داستان‌های فانتزی جذاب و منطق باورپذیری مختص به خودشان




عنوان داستان : دیوار مقدس
نویسنده داستان : احمد فرهادی

مادرش تند تند پلک میزد و لب‌و‌لوچه اش را تکان می‌داد؛ کنار اَندرو نشست؛ پشتش را نوازش می داد و با لحنی آرام و لرزان گفت: رفتی سمت دیوار مقدس!؟ چرا؟ آخه تو که خودت میدونستی کدخدا نزدیک شدن به اون دیوار رو هم قدغن کرده اون وقت تو رفتی اونجا کنارش خوابیدی!
گونه هایش کم کم داشتند خیس می شدند: من خیلی دوستت دارم اندرو، ولی این یه فاجعه اس! فقط امیدوارم کسی نفهمیده باشه وگرنه مرتکب اشتباه شدن، اونم بین این جماعت قحط‌زده، خودکشیه... .
اندرو محکم موهای جلو پیشانی‌اش را چنگ زد: من اونجا نخوابیدم مامان! نصف شب بود، رفتم سر یخچال که شاید یه قطره آب پیدا کنم ولی چیزی نبود، داشتم برمیگشتم اتاق خودم که بابا رو دیدم، داشت هذیون میگفت و یه بسته چیپس و یه قمقمه هم کنارش بود و_و__و دیگه چیزی یادم نمیاد... .
ریش های دوران بلوغش را خاراند و به کف چوبی اتاق که با نور خورشید خط کشی شده بود خیره شد. به نظر نمی آمد مادرش قانع شده باشد، غرغر کنان قدم برداشت و اندرو را در اتاق زیرشیروانی تنها گذاشت. هنوز ظهر نشده بود که اندرو از خستگی همانجا خوابش برد.
نیمه‌های شب، کسی پاهای اندرو را قلقلک می‌داد، شاید باد، شاید مادرش که گاهاً کودک درونش بی قراری می کرد یا هرچیز دیگری. با چشمان نیمه باز پاهایش را به هم نزدیک و از هم دور می‌کرد، آهی کشید و همینکه خودش را تکان داد تا به پهلو بخوابد با موشی اندازه یک توپ بسکتبال اما پشمی را دید: به به! چه خبر جیگر؟
اندرو از خود بی خود شد، پتو را یک طرف انداخت و خودش یک طرف، بالش را برداشت محکم به طرف موش پرتاب کرد، همچنان جیغ می کشید. موش جاخالی داد و وقتی اندرو را آنطور دید، بی خود و بی جهت شروع کرد به جیغ کشیدن، هر جیغ از موش، با یک جیغ از اندرو جواب داده می‌شد، خانه که هیچ، کل روستا را روی سرشان گذاشته بودند.
بالاخره اندرو کوتاه آمد: جلل خالق! موش سخنگو! همین رو کم داشتم. نزدیک نشو، ببین توی این خونه برای آدم هم غذا به زور پیدا میشه، بیا برو اذیت نکن.
موش: ابلَه! من رونالدم، یه قول و قرار هایی داشتیما..
اندرو: قول! قول چی؟ چی میگی؟
رونالد تکه ای از پلاستیکِ برچسب پتو را از دهانش بیرون آورد و جایش را با تکه‌ای از خود پتو جایگزین کرد:
مَلَچ_مِلِچ_بریم_مَلَچ_مِلِچ_دیوار مقدس_مَلَچ_مِلِچ_ اون ورش
اندرو چشمانش را سفید کرد و خودش را کنار موش انداخت. با خودش فکر میکرد این موش راه رفتنش هم زوری است چه برسد بخواهد بپرد و او را گاز بگیرد. ابرو در هم کشید: برو بابا! موش خنگ، امشب پاک قاطی کردی. کلا نیم ساعته اومدی تو اتاقم، حرف میزنی، پتومو میخوری، حالا هم میخوای بریم پشت دیوار مقدس؟ تعارف نکنیا چیزی دیگه نمی خوای؟ الکی که اسم دیوار مقدس رو دیوار ممنوعه نذاشتن! یعنی ممنوعه! نزدیکش شدن ممنوعه! دست زدن بهش ممنوعه و ... .
رون: ملچ_ملوچ_من که دیشب همه چیو برات_ملوچ_توضیح_ملچ_دادم
حرف های مادرش که یادش آمد بیشتر عصبی شد: پس کار تو بوده! خیلی دوست دارم بیام خفه ات کنم، نمیدونی چقد دعوام کردن. شانس آوردی فعلا خوابم میاد.
پتو را از دهن رون بیرون کشید و دور گوش هایش پیچاند. پنج دقیقه نشده بود که از جا پرید و لباس هایی که کمتر پاره بودند را پوشید: بزن بریم.
رون دوباره پتو را برداشت: ملچ- نگو که می خوای-ملوچ- مسخره- ملچ- بردار
اندرو: هن؟
رونالد پتو را از دهانش بیرون آورد و با عصبانیت به تخت کوباند، طوری که صدای فریاد چوب های خشکیده اش شنیده شد: تو دیشب انقدر شل‌مغز نبودی پسر! میگم یچیزی بردار، دیوار که خالی نیست حتما یه جونوری چیزی توشه که این همه غذاهای مردم رو میخوره! تا حالا بهش فکر نکردی که چرا دیوار بوی غذای فاسد نمیده؟
اندرو چوب جارویی که وسطش را با منگنه به هم دوخته بودند را برداشت و با یک ژست ابرقهرمانانه به آن تکیه داد و گفت: حالا بزن بریم!
***
نزدیک دیوار که شدند اندرو سه موش دیگر را دید که کمی بزرگتر و هیکلی تر از رونالد بودند، بوی توطئه می آمد، هرچه نزدیک‌تر می شدند، قطرات عرقی که از پیشانی اندرو می‌ریختند زیادتر می شدند. مضطرب بود و ترسیده. تا رون دهن باز کرد اندرو عصبی شد و با دسته جارو دوتا موش را چنان ضربه زد که کلا از صحنه روزگار حذف شدند. رو برگرداند و به سمت موش سوم رفت: صبر کن ببینم! چرا سایه تو برعکسه؟
رون جلو رفت و دستی به زمین کشید: اوه! سایه اش خیس هم هست! به این میگن سرباز!
اندرو چوب را بالا برد تا ضربه بزند اما رونالد چند سنگریزه را به چش و چال او پرتاب کرد: دیشب زدی زن و بچه پنج تا سرباز فداکار رو به عزا نشوندی! امشب هم تا الان دوتا رو فرستادی اون ور. آروم باش دوتایی که نمی تونیم بریم اون ور!
اندرو آرام‌تر شد و کمی از آنها فاصله گرفت. رون از پشیمان شدن اندرو می‌ترسید: نکنه بزاره بره. دم موش را گرفت و همینطور که در هوا تکان می‌داد گفت: این دیوار رو میبینی؟ همین دیوارو؟ می بینیش اینو؟ این دیوار چوبی بزرگو میبینی؟ الان تو اینو می بی...
اندرو رو برگرداند: بسه دیگه بگو بعدشو، خب که چی؟ دوباره میخوای قضیه میوه و سیب های رنگارنگ و چشمه رو بگی؟
رونالد دم موش را آرام روی زمین گذاشت: دقیقا! هـدف رو فـرامـوش نکن پسـرم، اصـن تـا حـالا هـدف بـه این خـوشـمزگی داشـتی؟ نـه جـان مـن داشـتی؟ خـب الان برنامه اینه، تو روی این موشه..... هوی! موش پلشت، بیدار شو ببینم.
هرچقدر داد و هوار راه انداخت موش از جایش تکان نخورد که نخورد، در آن سایه خیس خودش افتاده بود و خر و پفش کل تاریکی شب را می لرزاند. رون با عصبانیت سنگی را محکم به موش پرتاب کرد، کمانه شد و محکم برگشت توی صورت خودش خورد. اما بالاخره موش کمی تکان خورد و به نظر می آمد حالا دیگر بیدار شده باشد.
رون: ببین چیکار کردی! انگار حالا دوتا دماغ دارم.. خب داشتم می گفتم، اسمت چی بود؟
تد هستم قربان
رون: خـوبـه بهـت میاد! اندرو تـو روی جیمز وایمیستی، مـن هـم از روی شـما دوتـا میرم بـالا، دو تـا مـوش رو که نـاکار کردی، بقیش رو باید سعی کنم از نیروی ابرقهرمانی خودم استفاده کنم و بالا برم، بعدش شما رو می کشم بالا.
تد: بله قربان! امر امر شماست.
اندرو: شوخی می کنی دیگه؟
بعد از مدتی اختلاط، تد را وارد یکی از حفره های دیوار مقدس کردند تا سرگوشی آب بدهد؛ یکی از آن حفره هایی که از قدیم الایام، آب ، غذا و گاها طلا و جواهرات می ریختند تا بلاها از روستا دور شود. دستور کدخدا بود و حتی حالا هم که دچار قحطی شدند این عادت را ترک نکرده بودند.
رون روی شانه اندرو قوز کرده بود و باهم منتظر خبر تد بودند، صدایی از دور دورا آمد، اول فکر کردند فانوس دارد حرکت می‌کند اما بعد از مدتی فهمیدند کدخداست، به تک تک حفره ها دستبرد می‌زد و نزدیک تر می‌شد.
تد: بچه ها یچیزی اینجا داره حرکت می کنه! درست زیر پامه.
رون: چیزی نیست، باده، از حفره های دورتر اومده داخل دیوار و حالا دیوونه شده.
تد: اوهـه هـههه رون، اینو بـاش! چـه خـوشـگل و بـاحـالـه. یه چیزی صـورتی درازه که تهش دوتـا شـاخک داره. میخواد باهام بازی کنه، داره قلقلکم می‌د.. .
صحبت های تد با فریادی بلند خاموش شد. دست و پاهای اندرو و رونالد شروع به لرزش کردند. تا خواستند دمشان را روی کولشان بگذارند و در بروند کد خدا جلوشان سبز شد، از چهره‌اش معلوم بود کمی ترسیده است، کلماتش هم تکه تکه می گفت، اما از ابهت و شخصیت مرموزش چیزی کم نشده بود: نصف شب اینجا چیکار می‌کنی پسرم!؟
سعی می کرد با عصای چوبی کج و کوله اش رون را از روی شانه های اندرو بزند: اینجا روزش هم خطرناکه! چه برسه شب! برو خونه تون.
اندرو سرش را به نشانه اطاعت تکان داد، آرام آرام قدم برداشت و بعد با تمام قدرت دوید تا به پله های خانه شان رسید و خودش را روی پله سوم و چهارم ولو کرد.
رون: ببین اینجوری نمیشه این قـاضی فـضولـه هـمه جـا هسـت. دیشب هـم قـبل از اینکه پیدات بـشه اونـجاهـا می‌چَرید. باید وقتی بریم که جغدها هم خوابیده باشن.
دو سه ساعتی خوابیدند و توی هوای گرگ و میش، از خانه بیرون زدند. به بهانه خرید از مرد پرنده‌فروش که همیشه نزدیکی های دیوار با آن لباس بنفش رنگش جلب توجه می کرد، به دیوار نزدیک شدند. چون هوا روشن بود، رون باید خودش تنهایی با پیاده می‌آمد تا کسی شک نکند، همینطور که نفس نفس میزد و به ساس دیوار اشاره می کرد گفت: هی اینارو ببین، استخونای تده. وای پسر! چه خفنه!. روی استخون پاش خالکوبی داشته.
اندرر خودش را انداخت و طوری که کسی شک نکند با مشتش استخوان ها را برداشت. روی دوسه تا از استخوان هایش دوتا نقطه با فاصله های یکسان را می‌دید. ناگهان راهش را کج کرد و به سمت خانه قدم برداشت. همینکه دهن در حال بازشدن رون را دید خودش شروع کرد: تد رو یه مار خورده! یه مـار خیلی گـنده تـو دیواره! کی سیب رنـگارنـگ میخواد اصـلا؟ مـن که بـه همین مـارمـولک و سـوسک راضی‌ام. برو دست خدا.
رون که حالا قلق کار دستش آمده بود دوباره درباره ی بهشتی که پشت دیوار وجود دارد حرف زد. جالب تر اینکه اندرو هم مثل همیشه تحت تاثیر قرار گرفت. حالا که قضیه چشمه، درخت های میوه و گوسفند های چاق و گوشتی است، حتی دل ثروتمندان هم نرم می کند، چه برسد نوجوان قحطی زده!
***
تقریبا وقت سحر بود. قبل از نزدیک شدن به دیوار باید اطمینان پیدا می‌کردند که کدخدا از آن محل عبور کرده، و همینطور هم شده بود. اندرو دسته جارو را محکم توی چندتا از حفره‌ها فرو کرد اما نه به خونی آغشته شد، نه صدایی شنیده شد. دفعه بعد حفره پایین‌تر را امتحان کرد، این بار دسته جارو بیرون نمی آمد، انگار گیر کرده بود. همینطور که اندرو با تمام قدرت دسته جارو را می‌کِشید، رون هم آن‌طرف‌تر با رقص و غلغله از پشت دیوار تعریف می‌کرد و به اندرو نیرو می‌بخشید.
دسته جارو ناگهان از حرکت ایستاد و لحظه ای بعد محکم به سینه اندرو اصابت کرد. سرفه‌‌کنان پخش زمین شد. همین لحظه، جثه ی مار که بین دیوار مثل موج دریا حرکت می‌کرد را دیدند. اندرو خودش را جمع و جور کرد و همانطور سرفه‌کنان به سمت خانه دوید، چند لحظه بعد با یک قوطی سم موش برگشت. کمی از دیوار فاصله گرفت و حدودا نصف مقداری که توی قوطی بود را داخل دیوار ریخت. مار همچنان بین حفره های دیوار می‌رقصید و قدرت‌نمایی می‌کرد، انگار نه انگار که این همه سم روی غذاهایش ریخته‌شده‌ بود.
رونالد محکم مشتش را بر زمین کوبید: مسخره کردی؟ فکر کردی همه جونورا مثل شما احمقن؟ مار راحت میتونه بوی سم رو حس کنه. شیرین عقل که نیست بیاد سم رو لیس بزنه.
اندرو: خب چیکار کنیم؟
مدتی با نگاهی عاقل اندر سفیه به هم خیره شدند تا اینکه رون بلند شد و گفت: کو قوطی؟ بده ببینم.
قوطی را از دست اندرو گرفت و در دهانش خالی کرد. لنگ لنگان به سمت لبه حفره دوید، رو به اندرو کرد: خـداحـافـظ پسـر کودن. امیدوارم هـمه اون میوه هـا کوفـتت بـشه. وقتی مُـردی سـه چـهار کیلو از اون میوه‌هـا رو بـرام بیاریا وگرنه روح این دسته جارو رو میکنم تو چشمت... من، رونالد موس، به عنوان قهرمان این روستای قحطی زده، در راه... ام.. راه..
به کف دستانش خیره شد و ادامه داد: رو قوطی نوشته بود از عوارضش الزایمره، فکر نمیکردم اینقد زود اثر کنه.
صحبت‌ها و لبخندهای رون با آغوشی از طرف مار پایان گرفت. با اینکه هنوز دو روز از آشنایی اش با رون نگذشته بود، اما این باعث نمیشد اندرو بتواند جلوی اشک هایش را بگیرد. احساس تنهایی می‌کرد، سکوتی مطلق، در تاریکی شب، جنب دیوار بزرگ چوبی. گریه می کرد و صحبت های رون را با خودش دوره می کرد: درخت های میوه... گوشت های چرب و چیلی...
زانوی غم بغل کرده بود. تا اینکه دیگر صدای نشخوار مار شنیده نمی‌شد. با احتیاط به دیوار نزدیک شد. هیکل مار سقط شده را دید؛ اول، به آرامی با چوب به هیکل مار کوبید و وقتی مطمئن شد زندگی از رگ های مار خارج شده است، مشتش را سفت کرد، رگ های دستش در زیر پوستی سبزه ای رنگ می‌درخشیدند. موهای آشفته و نامتوازنش را کنار زد و با شدت به جثه مار کوبید. یکی. دوتا، سه تا. انقدر کوبید که زیر دیوار خون جاری شد. قحطی در زندگی حشرات هم تاثیر گذاشته بود. خیلی سریع اتفاق افتاد؛ زمین خونین به زمین آغشته از حشرات تبدیل شد و مدتی بعد رنگ طبیعی و خاکی به خود گرفت.
اندرو لباس سفید پاره پاره اش را دوردست‌ها پرت کرد و از دیوار بالا رفت. با اینکه از تنه های خشکیده درخت ها ساخته شده بود و از دور مثل یک نردبان بنظر می آمد ، اما بالا رفتن از آن کار هرکسی نبود. مخصوصا که در درجه اول قدرت ذهن را می‌طلبید، نه قدرت زور را. تا وقتی به بالای دیوار رسید، خورشید هم خمیازه‌کنان نمایان شد و دنیا را کمی روشن کرد.
چشمانش را بسته بود، یعنی همه چیزهایی که رون گفته بود حقیقت دارد؟ چه غافلگیری‌ای بالاتر از این؟ یعنی بهشت همینجا پشت دیوار روستاست؟
تا سه شمرد و چشمانش را باز کرد.
پلک زدن را فراموش کرد و همینطور نگاه می‌انداخت. اشک از گونه هایش سرازیر شد.
تعدادی بره چاق و پُف‌پُفی که هنوز بیدار نشده بودند، تعدادی از آنها هم دور چشمه‌ی پر از اردک‌ها و قوها، زیر سایه درخت های میوه حلقه زده بودند. در یک کلام: فراتر از تصورات اندرو و تعریف های رون بود.
اندرو می خواست کل روستا را از این بهشت پشت دیوار خبردار کند، همه را با هم متحد کند، دیوار را بشکنند و از مردمی قحطی زده، به اشرافیانی با گردنبندهایی از جنس انگور تبدیل شوند. تند تند پایین آمد و همینکه خواست به مرکز روستا بدود کدخدا جلویش سبز شد. به حفره یکی از دیوار ها خیره شده بود و با نگرانی پرسید: مُرده؟
اندرو که دست و پایش را گم کرده بود با صدایی لرزان پاسخ داد: حتی روحش!
با لبخند مرموزی چشمش را از دیوار دزدید و به اندرو نگاه کرد:آه! چه عالی. بازوت چیشده؟ بزار ببینم.
اندرو همینکه چاقوی توی آستین کدخدا را دید پا به فرار گذاشت، دوسه قدمی نرفته بود که کدخدا با عصایش او را زمین گیر کرد. برق خوشحالی در چشمانش خشک شد. تقلا می‌کرد، فریاد می‌زد و التماس می‌کرد...
***
دو روز بـعد کدخدا و بقیه اهـالی روسـتا بـرای عـزاداری و دلـداری خـانـواده اندرو، بـه خـانـه آنـها رفـتند. بـر طـبق رسـم و رسـوم، کدخدا بلندترین مکان خانه را اتراق کرد و سخنرانی اش را آغاز کرد:
مـتاسـفم که بـگویم در روسـتایی بـه این کوچکی، زیبایی، پـر از مـردم بـا ایمان، هـنوز بـچه ای گـم می شـود. امـا بـچه هسـتند دیگر! بعضی وقت ها شیطنت کار دستشان می دهد. برای پدر گرامی و مادر مهربانش آرزوی تسلی دارم. مـا مـردم بـا ایمانی هسـتیم، خـرسـندم که اعـلام کنم در طی یکسال گـذشـته فـقط یک پـرونـده قضایی نـزد مـن آورده شـده. امـا این قحـطی صـلاحدید انگره‌مَینیو کبیر اسـت. حـال که هـمه این مـردمـان نیکو در این جـمع نشسـته انـد، اعـلام می دارم: از این بـعد غـذاهـایتان را نـزد خـودتـان نـگاه دارید، بـه دسـتور انگره‌مَینیوی بـزرگ فـقط جـواهـرات و سکه را روانـه دیوار مـقدس کنید. بـاشـدکه به سلامت از این برهه سخت عبور کنیم. بـنده بـا سختی بسیار تـوانسـتم بـعد از مـدت‌هـا گـوشـت تـازه شکار کنم. بـه این تـرتیب فـردا همگی بـه خـانـه مـن تشـریف
بیاورید و مهمان من باشید. از انگره‌مَینیو بزرگ برایتان آرزوی سربلندی دارم.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای احمد فرهادی
همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، یکی از ویژگی‌های قابل‌توجه و ارزشمند در ایجاد یک روند مدیریت شده و تأثیرگذار روایت‌پردازی امروزی [ضمن احتراز آگاهانه از توصیف‌های «ساکن» و اخبارگونه‌ای که منجر به صرفاً «بیان» شدن وقایع ضروری روایت، در بخش «بدنه توصیفی» داستان می‌شوند و معمولاً هم در قابل‌تصورتر کردن وقایع داستانی، چندان مؤثر واقع نمی‌شوند]، بهره‌گیری برنامه‌ریزی شده از شیوه روایی جزءپردازانه و باورپذیر [ایجاد باورپذیری در روایت، صرفاً مختص داستان‌های «واقع‌گرایانه» نیست، بلکه سایر گونه‌های «ادبیات داستانی» هم که رویکردی «فراواقع» دارند، مطابق با رعایت منطق باورپذیرانه و علت‌ومعلولی مختص به خودشان نیاز دارند] «توصیف پویا» است که طبعاً موجب ملموس‌تر و قابل‌تصورتر «نشان» داده شدن رخدادهای روایت به مخاطب حرفه‌ای می‌شود و اتفاقاً در این اثر ارسالی هم، سعی ارزشمند مؤلف محترم، در بهره‌گیری آگاهانه از این شیوه توصیفی دقیق و جزءپردازانه به وضوح دیده می‌شود، عملکرد تأثیرگذاری که در بخش‌های قابل‌توجهی از بدنه توصیفی مدنظر قرار داده شده است: «...، تند تند پلک میزد و لب‌و‌لوچه اش را تکان می‌داد...، پشتش را نوازش می داد و با لحنی آرام و لرزان...، گونه هایش کم کم داشتند خیس می شدند...، محکم موهای جلو پیشانی‌اش را چنگ زد...، غرغر کنان قدم برداشت...، با چشمان نیمه باز...، تکه ای از پلاستیکِ برچسب...، ابرو در هم کشید...، و دور گوش هایش پیچاند...، لباس هایی که کمتر پاره بودند...، صدای فریاد چوب های خشکیده اش شنیده شد...، دستی به زمین کشید...، چند سنگریزه را به چش و چال او پرتاب کرد...، آرام روی زمین...، کمانه شد و محکم برگشت...، کمی تکان خورد و...، قوز کرده بود...، با عصای چوبی کج و کوله اش...، سرش را به نشانه اطاعت تکان داد...، روی پله سوم و چهارم....، همینطور که نفس نفس میزد...، با مشتش استخوان ها را برداشت...، سرفه‌‌کنان پخش زمین شد...، نصف مقداری که توی قوطی بود...، محکم مشتش را بر زمین کوبید...، به کف دستانش خیره شد...، رگ های دستش در زیر پوستی...، موهای آشفته و نامتوازنش را کنار زد...، لباس سفید پاره پاره اش را...، تنه های خشکیده درخت ها...، بره چاق و پُف‌پُفی...، دور چشمه‌ی پر از اردک‌ها و قوها، زیر سایه درخت های میوه حلقه زده بودند...، چاقوی توی آستین...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی بدنه توصیفی داستان را [ضمن بازبینی مجدد، جهت انتخاب گزینشیِ مؤثرتر ، متصل‌کننده‌تر و طبعاً پیشبرنده‌تر حوادث «ضروری» روایت] با چنین دقت‌نطر ارزشمندی بنویسید.
البته به لحاظ رعایت قواعد رایج ویراستاری و جهت خوانش هرچه‌صحیح‌تر متن توسط مخاطب پیگیر و حرفه‌ای، مؤثرتر است که حتی‌الامکان برخی از واژگان تعبیه شده، هم به لحاظ صحیح‌نویسی و هم به لحاظ رعایت «فاصله» و «نیم‌فاصله»، با دقت‌نظر بیشتری و مطابق با قواعد توصیه شده در متون آموزشی معتبر [مانندِ «فرهنگ املایی خط فارسی»، بر اساس دستور خطّ فارسی، مصوب «فرهنگستان زبان و ادب فارسی»، تألیف «دکتر علی‌اشرف صادقی» و «زهرا زندی‌مقدم»، همچنین «راهنمای ویرایش»، تألیف «دکتر غلامحسین غلامحسین زاده» و...، متون آموزشی ارزشمندی که هم در کتابخانه‌ها و هم در فضای مجازی در دسترس هستند] تنظیم شوند؛ مانندِ: «...، تندتند، می‌زد، همین‌طور، لب‌و‌لوچه‌اش، می‌داد، گونه‌هایش، کم‌کم، می‌شدند، غرغرکنان، نیمه‌باز، تکه‌ای، درهم، گوش‌هایش، لباس‌هایی، چوب‌های، خشکیده‌اش، چشم‌و‌چار، کج‌و‌کوله‌اش، نفس‌نفس، استخوان‌ها، رگ‌های، پاره‌پاره‌اش، تنه‌های، درخت‌ها و...» تا وجه نوشتاریِ زبان داستان هم از تنظیم دقیق‌تر و صحیح‌تری بهره‌مند شود، درواقع رعایت همین نکات به ظاهر جزئی، موجب خوانش راحت‌تر و مدر نتیجه همراهی منطبق‌تر مخاطب حرفه‌ای می‌شود]؛ همچنین مؤثرتر است که حتی‌الامکان و مطابق قواعد توصیه شده، دیالوگ‌های ضروری [گفتگوهای غیرضروری به راحتی قابل‌چشم‌پوشی و یا جایزگزینی از طریق توصیف‌های پویا و جزءپردازانه هستند]، به جهت ایجاد تمایز شکلی در متن و طبعاً خوانش دقیق‌تر و سریع‌ترشان، پس از علامت «دونقطه» [:]، درون «گیومه» [«»] نوشته شوند.
همچنین داستان با رویکردی «فانتزی» و با بهره‌گیری از موجودات فراوقعِ تخیلی و البته در عین‌حال باورپذیر [مانند موش سخنگو و...]، حوادث خارق‌العاده و...، به طرز جذاب و خلاقانه‌ای نوشته شده است و سعی شده است تا حتی‌‌الامکان مخاطب علاقه‌مند را [اعم از گرو‌ه‌های سنی تخصصی «کودک و نوجوان» و به ویژه مخاطب علاقه‌مند بزرگسال]، هم به لحاظ انتخاب سوژه‌ای «تعمیم‌پذیر» و هم به لحاظ حضور کاراکترهایی جذاب و قابل‌شخصیت‌پردازی، در خیال‌پردازی‌های روایت‌پردازانه‌اش سهیم کند، سعی آگاهانه و ارزشمندی که جای تقدیر دارد؛ البته لازم به ذکر است که ساختار این گونه خیال‌‌انگیز ادبی از قوانین علت‌ومعلولی متفاوتی [نسبت به منطق رواییِ موجود در داستان‌های واقع‌گرایانه] پیروی می‌کند و برای ایجاد باورپذیری مختصِ این گونه آثار به تخیلِ مدیریت شده‌تر، روایت منسجم‌تر، «شخصیت‌پردازی» منطبق‌تر و... ، نیاز است تا داستان تأثیرگذاریِ جذب‌کننده‌تر و در نتیجه «همزادپندارانه»‌تری برخوردار شود
درواقع داستان به لحاظ ایجاد انسجام حداکثری روایی، انتخاب گزینشی هدفمندتر حوادثی ضروری، ایجاد «پیرنگ» منطبق‌تر و مستدل‌تر [به ویژه در بخش‌ پایانی متن که وجه خیال‌انگیزیِ روایت نسبتاً کم‌رنگ‌تر شده است]، شخصیت‌پردازی همزادپندارانه‌تر و...، هنوز به تدقیق و برنامه‌ریزی روایی مؤثرتری نیاز دارد، بنابراین با توجه به ظرفیت‌های درونی سوژه انتخابی، پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید [و البته پس از گذشت زمان بیشتری که احاطه بیشتری بر تمامی زوایای احتمالی روایت کسب شود و همچنین متناسب با روند ارتقاء روزافزون مهارت‌های ارزشمند روایت‌پردازی مؤلف خلاق و خوش‌فکر این اثر ارسالی]، این روایت جذاب و خلاقانه را از قالب «داستان کوتاه» [که طبعاً امکانات روایت‌پردازی محدودتری نسبت به «داستان بلند» و «رمان» دارد و به همین جهت هم، صرفاً به برشی از زندگی یا حوادث می‌پردازد] خارج کرده و پس از تدقیق و برنامه‌ریزی منطبق‌تر با ظرفیت‌های روایی قابل‌گسترش سوژه انتخابی، آن را در قالب یک رمان جذاب فانتزی تألیف کنید تا روایت از فصل‌بندی‌های پرکشش روایی، واقعه‌پردازی‌های مکمل و متصل‌کننده‌تر، ایجاد شخصیت‌پردازی همزادپندارانه‌تر [به ویژه برای دو کاراکتر اصلی و موش سخنگو] و...، بهره‌مند شود؛ همچنین مؤثرتر است که گفتگوهای تعبیه شده در متن، از وجه ضروری‌تر و البته موجزتری برخوردار شوند و حتی‌الامکان داستان با دیالوگ تمام نشود.
دوست نویسنده گرامی، مطابق ویژگی‌های موجود در این اثر ارسالی به خوبی مشخص است که شما جوان خلاق و روایت‌پرداز خوش‌آتیه‌ای هستید و موارد مطرح شده هم جهت ارتقاء هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر مهارت‌های ارزشمند روایت‌پردازی شما تقدیم حضور شده‌اند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای احمد فرهادی فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
احمد فرهادی » 15 روز پیش
خیلی ممنونم آقای سلحشوری‌مهر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت