لازمه‌ی بازنویسی صبوری و دقت است




عنوان داستان : تنگنا
نویسنده داستان : زهره طالبی علی

این داستان ویرایشی از داستان «یه نفس راحت» می باشد.

راننده یه جوری شیشه‌های ماشینش رو دودی کرده و براش پرده گذاشته که یکی ندونه فکر می‌کنه ماشین حمل کله‌گنده‌هاست. اصلا هم به این فکر نمی‌کنه اگه توی شب یه مسافر بهش خورد که با تاریکی مشکل داره، چه‌جوری تحمل می‌کنه این ظُلُمات رو. قفسه‌ی سینه‌م سنگینه و صدای چِق‌چِق تخمه شکستن راننده روی اعصابم رژه می‌ره، درست عین صدای ضربه‌هایی که صبح ماما توی شیشه‌ی حمام می‌کوبید. زیر دوش چمباتمه زده‌بودم. آب با فشار روی سرم می‌ریخت و روی هیکلم پخش می‌شد. آبِ ولرم عضلاتم رو شل کرده بود، عین جوجه‌هایی که با شست روی سر و کاکل‌شون رو می‌کشیدیم تا شل بشن. چشمام خمار شده بود که ماما با چهارتا انگشتش چنان توی شیشه‌ی در رگباری زد که صدای چَچَرق‌چَچَرقش توی حمام پیچید و من رو لَرزوند. اصلا دلم نمی‌خواست شیشه‌ی در حمام با ضربه‌های انگشتر توی دستش خورد بشه، واسه همین از دِرو کردن پشم‌های روی صورتم پَشیمون شدم. بلند شدم و حوله‌ی سبزم رو از زیربغل رد کردم و دور خودم پیچیدم و زدم بیرون.
از تاریکی جاده قلبم عین بلبلی که گیر افتاده تو اتاق و هی‌ می‌خواد فرار کنه و هی می‌خوره به شیشه‌ی پنجره، تند‌تند می‌زنه. ماما می‌دونه از تاریکی می‌ترسم، می‌دونه از کیپی پنجره خفه می‌شم و اسپری لازمم اما پشتشو کرده بهم و زل زده به جاده. از دستم کُفریه، می‌خواد بگم غلط کردم تا برگرده سَمتم. هنوزم همون لباس‌هایی تنشه که وقتی از حمام اومدم بیرون و دیدمش کُپ کردم. یه جومه‌ی آبی‌نفتی و با کت مخملی سبز، یه سربند سیاه با نقش گل‌های سرخ که دور سرش پیچیده. تیکه‌هایی که از این‌ور و اون‌ور جور کرده خیلی نامیزونه.
شاید بخاطر همین نامیزون بودن لباسا ترمز بریده بود و یه بند بهونه می‌آورد که باید برگردیم. عمه که گفت «بعد ده پانزده سال اومدین یه امشبو بمونید...» من ذوق کردم، گفتم «اره ماما خوبه بمونیم...». ماما بهم یه جوری چشم غره رفت که ذوب شدم، رو به عمه گفت «نه... فردا میلاد باید بره سرکار فقط امروز رو اوستاش بهش اجازه داده... مگه نه میلاد؟؟». من جواب ندادم، فقط سرمو پایین انداختم.
تقصیر خودش بود. بهش گفتم بذار لباسای خودمون رو بپوشیم، اما گفت «تو چی حالیته آخه؟» نه خودش لباسای همیشگی شو پوشید و نه گذاشت من بپوشم. من پوشیده بودم ها، اما کِی می‌ذاشت من کارِ خودم رو کنم که حالا بذاره. همون صبح که داشتم موهامو سَر دلِ اَمن جلو آینه درست می‌کردم یکی زد پس گردنم.‌ دندوناشو رو هم فشار داده بود و عین ذغال رو قلیون سرخ شده بود و گفت «مگه میخوای بری عروسی که اینجوری تیپ کردی؟؟؟»
من نمی‌خواستم ساکت بایستم. سینه سپر کردم. گفتم «مگه میشه با اینا رفت عروسی آخه!.... لباسای هر روز....»؛ اما باز چشمای سیاهشو برام گرد کرد و گفت‌ «می خوام نپوشی صد‌سال سیاه... لباسای هر روزمه لباسای هر روزمه... پَ اونایی که انداختم رو تخت واسه عمه‌تِ؟؟؟».
چرخیدم و چشمم اوفتاد به شلوار دبیت و چوغا و شال و کلاه که گوشه‌ی تخت توی هم مچاله بودن. امروز هیچی سر جاش نبود؛ عین وقتی که اومده بودیم شهر، ده‌ پونزده سال پیش رو میگم. راه به راه پس‌گردنی منتظرم بود.
چرا رفتی توی جوی کنار خیابون آب‌تنی، شَترق...
چرا طناب بستی به درختای خیابون و تاب فروشی راه انداختی، شَترق...
چرا چای شیرین یخ‌زده رو به اسم یخ‌در‌بهشت دادی به پسرای مردم که دل‌درد بگیرن، شَترق...
ده‌گاه که بودیم وقتی این کارا رو می‌کردیم بهمون می‌گفتن سالم، سربراه، بچه‌خلف. ولی خب اینجا کم کم عادت کردم ترکشون کنم، چون گردنم باریک بود؛ اما مامان ترک نکرد و هی زد و هی زد.
شلوار دبیت رو پام کردم و شال رو دورش چند دور چرخوندم و سفتش کردم، چوغا رو هم روی همون پیراهن چهارخونه بنفشم پوشیدم و کلاه نمدی رو گذاشتم سرم. تو آینه موهامو رو دورتا دور لبه‌ کلاه مرتب کردم. سرتاپای خودم رو برانداز کردم، گم شده بودم وسط اصالتی که یادم رفته‌بود چه شکلیه. با عکس جوونی‌های باباحجی تو آلبوم مو نمی‌زدم. خدابیامرز هربار از ده‌گاه می‌آمد خونه‌مون شاکی بود چرا نمیاید دهات، چرا نمی‌ذارید این بچه -منو می‌گفت- بیاد اونجا بازی کنه که نفسش وا بشه. باباحجی می‌گفت از بس موندیم شهر من پیف‌پافی شدم.
راست می‌گفت از صبح که اومدیم حتی یه بار هم اسپری استفاده نکردم، اما الان دیگه دارم کم میارم. بیچاره باباحجی که هربار می‌اومد پیش‌مون شهر فقط حرص می‌خورد. همش گیر می‌داد به زمینی که بابا فروخته بود به مشدی. که امسال زمین‌ اینقدر محصول داد و اینقدر ثمر داشت، که باید بیاید و پسش بگیرید. بابا هم میوه‌های ترگل‌ورگلی که ماهی یه‌بار -اونم وقتی باباحجی می‌اومد- می‌خرید، تو حوض می‌ریخت و قه‌قه می‌خندید به حرفای بابا حجی و می‌گفت «مگه مغز خر خوردم... همون محصول رو اینجا بدون بیل زدن میذارن جلوت... ». تازه همون ماهی یه‌بار هم ماما فقط اجازه می‌داد یه‌دونه بخوریم. بابا‌حجی هم دیگه هیچ نمی‌گفت و تا شب فقط با من بازی می‌کرد، نه با ماما حرف می‌زد نه کاری به بابا داشت.
اصلا نمی‌تونستم ماما رو توی اون لباسا بشناسم، انگار که نه انگار همون مامانِ خودمه. همون مامانی که وقتی اومدیم اینجا همه لباس‌ محلی‌هامون رو چَپوند تو یه کیسه سیاه و گذاشت دمِ در. بابای خدابیامرزم تا یه هفته نه حرف می‌زد و نه غذا می‌خورد، آخرشم سَرِ دکتر بردن من آشتی کرد. حق داشت، زمین کشاورزیش رو داده‌بود که یه خونه بگیره توی شهر. اما زمینی که امروز دیدم کجا و خونه ما کجا، ته زمین رو اصلا نمی‌شد دید! هَوسیش کرده بودن که به جای صبح تا شب شخم زدن و تو گل و شل راه رفتن بره بشینه پشت میز اداره. همه‌ش تقصیر اون پسر نمی‌دونم کی ماما بود که هر وقت می‌اومدن دهات گند می‌زدن به درختای زمین و می‌رفتن، وگرنه ما کجا این اَدا اطوارها کجا. همین که گفت یه کار برات سراغ دارم تو اداره‌ی خودم، مامان و بابا هوا بَرشون داشت که اونا هم بیان شهر. شروع کردن واسه خودشون قصه بافتن. ماما هم بدش نمی‌اومد نزدیک فک و فامیلاش باشه. بیچاره‌ها چه می‌دونستن که توی اداره‌ها هم کارمند پشت میزی هست و هم آبدارچی طی به دست. بابا هم تند و تند پله‌های عمرشو طی کشید و یاعلی.
کلاه نمدی رو از سرم در میارم و می‌ذارم روی پام. سیاهیش توی ماشین گم می‌شه بَس‌که همه جا تاریکه. هوای توی ماشین کم شده و قفسه‌ی سینه‌م سنگین‌تر. پنجره رو میارم پایین و با دهَن باز هوا رو می‌کشم تو، بعدشم همه‌ش رو با شدت از دهَنم می‌دم بیرون. صداش به گوش ماما نرسید، دوباره می‌کشم تو و محکم‌تر فوت می‌کنم بیرون. اصلا نگام نمی‌کنه! منو تنها گذاشته تو این ظُلُمات. هیچ نمی‌ترسه از وحشتِ تاریکی نفسم دوباره بند بیاد!

حالا که اینجوره منم پشتم رو می‌کنم بهش. ناسلامتی من اول باهاش قهر کردم، از همون وقتی که جلو عمه جوابشو ندادم. می‌دونم اگه جلو عمه نبود دوباره یکی می‌زد پس گردنم، اصلا چرا باید جواب می‌دادم وقتی که نه اوستایی در کاره و نه مرخصی. یه هفته‌ای میشه این اوستام هم مثل اونای دیگه سَرِ زود دَر رفتنم از سَرِ کار اخراجم کرده. اون‌وقت ماما عوض اینکه باز زنگ بزنه به اوستا و پشتم در بیاد که باید قبلِ تاریک شدن هوا برم خونه که توی تاریکی حالم خراب می‌شه که به هِن‌هِن می‌اُفتم بلکه اخراجم نکنه، چسبیده بود به تلفن و بعد بیست سال پیدا کردن این فامیل و اون آشنا.
راننده عین خیالش نیست داره جفت دره رانندگی می‌کنه. فرمون رو یه دستی گرفته و وِلو شده رو صندلیش. اگه من بودم دو دستی فرمون رو می‌چسبیدم لیز نخوریم. اما راننده انگار نه انگار، فقط وقتی به پیچ می‌رسیم سرعت تخمه شکستش بیشتر می‌شه انگار که گذاشته باشیش روی دور تند. عین امروز صبح مامان که اصلا روی پای خودش بند نبود. بقول خودش همه کارا رو کرده بود ها، اما بازم عین پشه‌کوری دور خوش می‌چرخید.
اینقدر هی چرخید که یادش رفت سفره صبحونه بذاره برام. خیال
کردم چایی رو دم کرده منتظره من سفره پهن کنم اما وقتی دستم رو گذاشتم روی کتری دیدم سردِ سرده؛ حتی آب‌گرم و عسل هر روز خودش رو هم نخورد، چه برسه به چایِ من. فلاسکی هم که هر روز پر چای بود، چپه شده توی آب‌چکون بهم زبون درازی می‌کرد. ماما همون لحظه داشت برگه‌های توی دستشو یکی‌یکی نگاه می‌کرد و می‌گذاشت توی یه پوشه‌ی ابر‌وبادی سبز. بهش گفتم «صبحونه نداریم؟». حتی سرشو بالا نیاورد نگام کنه و صدای «نع» گفتنش پیچید تو گوشم. ته دلم انگار قورباغه داشت آواز می‌خوند، واسه همین باز گفتم «گشنمه، یه چیزی نمی‌دی بخورم؟».
ماما بلند شد و پوشه رو گذاشت تو کیفش؛ لبه‌ی پوشه که روش با ماژیک مشکی نوشته بود «متقاضی بیمه» بیرون مونده بود. اسپری آبی من رو هم که جلوم روی اُپن آشپزخونه بود گذاشت تو کیفش و سمت در رفت. کاش اسپری تو کیفش نبود، کاش می‌گذاشت خودم بردارم و بذارم جیبم، اما اگه بر می‌داشتم حتما باز می‌زد پس گردنم و ازم می‌گرفتش که دوباره گمش نکنم.
از تو جا‌کفشی یه چیزی برداشت و شوت‌ کرد جلوی در. داشت سمت در می‌رفت که داد زد «کارد بخوره به اون شکمت... حالا یه بار صبحانه نخوری که نمی‌میری.... دیر شد... بدو دیگه». گرسنه‌م بود واسه همین آروم‌ اما جوری که بشنوه گفتم‌ «دیشبم هم از بس با تلفن حرف زدی بی‌شام موندیم....». وُلُم صداشو پایین‌تر آورد و شروع کرد به دل‌داری دادن «ببخشید که واسه آینده‌ی خودت بود ها، حالا عیب نداره... عوضش شکمت می‌چسبه به کمرت و زارتر به نظر میای تو چشم بازرسه...». دل‌داری دادن‌هاش هم همیشه همین جوری بود، تهش آدم بدهکار می‌شد.
راست می‌گفت همه این کارا رو داشت فقط به خاطر من می‌کرد، نه چیزای دیگه‌ای!
دیگه هیچی نگفتم حتی وقتی اومدم دم در و دیدم دوتا گیوه روی زمین جلو در افتاده. حوصله نداشتم دوباره دِل‌داریم بده. دوتا گیوه سفید که دور تا دورش چرک‌مرده شده بود از گل‌هایی که قبلاً بهش چسبیده؛ یکی جلو و یکی یه وجب عقب‌تر افتاده بود رو زمین. لبه‌هاش شل و ول بودن و حسابی وا شده بود. عین مشتری‌هایی که هر ماه روغن ماشینش‌ رو عوض می‌کنه و هر ماه از قیمتش که بالاتر از ماه قبل شده دهانش وا می‌مونه، هیچ عادت نمی‌کنن. منم پامو با یه حرکت کردم تو دهانش تا دفعه دیگه تعجب نکنه و یاد بگیره عادت کنه. گیوه‌ها رو ‌گفتم، نه مشتری. دلم می‌خواست بگم «کفشم کو؟» یا «پ، این چیه دیگه؟» اما خیلی عادی رفتار کردم، می‌دونستم باید مثل همیشه گوش به فرمان باشم و نمی‌تونم جلو برنامه‌هاش رو بگیرم.
با برنامه‌هایی که ریخته بود هیچ حال نمی‌کردم، فقط واسه اینکه دوباره پس گردنی نخورم و از غرغرهاش راحت شم ساکت بودم. که دیگه توی سرم نزنه اگه من مُردم می‌خوای چکار کنی؛ که دیگه هی نگه مجبورم ماهی اینقدر از خورد و خوراک‌مون بزنم و بریزم تو حلقِ بیمه واسه تو که شدی سن من سر ماه یه پولی بهت بدن؛ که دیگه هر جا خواست بره خواستگاری قبل از اینکه بگه پسرم کارگر میکانیکه بگه پسرم بیمه‌ست. حالا چه فرقی داره بیمه تامین اجتماعی باشه یا بیمه روستایی یا هرچی، مهم اینه که بیمه‌ست.
صبحی که خم شده‌بودم و داشتم پامو توی گیوه‌ها جاساز می‌کردم یه مشت خاک پاشید بهم، از کمر به پایین. هم لباسام رو خاکی کرد و هم گَردش رفت تو دهَنم و افتادم به سرفه، واسه همین چپ‌چپ نگاش کردم. داشت دستاشو مثل وقت‌هایی که تو ده‌گاه نون تیری می‌پخت به هم می‌ریزد. قِر خوردن ذره‌های ریز خاک توی نور خورشید، من رو برد به اون روزی که ماما جلوی دوستای جدیدم چنان توی گوشم خوابونده بود که دیگه روم نشده‌بود برم بیرون. همون هفته اولی که اومده بودیم شهر، داشتم به بچه‌ها یاد می‌دادم چطور میشه روی تپه‌های خاکی پشت خونه لیز بخورن و سرسره بازی کنن که ماما سر رسید و ....
از یاد اون لحظه تُرش کردم و سرفه‌م بند اومد. ماما قیافه‌ی چپکی من رو که دید، گفت «رفتی اونجا میگی تازه از سَرِ زمین اومدم ها... اگه هم پرسیدن زمین‌تون کجاست آدرس زمین خودمون رو می دی... فهمیدی؟؟؟»
می‌خواستم بفهمم اما نمی‌تونستم. چشمم گیر کرده بود به خورشیدی که داشت نم‌نم از پشت کوه می‌زد بیرون. شروع کردم به گشتن توی تمام اموال‌مون که از بابا مونده اما زمینی پیدا نکردم و گفتم: «کدوم زمین رو میگی؟؟؟»
ماما دیگه ظله شده بود از سوالام، دو دستی توی سرش زد و نشست لبه‌ی باغچه و شروع کرد به زدن روی پاش. از آه و ناله‌هاش هرچی گنجشک روی شاخه‌های خشک درخت انگور بود پر زدن و الفرار.
«دو ماهه دارم به همه رو می‌زنم، کلی نازِ دخترخاله‌ی باباتو کشیدم که تازه شده دهیار اونجا، کلی التماسش کردم یه کاری کنه برات، ده بار زنگ زدم تا بتونم با مشدی حرف بزنم با پسرش حرف بزنم....»
بدون ترمز گازشو گرفته بود و داشت هرچی تو این یک ماه کرده بود رو باز می‌زد تو سرم. خواستم نذارم. توی حرفش پریدم و گفتم «خب همه‌ی اینا که میدونن خیلی وقته اونجا نیستیم... پَ دیگه این کارا واسه چیه؟؟؟». از گیردادن‌های من فشارش زده بود بالا و باز جوش اورده بود. دندوناش رو روی هم فشار می‌داد و می‌گفت «واسه اون بازرسیه که قراره امروز بیاد... همونی که قراره ریخت تو رو ببینه... همونی که قراره تایید کنه تو مالِ اون خراب‌شده‌ای.... کلی التماس مشهدی و پسرش کردم که اگه ازشون پرسیدن نَگه زمین رو از بابای خدا بیامرزت خریده و بگه با هم رو زمین کار می‌کنید... زمینای اونجا هم که سند درست و حسابی نداره... کسی هم نمیره پیِ قولنامه بگرده.... حالا شیر فهم شدی یا هنوز بگم؟؟؟»
یه نگاه به دست‌هام انداختم، از بس لای فیلتر و تسمه و کلاچ و کوفت و زهرمارِ ماشین پُشتَک‌وارو زده بودن عین پوست کرگدن سیاه و زمخت شده بود. واسه همین باز صدام در اومد «آخه این دستای سیاه و روغنی کجا شبیه دستای کسی که تازه از سر سرزمین اومده؟؟؟»
ماما طاقتش طاق شده بود. بلند شد و همونجور که زیر لب غرغر می‌کرد، «کی کف دست تو رو می‌بینه خرس گنده... بیست و چند سالت شده اما هنوز باید عین بچه‌ها دنبالت بیوفتم...»، اومد دستم رو گرفت و تا سر خیابون کشون کشون برد، مثل همیشه.
ماشین افتاده تو جاده‌ی سرازیری و چراغ‌های شهر مثل ستاره‌های زرد و سفید معلوم شُدن. از دور دلبری می‌کنن، برعکس وقتی که می‌خوای بیای ده‌گاه که فقط کوه خشک می‌بینی. هیچی از خوشکلی‌هاش معلوم نیست و عَوَضش تو سَر بالایی کوه چه آدم پیاده و چه ماشین باید بندازه دنده سنگین تا یالا بتونه خودشو بکشه بالا. کاش الان توی سربالایی کوه بودیم. کاش همین چند ساعت پیش بود، که داشتیم می‌رسیدیم ده‌گاه، که ماما باهام قهر نبود و می‌تونستم بش بگم اسپریم رو بده دارم خفه میشم، که همه‌ی خاطر‌هام از قدیما داشت برام رنگ‌رنگی می‌شد. اخه خونه‌های ده‌گاه بجای اینکه گلی باشن همه خیلی شیک و مجلسی با کاشی حمام نما شده بودن. خیابوناش هم خیلی تمیز آسفالت شده بود و دیگه ماشین که رد می‌شد خاک بلند نمی‌کرد اما عوض اینکه بزرگتر به چشم بیاد کوچیک‌تر به نظرم اومد. باورم نمی‌شد توی اون کوچه‌های تنگ گل‌کوچیک بازی می‌کردیم، اصلا چطور جامون می‌شد؟. شاید چون بچه‌ها جاشون نمی‌شده یه گیم‌نتی همون اول ده‌گاه براشون زده بودن.
خیلی دلم می‌خواست به‌ یاد لگدهایی که از سفید خورده بودم تا یاد گرفتم چطوری هِی کنم که راه بره یه خرِسفید ببینم اما جز خر سیاه و خمیده‌ی مشدی که کنار بقالیش بسته بودنش به میل گاز، خری نبود. مشدی‌ یه جلیغه‌ی ساتن سیاه تنش بود با یه شلوار مشکی و یه پیراهن سفید، عوض کلاه نمدی کلاه فرنگی‌ِسیاه سرش بود. سرشو تکیه داده بود به دیوار پشتش و کلاه روی صورتش بود و خور و پُف می‌کرد. از ترکه‌ی آلبالویی که دستش بود شناختمش. پسرش هم ما رو نشناخت، هیچ کس ما رو نمی‌شناخت. ماما اسم بابا‌حجی خدا بیامرز رو عین رمز شب به هر کی می‌رسید باید می‌گفت. طرف هم یه نگاه به سرتاپای ما دوتا می‌ا‌نداخت و پقی می‌زد زیر خنده و می‌رفت. تازه دوهزاریم افتاده بود چرا ماما می‌خواست قبل موعدی که دهیار بش گفته اونجا باشیم. از وقتی پسر مشدی افتاد جلو پامون و تا خونه عمه اومد دیگه ماما اسم باباحجی رو نیاورد. پسر مشدی بچه‌ی خوبی به نظر می‌اومد، توی اون شلوار کتون طوسیش و اِورکت مشکیش انگار ده سال بزرگ‌ترم بود. حسودیم شده بهش، آخه یادمه دو سه سالی ازم کوچیکتر بود اما اون موتور داشت و بزرگترم به نظر می‌اومد.
عمه که منو دید با اینکه لبش رو می‌گزید که نخنده هی قربون صدقه‌م می‌رفت که شبیه بابام شدم. عمه انگار که اومده باشه خونه برادرش -یعنی شهر خونه ما- لباس پوشیده بود. یه تونیک نخی کرمی با شلوار مشکی‌ و یه روسری قهوه‌ای ساده که جلوش گره زده بود، هیچی اضافه‌تر نداشت؛ فقط وقتی خواست بیاد باهامون دهیاری چادر مشکی‌شو پیچید دور خودش. دهیاری خیلی شلوغ بود البته نه به اندازه‌ی ایستگاه اتوبوس سر خیابون ما، میگم شلوغ بود چون بازرسه اصلا نگاه به قیافه‌ی هیچ‌کس نمی‌انداخت فقط برگه‌های تو پرونده‌ها رو زیر و رو می‌کرد و بعد یه پوشه رو می‌گذاشت سمت راستش و یکی رو می‌گذاشت سمت چپش. ما هم دست از پا دراز‌تر برگشتیم خونه و عمه زوری تا شب نگه‌مون داشت اما بیشترشو من دلم می‌خواست، ماما نذاشت.
پنجره‌ی دودی ماشین رو پایین‌تر میارم و باز دهَنم رو وا می‌کنم و یه نفس عمیق‌تر می‌کشم. دیگه نمی‌تونم تحمل کنم، مثل آدمی که طناب دور گردنشه می‌خواد دست بکشه طناب رو شل کنه، دستم رو می‌کشم سمت کیف ماما. ماما انگار که برق بگیرتش از جا می‌پره و یکی می‌زنه رودستم و با اخم بهم تشر می‌زنه که «چی می‌خوای از کیف من؟». فک کرده می‌خوام موبایلش رو کِش بِرَم و بازی کنم که جَری شد. هنوز منتظره بگم غلط کردم. دست چپم رو می‌زنم رو سینه‌م و بعد می‌گیرم جلو صورتم؛ یه صدای بریده‌بریده از ته حُلقومم در میاد «اسپری».
ماما دستپاچه شده، کیفش رو باز می‌کنه و اسپری رو در میاره و میاره جلوی دهنم ‌می‌گیره و همین که می‌خواد برام بزنه، اسپری رو از دستش می‌قاپم. خودم می‌ذارم تو دهَنم و «پووف پووف». یه نفس عمیق می‌کشم. طناب از دور گردنم شل می‌شه و قفسه‌ی سینه‌م سبک. آخیش.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم زهره طالبی‌علی عزیز، سلام. چه خوب که داستان‌تان را بازنویسی کردید و فرستادید. به خاطر ندارم که پیش‌تر برایتان از بازنویسی چیزی نوشته بودم یا نه. بازنویسی سخت‌ترین مرحله‌ی پسانوشتن است. داستان‌نویسی اثرش را خلق کرده و تمام شده و حالا برای این‌که بخواهد تغییراتی در آن ایجاد کند برایش سخت است. به خیلی از جمله‌ها، توصیفات و صحنه‌هایش دلبسته و دوستشان دارد و حذف کردن یا تغییر دادن شان برایش سخت است. اما شما این سختی را به جان خریدید چون می‌خواهید اشکالات کارتان را برطرف کنید و متن را به موقعیت بهتری برسانید.
نکته‌ی مهم در بازنویسی زمان است. باید به قدر کافی از داستان‌تان فاصله گرفته باشید، آن‌قدر که بتوانید مثل یک مخاطب حرفه‌ای یا منتقد از بیرون به متن نگاه کنید و اشکالاتش را ببینید. آنقدر فاصله گرفته باشید که برای بهتر شدن داستان حتی از بخش‌هایی که دوست‌شان دارید اما می‌دانید متن را دچار اطناب کرده‌اند و کمکی به پیشبرد روایت نمی‌کنند، بگذرید و به راحتی حذف‌شان کنید. در بازنویسی باید صبور باشید. اگر جایی از متن اشکال دارد با عجله تغییرش ندهید. خوب در موردش فکر کنید و بهترین گزینه را انتخاب کنید. اگر این مرحله با دقت و حوصله انجام نشود چه بسا متن را از موقعیتی که قبل‌تر داشته هم پایین بیاورد.
«تنگنا» عنوان بهتری برای این داستان است و با محتوا همخوانی دارد. موقعیتی که مادر و یک‌جورایی پسر توش گیر افتاده‌اند. مادر در تلاش است برای پسر شرایطی فراهم کند که در آینده مشکل کمتری برای گذران زندگی داشته باشد. برای همین این همه التماس فامیلش کرده و این در و آن در زده و هزار ترفند زده که بتواند برای آینده‌ی پسری که مشکل دارد کاری انجام دهد.
در متن قبلی نوشته بودم چون راوی اول شخص است بهتر است روایت به موقعیت او نزدیک باشد تا برای مخاطب باورپذیر شود. تغییراتی هم در متن ایجاد کردید که بهتر شده. معلوم است که به شخصیت نزدیک‌تر شده‌اید و تلاش کرده اید جهان ممکن داستان را از نگاه او ببینید و روایت کنید. اما زبان داستان هنوز یک‌دست نشده و جای کار دارد. جمله‌ای مثل: «گم شده بودم وسط اصالتی که یادم رفته بود چه شکلیه.» به این متن و راوی‌اش نمی‌نشیند. جملاتی از این دست که زبان را از یکدستی و روان بودن، خارج کرده‌اند هنوز در متن دیده می‌شوند. عجله نکنید. اجازه دهید مدتی از بازنویسی و خوانش آخرتان بگذرد و بعد به سراغ داستان بروید. آن را با لحن راوی و بلند بلند بخوانید. با این‌کار به راحتی می‌توانید دست‌اندازها را پیدا کرده و برطرف‌شان کنید و زبان راوی را یکدست و روان کنید. بعد از بازنویسی ضرورتی برای ارسال مجدد داستان به پایگاه نیست. اطمینان دارم که می‌توانید به راحتی از عهده‌ی انجام این کار برآیید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
زهره طالبی علی » 17 روز پیش
ممنونم از اینکه داستانم رو بار دیگر خواندید و نظرات با ارزشی دادین

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت