشگلت هم شده کسی کاری به کارت نداشت، اما اینا که نه حرمت ریش من سرشون میشه نه مردونگی سبیل تو...
دست رشید می کشاندشان کنار دیوار و می گوید: خسروی میگه بریم دم کانکس نیرو های نظامی عراق از سر لاعلاجی، قول چندتا تا سلاح را بهش دادن. زود بخونید نمازتون رو بریم.
لابه لای داربست ها پشت سرِ هم می ایستند به نماز.
چهار زانو می نشیند و تکیه می دهد به سنگ مرمر پشت سر اش. نگاهش را می چرخاند دور ضریح. جای گنجشک ها را گوشه و کنار و روی داربست ها خالی می بیند. حمید آرنج دست اش را میگذارد روی پای علی و میگوید: آرام فرزندم. ریلکس باش.
پای راست اش را منقبض میکند و چشم می بندد بر پارچه ی سبز سرتاسری بالای سر اش...
رشید خم می شود و مچ اش را می گیرد که بلند شود، دستش را آزاد میکند و می گوید: شما برید، من نمیام.
حمید می زند به شانه اش و می گوید: علی بخدا اگه جای تو بودم می زدم این سبیل ها رو.
دست حمید را از شانه اش عقب می زند و می گوید: تا دیشب جرات نداشتین پاتون رو از سرداب بذارین بیرون، یه دفعه پسر شجاع شدین؟!
رشید روی زانو می نشیند و می گوید: از همون دیشبِ که دلم خونِ غربت آقام شده. شجاع نشدم اما ننگ ام میاد از ترس و بی غیرتی خودم...
بند نمی شود توی حرم . سکوت شکننده ی حرم نفس های آخر اش را می کشد. توی صحن الغیبه دست اش را می کشد روی جیب سمت چپ اش، جای سیگارش را خالی می بیند... چشم هایش از بی خوابی دیشب می سوزند. هوای خلوتی و خنکی سرداب غیبت می زند به سر اش، داخل سرداب می نشیند روی زمین و پهن می‌کند سفره ی دلش را... شبکه های نقره ای رنگ را توی دست هایش میگیرد. چشم های قهوه ای ریحانه توی نظر اش می آید، یاد مژه های خیس اش می افتد موقع خداحافظی.
می گوید: آقا من در به در پول رسیدم اینجا، دربه در بیکاری و مریضی بچه ام. خوف دارم آقا ، خوف یتمیش رو... دلم می سوزه، بی غیرت نیستم آقا، بخدا نمک به حروم نیستم... لطف خدا همه کاری کرده ام توی حرم، این دیوار های رواق امام هادی رو خودم ور دستِ رشید کچ کاری کردم، داربست بستم براش، جارو کشیدم کف زمین...
مرز میان خواب و بیداری را گم می‌کند، سرما ی زمین می خزد توی تن اش..
گیجِ تکان های دست رشید از خواب بیدار می شود،یکی از خادم های حرم توی شبستان نشسته است و تسبیح اش توی دست اش سر می خورد، از رشید می پرسد: چرا اینجایی؟
رشید روبه رویش می نشیند و می گوید: اومدم بپرسم چرا می ترسی؟ اومدم بگم جوشِ ریحانه ات رو نزن. زیر سایه حضرت ولی عصر مگه کسی بد حال میشه؟
خمیازه ای نصف نیمه را بهانه ی اشک چشم هایش می کند، لحظه ای بعد می گوید:من ترسیدم قبول. ولی دیروز که همه مون رو اینجا پناه دادن یادت نیست؟ ارتش و پلیس و نیرو های مردمی همه اومدن وسط و مشکل حل شد. چه نیازی هست به من؟
_امشب فرق میکنه علی، کمک لازمیم. ببین اگه داعش دوباره حمله کنه، احتمال گرفتن حرم قطعیه. اما آقام خودش حواسش هست. اصلا من و تو چه کاره باشیم؟! محافظ خود آقاست.
بعد دست می برد داخل جیب پیرهن اش، یک تکه سنگ مرمر کوچک را بیرون می آورد ومیگذارد توی جیب پیرهنِ علی، دکمه اش را هم سفت می بندد و می گوید: نزدیک امام حسین ع بوده، خیلی نزدیک...
نگاه از رفتن رشید نمیگیرد، دست اش را میگذارد روی جیب اش. یاد رمضان پارسال می افتد، دم افطار پایش از روی داربست سر خورده بود و افتاده بود، خودش چیزی یادش نبود اما حمید می گفت: قبل از اینکه بخیه اش کنن، وسط کله ی کچلت اندازه ی یک نخود شکاف برداشته بود. خودم نبضت رو گرفتم علی بخدا نبض نداشتی. همون موقع رشید می دوِ برات تربت میاره میذاره دهنت، شانس آوردی کار تربت های رشید خیلی درسته.
می چرخد رو به پنجره، سرش را روی مشبک ها میگذارد و گوید: هوای ریحانه ام رو داشته باش.
دست میگذارد سر زانویش و می ایستد. روی پله ی آخر هم قدم می شوند. رشید سر اش را خم می کند و توی صحن می دود. پاهایش را میگذارد جای پای رشید، گلوله ها پراکنده و یکی درمیان می افتند به جان زمین، دیوار های بتنی دورحرم کمک حالِ تن خسته و زخمی حرم می شوند. رشید، دم کانکس ستاد می ایستد. خسروی چراغِ ستاد بازسازی را روشن نگه داشته است. گلوله ای از بالای سرشان رد می شود و می نشیند توی صحن نرجس خاتون.
شانه اش از صدای گلوله ی خمپاره میلرزد، سر اش را می برد بغل گوش رشید، می پرسد: ساعت چنده؟
_دو، دو نیم. نگاه کن از سه طرف دارن می‌زنن. بی شرف ها هدفشون فقط گنبدِ بیا بریم پیش خسروی ببینم چیکار باید بکنی.
یک گلوله می خورد به کفش داری گوشه صحن و آتش سرخ اش لحظه ای، صحن را را از تاریکی در می آورد. خمپاره ی بعدی درخت کنار کفشداری را به آتش می کشد. خسروی از اتاق بیرون می آید و می گوید: دنبالم بیا. تیر اندازیت چطور؟
_خوبه.
_چقدر خوب؟
رشید جواب می دهد: خیلی خوب.
_ خب خدارو شکر، پس برو کمکِ سرباز توی مقعر نگهبانی.
داخل اتاقک مشکی رنگِ نگهبانی می شود، شکلیک تیربار داخل نگبانی سوت گوش هایش را در می آورد. سرباز تفنگی را می دهد دستش، پنجره ی مستطیلی سمت راست را نشان اش می دهد و می گوید: فقط أطلقَ النار"فقط شلیک کن" . هل فَهِمتُ؟ "فهمیدی؟"
سر اش را تکان می دهد، دست راست اش را مگذارد روی چشم اش و می گوید: علی عینی.
می رود کنار پنجره سر اش را خم می کند. اسلحه را می گذارد لبه ی پنچره. گلوله ها مثل باران از آسمان می بارند. آسمان نصف شب از سرخیِ شان به هوای غروب می ماند. به سمتِ هر شبحی که چشمم بیاید، شکلیک می کند. کتف اش از لگد های اسلحه تیر می کشد...
صدای انفجار خمپاره ای از سمت گنبد می آید. زبانه ی آتشش را که می بیند، نفس توی سینه اش حبس می شود. لال می شود. سرباز توی نگهبانی، دست اش را می کوبد به صورت اش داد می کشد: یا ابوفاضل (ع)
طاقت نمی آورد، می نشیند روی زمین و زار می زند. دوباره بلند می شود، اسلحه اش را بر می دارد و می ایستد کنار پنجره و شلیک می کند. سنگینی آتش گلوله ها نفسشان را میگیرد.
بعضی تیر ها از پنجره وارد اتاقک می شوند، می خورند به دیوار، بعد کمانه می کنند و می چسبند به زمین. سرباز عراقی، دست اش را بلند می کند توی تاریکی و گوید: انظروا. إنهم على بُعد مِائَة متر مِن الضريح."نگاه کن، صد متر تا حرم فاصله دارند"
تا اذان صبح می ایستد و تیر اندازی می کند. یکی دو تا از عقرب های سیاه، که توی تاریک و روشن هوا از چشمش جا می افتند. خودشان را می کوبند به دیوار های حرم. چشمانش را می بندد و رو میگرد از دست و پا هایشان که پرت می شوند چپ و راست.
لحظه ای انگار که سیخ داغی را توی سرش کرده باشند، گوشش را می گیرد و داد می کشد. کف پایش را تند تند می زند به زمین. پلک هایش را فشار می دهد روی هم تا جلوی اشکش را بگیرد. خون از لای انگشت هایش سر می خورد.
هوا کم کم‌ روشن می شود از دیدن صحنه ی رو به رویش حالش به هم می خورد. روی زمین پر است از کشته ها و جنازه ی داعشی ها. می نشیند و پا هایش را دراز می کند کف اتاقک.
سرباز قد دار و سبزه ی عراقی از زوزه یک هواپیما سر اش را از اتاقک نگهبانی بیرون می برد، خسروی از پله های بالا می آید، دست اش را می زند سر شانه اش و می گوید: کیف حالک؟ " حالت چطوره؟"
_شکرا. انا به خیر. " ممنون. خوبم"
دوربین را از مقابل اش بر میدارد و می گوید: نیرو های هوایی عراق اند بالاخره پشتمون در اومدن . الله اکبر. اینجا رو نگاه کن هفده، هیجده نفر آدم اینهمه جنازه گذاشتیم رو دستشون؟!
سر اش را می چرخاند سمتِ علی، رد خون خشک شده ی روی گردن علی را می گیرد، وقتِ نشستن سر زانو هایش میخورد به آهن کف کانکس و صدایش می پیچد تو اتاقک. میگوید: زخمی شدی؟ ببینم... خدا رحم کرده بهت! پاشو پاشو بیا پایین بچه ها برات ببندنش..

قطرها ی کوچک عرق، آرام می خزند زیر چسبِ پانسمان پشت گوشش. خیسی عرق، پشت گوشش را به خارش می اندازد، دست اش را از در کم عرض کنارش بر می دارد، بسم الله الرحمن الرحیم ای زیر لب می گوید و پله ها را می رود بالا. چند پله آخر نفسی جان دار می کشد. نگاهش را می چرخاند دور گنبدِ نیم ساخته. سر اش را تا نزدیک زانو هایش خم می کند. فرز می دود پشت فن روی سقف، جای خمپاره را پیدا می کند، می دود پشت فن کنار گنبد. خودش را تکیه ی فن می کند. فاصله بین گنبد و جای خمپاره را با چشمش متر میگیرد، پنج متری می شود.
دوباره گنبد را نگاه می کند، دستش را می کشد روی پنجره ی کوچک پایین گنبد و می گوید:خداروشکر. خداروشکر... یه دونه ترکش هم نخورده.
با پشت دست عرق روی پیشانی اش را پاک می کند، نگاهش می افتد به گلوله ی خمپاره ای عمل نکرده، دو متری آن طرف تر. خیز بر می دارد برای برداشتن اش. گلوله ی خمپاره را توی دست اش میگیرد، گلوله را زیر نور آفتاب چپ و راست می کند، یک گوشه اش زیر نور آفتاب برق می زند. لبخند می زند و دست اش را چند باری می کشد به ردِ طلای جامانده از گنبد، روی گلوله ی خمپاره.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم زینب کردستانی
همان طور که قواعد ضروری و توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای، جهت تألیف یک روایت ساختارمند و تأثیرگذار، مطابق با ظرفیت‌های درونی و قابل گسترش سوژه و البته مطابق با روند «رفع نیازهای ضروری و منطقی روایت»، به طرز هدفمند و برنامه‌ریزی شده‌ای، توسط شخص مؤلف انتخاب می‌شوند تا با مدیریت روایت‌پردازانه‌ای در روند شکل‌گیری روایتی منسجم و پیشبرنده به کار گرفته شوند؛ همان طور هم بایستی در نظر داشت که نحوه بهره‌گیری از شیوه‌های روایت‌پردازی به کار گرفته شده در آثار موفق سایر نویسندگان هم، نیازمند چنین عملکردی است، چون که طبعاً به‌ کارگیری هر شیوه‌ای در داستان‌نویسی، چنانچه صرفاً به دلیل جذاب‌تر شدن وجه ظاهری متن و بدون در اولویت قرار دادن «ضرورت روایی» اثر، احتمالاً چندان هم موجب تقویت و پیشبرد روند روایت‌پردازی نخواهد شد.
بنابراین با توجه به ضرورتِ رعایت «زبان معیار» در داستان‌نویسی امروزی، جهت انتقال هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر مفاهیم ضروری روایی از متن به ذهن مخاطب، مؤثرتر است که حتی‌الامکان از تغییر جایگاه ارکان جمله به طرز آگاهانه و مدیریت شده‌ای اجتناب شود [به جز مواردی که ضرورت روایی چنین ایجاب کند] تا زبان داستانی، ناخواسته دچار صرفاً آهنگین شدن نشود [البته بدون شک، به ‌کارگیری زبان آهنگینِ شاعرانه در هنگام سرودن شعر کاربرد انکارناپذیر و تعیین کننده‌ای دارد، اما در این نقد تقدیمی، تأکید بر روی زبان رایج و توصیه شده داستان‌نویسی امروزی است، گرچه در این میان آثاری ارزشمند و استثناییِ هم هستند که هم زبان و هم نگاه شاعرانه‌ای دارند؛ مانندِ «تریستان و ایزوت»، اثر «ژوزف‌ بدیه» و با ترجمه خلاقانه استاد «پرویز ناتل خانلری»]، چون که حتی اگر چنین وضعیتی، منجر به آسیب رسیدن به روند انعقاد مفهومی و موجب سختی خوانش متن نشود، حداقل به تقویت زبان تأثیرگذار داستانی هم چندان کمکی نخواهد کرد: «...، گُر گرفته ست از گرمی هوا...، پیچیده اند دور هم. آویخته اند روی یک میخ...، دست می کشد لب طاقچه...، خنکی زمین می چسبد به پا هایش...، پله های کانکس را می رود بالا...، به سینه میچسبد چانه اش...، خط می افتد گوشه چشم هایش...، میگیرد زیر بینی اش...، بوی نم می دهد دیوار...، می پیچد توی گوشش...، پشت سرِ هم می ایستند به نماز...، بند نمی شود توی حرم...، صدایش می پیچد تو اتاقک...»، به ویژه زمانی که برخی از جمله‌ها به طرزی غیرضروری نیمه‌تمام باقی بمانند: «...، می رود پی چسب برق...، می پیچد دور سیم...، حفظ بود شماره پشت بعضی ورق ها را...، چشم می بندد بر پارچه ی سبز سرتاسری بالای سر اش...، پهن می‌کند سفره ی دلش را...»، درواقع استفاده از «سه‌نقطه» [...] در متن، چنانچه کارکردی ضروری نداشته باشد، در ایجاد تعلیق و تأویل داستانی، کاربرد چندان مؤثری نخواهد داشت.
همچنین مطابق قواعد رایج ویراستاری حرفه‌ای [جهت رعایت این شیوه‌های ویرایشی، مطالعه «فرهنگ املایی خط فارسی»، بر اساس دستور خطّ فارسی، مصوب «فرهنگستان زبان و ادب فارسی»، تألیف «دکتر علی‌اشرف صادقی» و «زهرا زندی‌مقدم»، همچنین «راهنمای ویرایش»، تألیف «دکتر غلامحسین غلامحسین زاده» را پیشنهاد می‌کنم که هم در کتابخانه‌ها و هم در فضای مجازی در دسترس هستند]، هم به جهت «صحیح‌نویسی» و هم به جهت رعایت «فاصله»ها و «نیم‌فاصله»ها، صحیح‌تر است که برخی از واژگان با دقت ‌نظر بیشتری نوشته شوند: «...، راه‌پله، هم‌قدم، پاهایش، پله‌های، می‌رود، می‌چسبد، چانه‌اش، کفشداری، چشم‌هایش، پشت‌سرهم، می‌ایستند، نمی‌شود، گلوله‌ی، خمپاره‌ای، می‌رود، می‌پیچد، می‌بندد، پارچه‌ی، سفره‌ی و...»؛ همچنین مؤثرتر است که دیالوگ‌های ضروری [گفتگوهایی که قابل‌چشم‌پوشی و یا جایزگزینی از طریق شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» نیستند]، پس از علامت «دونقطه» [:] و درون «گیومه» [«»] نوشته شوند.
همچنین لازم به ذکر است که نویسنده محترم، در بخش «بدنه توصیفی» داستان، سعی مشهود و ارزشمندی برای «نشان» دادن وقایع روایت داشته است تا مخاطب حتی‌الامکان به طرز راحت‌تر و ملموس‌تری رخدادهای روایت را تصور کند: «...، قطره های عرق از زیر لاله ی گوش...، از چانه اش چکه می کنند...، روی دیوار راه پله...، وِز وِز گوش هایش...، یکی مانده به آخر...، چند متر سیم سفید...، غِر غِر پره ی پنکه های روی دیوار...، شانه هایش خم می‌مانند. خیسی صورتش...، گرد دست هایش را می تکاند...، وسط سقف یکی در میان...، لاجوردی شمسه ها...، سنگ های کف زمین...، روی پنجره ی چوبی...، مچاله شده و گوشه ای خوابیده...، دکمه ی روی جیبِ...، سایهِ ساختمان نیم ساخته...، ستون بتنی...، فیلتر را می چپاند توی پاکت...، رد خون خشک شده...، نقشه ی هوایی روی دیوار...، لباس های طوسی...، از بالای عینک...، با پشت دست اش عرق روی پیشانی اش را پاک...، مو های عرق کرده ی...، دستی به ریش سفید...، جا مهری چوبی گوشه دیوار...، درب چوبی قهوه ای...، پرده ای صدری رنگ، چین خورده گوشه ی در...، نگاهش را می چرخاند...، شبکه های نقره ای...، روی مشبک ها...، کفش داری گوشه صحن...، لبه‌ی پنجره...، یکی دو تا از عقرب های سیاه...، رد خون خشک شده ی...، قطرها ی کوچک عرق...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را البته پس از گزینش مجدد و تنظیم منسجم‌کننده‌تر و متصل‌کننده‌تر حوادث اصلی و ضروری، با چنین دقت‌ نظر ارزشمندی تنظیم و تقویت کنید.
درواقع داستان علی‌رغم این که از سوژه ارزشی دغدغه‌مندانه‌ای بهره‌مند شده است، اما به لحاظ ایجاد «انسجام روایی» متصل‌کننده و پیشبرنده و همچنین مدیریت «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان]، بیش از میزان رفع نیازهای ضروری متن [بخش‌های ارزشمندی که احتمالاً در داستان‌های مستقل دیگری، کاربرد روایی تأثیرگذارتری خواهند داشت] نوشته شده است، به گونه‌ای که حرکت روایی متن، از سرعت منطقی چندان پیشبرنده‌ای برخوردار نیست؛ بنابراین احتمالاً پس از بازبینی و برنامه‌ریزی مجدد و البته با میزان واژگان خیلی کمتری [حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر]، داستان از انسجام رواییِ پیوسته‌تر و پیشبرنده‌تری بهره‌مند خواهد شد.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان نویسنده «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، شما از دغدغه‌مندی ارزشمندی بهره‌مند هستید و حتی‌الامکان سعی در ارائه جزءپردازانه وقایع دارید، ویژگی‌های ذاتی ارزشمندی که با مطالعه‌ای برنامه‌ریزی‌شده‌تر، استمرار در نوشتن، رعایت هرچه دقیق‌تر عناصر ضروری داستان‌نویسی حرفه‌ای و همچنین عنایت بزرگوارانه‌‌تان به توصیه‌های تقدیمی، در موفقیت روایت‌پردازانه‌تان سهم قابل‌توجهی خواهند داشت، مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت