وقتی که شعر به داستان می‌چربد



عنوان داستان : بر و بحر فراخ است

این داستان ویرایشی از داستان «بر و بحر فراخ است» می باشد.

"مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را"
همین‌طور که شعر را می‌خوانم به چشم‌های مشتاق تک‌تکشان خیره می‌شوم. می‌خواهم متلکی بیندازم به سعدی که جلوی دهانم را می‌گیرم. دور از وجدان است که این شعر را به انتها برسانم و بعد تنها از سبک عراقی و ویژگی‌های غزل سعدی برایشان بگویم.
جفاکار بودیم که مادر و خواهر تاریخ ادبیات ایران را آوردیم جلوی چشم‌های دخترکان مردم و بعد رهایشان کردیم که بروند شوهر کنند.
بی‌درنگ ناگفته‌هایم را بر زبان می‌آورم‌.
"دخترای دست بر زنخدان من، این شعرها رو اونقدرها هم جدی نگیرین."
بچه‌های المپیاد ادبی خیره شده‌اند به دهانم.
نگاه می‌کنم توی چشمهای یکی‌ از آن‌ها. دلم برایشان می‌سوزد که فقط درس خوانده‌اند.
لعنت به ما که زود باوری را یادشان داده‌ایم توی این مدارس تا گلو در گِل.
_ از شما انتظار بیشتری دارم دخترا.
_خانم منظورتون اینه که شعر چون از دنیای واقعی دوره جدی نگیریمش؟
_نه عزیزم. می‌خوام بگم این شعرها تنها از زبان یک مرد شیدا سروده شدن. مرادم این نیست که سعدی عاشق شیدا بوده. منظورم اینه که آقای سعدی در این شعرها با مرد عاشق همدل بوده.
این ۱۴ طفلکی بی‌خبر از درد عشق چه می‌دانند، مصائب عشق یعنی چه؟ ادامه می‌دهم که کاش تو عصر سعدی یک شاعر زن داشتیم تا می‌فهمیدیم چند درصد از شعرهای سعدی از محک راستی‌آزمایی روسفید بیرون میان.
اگر این‌ها را نمی‌گفتم دلم قرار نمی‌گرفت. کنجکاو می‌شوند و من آن بیست و هشت عدد چشم پرسشگر را حواله می‌دهم به جلسه بعد. البته جلسه بعد را مرخصی گرفته‌‌ام که سفرم را به پایان برسانم.
یاد تک تک شعرهایی می‌افتم که با اشتیاق برایم می‌خواند.
یاد تفسیرش از آن شعر به ظاهر عشق‌گریز سعدی.
"به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار"
و بعد خوانش شعر تا به انتها و تفسیر غلط کردم‌های سعدی که حرفش را در آخر شعر پس گرفته. و اخرش که دیگر حسابی به غلط کردم افتاده بود این‌طور سروده بود" ای سعدی برو به هر چه داری یاری بخر و به هیج مفروش"

اصلا زن‌ها، همه زن‌ها از گیاه و جانور و انسان، با چنگ و دندان چرخه تکامل هستی را به دست گرفته‌اند که چه؟
که مردی بیاید کامجویی کند و برود و بعد یک زن را برای همیشه داغ بر دل رها کند. بعد زن باشد که نسل گونه خودش را تا همیشه بالا بیاورد و همه بگویند به‌به به مقام مادری؟
چه‌قدر ما زن‌ها ساده‌لوحیم.
ریحانه اجازه می‌گیرد و دست می‌گذارد روی نقطه ضعف من.
خانم این شعر چه‌طور؟ به نظرتون نمی‌تونه سنگ محک باشه برای صداقت عشق مردانه؟
" من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله‌ی دگرم"
خدا کند این دختر بی‌وفایی نبیند. چه‌طور بغضم را قورت بدهم؟ چه‌طور اقتدار معلمی‌ام را حفظ کنم؟
روی نوک قله بودیم که این بیت را برایم خوانده بود. من بودم و او و کلاغی که روی نوک درخت نشسته بود و خدا.
این بیت را خواند و دلگرم شده بودم به وفایش. طولی نکشید که رم کرد. نمازخوان نبود اما تصویر پروفایلش می‌گوید رفته پی یار و قبله دیگری.
چشم‌هایم خیس شده. به ناچار سرفه‌ای دروغی از گلو می‌دهم بیرون و فس فس می‌کنم و مثلا آب بینی‌‌ام را با دستمال خالی می‌کنم.
" نه ریحانه‌ی عزیز. باز هم صحتش نیاز به گواه داره. یک‌ گواه زنانه." چه امتحان سختی، خدای من‌. مگر آدم‌ها ( مردها) چند بار می‌توانند عاشق شوند؟ چند بار می‌توانند شعرهای عاشقانه تکراری برای معشوق‌های غیرتکراری بخوانند؟
ریحانه آرام و قرار ندارد: " ولی خانم اینو چی می‌گید؟
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است."
سکوت کرده‌ام.
چرا وقتی رهایم کرد نظرم آن‌قدرها برایش مهم نبود؟ چرا گفته بود: "عشق یعنی حالت خوب باشه." و مرا گذاشت رفت؟ مگر چه کرده بودم که حالش دیگر با من خوب نبود؟ جز اظهار یک نارضایتی از برخورد تندش؟ مگر از دختری در شهر غریب آن هم در اثنای یک بیماری نفسگیر که دچارش شده چه انتظاری می‌رود؟ اصلا مردی که نفهمد بیماری و دلتنگی و عشق و ضعف بدنی و دل نازکی معشوق یعنی چه به چه درد می‌خورد؟ مردی که نتواند پشت سر معشوقه‌اش راه بیفتد و نازش را بخرد همان بهتر که دینش را عوض کند، قبله‌اش را عوض کند. الهی که هر روز بیفتد پی قبله و یار دیگری. پشیمان می‌شوم از نفرینم. دوست ندارم در عشق جدیدش شکست بخورد. دوست ندارم آسیب ببیند. دوست ندارم دختر دیگری در کره زمین به حال و روز من دچار شود. سرم را می‌اندازم پایین و با حسرتی عمیق در دل، آرزو می‌کنم که با یار و قبله جدیدش خوش باشد. الهی اگر من در این بهار پژمردم، او و محبوبش جوانه بزنند.از جایم بلند می‌شوم که اشکی که از چشمم روانه شده در تیررس ۱۴ جفت چشم معصوم قرار نگیرد.
با خونسردی ساختگی جواب می‌دهم بچه‌ها بیاید شعر دوستم رو بخونم. بیاید از این به بعد این‌طوری شعر بخونیم. یک شعر از زبان مرد عاشق یک شعر از زبان معشوق تنها. مشتاق می‌شوند که بشنوند.
شعر مرضیه را با صدای بلند می‌خوانم. نیمرخ به بچه‌ها کنار پنجره می‌ایستم. این بهترین پوزیشینی است که غرورم را حفظ می‌کند.
ای ادامه‌ی غمِ نگاه من
ای شریک زخم و بغض و آه من
ای تو نیم دیگر تباه من
کیش‌و‌مات چشم توست شاه من
گرچه زندگی سراسرش غم است
درد پشت درد هم فراهم است
غم زیاد و صبر عاشقان کم است
راضی‌ام به اینکه گریه مرهم است
عشق روی خوش نشان نمی هد
وقت رفتنت زمان نمی دهد
می‌روی و غم امان نمی دهد
دست بدرقه تکان نمی دهد
دلخوشم به نامه‌ای، به یک سلام
جمله‌ای، کنایه‌ای، به یک پیام
گفتگوی ساده، گرچه ناتمام
یا نگاهی از تو سرد و بی‌کلام
راه دیگری نمانده پیش‌رو
بسته شد دریچه‌های گفتگو
در دلم هزار بغض و آرزو
از تو رازهای تاابد مگو
ای ادامه‌ی سکوت ممتدم
من به هرچه غیر توست مرتدم
عشق یعنی آن‌که من اگر بدم
چشم‌های تو چنین بخواهدم
بی‌تو خالی است نیم دیگرم
جز هوای عشق نیست در سرم
زخم تو نشسته روی پیکرم
می‌شود مگر که از تو بگذرم؟
باتمام ابرهای آسمان
باتمام بغض‌های بی‌امان
با دلی گرفته، حال نیمه‌جان
با غم صدای خود مرا بخوان
شعر تمام می‌شود بچه‌ها کف می‌زنند. شعر دیگری از او می‌خوانم. چه‌قدر شعرهای این دختر را دوست دارم.
زنی که شعر، زنی که تجسم درد است
که زخم خورده به روی خودش نیاورده ست

زنی که تکیه به تنهایی خودش داده
زنی که از همه ی این زمانه دلسرد است

به پیش مدعیان، این جماعت نامرد
در این میانه فقط اوست که جوانمرد است...
صدای زنگ توی کلاس می‌پیچد و ادامه این شعر را قیچی می‌کند. احساس خلاصی می‌کنم.
برای ریحانه دل‌نگرانم. این دختر ادامه خانم معلم زخم‌خورده‌اش نشود؟
پس ادامه می‌دهم: " بچه‌ها برای عاشق شدن، اول باید خودتون رو دوست داشته باشید. اول عاشق خودتون بشید. تا زمانی که عاشق خودتون نشدید تا وقتی مصداق این بیت سعدی نشید که به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشق بر همه عالم که همه عالم از اوست درِ قلبتونو به روی هیچ مردی باز نکنید. تنها در این صورته که زخمی عشق نمی‌شید.
بچه‌ها خداحافظی می‌کنند و از کلاس خارج می‌شوند. ریحانه می‌آید سمتم. همدیگر را در آغوش می‌کشیم. کتاب شعری به من هدیه می‌کند‌‌. کاش درد عشقش عمیق نباشد. می‌خواهد حرف بزند اما حواله‌اش می‌دهم به زمان دیگری.
مگر شهاب کجای زندگی من را گرفته بود؟ جز این که سنگ شد و افتاد روی سرم؟
شغلم بود؟
کتابم بود؟
اعتبارم بود؟
نفسم بود؟
خنده مستانه‌ای سر می‌دهم. نفس؟ آخ که بعد از رفتنش نفسم بالا نیامد و مُردم. نمی‌دانم شاید مرده‌ام. باید چمدان سفر را بچینم. کجا بروم که یادش را در من زنده نکند؟
کدام شهر، کدام استان؟ باید یک دره دهات دور پیدا کنم. کاش می‌شد به لامکان سفر کرد. کاش می‌شد زبان آدم‌های بدعهد را داغ کرد که در هر نقطه‌ای از وطنت یک داغ ادا نشده را به یادت نیاورند.
دیگر وقتش است آفتاب. این حلقه‌ نامزدی را که نه این حلقه لاغری نشانت را دربیاور از دستت.
آفتاب خانم غروب کردی می‌فهمی؟ گذاشته رفته می‌فهمی؟ حرفای عاشقانه‌شم از سر جهالتش بود متوجه نشدی؟
آن شاگردهای طفلکی من چه می‌دانند مرد شیدای چرب‌زبانی که برای همیشه از زندگی یک دختر آفتاب‌مهتاب ندیده پاپس می‌کشد یعنی چه؟ چه می دانند دنیا دست کیست که می‌نشینند پای منبر شاعران مرد پارسی‌گو؟
باید چمدانم را سبک ببندم‌منهای سنگینی هدیه‌هایش.
باید انگشترم را بگذارم توی جعبه‌ای که اگر یک زن بیوه دل‌شکسته زیبا توی دهات دیدم ببخشم به او.
باید تمام گل‌هایی را که برایم خریده از کمدم در‌بیاورم که دور بیندازمشان.
تمام هدیه‌هایش را می‌چینم توی بقچه‌ای که بدهم به دختران آنجا.
کتاب‌هایی را که باهم خواندیم می‌دهم به پسران دهات که رسم عشق را بیاموزند. پشیمان می‌شوم. بگذارم به شیوه ساده و خالص خودشان عاشق شوند و پایمردی کنند. بگذارم چشم و گوششان وا نشود که بعد پای فرارشان را بر قرار ترجیح بدهند.
چه‌قدر دلم برای خودم تنگ شده.
چه‌قدر کلاس امروز برایم سنگین بود. چه‌قدر این چاردیواری و پنجره نفسگیر است.
نگاه می‌کنم به هدیه‌ی ریحانه.
چند وقت بود برای خودم کتاب نخریده بودم.
گل نخریده بودم.
نمی‌دانم چه کتابی دوست دارم.
چند وقت بود دعا کرده نبودم
می‌خواهم بروم به گلفروشی.
می‌خواهم تنهایی بروم کافه.
تنهایی بروم کوه. بدون یار و کلاغ روی نوک کوه.
تنهایی بروم شعرهای فروغ و سیمین و مرضیه بخوانم‌ و یک مدت آقای سعدی را نبینم. به مدرسه هم نروم که شعرهای دخترکُش نخوانم و عالمی را گمراه نکنم.
کجا هستم؟ نمی‌دانم. چند وقت است خودم را بغل نکرده‌ام؟ چند وقت است عمیق نخندیده‌ام؟
چند وقت است با حضور قلب نماز نخوانده‌ام؟
کتاب و کیف و چادرم را برمی‌دارم و کلاس خسته را می‌گذارم و می‌روم به سمت خانه.
اشعار شاعر زن متعلق به خانم مرضیه فرمانی است
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار. داستان شما از زبان معلمی است که شکست عشقی خورده است. در ادامه او به جایی می‌رسد که باید از عشق بگوید. خب این قبیل سوژه‌ها، سوژه‏های خوبی هستند. من اسم این سوژه‌ها را گذاشته‌ام «شغل‌هایی که سراغ خود شخصیت می‌آیند.» در این نوع سوژه‌ها ما شخصیت‌هایی داریم که برایشان اتفاقی از شغل خودشان می‌افتد. مثلاً پلیسی که یک عمر با دزدها مبارزه کرده است، اکنون خودش دزدی می‌کند. یا وکیلی که کارش دفاع کردن از متهم است، الآن خودش متهم است. یا قاضی‌ای که مورد قضاوت قرار می‌گیرد. کوزه‌گری که از کوزه شکسته آب می‌خورد! سوژه شما هم تقریباً از این نوع سوژه‌هاست. معلم ادبیاتی که یک عمر از عشق تعریف کرده است اکنون شکست عشقی می‌خورد. البته سوژه شما دقیقاً همین نیست و بلکه از مشتقّات این سوژه است. در واقع سوژه شما این است: «معلمی که شکست عشقی خورده است اکنون باید از عشق برای دانش‌آموزانش تعریف کند.» خُب این سوژه‌ها به واسطه تضادی که در درونشان دارند بسیار جذاب خواهند بود و دارای پتانسیلِ درام بالایی هستند. بنابرین انتخاب سوژه‌تان خوب است. اما دقت کنید که این سوژه یک سوژه جنینی است و شما آن را باید به سوژه دراماتیک تبدیل کنید. که باید بگویم در داستان شما این اتفاق افتاده است. تبدیل سوژه جنینی به دراماتیک را بنده در نقدهای قبلی‌ام توضیح داده‌ام و شما می‌توانید مطالعه کنید اما مختصراً اینجا نیز توضیح می‌دهم.
ببینید سوژه‌ها از جاهای مختلف به ذهن و سراغ ما می‌آیند. ما ممکن است از مجله یا روزنامه یا فیلم یا اتفاقات پیرامون یا یک عکس یا یک لوکیشن و فضا و حس و بو و... و یا حتی تخیل الهام بگیریم و سوژه دریافت کنیم. اما اینها را نمی‌توانیم همین‌طور شروع به نوشتن داستان کنیم. باید چارچوب‌بندی کنیم و اصطلاحاً به سوژه دراماتیک تبدیلش کنیم. سپس شروع به نوشتن کنیم. در غیر این صورت شکل اصلی داستان ما معیوب خواهد بود و یک جای قضیه خواهد لنگید. قبل از آن که شما دست به قلم ببرید باید سوژه دراماتیک یا اصطلاحاً طرح داستانی بنویسید. اما سوژه دراماتیک چیست؟
سوژه دراماتیک چهار ویژگی مهم دارد که همه آنها باید در کنار هم وجود داشته باشند. اگر حتی یکی از آنها نیز نباشد، نباید دست به قلم ببریم. باید آن چهار ویژگی را خلق کنیم و سپس شروع به نوشتن داستان کنیم. اما آن چهار ویژگی کدام‌اند؟ شخصیت، هدف، مانع و نتیجه. این چهار ویژگی را در داستان شما بررسی می‌کنیم: شخصیتِ اصلی شما همان راوی‌تان است. خانم معلم ادبیات که خودش هم ظاهراً قبلاً شکست عشقی خورده است. شما شخصیت خوبی در داستان خلق کرده‌اید. ما کاملاً می‌فهمیم او ادبیات تدریس می‌کند. هرچند بهتر بود از ظاهر او بیشتر توضیح می‌دادید. از رفتار و نحوه ارتباط او با دیگران بیشتر برایمان می‌گفتید. ولی باز شخصیت‌تان قابل قبول است و تا حدودی درآمده است.
دومین ویژگی هدف است. هدف این معلم چیست؟ به نظرم هدف را هم در داستان داریم. معلم می‌خواهد به بچه‌ها بگوید عشق ارزشی ندارد و بیهوده پای عشق وقت‌شان و عمرشان را تلف نکنند. او چون خودش داغدار است، خودش زخم‌دیده است، بنابراین هدفش این است که از بدِ عشق بگوید. اما موانع این هدف را در داستان نیز داریم. موانع، دانش‌آموزان هستند. مخصوصاً ریحانه که جلوی هدف او می‌ایستند. از خوبی‌های عشق می‌گویند. از اینکه سعدی و دیگران درباره عشق حرف‌هایی زده‌اند و سخنانی گفته‌اند که عشق را تحسین کرده‌اند. و چهارمین ویژگیِ ما نتیجه است. نتیجه کار چه می‌شود؟ باور ریحانه بر باور معلم غلبه می‌کند و ریحانه پیروز میدان است. معلم تغییر رفتار می‌دهد و به باور ریحانه برمی‌گردد.
شما چارچوب کلی داستان‌تان را دارید و طرح اصلی‌تان طرح خوبی است. اما مشکل کارتان کجاست؟ ببینید بعد از این طرحِ کلی که نوشتیم به پرداخت می‌رسیم. پرداخت در داستان نیز مهم است. شما بنظرم در پرداخت مشکل دارید. پرداخت یعنی جزئیات. ما با جزئیات به داستان واقعی می‌رسیم. داستان، دروغ گفتن است. این دروغ گفتن باید به قدری واقعی و بی‌نقص باشد که مخاطب آن را باور کند. آنقدر باید قسم حضرت عباس(ع) بخورید که مخاطب تسلیم شود و بگوید باور کردم! اولین مشکلِ کارِ شما شعاری‌بودن کار است.
فضای کار شما بیشتر نزدیک به شعر است تا نزدیک به داستان. انگار شعر می‌چربد به داستان. درست است که ما باید باور کنیم که این معلم، معلم ادبیات است و بحث در مورد شعر است، اما نباید دیگر شعر به داستان بچربد. شعر به اندازه نمک باید باشد. نه بیشتر. اگر بیشتر باشد شور می‌شود. مثلاً نیازی نیست کل شعر را در داستان بیاوریم. اگر دو بیت از آن شعر هم در داستان بود کافی بود. و حتی شعرها و بیت‌های دیگر هم اضافی‌اند و باید کم شوند. این بیش‌ازحد بودن شعر باعث شده که کار شعاری شود.
دومین ایراد کار شما این است که ما پایان‌بندی را باور نمی‌کنیم. شما یک تغییر عقیده در داستان‌کوتاه دارید. معلمی که باور دارد عشق بی‌ارزش است و در پایان به معلمی تبدیل می‌شود که به عشق ایمان می‌آورد و اقرار می‌کند. خب نشان دادن این تغییر آسان نیست. هرچند وجود تغییر در شخصیت اصلی در داستان، اتفاق خوب و نقطه مثبتی است. اما باید این تغییر طبیعی و باورپذیر جلوه دهد. وگرنه مخاطب این تغییر را باور نخواهد کرد. البته پیشنهاد می‌کنم در داستان‌کوتاه این تغییر صدوهشتاد درجه‌ای را نداشته باشید و به تغییر اندک بسنده کنید. جای این تغییراتِ بزرگ در رمان است.
پیشنهاد می‌کنم تا می‌توانید رمان مطالعه کنید تا نحوه پرداخت را بهتر یاد بگیرید. عقاید یک دلقک را بخوانید. ناطور دشت و خزه را هم همین‌طور. بادبادک‌باز خالد حسینی هم خوب است. رمان‌هایی که در مورد شخصیت‌سازی خیلی خوب می‌توانند کمک‌تان کنند. از رمان‌های ایرانی هم می‌توانید جای خالی سلوچ را بخوانید. از داستان کوتاه‌های غلام‌حسین ساعدی و جلال آل‌احمد هم می‌توانید بخوانید.
مصطفی مستور هم چند داستان دارد که در فضای شعر و شاعری‌اند. نادر ابراهیمی هم نثری شاعرانه دارد مخصوصاً در رمان یک عاشقانه آرام. حتماً مطالعه‌ کنید. به شما کمک خواهند کرد.
منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت