با مدیریت تمامی بخش‌های تشکیل‌دهنده، روایت از پایان‌بندی تأثیرگذارتری بهره‌مند خواهد شد




عنوان داستان : یکبار به حرف دل
نویسنده داستان : نسیم خنجری،هاویر

(( یکبار به حرف دل))
آن روز صبح که عیدی ام واریز شد، شک نداشتم وقتش است به دنبال حرف دلم بروم ،کم وبیش حساب، کتاب ،دخل و خرج عید و لباس بچه ها را کرده بودم،مدام به خودم گوشزد
می کردم :نسیم فرصتی باقی نمانده ،انجامش ندی یک عمری باید حسرتش را بخوری ، شیفت عصر بودم ،برای زنگ آخر مدرسه لحظه شماری می کردم ،هم اینکه زنگ خورد ، بدون معطلی به سمت راستای طلا فروش ها در دل بازار قدیمی شهر را ه افتادم ،در بزرگ چوبی ،راهروی باریک و دراز بازار را به روی مشتری‌ها باز کرده بود ،ازسقف گنبدی شکل نورداخل نمی آمد، تق تق کفشها روی سنگفرش در صدای جمعیت گم بود، گردنبند و دستبند ،گوشواره ، النگو ها در قفسه های شیشه ای می درخشیدند، به برق نگاه جمعیت چشمک می زدند.
با خودم حرفهای همکارم کلنجار می رفتم ،درسرم صدا می داد: نسیم چی میگی ؟عزیزم میخوای دم عیدی انگشتر بخری؟
از سوالش قند توی دلم آب شد، گفتم :آره نگین یاقوتی.
دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت ،گفت :شکر خدا تب نداری، از پله ها بالا رفتی زمین خوردی ؟
گفتم :خیالت راحت ،اتفاقی نیفتاده ،
گفت : پولش چی ؟ از کجا ؟
گفتم: عیدی ام را دست نزدم .
با صدای زنگ، بحثمان تمام شد .
تصمیمم قطعی بود ،وقتش نبود ،آجیل و شیرینی مانع خواسته ام شود ، تماشای بازار کم کم حرفهای همکارم راازیادم برد ،مصمم‌تر قدم برداشتم ،مغازه اول دوم و سوم و... دخترک ها ، زن ها پشت قفسه های شیشه ای از جلال و شوکت طلا حرف می‌زدند، اماگاهی انگشت به دهان مبهوت حرفایشان می‌شدم، جلال و جبروت طلا جایش را به ایرار
می داد،خدایا طلا ناب است ،ناخالصی ندارد ،اما باز..
و سط های بازار بودم ،برق انگشترنگین یاقوتی میخکوبم کرد ،دست و پایم شل شد، در دل ام عروسی به پا شد ،انگار دسته ای ساز و دهل می نواختند ضربان قلبم امان نمی‌داد، مثل همان موقع که محمدرضا انگشتر نامزدی را دستم کرد .
وارد مغازه شدم ،انگشتر را نشان دادم ،تا فروشنده دست ببرد جعبه انگشتر را بیاورد، به سمت مادر پر کشیدم ،دستش را گرفتم ،بوسیدم ،گفتم : مادر چشمهایت را ببند ،آرام بست ،انگشتر را از داخل جعبه بیرون آوردم دستش کردم ،درست همانطور که دوست داشت، دست راست و انگشت انگشتری، گفتم :حالا چشمهای خوشگلت را باز کن ،با دیدن دست زیبای مادر ،هر دو خندیدیم بیشتر خندیدیم و بیشتر...آنوقت دست هایمان را دور هم حلقه کردیم ،استخوانهایش را به وضوح حس می کردم ،دوست داشتم در امن ترین قله ی دنیا همچنان بمانم نمی دانم چقدر زمان برد که با صدای فروشنده به خودم آمدم، روی پیشخوان زد ، گفت :خانم قایم باشک بازی در آوردید ،اگه خدا بخواد محل کسب، مردم ببینند،چی میگن ؟
دیگر نخندیدم ،خنده را از صورتم جمع کردم ، گفتم :معذرت می خوام
حتماً پیش خودش فکر کرده بود خریدار نیستم،فروشند ،سگرمه هایش در هم بود ، داخل آینه دیدمش ،به نگاه کردن آدمها در آینه عادت دارم ،همیشه از مستقیم نگاه کردن به چشم آدم ها واهمه دارم ،خوش ام نمی‌آید، بار سنگینی را روی دوش ام می‌گذارد ، فکر میکنم یا شاید مطمئنم دنیای آن طرف چشم‌ها ،جدایِ از دنیایِ این طرف چشمهاست .
صدای آرام خنده ی مادر در رگهایم هنوز جریان داشت ، خودم را در آینه دیدم مصمم بودن از سر و رویم می بارید،فروشنده ، انگشتر را روی ترازو گذاشت، همیشه با دیدن ترازو بی اختیار یاد مرحوم چراغی و النک کلنگ ترازویش میفتم ،دیوار به دیوار
خانه ی آقاجانم بود ،سبزی می فروخت سبیل های چخماخی اش همیشه برق
می زد، یادم هست قیمت سبزی را روی کارتون می نوشت ،با میخ به دیوار آجری مغازه اش آویزان می کرد،و آن را عید به عید عوض می کرد .
فروشنده انگشتر را وزن کرد ،روی دکمه ماشین حساب زد، گفت: به عبارتی می شود سیزده میلیون پانصد
گفتم: چی؟ تومان ؟سیزده میلیون و پانصد هزار تومان منظورتونه آقا ؟
دکمه‌های جلیقه اش را باز کرد ، سرش را تکان داد ،گفت :بله ،همین که گفتم .
باز دست و پای ام شل شد، قلبم فشرده شد، تند تند می زد، مثل وقتی که جواب آزمایش مادر را گرفتم ، چتری موهایم بیرون آمده بود ، زیر مغنعه مرتبشان کردم .
گفتم :چند گرمه آقا ؟
-چهار گرم و نیم
-چهار گرم و نیم فرمودید ؟مگه گرمی چنده؟
تجربه ی محاسن سفید فروشنده ،انگار،همه چیز را برایش روشن کرده بود، گفت :بفرمایید خانم ،بفرمایید، خریدار نیستید واسه مردم مزاحمت ایجاد نکنید ،چطور قیمت طلا رو نمیدونید ؟
والا بلا نمی دانستم ، اگر بگویم بی خبرِ بی خبر بودم ، فقط به شما و خودم دروغ گفتم ،جسته و گریخته از اخبار و همکار بالا پایین شدن قیمت ها را می شنیدم، اما پیش نیامده بود، جدی به ریز قیمت توجه کنم ،از خجالت آب شدم دیگر نمی توانستم خودم را هم در آیینه ببینم ،زانوهایم تلاش می‌کردند زیر پایم خالی شود، راست ایستادم.
گفتم :ببخشید آقا ، قصد اذیت کردن ندارم ،،عیدی گرفتم می خوام واسه مادرم انگشتر بخرم .
با خودم گفتم :شاید اگر بفهمد دکتر و آزمایشات همه و همه ،گفته اند مادرم زبانم لال فقط ... سه ماه دیگر ...جلوی زبان ام را گرفتم مشکل من چه دخلی به یک غریبه داشت،سرزنشم می کنید ؟به نظر شما باید می گفتم؟شاید . ..نمی دانم ...
گفتم :آقا، به هر قیمتی شده باید انگشت را بخرم ، واضح، داشتم دروغ می گفتم ،به هر قیمتی؟به هر قیمتی ؟هر دو سکوت کردیم ،تنها کار منطقی برای آن لحظه بود .
اما رویای مادر ...یک روز برایم گفت : دلم می خواهد وقتی سرم را زمین می گذارم دست ام خالی نباشد ،یک انگشتر با نگین یاقوت ،واسه سربلندی بچه هام میگم .
از همان روز رویای مادر رویای من شد ،از خدا پنهان نیست ، از شما هم که نمی توانم پنهان کنم ، هر چی تلاش می کردم، جور نمی شد، یک ریال دو ریالی که دستم می آمد حفره ای دهان باز می کرد.
فروشنده انگشتر را سر جای اولش در قاب شیشه‌ای گذاشت ،گفت :خانم چقدر دارید؟
گفتم : یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار تومان
گفت : میتونم بهتون قسطی بدم، البته ،یک سومش را پرداخت کنید، ناگفته نمونه ،ضامن ،
می خواید.
شروع کردم به دودوتا چهارتا کردن،فاید ای نداشت ،عیدی ام به نصف نصف قیمت انگشترهم نمی رسید ، ته دلم خالی شد، گفتم :ببخشید آقا به جان عزیزی مادرم من، من ...
نگذاشت حرفم تمام شود ، گفت :یه کار دیگه هم میشه کرد
باورم نمی شد ،مگر راهی مانده بود ؟ زانوهایم جان گرفتند، دو دست ام را به هم کوبیدم ،مثل دختربچه ها دلم می خواست روی پاهایم بپرم اما ،در چهل سالگی وزنم آنقدر بالا رفته بود، که اجازه ی بپر ،بپر را نمی داد،مشکل بود ،ولا نمی توانم به شما دروغ بگویم خجالت کشیدم ،خوبیت نداشت .
گفتم : چه کاری آقا؟
گفت :یک مدل دارم با طلا مو نمی زنه.
جعبه ی مستطیلی را از زیر پیشخوان در آورد جلوی دستم گذاشت ،مدل انگشتر ها با مدل‌های داخل قفسه ی شیشه ای مو نمی زد ،راست می گفت،خریدمش،با دلی نه چندان مطمئن به سمت خانه ی مادر راه افتادم ...
مادر وقتی رفت ، دستش خالی نبود انگشتر نگین یاقوتی در دست راست و انگشت اشاره اش بود،درست همانطور که می خواست .
نسیم خنجری هاویر فروردین 1400
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم نسیم خنجری، هاویر
اگر بخواهیم که با تدقیق‌ بیشتری به نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی توجه کنیم، طبعاً یکی از نقاط قوت متن، به کارگیری توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه‌ای است که جهت ملموس‌تر و باورپذیرتر «نشان» دادن رخدادهای روایت به مخاطب مورد استفاده قرار گرفته‌اند: «...، در بزرگ چوبی، راهروی باریک و...، از سقف گنبدی‌شکل نور داخل نمی‌آمد، تق‌تق کفش‌ها روی سنگ‌فرش...، در قفسه‌های شیشه‌ای می‌درخشیدند...، استخوان‌هایش را به وضوح حس می‌کردم...، روی پیشخوان زد...، سگرمه‌هایش در‌هم بود...، انگشتر را روی ترازو گذاشت...، با میخ به دیوار آجری مغازه‌اش آویزان می‌کرد...، دکمه‌های جلیقه‌‌‌اش را باز کرد...، محاسن سفید فروشنده...»، آفرین بر شما، طبعاً چنین دقت نظر ارزشمندی، در صورت بهره‌گیری هدفمندتر و محاسبه شده‌تر از یک شیوه برنامه‌ریزی روایی قاعده‌مندتر [اعم از شناسایی هرچه دقیق‌تر ظرفیت‌های قابل گسترش سوژه مورد نظر، دقت بیشتر در انتخاب گزینشیِ حوادثی ضروری، متصل کننده و پیشبرنده، طراحی یک «پیرنگ» قدرتمندتر که از رابطه علت و معلولیِ مستدل‌تری بهره‌مند باشد، انتخاب «راوی» متناسب‌تر با نیازهای روایت، «شخصیت‌پردازی» مؤثرتر، تعبیه و تنظیم «کنش»‌ها و «واکنش»های مرتبط و «درگیر کننده‌تر»، گسترش مدیریت شده توصیف‌هایی پویا و جزءپردازانه، تقویت «انسجام روایی» متن، همچنین احتراز آگاهانه و مدیریت شده از توصیف‌های صرفاً شاعرانه‌ای که به طور معمول، چندان هم در خدمت تقویت روند منطقی و ضروری روایت قرار نمی‌گیرند: «...، به برق نگاه جمعیت چشمک می‌زدند...، صدای آرام خنده‌ی مادر در رگ‌هایم هنوز جریان داشت...» و...]، موجب موفقیت روند داستان پردازی حرفه‌ای و حتی منحصربه‌فرد شدن آثار ارزشمندتان خواهد شد، داستان‌های ارزشمندی که مطابق با سوژه‌هایی به تأمل‌برانگیز و تأثیرگذار [مانند همین اثر ارسالی؛ فرزندی که مهم‌ترین آرزویش در دوران میان‌سالی، خریدن یک انگشتر برای مادرش است تا...] تألیف می‌شوند.
درواقع داستان به لحاظ بهره‌گیری از یک ساختار رواییِ منسجم، متصل کننده و پیشبرنده روایی، هنوز نیازمند بازنگری مجدد و دقیق‌تری در ظرفیت‌های درونی و تعمیم‌پذیر سوژه مورد نظر است ، چون که حجم اصلی روایت به جای به کارگیری واقعه‌پردازی‌هایی منطبق، مکمل و ضروری تا حد بسیار زیادی برای رسیدن به سطر پایانی متن: «...، مادر وقتی رفت، دستش خالی نبود، انگشتر نگین یاقوتی در دست راست و انگشت اشاره‌اش بود، درست همان طور که می‌خواست» نوشته شده است، بنابراین مؤثرتر است که نحوه شکل‌گیری روایت، جهت تقویت حداکثری بخش پایان‌بندی، به طرز مدیریت شده‌تری از واقعه‌پردازی‌هایی مکمل و پیشبرنده بهره‌ای حداکثری بگیرد و همچنین کارکرد شخصیت‌پردازانه‌تر و همزادپندارانه‌تری را برای کاراکترهای اصلی روایت ایجاد کند تا داستان از چنان ساختار مستدل، منطقی و مستحکمی برخوردار شود که دیگر امکان هیچ گونه چشم‌پوشی و یا جابه‌جایی مکانی وقایع در متن وجود نداشته باشد.
همچنین به نظر می‌رسد که انتخاب راوی «اول شخص» برای این اثر ارسالی، چندان متناسب با ظرفیت‌های روایی سوژه و میزان «اطلاع‌رسانی» ضروری در متن نیست، بنابراین پیشنهاد می‌کنم در صورت صلاحدید و در هنگام بازنویسی [روند ضروری، صبورانه و تأثیرگذاری که طبعاً به مدت زمان بیشتر نیاز دارد تا احاطه روایی مؤثرتری بر روی تمامی زوایای قابل گسترش روایت شکل بگیرد]، حداقل به جهت بررسی ظرفیت‌های احتمالی اطلاع‌رسانی متن و در نتیجه کسب اطمینان بیشتر، یک بار هم داستان را با راوی «سوم‌شخص» امتحان کنید تا احتمالاً مطابق با توانایی‌های اطلاع‌رسانی گسترده‌تر این راوی «دانای کل»، امکان تعبیه و تنظیمِ مصالح ضروری متناسب‌تر و پیشبرنده‌تری در متن فراهم شود، البته منظور از ارائه این پیشنهاد، الزاماً تأکید بر روی بیشتر نوشتن داستان نیست، بلکه جایزگزینی حجم قابل توجهی از مصالح غیرضروری متن با حجم مؤثر و ضروری مصالح منسجم کننده‌ای است که طبعاً موجب تقویت حداکثریِ روند داستان‌پردازی اثر می‌شوند، بنابراین هم «کم‌نویسی» [عدم تعبیه مصالح مورد نیاز برای تکمیل، تقویت و پیشبرد روایت] و هم «زیادنویسی» [گسترش غیرضروری حجم ظاهری متن]، موجب تضعیف روند تأثیرگذاری و ماندگاری داستان می‌شوند و طبعاً فقط به مدیریت و به میزان رفع نیازهای ضروری روایت نوشتن است که موجب تقویت اثر می‌شود؛ پس مطابق با همین توضیح مختصر، به این نتیجه منطقی می‌رسیم که بخش‌هایی از مصالح روایی تشکیل دهنده روایت [علی‌رغم جذابیت روایی مستقلی که دارند و حتی احتمالاً به تنهایی هم قادر به حضور در داستان‌هایی مجزا و تأثیرگذار هستند]، صرفاً موجب حجیم‌تر شدن غیرضروری متن شده‌اند و چندان هم در خدمت تکمیل و پیشبرد منطقی روایت قرار نگرفته‌اند: «...، همیشه با دیدن ترازو بی‌اختیار یاد مرحوم چراغی و النک‌کلنگ ترازویش میفتم، دیوار به دیوار خانه‌ی آقاجانم بود، سبزی می‌فروخت، سبیل‌های چخماخی...، یادم هست قیمت سبزی را روی کارتون می‌نوشت...» و طبعاً موجب عدم تمرکز حداکثری بر روی سوژه اصلی شده‌اند.
همچنین لازم به ذکر است که حجم قابل توجهی از متن هم به دیالوگ‌هایی اختصاص داده شده است که هم از سویی در پیشبرد سیر منطقی و ضروری روایت، وجهی چندان ضروری ندارند [و طبعاً یا قابل چشم‌پوشی و یا جایزگزینی از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه هستند که اتفاقاً شما دوست نویسنده خوش‌ذوق، در این زمینه از توانایی ذاتی ارزشمندی بهره‌مند هستید] و هم از سویی دیگر، به تطبیق بیشتری با قواعد توصیه شده برای «دیالوگ‌نویسی» حرفه‌ای نیاز دارند؛ همچنین مؤثرتر است که به جهت صحیح‌تر و سریع‌‌تر خوانده شدنِ «مونولوگ»ها [تک‌گویی درونی کاراکتر] و دیالوگ‌ها، حتی‌الامکان آن‌ها را بعد از علامت‌های «دونقطه» [:]، درون «گیومه» [«»]، بنویسیم.
و اما در مورد نحوه نام‌گذاری این اثر ارسالی «یکبار به حرف دل» لازم به ذکر است که گرچه چنین اسمی، مطابق با موضوع داستان انتخاب شده است [بانوی میان‌سالی که برای یکبار هم شده، علی‌رغم تمامی سختی‌های احتمالی، به حرف دلش گوش می‌کند]، اما این اسم انتخابی، هنوز از تنظیم «شاه‌کلیدگونه»، متصل کننده و پیشبرنده‌ چندان مؤثری در داستان بهره‌مند نشده است؛ وضعیتی که طبعاً تا حدی هم به نحوه شکل‌گیری روایت مرتبط است و طبعاً بعد از بازنویسی و ترمیم روایت، به راحتی امکان انتخاب و تنظیمِ اسمی، قدرتمندتر، جذب کننده‌تر و تأمل‌برانگیزتر، برای مؤلف محترم به وجود خواهد آمد.
دوست نویسنده گرامی، شما از استعداد جزءپردازی بالقوه ارزشمندی بهره‌مند هستید و سعی در تألیف آثار داستانی تأمل‌برانگیزی دارید، طبعاً تمامی موارد مطرح شده هم، مطابق با ویژگی‌های نوشتاری موجود در همین اثر ارسالی و صرفاً جهت ارتقاء حداکثری و هرچه سریع‌تر مهارت‌های نوشتاری ارزشمندتان تقدیم حضور شریف‌تان شده‌اند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 9 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، خانم نسیم خنجری، هاویر فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
نسیم خنجری،هاویر » 10 روز پیش
ممنون و سپاس از شما استاد گرانقدر با جان و دل حرفهای شما را در ویرایش داستان به کار میبرم و خدمتتان ارسال خواهم کرد . ازپایگاه داستان بسیار ممنونم که شرایطی را فراهم نمودند با وجود کرونا بتوانم فعالیتم را ادامه بدهم چرا که بدون نقد کارم به هیچ سرانجامی نمی رسد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت