انتخاب مضمون و کیفیت نشان دادن آن



عنوان داستان : خواسگارچی

خواسگارچی*

- مادرجون، میز هنوز خاک داره.
فرزانه با دستمال بدقواره ای آهسته می رود سمت میز.
مادر گوشی تلفن را بر می دارد و با آب و تاب، ماجرا را برای چند تا از زنان دهشان گزارش می دهد.
فرزانه از نظافت میز که فارغ می شود با درماندگی به مادرش می گوید: « کاش هیچ وقت به زیور کمک نمی کردم.»
مادر اصلا حرف فرزانه را نمی شنود. پا می شود می رود آشپزخانه. آن جا را وارسی می کند. بعد می آید هال. دوباره می رود آشپزخانه. با سری کج دستش را می آورد پایین. می دود سمت سرویس بهداشتی.
-مادرجان اسید و بیار.
فرزانه به مادرش نگاه می کند و چیزی نمی گوید.
از وقتی زیور سر و کله اش پیدا شده، آمد و رفت به خانه شان خیلی بیشتر از قبل شده است.
درست راس ساعت پنج زنگ خانه را می زنند. فرزانه با اشاره ی دست مادر، خونسرد وارد اتاقش می شود، چادر گلداری را از کمد در می آورد. می نشیند روی فرش. برای این که حوصله اش سر نرود با انگشت های دست و پایش تعداد خواستگارانش را می شمارد . بعضی ها را فراموش می کند. دوباره از اول می شمارد: «نصرت ملوان، حسن کبابی، علی سپاهی، مثلا مهندس کریمی (بلا به دور)، دکتر رضایی.» به بعضی ها که می رسد غش غش می خندد. به بعضی ها هم که می رسد سکوت می کند و از نام بعضی ها راحت عبور. بعد یاد آخریشان می افتد که توی محل آبروریزی راه انداخته بود. خسته می شود نگاهی می اندازد به دانشنامه پزشکی اش که کنار عکس پدر قد علم کرده است. دو دقیقه به قاب ها خیره می شود. هنوز مادر و مهمان ها دارند احوالپرسی می کنند. یادش می آید فردا توی بیمارستان کار مهمی دارد. می رود سمت میز تحریر و توی دفترش نکاتی را می نویسد. نیم ساعتی را با کتاب های تخصصی اش سر می کند.
صدای شوکت، مادر پسر، را می شنود که می گوید: «ما که وضعیتمون روشنه. فرزانه خانومم اونقدر دختر خوبیه که قضیه نامزدی به هم خورده اخیر و فراموش می کنیم.» فرزانه توی اتاق سرش را می اندازد پایین و یک عجبای بلند می گوید.
مادر فرزانه با تعجب می گوید: « کدوم نامزدی؟»
شوکت ادامه می دهد: "ما همه چی رو می دونیم. پسرمنم کم کم راضی می شه قدسی خانوم."
خانه ساکت می شود.
شوکت آهسته می گوید: "صداش نمی کنی؟"
قدسی با صدایی که از چاه درآمده و با بی میلی می گوید: "دخترم، بیا از مهمون ها پذیرایی کن"
فرزانه می آید بیرون سلام می کند و بعد از پذیرایی درست روبروی مادر بهروز می نشیند. بهروز جوانی است لاغر اندام با ۱۹۰ سانتی متر قد و چهره ای استخوانی. نگاهشان که به هم می خورد سرشان را از هم می دزدند. به اصرار شوکت هر دو وارد اتاق می شوند.
بهروز به فرزانه نگاه نمی اندازد و با گوشی اش ور می رود. چت می کند و هر چند ثانیه لبخند می زند. فرزانه هم حرفی برای گفتن ندارد. تلفنش که زنگ می زند با طمانینه جواب می دهد. تمام که می شود بهروز را برانداز میکند و می گوید: "بفرمایید."
بهروز لبخندش را از گوشی تلفن می گیرد و رو می کند به فرزانه.
-شما می خواید تخصصم بگیرید؟
فرزانه لبخند کمرنگی می زند. شانه هایش را می دهد بالا و میگوید: "ممکنه."
بهروز ادامه می دهد: "من سه سال پیش مدرک لیسانسم جور شد . از سربازی معاف شدم. تو شرکت نفت کار می کنم. بابا و عمومم اون جا بودن. زنی می خوام که در اختیار خونواده باشه."
فرزانه دوباره سر تا پای بهروز را برانداز می کند انگار تازه متوجه شده است چقدر شلوار پسرک جیب دارد و جوراب قرمزش چرک است. دست بهروز دوباره به سمت گوشی می رود. فرزانه به سکوتش ادامه می دهد انگار متوجه حقیقتی تلخ تر هم شده است. به جای چادر مجلسی، چادر مادربزرگ مرحومش شکوه را که سه سالی ست اتو نشده سرکرده است.
بهروز که سرش را از گوشی برمی گرداند، فرزانه با لحن تندی می پرسد:
ممکنه واضح تر بگید؟
بهروز با لحنی جدی می گوید: "مثلا وقتی میام خونه زودتر از من رسیده باشه."
فرزانه می گوید: "منم کسی می خوام که حرفه مو درک کنه.
بعد اتاق ساکت می شود."
فرزانه می پرسد: "مادرتون از من چی گفتن پیش شما که الان اینجایید؟"
بهروز با عجله جواب داد: " گفت دختر بهتری سراغ دارم که زن زندگیه و اهل دوستی نیست ..." یک باره به خودش آمد و ادامه نداد.
فرزانه پرسید : خب اگه همه اینا که گفتین باشه ولی دختره به دلتون نشینه چی؟
بهروز جوابی نداد.
بعد از یک دقیقه بهروز سکوت را شکست: «پس گفتید کارتون مهم تره؟"
فرزانه به فکر فرو رفت و گفت : «من گفتم؟ نه منظورم چیز دیگه ای بود.» و باز ادامه داد: "من فکر کنم شما سوالای مهمتونو پرسیدید. اگه اجازه بدید بریم بیرون” بهروز بی آن که چیزی بگوید به دنبال فرزانه راه می افتد.
در اتاق که باز می شود قدسی ذوق زده نگاهشان می کند، با این که خوب می داند جلسه ای که به ربع ساعت هم نمی کشد، چه معنایی دارد.
به اندازه یک خط کش سی سانتی، سر بهروز بالاتر از چادر روی سر دختراست. شوکت اشاره ای به پسرش می کند که چطور بود، پسر سرش را کج می کند. مادر پسر که یک ساعت متکلم وحده بود و دهانش خشک شده بود، به یکباره کم حرف می شود. خداحافظی می کنند و می روند.
قدسی بی اختیار می رود سمت دخترش و می پرسد: “این یکی دیگه چی شد؟"
دختر لبخندی می زند و می گوید: “میوه و شیرینی امروز خیرات شب پنجشنبه بابا."
قدسی آهی می کشد و می گوید: "دختر، آخه فک کردی تا کی جوون می مونی. ببین دو تا تار موت سفید شد. همه دوستات رفتن سر خونه زندگیشون. حالا همه که با شاهزاده ازدواج نکردن. من قلبم ضعیفه. مگه ما کی هستیم؟ " فرزانه با ادا و اطوار می گوید: "اصلا بی خودترین جلسه طول تاریخ بشریت بود. اگه اونجا نشسته بودی، حوصله ت سر می رفت. جورابشو بگو مامان انگار اومده بود استادیوم." بعد با صدای بلند میخندد که بغض مادرش قطع شود. خنده اش که تمام می شود می پرسد: "مامان مگه شرکت نفت حراست نداره بهشون گیر بده؟ دیدی شلوارش ۸ تا جیب داشت؟ نکنه ساقی بود؟ پیژامه می پوشید میومد خواسگاری سنگین تر نبود؟"

مادرش همانطور با ناراحتی و پوزخند می گوید: "کم از خودت نباشه. چادری که از دهن گاو در اومده بود سرت کردی. یه ساعت نشستی چادر اتو کردی که اینو سرت کنی. آبروم رفت پیش مادرش." فرزانه می گوید: "باید جواب جیباشو می دادم. تازه شدیم ۲ به ۱ به نفع اون." و باز برای دلخوشی مادرش شروع می کند به آواز خواندن: "پاییز آمد در میان درختان لانه کرده کبوتر ...."

می خواند. به گوشه ای خیره می شود و به برگریزان پاییزی از پنجره نیمه باز اتاق خیره می شود. یک ماه بعد زیور می‌آید دم خانه قدسی. این بار پسر محمود نقاش، جابر را معرفی می کند. جابر جوانکی است 22 ساله و نایب رئیس کلانتری شهر.

*خواسگارچی در گویش مازندرانی به کسی گفته میشود که واسطه خواستگاری است.
نقد این داستان از : ندا رسولی
دوست گرامی سلام و احترام
نویسنده‌ی داستان کوتاه به آفرینش متنی تخیلی می‌پردازد که به واسطه‌ی شخصیت و اتفاقِ داستانی در زمان و مکانی محدود و موضوعی واحد می‌تواند برای مخاطب تأثیرگذار باشد. توجه به وجوه داستانی و شیوه‌ی داستان‌پردازی و نحوه‌ی پرداخت نویسنده در نشان دادنِ جهانِ داستان به مخاطب با اهمیت است و روشن خواهد کرد که آیا کیفیتِ این نشان دادن قابل قبول بوده است یا خیر؟ و آیا این متن توانسته است بر خواننده تأثیری بگذارد و در نهایت او را به تأمل وا دارد؟ نویسنده می‌بایست از خود بپرسد آیا حاصل تخیل و داستان‌پردازی و نمایش و پرداخت وی می‌تواند مخاطب را متوجه‌ی مفهومی تازه یا مهم یا عمیقی از زندگی نماید یا خیر؟ بنابراین توجه نویسنده به مضمون بسیار با اهمیت است. نویسنده می‌بایست در نگارشِ هر داستانی از خود بپرسد که اصلا چه می‌خواهد بگوید؟ آیا توصیف و شرح موقعیت به تنهایی کافی است؟ اگر نویسنده در طرح این سوالات پاسخِ روشنی برای خود داشت، در مرحله‌ی بعد تلاش او برای پرداختِ بهتر داستان و کیفیت نشان دادنِ آنچه می‌خواهد بگوید اهمیت پیدا می‌کند. به عبارتی، یک داستان قابل قبول و موفق می‌بایست از این مراحل به سلامت عبور کند تا در نهایت بر دلِ خواننده نیز نشسته و بتواند بر وی تاثیر بگذارد و او را به تفکر وا دارد.
«ـ مادرجون، هنوز میز خاک داره... فرزانه با دستمال بدقواره‌ای آهسته می‌رود سمت میز. مادر گوشی تلفن را برمی‌دارد و با آب و تاب ماجرا را برای چندتا از زنان دهشان گزارش می‌دهد.» خواستگارچی با این جملات شروع می‌شود. این جملات می‌تواند تا حدودی حس کنجکاوی مخاطب را برانگیزد و در ذهن او سوال ایجاد کند و او را ترغیب کند برای دانستنِ ادامه‌ی داستان. بنابراین می‌توان گفت که خواستگارچی شروع بدی ندارد. در ادامه نیز نویسنده تا حدودی می‌توانند مخاطب را همراه داستان نگه دارند، آوردن جملاتی مانند: «کاش هیچ وقت به زیور کمک نمی‌کردم.» یا «از وقتی زیور سر و کله‌اش پیدا شده آمد و رفت به خانه‌شان خیلی بیشتر از قبل شده است.» و... سوال برانگیز است، خواننده منتظر است درباره‌ی مسئله‌ی داستان و زیور و شخصیت‌ها بیشتر بداند و منتظرِ مشاهده‌ی اتفاقی داستانی و مهمی خواهد بود؛ اما خواستگارچی در ادامه به وصف مجلس خواستگاری‌ای می‌پردازد، دیالوگ‌هایی بین شخصیت اصلی و خواستگار شکل می‌گیرد و نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود و در نهایت مشخص می‌شود که زیور کسی است که واسطه‌ی خواستگاری یا همان خواستگارچی بوده است. موقعیتِ یک خواستگاری و شخصیت‌هایی به شکلی کلی شرح داده می‌شود و داستان به پایان می‌رسد.
در خواستگارچی بد نیست که نویسنده تأملی بر مضمون و آنچه که می‌خواهند بگویند داشته باشند و از خود بپرسند که در داستان قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ آیا انتخاب این مضمون و ایده برای خلق یک جهان داستانی و ارائه آن به مخاطب کافی است یا اینکه نویسنده می‌تواند به واسطه‌ی داستان خواننده را به جای بهتری برساند؟
نکته‌ی دیگر نحوه‌ی پرداخت داستان و بهره‌گیری از عناصر و در واقع کیفیت نشان دادنِ مضمونِ مورد نظر است. شخصیت و اتفاقِ داستانی حداقل چیزهایی هستند که برای یک داستان لازم می‌باشند. شخصیت در داستان می‌بایست هدف داشته باشد و موانعی بر سرِ راهش باشد؛ اینگونه است که گره‌افکنی و تعلیق و گسترش در داستان اتفاق می‌افتد و می‌تواند موقعیت‌های دراماتیکی برای شخصیت ایجاد شود که بر جذابیت و کشش داستان بیا‌فزاید. از طرفی اتفاقِ داستانی یک اتفاق ساده و معمول نمی‌تواند باشد. شاید در دنیای عادی چنین اتفاقاتی بسیار برای ما رخ دهد و اتفاقا بازگو کردن آن برای مخاطبین هم جالب باشد اما در دنیای داستان همه چیز و آوردن هر رخداد و شخصیت و کنشی می‌بایست با کارکرد داستانی آن باشد و بر مبنای پیرنگی از پیش تعیین شده با روابط علی و معلولی مستحکم. در خواستگارچی شخصیت اصلی هدفی ندارد یا دارد و آنچنان که باید پررنگ و پرداخته نشده است، به روایت مجلس خواستگاری و خواستگارهای دیگرِ شخصیتِ اصلی پرداخته شده است، همین و تمام. در حالی که مهارت نویسنده در داستان‌پردازی و ایجاد رخدادهای دراماتیک و داستانی و پرکشش می‌تواند خواستگارچی را تبدیل به داستان جذاب‌تر کند؛ داستانی که بتواند بر مخاطب تأثیر گذارد و در ذهن او ماندگار شود. نکته‌ی دیگر توجه نویسنده به استحکام روابط علی و معلولی در داستان است. به نظر نمی‌رسد چندان باورپذیر باشد که دختر و پسری آنگاه که روبه‌روی هم نشسته‌اند در مجلس خواستگاری و قرار است راجع به مهمترین اتفاق زندگی خود یعنی ازدواج صحبت کنند راغب باشند که یکی با گوشی خود چت کند و آن یکی جواب تلفن خود را دهد، اگر چه احتمالا نویسنده این صحنه را از حیث راضی نبودن این دختر و پسر به ازدواج با هم طراحی کرده‌‌اند اما باز هم نیاز بود این صحنه با ظرافت و نشانه‌های بیشتری نمایش داده می‌شد تا برای مخاطب پذیرفتنی‌تر باشد.
نکته‌ی دیگر توجه به نکات ویرایشی است. استفاده‌ی صحیح از نقطه و ویرگول و رعایت و فاصله و نیم‌فاصله و... در متن با اهمیت است، اگر چه به نظر ساده می‌رسد.
دوست گرامی از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارید و در پیامتان برای منتقد نوشته‌اید که این داستان اولین داستان شما در حین دوره‌ی داستان‌نویسی بوده است. اینکه مشغول یاد گرفتن و آموزش هستید اتفاق خوبی است و قطعا در ادامه‌ی راه و با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. خواندن رمان و داستان کوتاه‌های موفق به شما در خلق داستان‌هایی با مضامین عمیق‌تر و پرداخت بهتر کمک خواهد کرد. منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت