جای خالی طرح‌های جذاب




عنوان داستان : تخته سنگ ها هم می توانند پرواز کنند
نویسنده داستان : حمید سرو امان الهی

 

داستان کوتاه

(تخته‌سنگ‌ها  هم می‌توانند پرواز کنند)

مجموعه داستان کوتاه
( نوشته های سنگی)

نویسنده:
حمید سرو امان‌الهی

 

 

 

 

 

با صلابت و استوار غرق در غرور خاصی، سالیان  بی‌شماری از عمرش را با تکیه بر سینه‌ی کوه پشت سر گذاشته بود؛ اما در حقیقت، قلب‌اش در آرزوی رسیدن به دشت و برکه و درختان پایین کوه می‌تپید. بادها و طوفان‌ها دیده و سرما و گرماهای زیادی از سر گذرانیده بود. با این وجود در این سال‌ها همانند عقابی تیزبین، نگاه‌اش با زیبایی‌های دشت و ماجراهایش گره خورده و برای خلاصی از  سکوت کوه و رسیدن به شور دشت، چه رؤیاها در ذهنش ترسیم کرده بود. درون پر تلاطم‌اش خیال آرامش نداشت؛ گاهی احساس یک زندانی را داشت که کوه او را به بند کشیده است. پس به آزادی می‌اندیشید و‌گاهی کوه را مادر خود می‌پنداشت.

همانند فرزند خردسالی که توان راه رفتن هنوز نیافته و در آغوش اطمینان مادر نشسته است، اما هر لحظه کششی او را برای زیبایی جسمی یا تجربه کردن، تجربه‌ای نو به‌طرف زمین می‌کشید و خم می‌کرد، اما دستان محتاط و پر از  محبت مادر، او را بر سینه‌ی خود می‌فشرد تا از خطرات احتمالی و‌ ناشناخته‌ها در امانش دارد. ذهنش در دوگانگی بزرگی  اسیر بود؛ در امنیت کوه بماند، بدون تلاطم‌ها و تجربه‌هایی تازه از زندگی یا حصارها و فکرهای کهنه‌ی موجود در ذهن کوه‌نشینان را بشکند و به راهی نو قدم بگذارد؟ با سرنوشتی سراسر هیجان و امید!

تجربه‌ی تلخ اندک تخته‌سنگ‌هایی که دل به دریا زده و از کوه جدا گشته و به دامن دشت غلتیده بودند، هر سال و ماه و روز و ساعت و ثانیه، سال‌ها بود که متلاشی و تکه، پاره، در دامن دشت، روبه‌روی دیدگانش ترسی عمیق از حرکت را در وجودش نهادینه کرده بودند و آزارش می‌دادند.! شنیده بود همین چند سال پیش، تخته‌سنگی از کوه‌های دوردست به هوای سبزه‌ها و گل‌ها و چشمه‌های جوشان و همنشینی با رهگذران زیباروی و مسافرانی که به کنار چشمه می‌آمدند خود را از کوه رها کرده، اما متلاشی شده و هر تکه‌اش در گوشه‌ای از دشت پهناور افتاده و سرنوشت تلخش برای عبرت، دهان به دهان گشته و قصه‌ی ترسناک شب‌های تخته‌سنگ‌های کوچک گشته بود و در کنار چنین جان دادن افسانه‌واری، مرگ‌های چندین هم‌نژاد بزرگ دیگرش را نیز در نزدیکی‌های خودش دیده بود. مرگ‌هایی خاموش، بدون هیچ هیجانی، در سینه‌ی کوه! در سکوت.! قربانی‌هایی که زمان و گرما و سرما، از نژاد او  گرفته بودند.

تازه زمستان سخت به‌پایان رسیده و تخت‌سنگ قصه‌ی ما، سر از زیر برف بیرون آورده بود. در پای کوه، موسم بهار دمیده، برکه‌ها و چشمه‌های جوشان با منعکس کردن تیغه‌های نور آفتاب به‌طرف کوه و سنگ‌ها گویا به او چشمک می‌زدند و دلبری می‌کردند، سبزه‌زارها و گلزارها چترشان را بر دامن دشت گسترانیده، درختان لباس زندگی بر تن کرده و پرندگان در لابه‌لای شاخه‌هایی که از نسیم بهار در رقصی جادویی بودند، حدیث عشق و خوشبختی می‌خواندند. دشت را جنب‌وجوشی خواستنی فرا گرفته بود. باز دوباره مثل همه‌ی سال‌ها، تخته‌سنگ، دل و نگاهش را به زیر دوخته و هر لحظه آرزو می‌کرد که ای‌کاش می‌شد من هم در ضیافت بهارانه‌ی دشت شرکت می‌کردم و می‌توانستم در کنارشان باشم. گاهی با خود فکر می‌کرد، چه احمقانه؟! راهی پرخطر! و در نهایت این همه لطافت و زیبایی در دشت! این همه زمختی و سفتی با من! چگونه به چنین عروسی رسیدن و عروسی به این زیبای را با چون منی چه‌کار؟! پاره‌پاره شدن‌ها را به‌یاد می‌آورد. مایوس می‌شد.! اما روح و قلبش، حدیثی دیگر زمزمه می‌کرد.

تا اینکه روزی از روزهای بهار، باران بی‌امان بر سر و رویش با دانه‌های مرواریدش ضرب گرفته بود. باران را می‌شناخت و عاشق باران بود، شاید اگر پا داشت، با صدای چک‌چک و تق‌تق هر قطره، رقص‌ها می‌کرد. تخته‌سنگ در موسیقی باران و  لطافت قطره‌های باران غرق بود! لحظه‌ای، احساسی عجیب را در تمام وجودش حس کرد!  قلبِ تمام از سنگش لرزید! این احساس را هرگز تا به آن روز تجربه نکرده بود. سرگشته و حیران و شاید مسخ‌شده! خیال کرد،!  گویا به راستی پا دارد، و با باران به رقص افتاده است! ترسش به اوج خود رسیده بود. کمی از رویا فاصله گرفت،! لغزش‌هایی خفیف در وجودش جان گرفته بود. نگاهش را لحظه‌ای به کوه و لحظه‌ای به دشت دوخت!

اشتباه نمی‌کرد،! لحظه‌ای فرا رسیده که سال‌ها ذهنش را به‌خود مشغول کرده است، باید انتخاب می‌کرد! بماند و متلاشی شدن آرام‌آرام خود را نظاره کند یا سرنوشتی دیگر را برگزیند و زندگی و دنیا را از زاویه‌های دیگر ببیند؟ تنها یک تکان! یک حرکت کوچک کافی بود! به‌نظرش آمد باران موانع را سست کرده و او می‌توانست به راحتی و آزادانه انتخاب کند. لحظه سرنوشت‌سازی است! فقط یک تکان!

او انتخابش را کرد.!

شاید با تجربه به این نتیجه رسیده بود که او گریزی ندارد. باید حرکت کند، ماندن دیگر صلاح نیست. سنگی سنگین! سنگین‌تر از هر سنگینی، به‌ناگاه غلتید و غلتید.! با آن همه وزن، به مانند یک پر در میان آسمان و زمین معلق می‌گشت! با خود می‌گفت امروز روز پرنده شدن و پرواز من است، سبک‌بال.!

تمام آرزوهای دست نیافتنی این سال‌ها را به‌یکباره در برابر چشمانش می‌دید، به مادرش خیره شد.! هر لحظه در حال دور شدن از آغوش امنیت‌اش بود. کوه مادر اطمینان در نگاهش موج می‌زد. شاید او می‌دانست، تخته‌سنگ‌ها هم می‌توانند پرواز کنند! پس خودش را برای دیدن چنین روزی آماده کرده بود. با اولین تکان و حرکت تخته‌سنگ قصه‌ساز ما، همهمه‌ای کوه را فراگرفت؛ هر کس چیزی می‌گفت، هیچ‌کس امیدی نداشت، شاید تعدادی از دیدن سر باز می‌زدند.

آری موقع تجربه کردن تازه‌هایی برای این طفل شجاع مادر بود. و شاید؟! مادر خودش موانع را کم کرده تا فرزندش رهایی و رفتن به‌سوی افق‌های نو را انتخاب کند. هر فرازی، فرودی هم دارد؛ گفته‌اند هر صعودی، سقوطی هم به‌دنبالش هست. راه سخت بود و طولانی. تخته‌سنگ ما بعد از اولین پرواز، اولین سقوطش را تجربه کرد. جدا شدن تکه‌هایی از تنش را  احساس می‌کرد، به چشم هم می‌دید. کوه مادر اما همچنان استوار و امیدوار به فرزندش می‌نگریست. پرنده‌ی ما در میان زمین و هوا  به هدفش فکر می‌کرد. کنار برکه، در همسایگی درختان و گل‌ها و پرندگان و مسافران، ضربات محکم و محکم‌تر بر بدنش می‌نشست. تکه‌هایی که از او جدا می‌شد، هر بار بزرگ و بزرگ‌تر می‌گشت، اما پروازهایش هم طولانی‌تر بود. او به هدفش ایمان کامل داشت. این ایمان، وجودش را از سنگ، سنگ‌تر کرده و محکم‌تر از ضربه‌ی پیش به زمین می‌نشست و دوباه به آسمان پر می‌کشید. جدالی وحشتناک اما زیبا و ستودنی درگرفته بود، دیگر ترسی در میان نبود، تخته‌سنگ می‌دانست که اگر لحظه‌ای امیدش را از دست بدهد و غافل شود، تمام تنش سست و متلاشی خواهد شد. هدف در دوردست بود، اما باید می‌رسید. پس بر سرعتش افزود، اوج می‌گرفت و به آسمان‌ها می‌رفت، نمی‌خواست راهی که در پیش گرفته بود، ناتمام و نرسیده به هدف بماند. به‌نظر می‌آمد هر چه ضربه سنگین‌تر بر پیکرش می‌نشست، او راحت‌تر از پس آن برمی‌آمد. حتی آسمان و ابرها هم به تماشا نشسته بودند! سکوتی پر از وحشت دشت را فراگرفته بود. شاید دشت خیال فرار داشت! رفتن، جنگیدن و در نهایت، رسیدن، بعد از چند دقیقه‌ی نفس‌گیر و تحمل دردها و رنج‌ها. اما برای خط‌شکن ما شیرین و پر از رؤیا! تخت‌سنگ پرنده‌ی ما در کنار برکه آرام گرفت.

تمام تخته‌سنگ‌ها مات و مبهوت به او می‌نگریستند. لبخند رضایت بر لب کوه نشست. آسمان و ابرهایش به‌صدا درآمدند، غرشی عظیم در فضا و زمان پیچید! صدای شکستن می‌آمد، اما از تخته‌سنگ قصه نبود! از حصارها و ترس‌ها بود.! او به هدفش رسیده بود. هیچ‌کسی نمی‌توانست او را از جایی که نشسته است تکان دهد، زیرا تخته‌سنگی بزرگ و یکدست در کنار برکه جا گرفته بود. ولوله‌ای کوه به کوه و سنگ به سنگ، دهان به دهان می‌گشت. این خبر به همه‌ی کوهستان‌ها و تخته‌سنگ‌های عالم رسید که تخته‌سنگ‌ها هم می‌توانند پرواز کنند.

    پایان
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار. نوشته شما را خواندم. ظاهراً این داستان در بین مجموعه داستانی است که شما نوشته‌اید. امیدوارم که این مجموعه داستان چاپ شود و برایتان موفقیت‌های روزافزونی را به دنبال داشته باشد. در مورد داستانِ شما بنظرم باید در مورد تفاوت قصه و داستان صحبت کنیم. اما قبل از آن باید به این سوال پاسخ دهیم که آیا داستان جایگاهی بهتر و بالاتری نسبت به قصه دارد؟
ببینید اینکه ما بگوییم قصه نوشتن ایراد است و داستان نوشتن ارزش، قطعاً غلط است. نوشتن داستان هیچ‌گونه ارجحیتی به قصه ندارد. مقاله ارزشمندتر است یا خاطره؟ داستان ارزشمندتر است یا رمان؟ ببینید این‌ها هرکدام شکل‌هایی از هنر نوشتن هستند و ما نمی‌توانیم بگوییم قصه ارزشش کمتر از داستان است. اما باید بگویم امروزه قصه، بیشتر در بین کودکان مورد استقبال قرار می‌گیرد و در واقع بزرگ‌سالانِ خوانندگانِ کتاب، بیشتر ترجیح می‌دهند داستان بخوانند تا قصه. قصه جای خود را به داستان داده است. در واقع داستان بعد از قصه بوجود آمده است و شکل تکامل یافته قصه است. از نظر اقبال عمومی داستان قطعاً جایگاه بالاتری نسبت به قصه دارد، اما ما نمی‌توانیم ارزش‌گذاری کنیم که قصه جایگاه پایین‌تر یا بالاتری نسبت به داستان دارد. قصه‌ها معمولاً از زبان یک حیوان یا یک جسمِ بی‌جان هستند. مثل نوشته شما که از زبان یک تخته‌سنگ است.
اما برگردیم به نوشته شما. نوشته شما بنظرم نه داستان است و نه قصه. در بین این دو قرار دارد و این ایراد برای نوشته‌تان محسوب می‌شود. باید متر و معیارهای هرکدام را بشناسید و بر اساس آن جلو بروید. اگر از بُعد داستانی نوشته شما را بررسی کنیم به مسائل زیر برخورد خواهیم کرد که در زیر اشاره می‌کنم:
ببینید هر داستان باید یک سوژه جذاب داشته باشد. این ابتدایی‌ترین و اولین چیزی است که یک داستان باید از آن برخوردار باشد. سوژه داستان شما چیست؟ تخته‌سنگی که می‌خواهد به دشت برسد؟ به سبزه‌زار برسد؟ بنظرتان این چقدر جذاب است؟ آیا مخاطب دوست دارد این داستان را بشنود؟ من چند سوژه از داستان‌های مختلف را می‌گویم شما ببینید چقدر جذاب‌اند؟ در یک شهری همه کور می‌شوند و رفته‌رفته زندگی انسان‌ها مختل می‌شود. یا مثلاً زن و شوهری قصد دارند هشت بچه به دنیا بیاورند. زن مریض و لاغر می‌شود و بچه پنجم ناقص و عجیب به دنیا می‌آید. یا مثلاً فردی صبح از خواب بلند می‌شود و می‌بیند تبدیل به یک حشره شده است.
اینها به ترتیب طرح‌های یک خطی رمان‌های کوری، فرزند پنجم و مسخ هستند. ببینید روی طرح‌هایشان چقدر فکر کرده‌اند؟ ببینید چقدر طرح جذابی دارند؟ آیا طرح داستانی شما به جذابی این داستان‌ها هست؟ افتادن یک تخته‌سنگ از بالای کوه چقدر می‌تواند جذاب باشد؟ پس شما در وهله اول باید دقت کنید که طرح جذابی در کارتان داشته باشید.
در ادامه وارد متن اصلی داستان می‌شویم. شما شخصیت اصلی داستان را دارید. تخته‌سنگ است. هرچند پرداخت شخصیت یک تخته‌سنگ سخت است اما شما بالاخره باید او را بتوانید پرداخت کنید. چون شما نویسنده کار هستید. ما تخته سنگ را خوب نمی‌شناسیم. او ابعادش چقدر است؟ بزرگ است؟ کوچک است؟ قدمتش چقدر است؟ اصلاً آرزویش چیست؟ آرزوی یک تخته‌سنگ چه می‌تواند باشد؟ این سوالی است که با خواندن داستانِ شما به ذهن مخاطب می‌رسد؟ شما باید تخته‌سنگ را بهتر پرداخت کنید.
بعد از شخصیت تخته‌سنگ به هدف این تخته‌سنگ می‌رسیم. زیرا هدف در داستان خیلی مهم است. یکی از عناصر مهم در داستان است. هدف در داستان شما به وضوح گفته نشده است. ابتدا شما اشاره می‌کنید که هدف تخته‌سنگ رفتن به پایین کوه است. بعد اشاره می‌کنید رسیدن به چمن‌زار است و در نهایت کنار برکه می‌ایستد. سوال این است: چرا رفتن از کوه به پایین برای یک تخته‌سنگ ارزش حساب می‌شود؟ این سوال را نتوانسته‌اید در داستان جواب دهید. چه کسی این ارزش را تعریف می‌کند؟ شما به عنوان نویسنده باید قوانین داستان‌تان را جوری بی‌نقص بچینید که مخاطب هم به آنها احترام بگذارد و معقول باشد.
مثلاً شاید آرزوی یک تخته‌سنگ این باشد که به جایی برسد که سردر ورودی یک قصر باشد. یا یک تخت سلطنتی باشد. یا ستون اصلی یک مسجد بزرگ و قدیمی باشد. یا دیوار کاخ پادشاه باشد و... اینها قابل لمس و قابل باورند اما صرفاً سقوط از یک کوه چندان نمی‌تواند باارزش تلقی شود. هرچند همه‌چیز در داستان می‌تواند اتفاق بیافتد به شرطی که درست پرداخت شود و مخاطب را قانع کند اما در نوشته شما این اتفاق نمی‌افتد. پس هدف اصلی شخصیت‌تان را به نظرم بهتر است کمی دقیق‌تر طراحی کنید.
به مانع می‌رسیم. شما مانع‌های چندانی هم برای شخصیت‌تان در راه رسیدن به هدفش ندارید. اگر بر فرض هدف شخصیت‌تان (تخته‌سنگ) رسیدن به کنار برکه باشد، چه موانعی برای تحقق این هدف در داستان وجود دارد؟ جایی اشاره می‌کنید که یک سنگ قبلاً افتاده و خُرد شده است. این خوب است. اما موانع دیگری هم بهتر بود در کار می‌بود. جایی باز اشاره کرده‌اید که ماندن هم فایده‌ای ندارد. بعد از چند تابستان و زمستان سنگ خُرد خواهد شد. این را باید بُلد می‌کردید. او باید شدیداً بین دو راهی می‌ماند؟ اگر بمانم هم بر اثر سرما و گرما خُرد خواهم شد. و اگر بروم هم شاید خُرد شود. بهتر بود گفتگوی این تخته‌سنگ با سنگ‌های دیگر را هم داشتیم. عده‌ای خواهان رفتن و عده‌ای خواهان ماندن بودند. این دو راهی او را به اَکت وامی‌داشت.
ضمناً موانع دیگری را نیز می‌توانستید بچینید. مثلاً تخته‌سنگ خودش قادر به حرکت نبود. باید نیروی باد یا باران او را از جا می‌کند. او شب و روز دعا می‌کرد که خدایا بارانی بیاید و مرا از اینجا بکَند. یا مثلا‌ً شاید در وسط راه به بوته‌ای برخورد می‌کرد و از حرکت می‌ایستاد و باز نمی‌دانست چه کار باید بکند. یا مثلاً با یک گل در کوه دوست می‌بود و گل می‌گفت اگر تو بروی من تنها می‌مانم.
نیروی ماندن در کوه را زیادتر می‌کردید و از آن طرف نیروی رفتن به پایین را هم زیاد می‌کردید. مثلاً تخته‌سنگ هم در جواب گل می‌گفت نمی‌توانم بمانم برادرانم همه رفتند پایین و هر روز مرا صدا می‌زنند. من باید بروم. و مانع‌های دیگری که می‌توانید خودتان خلق کنید.
در هر حال شما می‌توانید با بازنویسی مفصل و رعایت قواعد داستان و دورشدن از قواعد قصه به یک داستان خوب برسید. من از بابت نوشتنِ داستانِ متفاوت از شما تشکر می‌کنم. امیدوارم باز هم شاهد داستان‌های خوب و بهتری از شما باشم. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت