داستانی با پایان‌بندی نه چندان خوب




عنوان داستان : راشد-چین؛ 1-1 مساوی
نویسنده داستان : حورا شوشتری

راشد از اولین بیمارانی بود که با علایم خستگی و سرفه پایش را در بیمارستان گذاشت. جوری نفسش گرفته بود که انگار در این 50 سال، هزاران بار با معشوق چینی‌اش، مثل مارینا و اولی از دو طرف دیوار چین راه افتاده‌اند و وقتی به هم رسیده‌اند برای همیشه همدیگر را ترک گفته‌اند؛ انگار با هر بار سرفه، هزار بار درد ترک معشوقش را مرور می‌کرد. راشد 50 سال پیش روی اسکله پادویی جاشوها را می‌کرد. جاشوها و ناخداها هر کدام داستان خودشان داشتند؛ هرکدام ده‌ها نفر از ما را زندگی کرده بودند.
راشد همان طور که روی تخت خوابیده بود تعریف کرد که: یک روز یک ناخدای چینی به اسکله آمد. دفعه اول نبود که میدیدمش ولی هیچ وقت هیچ کاری را به من نسپرده بود؛ انگار اصلا من را نمیدید. آن روز هوا شرجی عجیبی بود، عرقگیرم حسابی خیس شده بود و خسته و لخ لخ کنان در حال برگشت به خانه بودم که صدایم زد و گفت:(( hey, mr Rashed.)) برگشتم و به سمتش رفتم. شروع کرد آسمان و ریسمان بافتن. می‌دانستم میخواهد کاری را به من بسپارد ولی این را هم می‌دانستم که آدم اهل عیش و نوشی نبود و از این جهت خیالم راحت بود که دردسر بزرگی پیش رویم نیست ولی نمی‌دانستم که بزرگترین اتفاق دنیا قرار است گریبانم را بگیرد. از وضع کشتی و کارش گفت و از درس و کارم پرسید. بعد از نیم ساعت هم صحبتی، آنقدر با هم صمیمی شدیم که حس می‌کردم انگار از اول کارگر کشتی‌اش بودم. درست در لحظه‌ای که داشتم مطمئن می‌شدم که هیچ درخواستی از من ندارد و صرفا محض پیدا کردن هم صحبت، کلامی با من حرف زده، تیر نهایی را پرتاب کرد. گفت که دخترش را در این سفر همراه آورده تا در این آخرین دریانوردی‌ها همراهش باشد که اگر روزی دیگر نتوانست زمین و دریا را چون پدرش طی کند، خاطره کمرنگی محض دلخوشی در پستوهای ذهنش باقی بماند. راشد تا به حال با هیچ دختری در کافه‌های بندر نگشته بود؛ حالا دیگر می‌توانست جلوی حمید و احسان آنقدر به خاطرات امشب پر و بال ببخشد تا روزی که دوباره بتواند با یک دختر دیگر در کافه‌های کنار ساحل پشت یک میز بنشیند. راشد از ناخدا نیم ساعت وقت خواست. در فیلم‌ها دیده و از بچه محل‌هایش شنیده بود که برای دیدار با یک خانم، آن هم برای اولین بار، باید مرتب و آراسته باشد. سریع به خانه رفت و پیراهن نویی را که ارمغان یکی از ملوانان تازه برگشته از کویت بود را برداشت و پوشید. جای خط تاها هنوز روی پیراهن بود. دستش را خیس کرد و به هر ضرب و زوری بود، اندکی خط‌ها را کمرنگ کرد. جعبه کفش‌هایش را از زیر تخت فلزیش بیرون کشید و پایش کرد؛ کفش‌ها و پیراهنش بوی نویی می‌دادند و چرم کفش‌ها هنوز سفت بود و آهار یخه پیراهن، گوشه گردنش را اذیت می‌کرد. یک راست به سراغ خلیل رفت و با خواهش و ضمانت و عهد و پیمان، ایمپالای سبز خلیل را قرض گرفت و قرار شد در ازای آن، یک هفته تعمیرگاه خلیل را تمیز کند.
آن شب راشد جوری شاد بود که حد نداشت. جوری ایمپالای خلیل را می‌راند که انگار راننده یک لیموزین است و دارد در خیابان‌های پاریس رانندگی می‌کند و جوری بهترین میز کافه عدنان را رزرو کرد و یک اسکناس در جیب حبیب چپاند و گفت تا نفس دارد نی انبان بزند که انگار با معشوقه‌اش در دنج‌ترین نقطه یکی از بهترین کافه‌های لبنان نشسته است. آن شب راشد فهمید که چیزی در قلب و روحش عوض شده است؛ چیزی که تا قبل از دختر چینی، هیچوقت احساسش نکرده بود. آن شب بعد از تعطیلی کافه، برگشتند اسکله و تا صبح روی یک بلندی نشستند و به هم و به دریا نگاه کردند. در آن چند ساعت، کمترین میزان لغات در دنیا که می‌تواند بین یک عاشق و معشوق رد و بدل شود، بین آن‌ها به جریان درآمد و بیشترین میزان عشقی که می‌تواند در قلب یک عاشق باشد، در قلب راشد جای گرفت. عشقی که تا پنجاه سال بعد، هر روز و هر ساعت به آن فکر می‌کرد و بعد از آن، چنین احساسی را در کنار هیچ زنی در قلبش نیافته بود. بعد از این‌که آفتاب زد، راشد دختر را به کشتی رساند. کشتی به راه افتاد و راشد آنقدر وایساد تا کشتی به یک نقطه تبدیل و در مرز بین آب و آسمان در بطن یک ابر سفید، ناپدید شد. تمام آن روز، راشد در کنار ساحل قدم زد و فکر کرد. از فردا دیگر کسی راشد را در اسکله ندید، دیگر دلش نمی‌خواست هیچ کشتی و لنجی را ببیند. او همیشه آرزو داشت که روزی که قرار است از اسکله برود، بعد از دیدن زیباترین تصویر در اسکله باشد و آن روز، او زیباترین طلوع را دیده بود. بعد از آن روز دیگر راشد نه سراغ کشتی‌ها رفت نه ناخداها؛ بلکه تمام این روزها و سال‌ها در تعمیرگاه خلیل کار کرد.
چند سرفه خفیف کرد و گفت:(( ببین اگه عاشق شدی، بشو ولی سر آدما قمار نکن.)) بعد کمی کمرش را صاف کرد و ادامه داد که:(( ما برای آدما تو ذهنمون برنامه می‌چینیم و عین مهره‌های شطرنج مسیر رفت و برگشت رو سیشون مشخص می‌کنیم؛ روی اونا قمار می‌کنیم ولی تفاوت قمار سر آدما با پول و ماشین اینه که ما نمی‌تونیم صاحب آدما باشیم؛ اونا عقل دارن و می‌تونن بزنن زیر همه شرط و شروطی که ما تو قمار سر اونا با زندگی کردیم ولی این‌جا تو فقط از رقیبت شکست نخوردی، از مالت هم شکست خوردی، از چیزی که فکر می‌کردی مال تو بود ولی اشتباه می‌کردی؛ او هیچ وقت مال تو نبوده.))
دوباره چند سرفه یواش کرد و گفت:(( مو هیچ بچه‌ای ندارم؛ می‌شه بگی روی قبروم بنویسن: راشد-چین؛ 1-1 مساوی؟)) دلیلش را پرسیدم و با لهجه غلیظ جنوبی گفت:(( چون چین دفعه اول تونست مویه بکشه ولی الان نمیتونه دیگه؟ مگه نه؟.))
ته ته قلبم می‌خواست بگوید که عمو راشد عزیزم، قرار است از چین دو هیچ عقب بیفتی ولی فقط دستم را روی دستش گذاشتم و تا خواستم بگویم نگران نباش، راشد برای آخرین بار طلوع اسکله را مرور کرد و برای همیشه در مرز بین دریا و آسمان به یک لکه ابر سفید تبدیل شد.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار. من داستان شما را خواندم. بسیار ممنون و متشکر. داستان شما چند نکته مثبت و چند ایراد دارد که به بررسی آنها می‌پردازم.
نخست باید در مورد متن شما بگویم. نثر شما نثر بسیار خوبی است. این نثر بشدت بدرد داستان می‌خورد. نام این نثر را من نثر جذاب می‌گذارم. شما خوب بلدید روایت جذاب داشته باشید. جذابیت، عناصر متعددی در داستان دارد. اما یکی از این عناصر می‌تواند روایت جذاب باشد. روایت جذاب بخشی‌اش ذاتی است که از استعداد نویسنده سرشار می‌شود و نویسنده باید شمّ نویسندگی داشته باشد تا بتواند خوب روایت کند. ذهن داستان‌ساز داشته باشد. در داستان روایت‌کردن بسیار مهم است. فرض کنید یک اتفاقی، مثلاً تصادف پیاده‌رو با یک ماشین اتفاق افتاده است. به تعداد نویسندگان، می‌تواند روایت وجود داشته باشد برای این حادثه. بسته به انسان‌ها، نوع دیدگاه و نوع روایت وجود دارد. روایت است که یک حادثه را تعلیق‌دار و جذاب می‌کند. شاید یک فردِ معمولی، نتواند آن‌طور که باید این حادثه را روایت کند. اما شما خوب بلدید روایت کنید.
مثلاً به این جملات دقت کنید که ظاهراً چیز خاصی در داستان اتفاق نمی‌افتد، ولی اصطلاحاً نان روایتِ جذاب و تعلیق‌دارش را می‌خورد: «آن روز هوا شرجی عجیبی بود، عرق‌گیرم حسابی خیس شده بود و خسته و لخ‌لخ‌کنان در حال برگشت به خانه بودم که صدایم زد و گفت: « hey, mr Rashed» برگشتم و به سمتش رفتم. شروع کرد آسمان و ریسمان بافتن. می‌دانستم می‌خواهد کاری را به من بسپارد ولی این را هم می‌دانستم که آدم اهل عیش و نوشی نبود و از این جهت خیالم راحت بود که دردسر بزرگی پیش رویم نیست ولی نمی‌دانستم که بزرگترین اتفاق دنیا قرار است گریبانم را بگیرد.«
یا این جملات هم همین‌طور: «حالا دیگر می‌توانست جلوی حمید و احسان آنقدر به خاطرات امشب پر و بال ببخشد تا روزی که دوباره بتواند با یک دختر دیگر در کافه‌های کنار ساحل پشت یک میز بنشیند. راشد از ناخدا نیم ساعت وقت خواست. در فیلم‌ها دیده و از بچه محل‌هایش شنیده بود که برای دیدار با یک خانم، آن هم برای اولین بار، باید مرتب و آراسته باشد. سریع به خانه رفت و پیراهن نویی را که ارمغان یکی از ملوانان تازه برگشته از کویت بود را برداشت و پوشید. جای خط تاها هنوز روی پیراهن بود. دستش را خیس کرد و به هر ضرب و زوری بود، اندکی خط‌ها را کمرنگ کرد. جعبه کفش‌هایش را از زیر تخت فلزیش بیرون کشید و پایش کرد؛ کفش‌ها و پیراهنش بوی نویی می‌دادند و چرم کفش‌ها هنوز سفت بود و آهار یخه پیراهن، گوشه گردنش را اذیت می‌کرد. یک راست به سراغ خلیل رفت و با خواهش و ضمانت و عهد و پیمان، ایمپالای سبز خلیل را قرض گرفت و قرار شد در ازای آن، یک هفته تعمیرگاه خلیل را تمیز کند.» این جملات بسیار جذاب روایت شده‌اند و مخاطب را در داستان نگه می‌دارند.
اما در مورد داستان شما باید بگویم کل داستانتان فقط مرور گذشته است. مرور خاطره. اما این مرور خاطره یا رجوع به گذشته بی‌دلیل است و شما به راحتی می‌توانستید این را کنار بگذارید و اصلاً مرور خاطره نداشته باشید. انگار از ابزاری بی‌مورد استفاده کرده‌اید. انگار پیچ ساده‌ای که با دست باز می‌شود را شما با پیچ‌گوشتی باز می‌کنید. ما وقتی از ابزاری استفاده می‌کنیم که بتواند گرهی در داستان برایمان باز کند. کرونا هم همین‌طور است. آیا کرونا گرفتن و یا نگرفتن راشد در داستان تاثیری دارد؟ آیا پیش برنده است؟ ابداً این‌طور نیست. پس هم کرونا گرفتن راشد و هم رجوع به گذشته بی‌مورد است و باید از داستان حذف شوند.
اما می‌رسیم به تنه اصلی داستان. مشکل اصلی کار شما در تنه داستان است. تنه اصلیِ کارِ شما مشکل دارد که داستان‌تان در واقع به خوبی در نیامده است.اما این مشکل کجاست؟ ببینید شما یک شخصیت تقریباً خوبی با نام راشد دارید. این راشد را خوب خلق کرده‌اید و تا آنجا که ممکن است زوایای مختلف او را خوب نشان داده‌اید. اما هدف او چیست؟ آرزو یا نیازش چیست؟ دیدار با یک زن چینی و تمام؟ اگر کل هدف راشد همین است این قانع‌کننده نیست. اگر ازدواج با آن زن باشد قانع‌کننده است و مخاطب مشتاق است بداند که آیا راشد با آن دخترِ چینی ازدواج می‌کنند یا نه؟ مثلاً داستان شما راه‌های رسیدن راشد به دختر چینی می‌بود. اما صرفاً دیدار با یک دختر چینی هدف خاصی در داستان شما به حساب نمی‌آید. و ارزش داستانیِ چندانی ندارد و مخاطب را راضی نمی‌کند. بله اگر این دیدار را به یک هدف دیگر الصاق می‌کردید، آن وقت می‌شد گفت ارزش داستانی دارد.
مثلاً اینکه هدف نهایی راشد این بود که صاحب یک شغل خوب بشود یا صاحب مال و ثروت کلان بشود و این هدف با یک‌بار دیدارِ یک زنِ چینی میسر می‌شد. در واقع تمام رسیدن به هدف راشد در این خلاصه می‌شد که او با زنی چینی ملاقات می‌کرد. اما این اتفاق هم در داستان نیافتاده است. شما فقط یک دیدارِ صرف را کلِ درونمایه داستان قرار داده‌اید که این ابتر است.
استفاده از اِلمان‌های بومی در کار بسیار خوب است. شما فضای جنوبی کار را به خوبی درآورده‌اید. جاشوها و لنج‌ها و ناخداهایی که در رفت و آمدند، ایمپالا و عرق‌چین و کافه و نی‌انبان و اسکله و... همه به داستان کمک می‌کنند. اینها زیبایی‌های داستان را بیشتر می‌کنند و در واقع به داستان روح می‌بخشند. در داستان شما این اِلمان‌ها بسیار به‌جا و درست استفاده شده‌اند. ضمناً همین‌جا باید بگویم اسم کار هم اسم خوبی انتخاب نشده است. یک یک مساوی چندان داستانی و ادبی نیست. سعی کنید اسم مناسبی انتخاب کنید.
اگر درگیری با کرونا و مرگ راشد را کنار بگذاریم، پایانبندی کار هم خوب بسته نشده است. اینکه یک تصویر از غروب بدهیم و بعد ادعا داشته باشیم که راشد پنجاه سال عاشق آن زن بود و او در تعمیرکار کار کرد، چندان داستانی نیست. درست است شاید دیدن هر روز غروب خورشید رمانتیک و عاشقانه و شاید هم ادبی باشد اما مطمئن باشید داستانی نیست. در واقع شما باید به یک جایی می‌رساندید داستان را. مثلاً راشد زن چینی را میخواست و برا رسیدن به آن تا چینمیرفت اما میدید که او شوهر دارد. یا ثلا زن چینی فوت میکرد یا کل اتفاق دیگر. صرفاً دیدن یک‌باره زن چینی و یک‌دل نه صد دل عاشقش‌شدن و هر روز غروب را دیدن هیچ‌وقت پایان خوب برای داستان‌تان محسوب نمی‌شود.
من واقعاً از داستان‌تان لذت بردم. اگر ایرادهایش را حل کنید. قطعاً داستان بهتری خواهد شد. موفق و سربلند باشید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. با احترام و ادب.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت