روحش را زد زیر بغلش و سازش را برداشت و رفت




عنوان داستان : عموکیان
نویسنده داستان : حورا شوشتری

این داستان ویرایشی از داستان «عمو کیان» می باشد.

عمو کیان از انسان‌های عمیق روزگار بود. در ابتدا زیاد به دل نم‌نشست ولی لحظه لحظه انگار بیشتر در قلب و جان مخاطبش رسوخ می‌کرد. آن وقت‌ها که کوچک بودم و با پدر هرازگاهی به کارگاهش سر می‌زدیم، برایم یک عروسک یا گل سر پیچ و مهره‌ای درست می‌کرد و در آن روزها من تنها کسی بودم که گل سرهایی با پیچ و مهره داشت. هر وقت می‌رفتی پیشش خرماهایش را از توی گنجه درمی‌آورد، علاالدینش را روشن می‌کرد و چایی را سُر می‌داد رویش؛ تنبکش را از توی کمد گوشه‌ی سمت چپ اتاق ۲متر در ۲مترش برمی‌داشت و می‌آورد می‌گذاشت کنار دستش و شروع می‌کرد به صحبت. هر از گاهی تنبکی هم می‌زد؛ ولی اوقاتی هم که نمی‌زد، کنار دستش بود و هر چند دقیقه یک بار و محض خالی نبودن عریضه و به جای آه‌های بلند و از ته دل، ضربتی با بند اول انگشتش که مثل تیری از کمان دستش رها می‌شد، روی تنبک می‌زد. انگار ریتم سینوسی قلبش با ضرب‌های تنبکش تنظیم می‌شد‌. انگار با هر ضرب تنبک، به قلبش یادآوری می‌کرد که باید بزند و نترسد از تاپ تاپ کردن. خودش که دم نمی‌زد ولی می‌گفتند ۳۰ سال پیش، آن‌موقع‌ها که جوان بوده و زلف و بر و رویی داشته، عاشق دختری شده و پدر دختر یک کلام، جواب 《نه》 داده و این هم که از دار دنیا جز این دختر نمی‌خواسته، زندگی صوفیانه در پیش گرفته و آمده و خودش را حبس کرده در اتاق پشت کارگاه تعمیر موتورهای دیزلی‌‌اش. دیگر کارش شبانه روزی شده بود و مثل بیمارستان‌ها در هر ساعتی از شبانه روز که یک موتور دیزلی از غارغار می‌افتاد و ریتم قلبش ناموزون می‌شد، می‌آوردندش برای عمو کیان که حالش را سر جایش بیاورد‌؛ چند دوز گازوئیل و مواد دیگر که ما نمی‌دانیم و چاشنی کار است و هر ۸ ساعت هم چند تا پیچ و مهره و تمام..
عمو کیان بر اساس طول خاطراتش خیلی سن داشت. یعنی خاطراتش برمی‌گشت به خیلی سال قبل. هیچوقت نفهمیدیم چند سالش است. خاطراتش از زمان صغیری کوروش کبیر را شامل می‌شد ولی فیزیکش به بیشتر از ۴۰_۵۰ سال نمی‌خورد. خوراکش تاریخ بود. نه تاریخ حکومت شاهان و دسیسه درباریان؛ نه تاریخ زنان و مردان موفق پارسی؛ تاریخش دم دستی بود. خاطراتی از رفیقی که ۳۰ سال پیش با هم می‌رفتند کوه و در جریان یکی از همین کوه رفتن ها این رفیق گفته که:《 کیان دارم میرم از این مملکت》 و رفته و الان در یک شرکت بزرگ در وسط آمریکا کار می‌کند یا رفیقی که ۱۵ سال پیش رفته وسط گرمای خرما‌پزان کویت و هرازگاهی ایمیلی، نامه‌ای یا کتابی از او به دست کیان می‌رسد؛ خاطرات پیرزن همسایه‌ی خانه‌ی قبلی‌اش که کیان را پسرش می‌دانسته و کیان هم الحق و الانصاف که کم نذاشته برای پیرزن در روزهای آخر عمری. عمو هر جا که زندگی کم می‌آورد می‌رفت عقب و عقب‌تر و از روی یک دوره تاریخی، پرشی عظیم میکرد که هیچ وقت نفهمیدیم چرا و باز می‌رفت عقب و عقب‌تر و مطمئن بودیم که روزی می‌رسد به ماقبل تاریخ. از لیوان‌های کمر باریک طرح قجر خاطره داشت؛ از علاالدین، از بانک‌های قدیمی، از ۱۰ تومنی و ۲۰تومنی از آدامس شیک و علی تگری و ممد ساندویچی از کلوپ نفت و مسجد جامع، از کوچه پس کوچه‌های نیوساید، از هر کجا که بگویی، خاطرات دم دستی داشت. از سلام علیک روزمره تا شب نشینی‌های دوستانه.
می‌گفت که نمی‌تواند زندگی مدرن را در ذهنش بگنجاند و با همان قدیمی‌ها خوش است و این زندگی امروزی را کنتراکت زده به نام ماها که برویم و حالش را ببریم. در همان حالی که داشت این حرف‌ها را می‌زد، متوجه شدم‌موهای کنار شقیقه‌اش سفید شده. در عرض ۱ سال، هر هفته که می‌دیدمش، سفیدی موهایش بیشتر می‌شد و انگار متاستاز می‌داد به بقیه موهایش. موهایش که سفید شد دلش هم تنگ‌تر شد و عمق خیالاتش بیشتر. دیگر اورژانس موتورهای دیزلی‌‌اش کار نمی‌کرد. فقط ۲_۳ ساعت صبح‌ها مغازه را باز می‌کرد و بقیه‌اش را یک صندلی چوبی که از خاطراتش آمده بود را می‌گذاشت دم در و می‌نشست رویش و یک روز سه‌تار می‌زد و سه روز تنبک و می‌گذشت روزگارش همینطور.
یک روز رفته بودم پیشش و برایش غدا درست کرده بودم‌. در همان حین چیدن سفره، سه‌تارش را بلند کرد و رفت بیرون و ۱۰ دقیقه بعد صدای جیغ و داد آمد و بعدش صدای کتک و دعوا و داد همسایه‌ها. روسری‌م را سریع گره زدم و پریدم بیرون و دیدم عمو خونین ایستاده وسط جمع. با کمک همسایه‌ها کشاندمش داخل. یکی از همسایه ها آرام دم گوشم گفت:《 کتایون خانم رفته گیر داده‌به دختر صفر که آی ماهی بیا زنم شو اگه بابات نمیذاره با هم فرار کنیم.》 دختر صفر را می‌شناختم؛ اسمش ماهی نبود، رعنا بود. ناگهان دوزاریم افتاد که ای داد بیداد همان معشوقه‌ی قدیمی عمو اسمش ماهی بوده. عمو بعد از آن جدال عجیبش با دختر صفر، بارها برایم گفت که آن روز چه شد: ((روسریش را عین ماهی گره زده بود؛ سمت راست روسری را روی لبه سمت چپ آورده بود و لبه سمت راست را از پشت گره زده بود. همان لحظه درست عین ماهی، با چهار انگشت دست راستش، گلویی روسری را شل کرد و چشم‌هایش را عین او باز و بسته کرد. گل‌های روسریش عین گل‌های روسری ماهی، قرمز کوچک بود، با یک پراندگی منظم در یک زمینه آبی نفتی؛ موهای فر شده مشکی. دختر صفر آن روز تماما ماهی بود. من آن روز دختر صفر را با ماهی اشتباه نگرفتم، او خود خود ماهی بود.)) ذهن عمو روز به روز کم‌رنگ‌تر می‌شد. دیگر نه تنها زندگی دم دستی یادش نمی‌ماند، بلکه انگار علاوه بر زندگی امروزی، خاطراتش را هم به نامم زده بود تا به دوش بکشمشان. انگار که رفته بود به همان ۳۰ سال پیش‌؛ همان سال‌ها که با ماهی لب کارون قدم میزدند. دیگر برعکس قبل‌ها فقط از ماهی می‌گفت، برایش شعر می‌خواند. دیگر آن درد عمیق ته ذهن و دلش را در کلامش نمی‌دیدم؛ انگار در خیالات غریبش با ماهی حال خوشی داشت؛ درست مثل همان روز که پسر کارگر مکانیک نیمچه شاعر مغازه بغلی گفت: (( شما نبودی! کیان راه نرفت تا به دختر صفر برسه، پرواز کرد واقعا پاهاش روی زمین نبود.))
یک‌روز صبح، عمو رفت. روحش را زد زیر بغلش و سازش را برداشت و رفت و به قو شاگرد مکانیک پرواز کرد. نفهمیدم در آن آخرین لحظاتی که تب کرده بود و می‌پیچید در وجود خودش، زیر آن حجم از دستگاه و لوله، به چه چیز فکر می‌کرد ولی حتما بوی خوش گل‌های ریز روی روسری ماهی به مشامش رسیده بود.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم حورا شوشتری سلام.
کلاً «شخصیت» در داستان اهمیت زیادی دارد اما در داستان‌های «شخصیت‌محور» این اهمیت، خیلی بیشتر می‌شود. نکته‌ی مهم شاید این باشد که در داستان‌های اسم و رسم‌دار، معمولاً هم «شخصیت‌محوری»، هم «وضعیت‌محوری»، هم «مکان‌محوری»، هم «زمان‌محوری»، به یک توافق پنهان و در عینِ حال آشکار می‌رسند که ظاهراً قابل تفکیک نیستند. نکته‌ی مهم دیگر که شاید با داستان شما هم مرتبط نباشد [اما درس بزرگی برای شما، بنده و هر کسی‌ست که به داستان می‌اندیشد] این است که تا آنجایی که به یاد دارم این «توافق» معمولاً روی «آب» اتفاق می‌افتد! رمان-شعر «ادیسه» هومر [اُدیسه (به یونانی: Ὀδύσσεια) یکی از دو کتاب کهن اشعار حماسی یونان اثر هومر است. ادیسه ادامه ایلیاد است و به صورت مجموعه‌ای از سرودها گردآوری شده اما شیوه نقل آن با ایلیاد تفاوت دارد. ادیسه سرگذشت بازگشت یکی از سران جنگ تروآ (ادیسیوس یا الیس) فرمانروای ایتاکا است. در این سفر دریایی که ده سال به درازا می‌انجامد ماجراهای مختلف و خطیری برای وی و همراهانش پیش آمده. در نهایت ادیسیوس که همگان گمان می‌کردند کشته شده، به وطن خود باز می‌گردد]، «موبی‌دیک» ملویل [موبی‌دیک یا نهنگ بحر (به انگلیسی: Moby Dick یا The Whale) مشهورترین اثر هرمان ملویل است که در سال ۱۸۵۱، در دوران رنسانس ادبیات آمریکایی، منتشر شد. ملوان اسماعیل داستان جستجوی دیوانه‌وار اهب، ناخدای کشتی پکوئود را می‌گوید که به دنبال انتقام از موبی‌دیک، وال سفیدی‌ست که پیش‌تر کشتی‌اش را نابود کرده‌ و پایش را از زانو قطع کرده‌است. کتاب تا زمان مرگ نویسنده آن در سال ۱۸۹۱ یک شکست تجاری بود امّا در قرن بیستم به عنوان یکی از بهترین رمان‌های آمریکایی شهرت یافت. ویلیام فاکنر اعتراف می‌کند که آرزویش این بوده که این کتاب نوشته او می‌بود. «اسماعیل خطابم کنید(Call me Ishmael)» در میان ادبیات جهان معروف‌ترین عبارت آغازکننده رمان است]، «هاکلبری ‌فین» تواین [ارنست همینگوی درباره این کتاب نوشته‌است: ماجراهای هاکلبری فین بهترین کتابی است که تا به حال داشته‌ایم. تمام داستان‌های آمریکایی از آن بیرون آمده‌اند. چیزی پیش از آن نبوده‌است] و «پیرمرد و دریا» همینگوی را می‌توان سرآمدِ چنین توافق و تفاهمی میان «عناصر داستان» دانست. [پیرمرد و دریا دست کم در برخی موارد برگرفته از شخصیت واقعی یک ماهی‌گیر کوبایی به نام گرگوریو فوئنتس (Gregorio Fuentes) بوده‌است. همینگوی در سال‌های ۱۹۳۰ گرگوریو را برای نگهداری و محافظت از قایق خود، «پیلار»، استخدام کرده بود و بعدها وقتی در کوبا اقامت گزید بین او و آن پیرمرد ماهی گیر پیوندهای دوستی محکمی ریشه گرفت. فوئنتس تقریباً ۳۰ سال، حتی وقتی که همینگوی در کوبا زندگی نمی‌کرد، ناخدایی «پیلار» را به عهده داشت. فوئنتس در سال ۲۰۰۲ بر اثر ابتلا به سرطان در ۱۰۴ سالگی درگذشت. وی پیش از مرگ «پیلار» را به دولت کوبا هدیه کرد. با توجه به بی‌سوادی فوئنتس، او هرگز نتوانست پیرمرد و دریا را بخواند.] حالا برسیم به نسخه‌ی ویرایش‌شده داستان شما. این نسخه از داستان «عمو کیان» در مقایسه نسخه‌ی قبلی، سطرهایی اضافه دارد و نویسنده سعی کرده، از «خاطره‌نویسی» فاصله بگیرد و به «داستان» نزدیک‌تر شود. در این نسخه، به آدم اصلی داستان نزدیک‌تر شده‌ایم و از «راوی» دورتر؛ که به خودیِ خود، نه می‌تواند امتیاز باشد نه ضعف اما پایان‌بندی، به گمانم بهتر درآمده گرچه شروع قبلی را ترجیح می‌دهم: «عمو کیان از آن خوب‌های روزگار بود. هر وقت می‌رفتی پیشش خرماهایش را از توی گنجه درمی‌آورد، علاالدینش را روشن می‌کرد و چایی را سُر می‌داد رویش؛ تنبکش را از توی کمد گوشه‌ی سمت چپ اتاق ۲متر در ۲مترش برمی‌داشت و می‌آورد می‌گذاشت کنار دستش و شروع می‌کرد به صحبت. هر از گاهی تنبکی هم می‌زد؛ ولی اوقاتی هم که نمی‌زد، کنار دستش بود، هر چند دقیقه یک بار و محض خالی نبودن عریضه و به جای آه‌های بلند و از ته دل، ضربتی روی تنبک می‌زد.» شخصاً، هم به عنوان خواننده داستان و هم به عنوان منتقد، «دیده‌ها» و «توصیف‌شده‌ها» را بر «توضیح» ترجیح می‌دهم به همین دلیل است که این پایان را می‌پسندم: «پسر کارگر مکانیک نیمچه شاعر مغازه بغلی گفت: "شما نبودی! کیان راه نرفت تا به دختر صفر برسه، پرواز کرد واقعا پاهاش روی زمین نبود." یک‌روز صبح، عمو رفت. روحش را زد زیر بغلش و سازش را برداشت و رفت و به قول شاگرد مکانیک پرواز کرد. نفهمیدم در آن آخرین لحظاتی که تب کرده بود و می‌پیچید در وجود خودش، زیر آن حجم از دستگاه و لوله، به چه چیز فکر می‌کرد ولی حتما بوی خوش گل‌های ریز روی روسری ماهی به مشامش رسیده بود.» توصیه‌ی اصلی‌ام این است که هر جا راوی می‌خواهد «ذهن‌خوانی» کند جلویش را بگیرید و مخصوصاً از «یقین» راوی جلوگیری کنید مثل همین جمله‌ی «ولی "حتما" بوی خوش گل‌های ریز روی روسری ماهی به مشامش رسیده بود.» چون به باورپذیری متن ضربه می‌زند نه اینکه نشود از این کارها کرد خیلی‌ها از این کارها کرده‌اند اما «تسلط بالا» و «تجربه‌ی زیاد» و «حرفه‌ای‌گری» می‌خواهد. به همان چند جمله‌ی طلایی توجه کنید که چقدر خوب از آب درآمده‌اند: «یک‌روز صبح، عمو رفت. روحش را زد زیر بغلش و سازش را برداشت و رفت و به قول شاگرد مکانیک پرواز کرد.» هم توصیفی‌اند، هم تر و تازه و هم نیازی به «توضیح» ندارند. داستان با چنین جمله‌هایی، در ذهن ماندگار می‌شود. هر داستانی. هر چه بیشتر در داستان باشند آن داستان خواندنی‌تر است. «ایجاز» هم که می‌گویند همین است. شما استعداد زیادی دارید فقط به نظرم، تجربه کمی دارید و مطالعه‌ای که چندان گسترده نیست نه در زمینه‌ی خواندن آثار کلاسیک و نه منابع تئوریک که طبیعی هم هست چون هنوز جوانید و وقت زیادی برای خواندن و تجربه کردن دارید. خواندن دو کتاب «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری را به شدت توصیه می‌کنم. هر دو کتاب در بازار کتاب، تقریباً نایاب‌اند اما در کتابخانه‌های عمومی نهاد کتابخانه‌های کشور، برای به امانت گرفتن و چندباره خواندن در دسترس‌اند. کتاب اول را البته به شکل پی دی اف می‌توانید از اینترنت دانلود کنید اگر به خواندن نسخه‌های الکترونیکی کتاب‌ها عادت دارید. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت