تأثیر تنظیم دقیق ارکان جمله در انتقال صحیح و سریع مفاهیم




عنوان داستان : پلکان نهم
نویسنده داستان : پروانه آذرگون

نویسنده
پروانه آذرگون
هوا گرم بود . روی پله های سنگی کنار محله توانیر نشستم، تا نفسی تازه کنم . ته مانده بطری آب معدنی را سر کشیدم . حواسم پی تابلوی روی دیوار رو به رو پرت شد
نوشته بود" پله نهم"
در خیابان ولیعصر بعد از اتوبان همت تا میدان ونک چند تا از این پله های مارپیچ وجود داشت به مسافت هر چند متر از هم ، یک کوچه را از محله توانیر به خیابان ولیعصر وصل می کرد . سه ردیف پلهٔ سنگی قدیمی کوتاه با نرده های از جنس سیمان سفید و هر سال شهرداری رنگ و لعابی تازه به آنها می داد.
یک بار نقاشی می آمد و جنگلی پر درخت برآن می نشاند . سال بعد یک نقاش مدرن کار لطف می کرد تمام نرده ها را به رنگ آتش درمی آورد . سال بعدش هم یکی دیگر همه را سفید می کردو نقشی دیگر را رویش می انداخت .
هیچ کس نه نامی از این نقاشها می شناخت ، نه از این رنگ آمیزی سیمان ترک خورده سفید چیزی دست گیرش می شد .
از وقتی یادم می آید ،من هم مثل شهرداری همیشه درگیر این پله ها بودم .
همیشه خدا، مثل باربر های بازار دستم پر بود . جان به لب می شدم تا از آنها صعود کنم
مادرم رماتیسم داشت و زیاد نمی توانست از خانه بیرون بیاید . پدرم بخاطر شغلش معمولا در سفر بود و خواهرهایم سر زندگی خودشان بودند .
کسی نبود تا مثل پسرها نقش یک حمال بی مواجب را بازی کند . درنهایت از آن همه پلهٔ سنگی قدیمی با نرده های سیمان متنفّر بودم.
آن روزی که داشتم جلوی آفتاب روی آن پله های سنگی آب می شدم هفده ساله بودم . نمی دانستم آن همه کیسه میوه و سبزی را چطور از آن مار پیچ متعفن بالا ببرم . جوانک لاغر با موهای کوتاه و لباسی خاکی گیج خوران به سمت پله ها آمد . برخلاف تمام سربازها، این یکی شکیل‌تر. قد بلند و چهارشانه بود .
لباس هایش داد می زد ... وظیفه است اما درجه داشت؛ البته روی شانه نه روی بازو...
همیشه دلم می خواست مثل پسرها سرم را از بیخ بتراشم و لباس این آش خورها را بپوشم بروم سربازی .
سرباز بی حال و تلو خوران روی ردیف اول پله ها ایستاد . کلاه از سر برداشت و به تابلو نگاه کرد بعد پس کله اش را خاراند .
در بطری آب را بستم تو کوله ام گذاشتم و پرسیدم گم شدی...
نگاهش روی یک دختر مدرسه ای ماند که با مانتو ، مقنعه سورمه ای و یک بار وانت میوه و سبزی دورش روی پله ها ولو بود.
لاله گوشش را دست کشید خواست بگوید نه ... یا بگوید به تو چه ... یا شاید بگوید برو بابا...
اما هیچ کدام این ها را نه گفت... فقط اسم پله پنجم را آورد
خواستم آدرس بدهم که شیطنتم گل کرد . پیش خودم فکر کردم من که دیگر او را نمی بینم پس ...
بار وانتم را توی دو دستم جمع کردم . خس، خس پلاستیک ها، مثل برگ های خشک پاییزی درآوردم .
گفتم دنبال من بیاید
وجدان مردانه اش کار دستش داد . چند تا از کیسه ها که چه عرض کنم ، نصفش را گرفت دنبال من راه افتاد.
به در خانه کلنگی با نمای آجری رنگ رو رفته که رسیدیم فکر کردم قالش بگذارم... اما از جوان مردی به دور بود. همه کیسه ها را تو راهرو هُل دادم و خواستم خوش خدمتی کرده باشم که مادر مچم را گرفت .
گفت کجا... بیا برو تو...
ناگهان نگاهش روی صورت سرباز خوش سیما و تر و تمیز قفل شد بعد چشمانش را سمت من ریز کرد، هُل کردم گفتم این آقا گم شده، من خواستم کمکش کنم...
مادرم مرا انداخت تو راهرو و خودش دست به کمر مقابل سرباز بیچاره ایستاد
گفت کجا می خوای بری پسرم...
صدای سرباز آرام بود شمرده حرف می زد
مادر گفت عوضی اومدی پسرم این پله ها روبرو تو خیابون اصلی نرسیده به چهارراه
یک دفعه وسط حرف مادر پریدم
گفتم آقا از ته این کوچه، برو دست چپ سه تا کوچه بشمار می رسی به...
مقنعه ای برسر نداشتم موهایم بالای کله ام قُلمبه شده بود
و سرباز بینوا دهانش باز ماند و تا روی پیشانی سرخ شد. مادر دوباره، مرا به داخل خانه انداخت
گفت همونی که گفتم درسته
سرباز به سمت پله ها رفت. من از پشت پنجره پاگرد طبقه ی دوم برایش سوت زدم گفتم سرکار
به سمتم برگشت گفتم سومین کوچه...
او برای تشکر دستی تکان مسیرش را عوض کرد
آن روز مادر حسابی حال مرا جا آورد تا غروب هر بار که یادش می افتاد غر می زد.
آن هم فقط بخاطر کمک بشر دوستانه ...
اول تابستان رسید مادرم برای آن که مثل پسرها تو خانه آتش نسوزانم پولی کف دستم گذاشت به خط افتضاحم گیر سه پیچ داد. مرا روانه ی فرهنگسرای خیابان پنجم کرد.
هر وقت این اسم را می شنیدم یاد آن سرباز تروتمیز می افتادم .
آن روز نزدیکی های چهار بعد از ظهر وارد فرهنگسرا شدم . خداوند می داند من چقدر از پله و انواع آن متنفّر برای همین زیاد امتحانم می کند.
به پله آخر که رسیدم نشستم و دست به چانه به آن همه آدم بی کاری که مثل زنبورهای عسل می آمدند و می رفتند نگاه می کردم
داشتم اکسیژن از دست رفته را جبران می کردم که یکی روی پله ها دوید.
لباس استتار ارتشی تنش بود دوتا ستاره روی شانه اش برق می زد. پوتین هایش واکس خورده بود . خیلی آرام شمرده از پله ها بالا می آمد .
اکسیژن در تمام وجودم، مثل باد بادکنک خالی شد . خودم را روی پله، جمع کردم . لبه ی مقنعه را تا روی پیشانی پایین کشیدم دوتا دستم را مثل دیواری روی پوست صورتم چسباندم تا دیده نشوم .
خدا را شاکرم متوجه ی من نشد .نفس بلندی کشیدم و کمی پاییدم تا او رفت . پاورچین وارد امور ثبت نام شدم و پرس جویی راجب کلاس های خط و ساعت و شهریه کردم رفتم سر کلاسی که جلسه اولش بود .
کاش قلم پاهایم خورد می شد... نمی رفتم
در را باز کردم و از خجالت، مثل گلوله ی زغال سرخ شدم .مات ماندم به سرکار ستوان یکم کیوان سربندی...
در همان نگاه اول مرا شناخت و گل از گلش شکفت .
به یکی از صندلی ها اشاره کرد و من به ردیف بچه دبستانی ها خیره شدم . رفتم ته کلاس نشستم ،دفترم را درآوردم و مثل همان بچه مدرسه ای ها روی میز پهن کردم .
او هم چند تا سرمشق جلویم گذاشت که بنویسم.
درست انگار یک فیل رویم نشسته باشد نفس، نفس می زدم وبا دستی که انگار ابر بود و شرشر می بارید مشغول شدم
تا آخر کلاس سرم را مثل یک بز پایین انداخت و تمرین کردم . هر بار که سر بلند آوردم که مثل نفسی تازه کنم ، داشت مرا نگاه می کرد.
از خجالت دلم می خواست به اندازه پاک کن زیر دستم کوچک شوم .
وقتی به خانه برگشتم انگار از باشگاه مشت زنی آمده بودم، مدام خودم را با مقنعه باد زدم و جلوی یخچال شیشه آب را سر کشیدم
از لج مادرم که این بلا را سرم آورده بود در تمام آن دو روز پای دفتر تمرین نشستم تا می توانستم پدر خود را درآوردم...
جلسهٔ دوم زودتر از همه رسیدم. همه خرت و پرت هایم را روی میز، مثل یک شاگرد مودب چیدم
آب از سر و رویم پایین می ریخت .
صدای پایش را حتی از سه فرسخ هم می توانستم بشنوم... قلبم به گرپ ، گرپ افتاد .دستگیره بالا و پایین شد توی جیبم دنبال دستمال می گشتم تا جلوی نشتی آب را روی صورتم را بگیرم.
وقتی پا توی اتاق گذاشت ، فقط نیم تنه و دستانش را می دیدم که روی میز سفید و بلند کلاس ضرب گرفته بود .
درست، انگار که اسبی یورتمه برود ، صدای ضرب انگشتانش توی هوا می چرخید .
همین که بالای سرم ایستاد انگار جلوی ناظم ایستاده باشم دفترم را تند ، تند ورق زدم . یک ریز غر زدم که چقدر تمرین کرده ام و چقدر سخت بوده و اصلا استعدادی ندارم .
تا جایی که می شد نگاهش نکردم، بوی عطرش همه‌ی اتاق را پر کرده بود.
صندلی را عقب کشید و نشست. سعی کرد با آن صدای آرام از آن خط خرچنگ قورباغه تعریف کند.
خودکار را از کنار جیب جلوی سینه اش بیرون آورد، مشغول تصحیح شد. من دزدکی نگاهش می کردم... حداقل ده سال از من بزرگ تر بود... چشمانش سیاه صورت گرد و خط ریش صاف مثل خط کش ،یک مرد تمام عیار بود .
خلاصه در آن دقایق همه چیز از فرق سر تا ساعت مچی با بند چرمی پوسیده اش برای من جذاب بود.
کم ، کم مچ دستم زیر چانه ام رفت چرخش خودکار روی صفحه کاغذ جذبم کرد
حرکت نرم و روان خودکار شبیه بالرینی بود که روی صفحهٔ سفید کاغذ می رقصید.
با حسی خیال پرداز و با دقت به آن حرکت های نگاه می کردم که یک دفعه سرش را بلند کرد من مثل برق گرفته ها خشکم زد.
در کلاس باز شد بچه ها، مثل مور و ملخ توی کلاس ریختند .او با لبخندی پدرانه ی حال به هم زن به سمت شان رفت.
سرمشق جلوی مان گذاشت و خودش پشت میزش نشست.
در تمام مدت سعی کردم حرکت هایش را تقلید کنم چطور خودکار در دست می گرفت و بدون هیچ حرکتی اضافه ای از آرنجش تا مچش… نرم و روان می نوشت.
روی تمام سرمشق هایش تمرکز کردم و تمام روزهای هفته را می نوشتم .سعی می کردم تمام چیزی هایی که از او در ذهنم مانده بود در برابرم مجسم کنم .
عرق کنم... قلب در گوش هایم بکوبد ... نفسم بند بیاد... لبخندی روی لبم نقش ببندد از آن همه شورو هیجان... خیال پشت خیال در مقابل چشمانم صف بکشد.
تمام سرمشق هایش را از توی دفتر می بریدم لابه لای کتابهایم می گذاشتم و هر هفته یک جور لباس می پوشیدم که جذاب تر باشم.
بدون آن که از احساسات طرف مقابلم چیزی بدانم هر حرکت او را یک مدل تفسیر می کردم . تمام زورم را میزدم که توجه اش را جلب کنم...
اگر با یک دختر بچه شوخی می کرد یا مثلا نمره ۲۰ به تمرینش می داد .
خود را می باختم و زود جبهه می گرفتم... غصه دار توی لاکم فرو می رفتم برای یک رقابت احمقانه، دوبرابر دیگران تمرین می کردم
وقتی دستی به سر پسر بچه هشت ساله ای می کشید و از خط افتضاحش تعریف می کرد شب را تا صبح گریه می کردم که چرا چنین چیزی به من نگفته...
من در آن تابستان داغ هفده سالگی عاشق شدم
عاشق یک سرکار ستوان وظیفه که شبیه هیچ سرباز آش خوری که پیش‌تر دیده بودم... نبود
با هزار قرض، بریدن گوش خواهرها... مادر و پدر... دایی و عمو
یک ساعت مارک دار با بند چرمی که بوی گاو می داد، برایش خریدم . قبل از کلاس برای ترم بعد ثبت نام کردم.
با نیشی باز در کلاس نشستم و منتظر شدم...
بچه ها یک خط در میان آمدند و نشستند؛ ولی به جای او یک مرد دیگر باریش پرفسوری عینک سیاه چهارگوش و موهای جوگندمی وارد کلاس شد گفت استاد قبلی دیگر نمی آید
دنیا بر وسط مغزم با صدای بلندی خراب شد. حالا چه خاکی باید برسر می کردم...
به امید این که او می برگردد شش ماه به آن کلاس رفتم...اما نیامد.
دیگر دل باز کردن جعبه کادو را نداشتم و ساعت را روز پدر به تنها مرد خانه هدیه دادم .
به خط نوشتن عادت کردم و دستم نرم شد . استاد را با یک استاد دیگر عوض کردم .
به امیدی واهی به هر جایی که می شد یک استاد خط وظیفه را پیدا کرد سرک می کشیدم .
کم، کم تمام فکرم شد قلم نی، دوات، دفتر و مشق خط.
تصویر آن سرکار ستوان در پس ذهنم کم رنگ می شد و جایش را مرکب های رنگی و کاغذهای ابر و باد گرفت.
دیگر کمتر از خانه بیرون می رفتم. خواهر بزرگم با ماشین مادرم را می برد هر جا که دلش می خواست . کسی کاری با من نداشت .
حس تنهاییم در میان خط های نستعلیق و شکسته رنگ می گرفت ... امیدم هر لحظه کم نور تر می شد
مثل هر سال عید دیوارهای پلکان را رنگ زدند ولی این بار هنرمند با ذوقی روی آنها یک شعر از سعدی نوشته بود
"شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد
بیا که از اول شب در صبح باز باشد "
مردم بی توجه فقط از روی آن رد می شدند و من دلم تنگ می شد برای سربازی که گاهی دست نوشته هایش را لابه لای کتاب هایم پیدا می کردم.
در بیست یک سالگی ، در برابر آن پلکان ایستاده بودم به تماشا...
کارگری داشت نرده ها سیمانی خسته را دوباره سفید می کرد و با صدای خوشش به زیر آواز زده بود چه می خواند نمی فهمیدم به پله آخر که رسید روی آخرین خطوط سیاه قلم می کشید که چیز را زیر دستش خواندم . چیزی که از گذشت زمان جا مانده بود
کوچک بود و به چشم نمی آمد .
نوشته بود "بماند به یادگار از ستوان وظیفه کیوان سرمدی"
به تاریخ ۱۲/اردیبهشت/1375
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم پروانه آذرگون
بی‌اغراق و با توجه به مدت‌زمان بسیار کوتاهی که وارد حرفه سخت و قاعده‌مند داستان‌نویسی حرفه‌ای شده‌‌اید و البته مطابق برخی از ویژگی‌های روایت‌پردازانه موجود در این اثر ارسالی [به ویژه به ‌کارگیری آگاهانه از شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» که موجب هرچه ملموس‌تر «نشان» دادن رخدادهای روایت می شود]، به خوبی مشخص است که شما دوست نویسنده خوش‌ذوقِ گرامی، به صورت ذاتی از «شهرزاد قصه‌گو»ی [شخصیت اصلی و روایتگرِ داستان‌های «هزار و یک شب» که با ایجاد جذابیت‌های روایی، مخاطب را تا انتهای قصه با خودش همراه می‌سازد] ارزشمندی بهره‌مند هستید، چون که هم به راحتی می‌نویسید و حتی‌الامکان، سعی در ایجاد «کشش روایی» دارید و هم از استعداد «طنزپردازی» مطایبه‌گرایانه‌ای برخوردار هستید: «...، آن هم فقط به‌خاطر کمک بشردوستانه...، انگار ابر بود و شرشر می‌بارید...، تا جلوی نشتی آب را روی صورتم را بگیرم...، از آن خط خرچنگ قورباغه تعریف کند...، با نیشی باز در کلاس نشستم و منتظر شدم...» [یکی دیگر از ویژگی‌های ارزشمند بالقوه‌ای که به مرور و با مدیریت روایت‌پردازانه‌تر می‌تواند که یکی از توانایی‌هایی نوشتاری شما دوست نویسنده بزرگوار باشد]؛ ویژگی‌های قابل ‌توجهی که با سیر مطالعاتی هدفمند‌تر، ممارست نوشتاریِ پیگیرانه و خستگی‌ناپذیر، به کارگیری هرچه دقیق‌تر عناصر مهم داستانی [مطابق قواعد توصیه شده در متون آموزشی معتبری که با موضوع «عناصر داستانی»، توسط استادان و نویسندگان خارجی و ایرانی نوشته شده‌اند؛ مانندِ رابرت اسکولز، جمال میرصادقی، سیما داد، مصطفی مستور و...، ]، به پیشرفت روایت‌پردازانه تأثیرگذارتری خواهید رسد؛ بنابراین مطابق با نحوه شکل‌گیری روایت موردنظر، مواردی را به اختصار و جهت یادآوری، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، یکی از عملکردهای مهم و تأثیرگذاری که موجب انتقال مفهومی هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر مفاهیم ضروری روایی از متن به ذهن مخاطب می‌‌شود، رعایت «زبان معیار» است و اتفاقاً حجم قابل‌ توجهی از بدنه توصیفیِ این اثر ارسالی هم، با رعایت واژگان رسمی [و در عین‌ حال صمیمانه‌ای که موجب راحتی و نزدیکی بیشتر مخاطب با متن می‌شوند؛ البته بایستی که همواره مراقب بود تا به جای انتخاب هدفمندِ واژگانی که وجه مفهومی مترادف و ملایم‌تری دارند، ناخواسته از واژگان «محاوره»‌ای استفاده نشود] نوشته شده‌اند، عملکردی که به طور هم‌زمان نشان‌دهنده سعی ارزشمند مؤلف محترم، هم در رعایت زبان رایج داستان‌نویسی امروزی و هم ایجاد «صمیمت زبانی» در متن است؛ همچنین لازم به ذکر است که به طور معمول، دقت در تعبیه و تنظیم تک‌تک ارکان جمله‌های به کار گرفته شده، موجب خوانش مفهومیِ راحت‌تر و صحیح‌تر متن برای مخاطب می‌شود، بنابراین حضور برخی از مواردی که احتمالاً به دلیل تعجیل در هنگام تایپ اثر به وجود آمده‌اند: «...، خس‌خس پلاستیک‌ها، مثل برگ‌های خشک پاییزی درآوردم...، او برای تشکر دستی تکان مسیرش را عوض کرد...» و البته به راحتی هم قالب ترمیم و تقویت هستند: «...، خس‌خس پلاستیک‌ها را مثل برگ‌های خشک پاییزی درآوردم...، او برای تشکر دستی داد و تکان مسیرش را عوض کرد...»، سرعت خوانش دقیق و صحیح متن را نسبتاً کاهش می‌دهند و طبعاً نیازمند تدقیق و تنظیم بیشتری هستند.
همچنین به طور معمول، هم به جهت ایجاد تمایز شکلیِ مدیریت شده و هم تحکیم وحدت مفهومی متن، مؤثرتر است تا جمله‌هایی که یک مفهوم اصلی را تشکیل می‌دهند، حتی‌الامکان درون یک«پاراگراف» قرار بگیرند تا نوبت به پاراگراف بعدی برسد، طبعاً با چنین تنظیم مدیریت شده‌ای، هر متنی از ارتباط مفهومیِ راحت‌تر و مؤثرتری را با چشمان و ذهن مخاطب برخوردار می‌شود؛ علاوه بر این، مؤثرتر است که مطابق قواعد رایج نوشتاری و به لحاظ ایجاد تمایز ظاهری بخش گفتگوها از بدنه توصیفی داستان و در نتیجه راحت‌تر خوانده شدن، حتی‌الامکان دیالوگ‌ها پس از علامت‌ «دونقطه» [:] و درون «گیومه» [«»] نوشته شوند.
همان طور که در ابتدای این نقد تقدیمی مورد تأکید قرار گرفته است، بخش بدنه توصیفی داستان، به طرز تحسین‌برانگیزی مملو از جزءپردازی‌های دقیقی است که به مخاطب در تصور کردنِ رخدادهای روایت کمک قابل توجهی می‌کنند: «...، پله‌های مارپیچ...، سنگی قدیمی کوتاه...، به رنگ آتش...، لاغر با موهای کوتاه و لباسی خاکی...، پس کله‌اش را خاراند...، مقنعه سورمه‌ای...، لاله گوشش را دست...، خانه کلنگی با نمای آجری رنگ...، از پشت پنجره پاگرد طبقه‌ی دوم...، نشستم و دست به چانه...، مثل زنبورهای عسل...، روی شانه‌اش برق می‌زد، پوتین‌هایش واکس خورده...، تا روی پیشانی پایین کشیدم...، دستم را مثل دیواری روی پوست صورتم چسباندم...، مثل گلوله‌ی زغال سرخ...، به یکی از صندلی‌ها اشاره کرد...، روی میز پهن کردم...، دستگیره بالا و پایین شد...، فقط نیم‌تنه و دستانش را می‌دیدم که روی میز سفید و بلند کلاس ضرب گرفته بود...، صاف مثل خط‌کش...، ساعت مچی با بند چرمی پوسیده‌اش...، که بوی گاو می‌داد...، یک خط در میان...، عینک سیاه چهارگوش و موهای جوگندمی...»؛ آفرین بر شما، بدون شک به کارگیری آگاهانه چنین توصیف‌های پویا و دقیقی، یکی از بارزترین ویژگی‌های ذاتیِ روایت‌پردازی شما است که در صورت پیروی از یک برنامه‌ریزی شده دقیق روایی [اعم از شناسایی هدفمند ظرفیت‌های درونی و قابل گسترش سوژه و انتخاب گزینشی‌تر حوادث ضروریِ مرتبط، متصل کننده و پیشبرنده، طراحی یک «پیرنگ» رواییِ مستدل‌تر و...]، موجب موفقیت روایت‌پردازانه مؤثرتر و ماندگارتری در آثارتان خواهد شد.
سرکار خانم آذرگون گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، مطابق ویژگی‌های موجود در این اثر ارسالی، بایستی پذیرفت که شما ذهن روایتگر و جزء‌پردازی دارید؛ بنابراین پیشنهاد کنم که در صورت تمایل، هم‌زمان با تألیف سایر آثارتان که مبتنی بر سوژه‌هایی انتخابی نوشته می‌شوند، برای مدت زمانی با حضور در روند نسبتاً سخت و صبورانه کارگاه خلاقه داستان‌نویسی، [مانند عده‌ای از دوستان هنرجوی عزیز و بزرگواری که در این شیوه آموزشی-تجربی، افتخار همراهی با آن‌ها را دارم]، سوژه مشترکی را برای نوشتن انتخاب کنید [در شبی طوفانی، دو کاراکتر اصلی بر روی یک پل روبروی هم قرار می‌گیرند و بدون این که حتی یک دیالوگ داشته باشند و یا از روی پل خارج بشوند، روایت را به طرز باورپذیری شکل می‌دهند؛ لطفاً داستان با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده بنویسید] و با کشف ظرفیت‌های درونی سوژه، روایت متفاوت و تأمل‌برانگیزی را تألیف کنید، مشتاقانه منتظر ارسال داستان‌ بعدی شما دوست نویسنده بزرگوار هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت