جزءپردازی‌هایی که به طور معمول، در فیلمنامه‌نویسی کاربرد مؤثرتری دارند




عنوان داستان : گمشدگان
نویسنده داستان : حمید سرو امان الهی

‌نام خدا»

«تقدیم به همسر مهربانم»

داستان کوتاه

«گمشدگان»

نویسنده: حمید سرو امان‌اللهی

 

برایم قابل فهم و باور نبود، نمی‌دانستم کجا هستم؛ جایی و کسی را نمی‌شناختم. هاج‌وواج به اطراف نگاه می‌کردم. به‌یکباره متوجه نگاه‌های پر از محبت غریبه‌ای با صورتی آغشته به لبخند شدم. لبخندهای مرموز روی صورتش برای من و همسرم شبهه‌برانگیز بود.! ناخودآگاه نگاه‌های معناداری به همدیگر می‌کردیم! اما این گم شدن در زمان و مکان و یا شاید به نوعی از دست‌دادن حافظه و فراموشی، چاره‌ای جزء اعتماد و کمک خواستن از این غریبه‌ی مشکوک برای‌مان نگذاشته بود. همه‌ی سردرگمی و گیجی‌ها را کنار گذاشتم و از او تقاضای کمک کردم. می‌توانی به ما کمک کنی و جایی برای استراحت به ما بدهی؟

فکر می‌کردم شاید استراحتی کوتاه بتواند به من در به‌یاد آوردن و روشن شدن این وضعیت کمکم کند. نظرش مثبت بود؛ اما به‌گونه‌ای جوابم را داد که احساس کردم گویا ما را می‌شناسد و این اولین باری نیست که ما را می‌بیند و به ما یا کسانی امثال ما پناه می‌داده است. ما را به‌طرف خانه‌ای راهنمایی کرد. با او حرکت کردیم. اما در واقع ذهنم جای دیگری بود؛ هر چه فکر می‌کردم، چیزی به‌یادم نمی‌آمد. نه قبلاً به چنین مکانی آمده و نه با چنین کسی برخورد داشته‌ام.! به‌نظر می‌آمد استراحتگاهی بین راهی یا قهوه‌خانه‌ای در ابتدای شهر در کنار ترمینال مسافران باشد. از چند پله با راه‌پله‌ای تقریباً باریک و پاگردی کوچک به‌طرف پایین رفتیم. سکونتگاه از سطح زمین پایین‌تر بود؛ مانند یک زیرزمینی کم‌عمق، طوری‌که نورش را با کمک پنجره از بیرون می‌گرفت. پله‌ها به اتمام رسیده بود. هال یا پذیرایی بزرگ فرش‌شده‌ای در برابر ما قرار داشت. در روبه‌روی ورودی هال، یک بخاری با شعله‌ای بسیار ضعیف و کم‌رمق خودنمایی می‌کرد. وارد این اتاق بزرگ شدیم. سرم را به‌طرف راست بدنم چرخاندم، غریبه را در کنار سماورِ روی کابینت با لنگی بر دوش در حال ریختن چای دیدم؛ کمی آن‌طرف‌تر، دو درب تقریباً باز کنار هم بود که به دو اتاق خواب کوچک که کسی در آن‌ها دیده نمی‌شد باز می‌شدند. نگاه را از طرف راست گرفتم و سرم را به‌سمت چپ چرخاندم؛ دو پنجره‌ی بزرگ که نور خانه را تأمین می‌کردند، با ارتفاعی کم که لنگه‌ی وسط آن‌ها هم باز بود در طرف چپم قرار داشتند. رفت‌وآمد عابرین و اتوبوس‌های مسافربری که درست مقابل پنجره پارک بودند را می‌شد به‌راحتی دید. آنقدر نزدیک به پنجره پارک بودند که تمام اتوبوس قابل دیدن نبود. دقت کردم شاید بتوانم از طریق شیشه‌های ماشین، مسافرین داخل آن را ببینم؛ اما چیزی جز پایین‌تنه‌ی اتوبوس و لاستیک‌ها قابل دیدن نبود.

در وجودم احساس سرما می‌کردم یا اینکه دوست داشتم به جایی گرم پناه ببرم. به این دلیل کنار بخاری را مناسب دیدم و همسرم را به‌طرف آن راهنمایی کردم. با نشستن و تکیه زدن کنار بخاری، به نوعی در ذهنم احساس آرامش و ثباتی نسبی می‌کردم؛ اما هنوز گیج بودم،! اینجا کجاست و ما چطور گرفتار این سردرگمی شده و از این مکان که هیچ شناختی از آن نداشتیم سر در آورده‌ایم؟! مدت زیادی از نشستن و جاگیر شدن ما نگذشته بود که گویا خستگی و خواب بر ما غلبه کرده و نمی‌دانم چه وقت و کی، من و همسرم را خواب ربوده بود. در حالت خواب و بیداری احساس می‌کردم کسانی در نزدیکی ما با هم صحبت می‌کنند؛ صداهای گنگی به‌گوشم می‌رسید. از این خواب بی‌موقع متعجب بودم. نمی‌دانستم چقدر در زمان خوابیده بودم؟! ذهنم را جمع‌وجور کردم و آماده‌ی بیدار شدن و باز کردن چشم‌هایم شدم. به آرامی چشم‌هایم را گشودم، اما آنچه را که می‌دیدم برایم باور کردنی نبود؛ چند بار چشم‌هایم را باز و بسته کردم و با دست، آن‌ها را مالیدم. هیچ تغییری در دیدم به‌وجود نمی‌آمد! در واقع من اصلاً چیزی نمی‌دیدم! سیاهی بود و سیاهی بود و سیاهی. تاریکی مطلق بر همه جا حاکم بود!  

حتی هیچ نوری هم از پنجره‌هایی که دیده نمی‌شدند، به داخل راه پیدا نمی‌کردند. هر چه تلاش کردم بتوانم چیزی ببینم غیر ممکن بود؛ با خودم فکر کردم حتماً ساعت‌ها از خوابیدن ما گذشته و سیاهی شب است که چادرش را به همه جا گسترانیده است و شاید لوازمی برای روشنایی در دسترس نیست؛ اما اینکه از پنجره‌ها هم هیچ نوری به داخل راه پیدا نمی‌کرد، برایم بسیار مشکوک و سوال‌برانگیز بود. همسرم را نیز نمی‌دیدم؛ فقط سعی کردم با دست و لمس کردن، او را پیدا کنم. وقتی او را در کنارم حس کردم خوشحال شدم. او در این تاریکی مطلق، بیم و امیدهایی را در دلم زنده می‌کرد. احساس مسئولیت بیشتری می‌کردم. شاید هم یکی از مهم‌ترین دلایل ترسم‌هایم حضور و امنیت او بود.

به‌طرف منبع صدا توجه کردم، دو نفر به آرامی در حال صحبت و گفت‌وگو با همدیگر بودند و پچ‌پچ‌های آن‌ها شنیده می‌شد. اما سخنان‌شان نامفهوم بود. تنها چیزی که نظرم را جلب می‌کرد و در آن تاریکی مطلق، چشم‌های‌مان کاری می‌توانستند انجام دهند، دیدن آتش سیگاری بود که هر چند لحظه، با پکی عمیق، آتش آن شعله‌ورتر می‌شد. ترس غرق شدن در تاریکی و سیاهی مطلق باعث شده بود که ما بدون برنامه و هماهنگی از قبل، سکوتی سنگین را برای حفظ خود از خطرهای احتمالی انتخاب کنیم. وحشتی عمیق در درونم ریشه دوانیده بود که تاروپود وجودم را می‌جوید. فکرهای شومی از ذهنم، یکی‌یکی می‌گذشت. فشاری عظیم را بر خودم احساس می‌کردم؛ اما هیچ‌کاری از دستم ساخته نبود.! کم‌کم از بی‌توجهی آن دو نفر نسبت به پیرامون‌شان، احساس کردم آن‌ها هم در این تاریکی و فضایی که هیچ چیز در آن دیده نمی‌شود،گم شده‌اند و از حضور کسان دیگری مانند ما در این خلاء سیاه بی‌اطلاع هستند.

ساعاتی گذشت؛ احساس کردم آن دو نفر یا در تاریکی هضم شدند یا بدون آنکه ما متوجه شویم، اتاق را ترک کرده‌اند. دیگر به‌جز ما دو نفر کسی در آن اتاق بزرگ حضور نداشت. این تنهایی در آن تاریکی مطلق، کمی به من احساس امنیت بیشتری می‌داد. مدتی دیگر از این خلاء سیاهِ بی‌حرکت و غرق در سکوت گذشت. دوباره صداهایی به‌گوشم رسید.

این بار به‌نظرم آمد صدا از طرف یک زوج جوان با طفلی چند ماهه باشد. صدایی از طفل به‌گوش نمی‌رسید؛ فقط وجودش را احساس می‌کردم.! گفت‌وگو و پچ‌پچ‌های گنگ آن‌ها مانند ساکنان قبلی به‌گوش می‌رسید. همسرم دستش را به من و بعد به دستم رساند، با صدایی بسیار آرام و درگوشی گفت؛ این‌ها دیگر چه وقت وارد اتاق شده‌اند؟! این حضور بدون مقدمه و بدون آگاهی ما، او را بیشتر از قبل ترسانیده بود و مدام دستم را می‌فشرد. اما آنچه بیشتر بر استرس من می‌افزود این بود که فکر می‌کردم، آن‌ها می‌بینند و می‌دانند در کجا هستند. فقط ما دو نفر برای آن‌ها قابل دیدن نبودیم. نمی‌دانم؟ شاید آن دو نفر قبلی هم می‌دیدند و می‌دانستند در کجا هستند؛ این تنها ما هستیم که در این خلاء و فضای سیاه گم شده‌ایم. دیگر هیچ سخنی بین من و همسرم ردوبدل نشد. شاید، یا نه، حتماً! در نظر داشتیم این‌گونه حضور خود را از ساکنان الان و ساکنان احتمالی دیگر اتاق که شاید نمی‌توانند ما را ببینند پنهان کنیم.

دقایقی گذشت. شعله‌های بسیار ضعیف بخاری مرد را به زبان آورد و او را به‌طرف خود کشانید. جایی که من و همسرم در آنجا ساکن یا بهتر بگویم پنهان شده بودیم. شنیدم که او به همسرش گفت: من احساس سرما می‌کنم؛ کنار بخاری می‌روم تا کمی گرم شوم. با شنیدن این جملات شدت اضطراب و استرس در درونم به حد انفجار رسید. می‌فهمیدم و احساس می‌کردم که او آرام‌آرام به حریم ما نزدیک می‌شود. شاید در گوشه‌ای از ذهنم فکر می‌کردم این آمدنش به‌طرف ما جزئی از یک نقشه‌ی از قبل طراحی شده باشد!  

از لحظه‌ای که وارد این ناکجاآباد شده و در ادامه‌ی آن، در این سیاهی اسیر شده بودم، افکار گوناگونی از ذهنم می‌گذشت. سوالاتی از خودم می‌پرسیدم که نتوانسته بودم برای هیچ‌کدام جوابی پیدا کنم. اینجا چه خبر است؟ ما چرا و به چه دلیل، در این شرایط قرار گرفته‌ایم؟ این سیاهی فراگیر از چیست؟ آیا گرفتار یک دام یا یک برنامه‌ی از پیش طراحی‌شده توسط آن غریبه و کسان دیگر هستیم؟ حتی یکبار هم آن غریبه را صدا نزدم؛ زیرا از این تاریکی مطلق غافلگیر شده بودم. به همه چیز مشکوک و با نظر توطئه نگاه می‌کردم. همه‌ی این چند نفر را بازیگران یک نمایش سیاه می‌دانستم. در واقع گویا ما را در خلاء حبس کرده بودند و دست‌وپای ما را با ریسمان سیاهی بسته بودند. وقتی احساس کردم آن شخص به اندازه‌ی خطرناکی به ما  نزدیک شده است و هر آن امکان دارد از وجود ما بااطلاع شود یا آسیبی به ما برساند، تصمیم گرفتم حرکتی کرده، خودم و همسرم را از این تاریکی و سکوت مرگبار نجات دهم. ارتفاع کم پنجره‌ها را به‌یاد آوردم. ناخودآگاه به خودم جرأت داده و وحشیانه به‌طرف آن شخص حمله‌ور شدم. او را با ضرباتی سهمگین از همسرم و خودم دور کردم. گویا او هم از این حمله غافلگیر شده بود و نمی‌دانست با چه چیزی برخورد کرده است و یا چه کسی به او این‌گونه حمله می‌کند و دلیلش چیست؟!

دست همسرم را گرفتم و او را به‌طرف پنجره کشاندم. به او گفتم سعی کن از راه پنجره، خود را به بیرون از این اتاق برسانی تا از دست این سیاهی خلاص و رها شوی. در بالا رفتن و خروج از راه پنجره به او کمک کردم و راه رهایی خودم از سیاهی را هم تنها ورودی اتاق می‌دانستم. با استفاده از تصویری که از موقعیت اتاق، هنگام ورود در ذهنم داشتم، به‌طرف راه‌پله حرکت کردم؛ با ترس و زحمت و دقت بسیار زیاد، پله‌ها و پاگرد را پشت سر می‌گذاشتم. چیزی جز چند پله و یک پاگرد کوچک تا رهایی در برابرم نبود. با رسیدن به آخرین پله با کمال حیرت و تعجب، شاهد نور و روشنایی عادی روز شدم. همه‌ی اطراف به‌وضوح قابل دیدن بود! زندگی به‌صورت کاملاً عادی جریان داشت. گویا از ورود ما به آن اتاق سیاه، چیزی جز لحظه‌ای نگذشته بود! به‌نظرم از جهانی دیگر وارد دنیایی دیگر شده بودم. نفس راحتی کشیدم. به‌یاد همسرم افتادم. باید هر چه زودتر او را پیدا کنم و به کنارش برگردم.

اما خوشحالی من و روشنایی عادی روز دوامی کمتر از لحظه‌ای برایم نداشت.! نور و روشنایی، لحظه‌به‌لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد و تا جایی پیش رفت که سپیدی مطلق همه جا را فرا گرفت! دیگر چیزی جز سپیدی مطلق نمی‌دیدم؛ یا بهتر بگویم، اصلاً چیزی نمی‌دیدم! از سیاهی مطلق گریخته، اما این‌بار اسیر سپیدی مطلق شده بودم! مانند اینکه برای رهایی و حرکت، خود را به‌دست امواج سیلی بنیان‌کن و ویرانگر سپرده باشم. آنچه کاملاً ناامیدم کرده بود و بیشتر عذابم می‌داد، سرگردانی و گم شدن واقعی در سپیدی مطلق بود. حال دیگر در این دنیای بی انتهای سپید، آن تصوراتی را که در سیاهی از موقعیت و وضعیتم داشتم را نیز دیگر نداشتم؛ حتی دیگر قادر به شنیدن صداها نیز نبودم. تمام تصورات اندکی را که داشتم از دست داده بودم. فکر می‌کردم چه داشته‌های ارزشمندی بوده‌اند. اگر در آن سیاهی مطلق، همسرم را در کنار خودم داشتم، در این  سپیدی مطلق، او را هم از دست داده بودم. گاهی از اینکه امنیت و ثبات سیاهی را رها کرده بودم حسرت می‌خوردم و احساس پشیمانی می‌کردم و گاهی مدام با خودم می‌گفتم اگر می‌توانستم و برایم میسر بود که آن غریبه را ببینم، از او می‌خواستم راه برگشت به سیاهی را نشانم دهد تا با همسرم به حاکمیت و امنیت سیاهی برگردیم. اما در اعماق وجودم، نه زندگی در سیاهی را می‌خواستم و نه نفس کشیدن در سپیدی را. با اینکه نه چیزی می‌دیدم و نه می‌شنیدم، اما فکر و اندیشه‌ام همان بود. نه سیاهی و نه سپیدی هیچ‌کدام نتوانسته بودند بر آن مسلط شوند. می‌توانستم آزادانه به هر کجا که دوست داشتم پروازش دهم. در ذهنم به رویاپردازی پرداختم. به فکرم آمد، شاید این سرگردانی‌ها در وجود خودم باشد! مانند یک خواب، یا یک شبهه که بر من حاکم شده‌اند. با خود گفتم شاید تنها راه نجاتم فرار از دست خودم باشد؟! تمام قدرت اندیشه‌ام را جمع کردم، وجودم پر از تلاطم رهایی از خودم و بیداری بود، تکان شدیدی به کالبد اسیرم دادم. بعد از چند تلاش خسته‌کننده، به‌ناگاه از خواب بیدار شدم!
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، دوست نویسنده گرامی
همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، یکی از ویژگی‌های مؤثر در یک متن تألیفی موفق، انتقال هرچه‌صحیح‌تر‌ و سریعِ‌تر مفاهیم ضروری از متن به ذهن مخاطب است، روند مهم و تأثیرگذاری که در هنگام تألیف یک اثر داستانی، از طریق رعایت «زبان معیار» اجرایی می‌شود، ویژگی ارزشمندی که اتفاقاً در این اثر ارسالی هم به طرز قابل‌تقدیری دیده می‌شود، البته مؤثرتر است که حتی‌الامکان در هنگام به‌کارگیری این «زبان توصیه شده برای داستان‌نویسی امروزی»، واژگان رسمی از وجه مفهومی مترادف، ملایم‌تر و در نتیجه صمیمانه‌تری [و البته با احتراز از «محاوره»‌ای شدن واژگان] برخوردار بشوند و بایستی پذیرفت که حجم قابل‌توجهی از متن با چنین توجه آگاهانه‌ای نوشته شده است، شیوه مدیریت شده‌ای که به «صمیمت روایی» متن کمک مؤثری می‌کند تا مخاطب سخت‌پسند با رخدادها و کاراکترهای اصلی روایت «همزادپنداری»‌ راحت‌تر و محسوس‌تری داشته باشد.
همچنین زبان داستان به لحاظ خوانش هرچه‌دقیق‌تر و آسان‌تر، از طریق دقت در صحیح‌نویسی واژگان و رعایت «فاصله» و «نیم‌فاصله»، از مدیریت و تنظیم «ویرایش»یِ قابل‌توجهی برخوردار شده است: «...، نمی‌دانستم، می‌شد، داشته‌ام، قهوه‌خانه‌ای، شبهه‌برانگیز، ، بنیان‌کن، سکونتگاه، کم‌عمق، پایین‌تر و...»، بنابراین مطابق ارزشمندی و تأثیرگذاری چنین رویکردی، پیشنهاد می‌کنم که دوستان نویسنده عزیزی که به رعایت قواعد ضروری ویرایشی علاقه‌مند هستند، به راحتی می‌توانند که مانندِ شما دوست نویسنده پیگیر و بزرگوار، به مطالعه آثار آموزشی معتبر مرتبط بپردازند [مانندِ «فرهنگ املایی خط فارسی»، بر اساس دستور خطّ فارسی، مصوب «فرهنگستان زبان و ادب فارسی»، تألیف «دکتر علی‌اشرف صادقی» و «زهرا زندی‌مقدم»، همچنین «راهنمای ویرایش»، تألیف «دکتر غلامحسین غلامحسین زاده» و...]؛ همچنین مؤثرتر است که به جای استفاده گسترده از علامت تعجب [!] در متن، از این علامت به طرز مدیریت شده‌تری استفاده شود و در بخش‌های مربوطه، بیشتر بر روی تعجب‌برانگیز نوشتن این بخش‌های تمرکز شود و یک مطلب مهم دیگر، این که معمولاً «دیالوگ»‌ها مطابق با توصیه‌های رایج در متون آموزشی معتبر، به صورت محاوره‌ای، پس از علامت «دونقطه» [:] و درون «گیومه» [«»] نوشته می‌شوند، بنابراین مؤثرتر است که بخش گفتگوی تعبیه شده در انتهای «پاراگراف» اول داستان، در هنگام «بازنویسی» از چنین تنظیمی بهره‌مند شود.
همچنین «بدنه توصیفی» داستان به لحاظ سعی در «نشان» دادنِ وقایعی قابل‌تصور و ملموس، از «توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه» بهره‌مند شده است: «...، راه‌پله‌ای تقریباً باریک و پاگردی کوچک...، کنار سماورِ روی کابینت با لنگی بر دوش در حال ریختن چای دیدم...، با ارتفاعی کم که لنگه‌ی وسط آن‌ها هم باز بود...، از طریق شیشه‌های ماشین...، پایین‌تنه‌ی اتوبوس و لاستیک‌ها ...، با نشستن و تکیه زدن کنار بخاری...، صداهای گنگی...، چند بار چشم‌هایم را باز و بسته کردم و با دست...، سعی کردم با دست و لمس کردن، ...، آتش سیگاری بود که هر چند لحظه، با پکی عمیق، آتش آن...، شعله‌های بسیار ضعیف بخاری...»، آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را ضمن سوق دادن به سمت «واقعه‌پردازی»هایی «پیشبرنده»، از چنین توصیف‌های ارزشمندی بهره‌مند کنید؛ البته از سویی دیگر، مؤثرتر است که همواره مراقب حضور برخی از جزءپردازی‌های صرفاً سینمایی‌گونه باشیم: «...، سرم را به‌طرف راست بدنم چرخاندم...، نگاه را از طرف راست گرفتم و سرم را به‌سمت چپ چرخاندم...، در طرف چپم قرار داشتند...» [البته چنین توصیف‌هایی در فیلمنامه‌نویسی کاربرد مختص به خودشان را دارند] ، طبعاً چنین تعبیه‌هایی، چنانچه ضرورتی برای حضورشان در متن وجود نداشته باشد، چندان در خدمت تقویت روند داستان‌‌پردازی اثر قرار نمی‌گیرند و حتی ممکن است که ناخواسته، بخش‌هایی از داستان را به سمت «فیلمنامه» شدن سوق بدهند.
و اما در مورد برنامه‌ریزی روایی، جهت تعبیه واقعه‌پردازی‌های پیشبرنده در داستان، ضروری است که همواره مراقب کُند شدن حرکت ضروری و منطقی روایت باشیم تا داستان از طریق یک روند روایت‌پردازیِ منطبق با «ظرفیت‌های تعمیم‌پذیر سوژه انتخابی»، از وجه «اتصال» و پیشبرد مؤثرتری برخوردار شود، درواقع این اثر ارسالی، علی‌رغم سوژه تأویل‌پذیری که دارد [ویژگی ارزشمندی که نشان‌دهنده توانایی ذاتی و قابل‌پرورش نویسنده اثر در زمینه «فراواقع‌نویسی» است]، به شدت دچار کُندی روایت شده است و چنین به نظر می‌رسد که کُل داستان، پس از «بازنگری» مجدد و البته با مدیریت «اقتصاد واژگانی» [تألیف روایت با تعداد واژگان ضروری و بهره‌گیری حداکثری روایی از مصالح به کار گرفته شده در داستان]، با میزان واژگان کمتری تنظیم و «متمرکز» شود تا «انسجام روایی» مؤثرتری در روایت به وجود بیاید، روندی که قبل از هر عملکردی به تدقیق مجدد در ظرفیت‌های درونی سوژه، شناسایی و انتخاب دقیق‌تر و البته «گزینشی» وقایعی ضروری و پیشبرنده نیاز دارد تا متن از جذابیت روایی و روند «گام‌به‌گام» شکل‌گیریِ رخدادهایی تأثیرگذارتر و ماندگارتری برخوردار شود؛ همچنین مؤثرتر است که همواره مراقب حضور پایان‌هایی باشیم که در داستان‌های مبتنی بر وقایعی فراواقع و شگفت‌انگیز، وجه صرفاً توجیه‌کننده‌ای دارند: «...، به‌ناگاه از خواب بیدار شدم!»، طبعاً پایان‌هایی در ذهن مخاطب حرفه‌ای و مکاشفه‌گری که به دنبال تأویل‌پذیری منطبق با روند «کُدپردازی»‌های مربوط به وقایع فراواقع روایت است، منجر به ایجاد یک شوک غیرروایی و طبعاً غیرضروری می‌شوند و حتی ممکن است که ناخواسته، تمام زحمات خلاقانه مؤلف گرامی را در معرض خطر بی‌تأثیری احتمالی قرار بدهند.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، مطابق ویژگی‌های موجود در این اثر ارسالی، به خوبی مشخص است که شما ذهنی روایتگر و جزء‌پرداز دارید و به طرز هنوز بالقوه‌ای از توانایی فراواقع‌نویسی برخوردار هستید؛ بنابراین هم به جهت بالفعل شدن این توانایی ارزشمند و هم به جهت تقویت مدیریت اقتصاد واژگانی، پیشنهاد کنم که در صورت تمایل، هم‌زمان با تألیف سایر آثارتان که مبتنی بر سوژه‌هایی انتخابی نوشته می‌شوند، برای مدت زمانی با حضور در روند نسبتاً سخت و صبورانه کارگاه خلاقه داستان‌نویسی، [مانند عده‌ای از دوستان هنرجوی عزیزی که در این شیوه آموزشی-تجربی، افتخار همراهی با آن‌ها را دارم]، سوژه مشترکی را برای نوشتن انتخاب کنید [در شبی طوفانی، دو کاراکتر اصلی بر روی یک پل روبروی هم قرار می‌گیرند و بدون این که حتی یک دیالوگ داشته باشند و یا از روی پل خارج بشوند، روایت را به طرز باورپذیری شکل می‌دهند؛ لطفاً داستان با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده بنویسید] و با کشف ظرفیت‌های درونی سوژه، روایت فراواقع و تأویل‌گرایانه‌ای را تألیف کنید، مشتاقانه منتظر ارسال داستان‌ جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۵
حمید سرو امان الهی » 20 روز پیش
سپاسگزارم جناب سلحشوری گرامی حتما با دیده منت فرموده ها و راهنمایی های شما را در ادامه کار در نظر خواهم گرفت و مطمئن هستم در پیشرفت و بهبود کار بسیار مثبت خواهد بود.
کیوان سلحشوری‌مهر » 21 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای حمید سرو امان الهی فرهیخته و بزرگوار. طبعاً مطابق توضیحی که داده‌اید، بنده بیشتر به ارزشمندی رواییِ البته هنوز بالقوه این اثر ارسالی مطمئن شدم، دوست نویسنده بزرگوار من، هنوز هم معتقدم که توصیه‌های ارائه شده در نقد تقدیمی [تدقیق مجدد در ظرفیت‌های درونی سوژه، شناسایی و انتخاب دقیق‌تر و البته «گزینشی» وقایعی ضروری و پیشبرنده، جهت تقویت روند «گام‌به‌گام» شکل‌گیری حوادث و...]، موجب ترمیم، تقویت و ارتقاء حداکثری این داستان خواهد شد تا به مرحله تأثیرگذاریِ تأویل‌گرایانه ماندگارتری برسد، به ویژه که داستان شما از ظرفیت فراواقع‌نویسی قابل ارتقاء و بسیار ارزشمندی برخوردار است که طبعاً نشان‌دهنده توانایی ذاتی و قابل گسترش شما در این گونه جذاب داستان‌نویسی است، درواقع هدف اصلی این است که بین نیت روایی شخص مؤلف و روند شکل‌گیری روایت، ارتباط روایت‌پردازانه مستدل‌تر و منطبق‌تری شکل بگیرد تا مخاطب مکاشفه‌گر از طریق «کدپردازی‌های» برنامه‌ریزی شده روایی، در هنگام بهره‌مندی از لذت کشف مفاهیم روایی متن، از خط تأویل منطبق‌تری با نیت مؤلف اثر بهره‌مند شود، بنابراین نیت بنده صرفاً، برقراری ارتباط مستحکم‌تر و تأثیرگذارترِ ذهن خلاق و تأویل‌گرای‌تان با روابط علت و معلولی از طریق ساختار نظام‌مندِ روایت با ذهن تأویل‌گر مخاطب پیگیر و مکاشفه‌گر است. مشتاقانه منتظر سایر آثارتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
حمید سرو امان الهی » 21 روز پیش
درود دوباره استاد. عذر خواهی میکنم. این داستان گمشدگان و پنج داستان دیگر را در مجموعه ای داستان کوتاه بنام( نوشته های سنگی) در ماه گذشته با کمک خداوند و حمایت و تشویق دوستان و اساتید بزرگواری مانند شما عزیزان موفق شدم منتشر کنم.
کیوان سلحشوری‌مهر » 19 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب و تبریک دارم، جناب آقای حمید سرو امان الهی عزیز و بزرگوار. انشاالله همراهی با «پایگاه نقد داستان»، موجب سرعت بخشیدن به موفقیت روزافزون حرفه‌ای شما نویسنده فرهیخته و گرامی بشود. با سپاس و احترام فراوان
حمید سرو امان الهی » 21 روز پیش
سلام با تشکر فراون از استاد عزیز جناب سلحشوری مهر. استاد این داستان بصورت ناقص ارسال شده است ، در واقع این داستان از یک جمله ساموئل بکت الهام گرفته شده است و در ابتدای داستان با ان جمله شروع شده ات که متاسفانه در ارسال حذف شده است و داستان از لحاظ مفهوم و محتوا برای خواننده نارسا شده است. ابتدا زندانی دیگران بودم، پس ترکشان کردم. بعد رندانی خودم بودم، بدتر بود پس خودم را هم ترک کردم. ساموئل بکت با خواندن این جمله و داستان لطفا نظری دیگر به آن بینداید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت