وقتی نخ تسبیح نداریم




عنوان داستان : ویرایش داستان سلول
نویسنده داستان : یک نفر ...

این داستان ویرایشی از داستان «داستان سلول» می باشد.

«من یه جادوگرِ نابغم که توی بدن یه پیرزنِ کودن گیر افتاده!» مانند یک مدلینگ واقعی، قدم‌هایت را مقابل هم دیگر می‌گذاشتی و مدام این جمله را تکرار می‌کردی. در یک لحظه پایت اسیرِ ماده‌ی لزجی شد و متوجه شدی به چشمِ پیرزن رسیده‌ای. از پشت عینک‌های ته استکانی پیرزن، همه چیز درشت دیده می‌شد! یک دندان مصنوعی‌ داخل یک استکان آب کثیف که به سیاهی می‌زد، غوطه‌ور بود. خاک‌ روی تمامِ سطوح‌ خانه چنبره زده بود و تو تصور می‌کردی داخل سوراخ‌های بینیِ پیرزن هم خاک دارد! دود سیگار، فضا را خفه کرده بود و به زور توانستی قوطی قرص کوکائین را ببینی که چند قرص از آن بیرون زده بود.
اواخر تیتراژ فیلم بود و تو توانستی فقط این نام‌ را بخوانی:
بازیگر نقش اصلی: Ch;
تا به حال چنین اسمی را ندیده بودی. همان لحظه، پیرزن یک پفک را ملچ ملوچ کنان لیسید و باعث شد به اسم عجیب که تلفظ نمی‌شد، توجه نکنی.
ایده‌ی فیلم، درباره‌ی پسری بود که به جای زمین، در بدن انسان دیگری متولد شده بود و او هم مانند تو در حال تماشای فیلم در دریچه‌ی چشم‌های یک انسان بود. تند تند پلک زدی. زیرا این چرخه مدام تکرار می‌شد؛ یعنی آن پسرِ درون فیلم، خودش را درون فیلم دیگری می‌دید و باز هم تکرار... تا آن وقت که به نقطه‌ی کوری تبدیل شد! بازپخش زندگیِ تو، تمامی نداشت؛ فقط ادامه‌اش را کسی نمی‌دید و فکر می‌کرد زندگی جدیدی است! به فکر فرو رفتی و سر انجام تصمیم گرفتی:
- آخه کی از من متفاوت‌تر و بهتر؟! نمی‌خوام زندگیم بشه لنگه‌ی اون کودن.
شخصیت داخل فیلم، مدام به عینک خاکی‌اش نگاه می‌کرد؛ و بعد به راهش ادامه می‌داد. برای همان خیلی به نظرت کودن می‌آمد.
قبل از یک ثانیه‌ی پیش، شغلِ تو فقط حرکت کردن بود. قصد داشتی آن‌قدر بروی تا لحظه‌ای که تابلوی انتهای زندگی را پیدا کنی. اما در این ثانیه‌ای که گذشت، شغلت را به حرکت کردن تا رسیدن به بیرون از آن بدن و به خصوص مغزِ پیرزنی که همیشه آفلاین بوده است، تغییر دادی.

***

مثل تمام روزهایت باز هم نگاه سنگینی روی خودت حس می‌کردی و باز هم مثل تمام روزهایت، نتوانستی آن نگاه را پیدا کنی. یک نگاه عمیق بدون منبع.
سلول‌ها، با آن پاهای بدون انگشت‌شان، روی خون‌ها رژه می‌رفتند. آن‌ها با کمک هم افکارِ پوسیده را با شوق، روی دست‌های خود می‌بردند و تو تصور می‌کردی که انگار تابوت یک مُرده‌ی بدبو را روی دوش‌شان گذاشته‌اند!
سقف موج‌دار که همان مغزِ پیرزن بود، مثل یک موج واقعی خروشید و قطره‌ خون غلیظی پیچ و تاب خوران بر روی عینک مثلثی‌ات افتاد و صدای تِک نحیفی به گوشَت رسید. مثل اینکه پیرزن باز گردنش خم شده و حال ندارد راستش کند. حیفت می‌آمد ردای بلند و همه رنگت که تو را از بقیه‌ی سلول‌ها متمایز می‌کرد به آن بکشی. با انگشت اشاره قطره خون را چنان هُل دادی که مانند مگس به دیواره‌ی مغز چسبید. قبل از آنکه عینک را دوباره به چشمت بزنی، متوجه شدی که پر خاک است! خواستی خاک‌ها را هم تمیز کنی که متوجه چیزی شدی که روی خاک نوشته شده بود: "الف = h"
- هر کی اینو نوشته، یه کودن واقعیه. باید به خودش افتخار کنه. البته چون وقت ارزشمندم رو در اختیارش گذاشتم!
خاک عینک را تمیز کردی و بعد روی بینی‌ات قرار دادی.
تا آن وقت که پیرزن به خواب برود و تو بتوانی نقشه ات را اجرا کنی، تصمیم گرفتی کتاب بخوانی. یک کتاب کوچک زیر خون‌های چسبناک بود، همان را برداشتی. بینیِ گرد و کک و مکی‌ات را نزدیک کتاب بردی و آن را بو کشیدی. صورتت جمع شد و چین خورد. بوی فاسدیِ مغزِ پیرزن به کتاب هم منتقل شده بود و آن بوی اولیه‌اش را از بین برده بود. عادتت بود؛ همیشه از اواسط کتاب شروع می‌کردی. قبل از خواندن فکری در ایستگاه اول مغزت پیاده شد: «چطوره فیلم زندگیم رو از وسط شروع کنم؟ یعنی حذف اضافات.» و بعد افکارِ نویسنده‌ی کتاب، اجازه‌ی بیشتر فکر کردن را به تو نداد.
همانطور که عینکت را روی نوک بینی‌ات قرار می‌دادی، گفتی:
- اون‌قدرا کودن نیستم که نفهمم خیلی نامحسوس داری به عینک مثلثی شخصیتت اشاره می‌کنی! می‌خوای باهاش چیکار کنی؟
در آن لحظه به یاد عینک مثلثی و سرخ‌رنگ خودت افتادی و با تاسف از خود پرسیدی که چرا تا به حال به وجودش توجه نکرده بودی. جادوگرِ عینک مثلثی خیلی مضحک است؟
- نکنه فکر کردی کودنم؟ فهمیدم که می‌خواستی ذهنم رو از موضوع اصلی منحرف کنی.
درست هم حدس زده بودی.
دوباره در میان کلماتِ کتاب غرق شدی. گل‌های جسد سه متری، در هر یک وجب از کتاب نشسته بودند. جالبی‌اش آن بود که گلبرگ‌های لجنی داشتند و خطوط نازک آتش، به شکل بخار، از آن‌ها بیرون می‌زد. جغدهایی که روی گردنِ کج یک درخت نشسته و سرشان را برای دیدن، 360 درجه چرخانده بودند. همان درخت که از گردنش، کلمه‌هایی کثیف و تمیز به شکل میوه، آویزان بود. بعضی جغدها یک کلمه‌ تمیز را به دندان گرفته بودند و همراه با هوهوی تیز، می‌بردند تا درون گل جسد بیندازند. گل هر یک کلمه که می‌خورد، بوی بدی ازش بیرون می‌زد، چیزی شبیه بوی جسد یک انسان و یا گوشت کپک زده. رنگین‌کمان آتشین که به شکل نیم دایره، کل فضا را در بر گرفته بود.
سیفون گلویت کشیده نمی‌شد و بزاق زیادی در دهانت جمع شده بود. آن نگاهی که بر رویت سنگینی می‌کرد، در آن لحظه، بیشتر حس می‌شد. انگار آن نگاه، در چند قدمی‌ات بود. همان لحظه، حس کردی خون در مغزت جریان یافت. به سرعت چوبِ جادویی‌ را از جیبِ مخفی‌ات بیرون کشیده و نوکِ مثلثی شکل و اکلیلی‌اش را روی صفحه تکان تکان دادی. باز هم نویسنده‌ی کتاب تو را به جوش و خروش درآورده بود؛ همان‌طور که نویسنده‌ی فیلمِ تو هم نتوانسته بود به جادوگرِ پرقدرتی مانند تو، یک مکان زیبا و دل‌انگیز بدهد. «آخه وسط دل و روده هم شد مکان؟!»
چوب را میان واژه‌های انگلیسی که مانند عنکبوت‌های نیمه‌درشت از صفحات بالا و پایین می‌رفتند، گذاشتی. عنکبوت‌ها بخار شدند؛ و از پیکره‌ی پوست پوست شده‌ی آن‌ها، ذره ذره رنگ‌ها بیشتر سرک کشیدند. ناگهان صدای انفجار ضعیفی به گوش رسید. رنگ‌ها بالا رفتند و پس از رقصی مانند پروانه، در هم آمیختند و رنگِ عجیبی درست مانند ردای همه‌رنگت ساختند. کلمات عجیبی کنار هم وول خوران ایستادند:
h f j s [ n b
به نظرت آمد آن کلمات از شادی ورجه وورجه می‌کنند؛ اما با فکر اینکه به چیزی غیر از خودت فکر کرده‌ای، آن هم به صورت پشت‌سرهم، دست به سینه زدی و بر خود غره شدی! «ژاک، تو نباشی، دنیا از بی‌استعدادیِ موجوداتش، دق می‌کنه!» حیف بود که حیف می‌شدی. به همین دلیل به ادامه‌ی کلمات عجیب توجهی نشون ندادی. ناگهان روی زمین ریختند. صدای قهقهه‌های شیرین و نمکین بر تمام صداهای موجود دیگر سیلی می‌زد. دزدکی سرک کشیدی. بچه جادوگری که بدنش از خطوط فرضی و شبح‌وار ساخته شده بود و آن‌قدر شفاف بود که درونش دیده می‌شد. درونش سرشار از کلمات همه رنگه بود؛ کلمه‌هایی مانند: شجاعت!
چوب جادویی‌ات را به این سو و آن سو کشاندی؛ مانند قایقی بی‌ناخدا در دل دریا. چترهایی شفاف که اجازه‌ی ورود و خروج اشعه‌های نور خورشید را می‌دادند؛ سقف آسمان بودند. گاهی هم، گل‌های یاس، بر سر موجودات می‌پاشاندند.
ذره ذره تصویر قدم به قدم به عقب می‌گریخت و هر لحظه صداها و چیزهایی که می‌دیدی، کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شدند. تا اینکه تصاویر از دریچه‌ی یک تلویزیون نمایان شد و باز هم عقب تر. پسری پشت چشم‌های یک انسان مشغول تماشای این زیبایی‌ها بود؛ و آن پسرِ چوب جادو با سر مثلثی به دست، یقین داشتی که تو بودی!
به سرعت چوب جادو را در جیبت خفه کردی و صفحه‌ی کتاب را بستی. کمی برایت عجیب بود؛ کمی؟!

در آن ثانیه، یعنی هفت‌شنبه و ساعت 25:00 تصمیم گرفتی نقشه‌ات را عملی کنی. پاورچین پاورچین از میانِ سلول‌ها عبور کردی و همین باعث شد آرایش آن‌ها را بر هم بزنی. سلولِ هفت که مانند همیشه جدا از صف مشغول چشم چرانی بود، متوجه صدای بامب بامب قدم‌هایت شد و گردنش را به سمتت چرخاند. مانند تمام سلول‌ها، طوری قدم برمی‌داشت که پاهایش را از دو طرف بالا آورده و کف دست‌هایش را به کنارِ پاهایش می‌کوبید. آن حرکت همیشه در نظرت مضحک بود. قبل از آنکه سلولِ هفت، همانی که زبان بلند و باریکش را درون لپ‌هایش جمع می‌کرد، به تو برسد، به سرعت قدم‌هایت افزودی و صدای بامب بامب بلندتر از همیشه شد.
با اکراه گفتی:
- اگه از این بدن فرار کنم، دیگه مجبور نیستم همیشه یه سری کودن ببینم که با همدیگه مو نمی‌زنن.

لحظه‌ای خود را یافتی که درون مِری گیر افتاده بودی. حالت مرطوب و شرجی درون مری به شدت آزارت می‌داد؛ قطرات درشت بزاق هم گاهی روی سرت فرود می‌آمد و یا به طرز چندشناکی، درون دهانت چپانده می‌شد. تلاش برای بالا رفتن از آن لوله، مانند تلاشِ یک مورچه برای بالا رفتن از دیگ بود!
نگاهی به چوب‌دستی مثلثی‌ات انداختی که هیچ‌وقت در بدن آنتن نمی‌داد؛ تنها کاری که باهاش می‌توانستی انجام بدهی، بازی با صفحات یک کتاب بود و آن هم به دردت نمی‌خورد. ناخن‌هایت دیواره را خراش داد. آخر کدام انسانی می‌فهمید هیچ‌وقت استخوانی در گلویش گیر نکرده است و سلول‌های بیچاره هم گاهی اوقات اشتباه می‌کنند و گلوی آن‌ها را بیخ تا بیخ می‌خراشند؟ روشنایی کم سویی، مانند یک نقطه، بر چشم‌هایت می‌تابید و کم کم در حال نزدیک شدن به دریچه‌ی خروج از آن غار منزجرکننده بودی. مانند وقتی که خورشید به تازگی از پشت کوه‌ها، کم کم پدیدار می‌شود. با یک حرکت، پشت و رو روی زبان پیرزن فرود آمدی و آن پفک‌های خیس به ردای همه‌رنگت چسبید. "اوه" آرامی از بین لب‌هایت خارج شد و سپس با شنیدن خر و پف‌های پیرزن، فکر ردایت را از سر پراندی. قدمی به جلو برداشتی که ناگهان حجم عظیمی از کربن‌دی‌اکسید، اکسیژن و... به سمتت حمله ور شد. دوباره پایت لغزید و روی زبان افتادی؛ درست بین چاک زبان. هوا هر قدم که برمی‌داشت، مشتی حواله‌ی بینیِ کوفته‌ات می‌کرد و بعد از دوباره به اول خط می‌رسیدی یعنی مِری! یک بار، دو بار... صد بار! نتوانستی. فقط با چهره‌ای که انگار خطاطی سم اسب بر رویش است، به داخل مغز برگشتی؛ با همان قدم‌های مدلینگ‌وارت. مغز که از افکار سیاهِ پیرزن، داغ بود؛ اکنون در هنگام خوابش، خنک شده بود. خونِ براقی که از بینی‌ات راه افتاده بود را با انگشت پس زدی. همان لحظه سلول هفت با عجله جلو آمد و همان‌طور که مانند خمیرِ بازی کِش امده بود، قطره خون درون دست‌های بی‌انگشت و مثلث مانندش فرود آمد. تو که چشم‌هایت بیش از حد معقول بزرگ شده بودند، گفتی:
- چیکار می‌کنی کودن؟!
دوباره صدای تپش قلب سلول هفت بالا رفته بود؛ طوری که درون گوش‌هایت زنگ می‌زد. همیشه سلول هفت وقتی به تو می‌رسید، قلبش تاپ تاپ صدا می‌داد و تو فکر می‌کردی شاید به خاطر علاقه‌ی زیادش به تو است. اما چطور می‌شود وقتی تو، این همه او را مسخره می‌کنی، دوستت داشته باشد؟ ممکن است؟
سلول هفت که از ارتباط چشمی با تو طفره می‌رفت و پلکش نامنظم باز و بسته می‌شد – مانند چراغ نیم سوز - گفت:
- آها. ها؟! من... من کم خونی دارم! باور کن، فقط کم خونی.
عاقل‌اندرسفیهانه نگاهش کردی و او هِر هِر کوتاه و مصنوعی‌ای کرد. درست مانند وقتی که ماشین خراب است و وقتی استارت می‌زنی، اگزوز تک خنده‌ی کوتاهی می‌کند و از حال می‌رود.
- تو کل وجودت از خون درست شده!
با دست‌های مثلث‌شکلش، سه ضربه‌ به کله‌ی تاس و براقش زد و سپس گفت:
- راستی! بهم نگفتی کودن یعنی چی؟
تو در آن لحظه دلت می‌خواست مغزت را در بیاوری و درون سطل زباله بیندازی. انگشتانت را با ضرب سریع به کف زمین کوباندی و نگاه تند و تیزی به سلول هفت انداختی. او هم که انگار از خدایش باشد، زود با همان قدم‌های مضحکش، دور شد. هر قدم هم که برمی‌داشت صدای تاپ تاپ قلبش کمتر به گوشَت می‌رسید.
با افکاری مغشوش، دوباره کتابت را برداشتی و به عنکبوت‌های نیمه‌درشت جان دوباره دادی. در صفحه‌ی آخر بودی که کلمات عجیب و بی‌مفهوم در عین حال درخشان را یافتی. دستی بر روی‌شان کشیدی؛ اما انگار بر خلاف بقیه‌ی کلمات، اینها، برجسته بودند. دوباره کلمات را از نظر گذراندی: h’v hc hk fnk ]rv fdv,k kdhddT lh o,hidl lvn! Ch;!
چرا نمی‌توانستی بخوانی؟ اما آخرین کلمه... بسیار برایت آشنا بود؛ آن را دیده بودی؟!
صدای سلول هفت، رشته‌ی افکارت را برید.
- راستی سلولِ جادوگرنما!
خود را در کنارت گلوله کرد. سرش را خاراند. نگاه مبهوتی به مقابلش انداخت، سپس انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت:
- ها؟ آها. این پیرزن خانم داشت یه فکرهایی می‌کرد.
وقتی زبانش درون لپ‌هایش گلوله بود، لوم لومِ عجیبی به گوش می‌رسید و به همین دلیل، بعد از چند ثانیه توانستی جمله‌ی او را درک کنی. جواب ندادی؛ و به جایش فکر کردی که سلول هفت در بن‌بست مغزش دارد فکر می‌کند که: «سکوت، نشانه‌ی تایید است تا چرت و پرت‌هایم را ادامه دهم.» و طولی نکشید که فکرت درست از آب درآمد و سلول هفت گفت:
- به جای غذا، قرص می‌ریزه توی اون معده‌ی بدبخت! فکر کنم شکمش رو با داروخونه اشتباه گرفته!
- به من و تو چه؟
اما در واقع تصویر قرص‌های کوکائینِ پیرزن، در ذهنت نقش بست.
- این‌قدر سیگار می‌کشه که وجودم به جای خون، پر از دود شده.
تا حرف از خون آمد، خواستی بحث چند ساعت پیش را پیش بکشی که به سرعت ادامه داد:
- حالا که معنی کودن رو فهمیدم، چرا کودن شدی؟! ممکنه سکته‌ی مغزی بکنه. حالا هی برو بشین فیلم‌های احمقی اون پیرزن رو ببین.
- مهم نیـ...
فعل ناقصت را قورت داده و جفت ابروهایت بالا پریدند. در آن لحظه دلت نخواست که دوباره سلول هفت را مسخره کنی و بگویی: «فیلم‌های احمقانه نه احمقی!».
دو فکر؛ یکی متوحش و دیگری خبرسان مانند پتک به مغزت ضربه زدند و نمی‌دانستی در آن لحظه کدام را کند و کاو کنی. فکر اول: فیلم! خودش است! آن کلمات عجیب و غریب را در تیتراژ آن فیلم دیده بودی. فکر دوم: اگر سکته ی مغزی کند، فرار از این بدن برایت غیرممکن می‌شود.
کتاب را برداشته و بی‌صبرانه ورق زدی. آن لحظه از هول، حتی نمی‌توانستی به یاد بیاوری که راهکارِ اسان‌تری برای رسیدن به صفحه‌ی آخر وجود دارد!
نور درخشان کلمات، و کلمات جدیدی که اضافه شده بودند: "aowdj ihd j,d ;jhf v, hpqhv ;kY j, fhdn lh vh k[hj nid Ch;”
سلول هفت مدام حرف می‌زد و باعث می‌شد افکارت را نشخوار کنی. به همین دلیل نگاه تندی به او انداختی. برخاست و همانطور که کف دست‌هایش را به پاهایش می‌کوباند، بوم بوم کنان دور شد.
دوباره به کلمه‌ها زل زدی، آخرین کلمه: «ch;» بود؛ نام بازیگرِ نقش‌اصلی آن فیلم.
- اون پسر توی فیلم عینکش مثل من خاکی بود! نکنه این نوشته متعلق به منه؟
به فکر فرو رفتی. در انتها به سرعت کتاب را بسته و پشت و رو کردی. کسی نمی‌تواند چنین کتابی را به داخل بدن بیاورد پس احتمال می‌دادی نویسنده‌ی آن یکی از همین سلول‌ها باشد. روی جلد کتاب، نامِ robot حک شده بود.
برخاستی و پیروزمندانه قدم اولت را برداشتی و در همان لحظه، همان‌جا خشک شدی. اینجا تمامِ سلول‌ها با اعداد مشخص می‌شدند، و احتمال دارد که سلولِ رباتی وجود نداشته باشد! او با بقیه تفاوت داشت؟ از این بگذری، فکر اینکه تو به تنهایی بتوانی کل سلول‌های این بدن را که شمارش به بی‌نهایت می‌رسد، پیدا کرده و سوال جوابش کنی؛ امید را از تو دور کرد.
در گوشه‌ای از مغز کز کرده و با انگشتت قطره خونی را قلقلک دادی. در خلوت با خودت، فکر می‌کردی شاید در این بدن بپوسی... دوباره کتاب را باز کردی و بی‌تاب به صفحه‌ی آخر خیره شدی. جمله‌ی جدیدی اضافه شده بود: "Ch;T lh nv oxvdl!"
با دیدن دوباره‌ی آن نام، که احتمال می‌دادی نام خودت است، چینی به صورتت دادی. صفحه را با انگشت شست لمس کردی و خیره به کلماتی که آتش از درون‌شان می‌جهید، با خود فکر کردی. به هر چیزی فکر می‌کردی به جز حل مسئله! می‌گفتی: «چی آتیش خوبیه که از کاغذ بیرون می‌زنه. حتما درخت خوبی بوده. کجای این بدن درخت داره؟» تو می‌دانستی که خیلی احمقانه‌ست وجود درخت در وجودِ پیرزنی کهنسال. پس جنس این برگه‌ها از چیست؟ بویش در لا به لای بویِ خون خفه شده بود و تو چندین بار بو کشیدی.
- یه قسمت توی بدن که ممکنه سفید باشه؛ و شایدم بو نده! کجاست؟
عینک مثلثی‌ات را جا به جا کردی.
- استخون؟ نه، استخون‌های این پیرزن اونقدر پوکه که اگه یه‌ذره‌اش رو بکنیم، کل وجودش می‌ریزه روی هم.
با رسیدن کلمه‌ای به ذهنت، به سرعت از جا پریدی. به محض رسیدن به دهان، پشت دندان بزرگ و کرم خورده ای پناه گرفتی تا هوا دوباره صورتت را لگدکوب نکند. در دل هم افسوس می‌خوردی که اگر جادویت در اینجا هم آنتن می‌داد، بلایی به سر آن هوا می‌آوردی. درونِ دندان چند سلول مشغول رژه بودند. سرک کشیدی؛ اما خبری از فردی که در حال نوشتن باشد، نبود. سر چرخاندی که درست در کنار دندان مقابلت، یک سلول کوچک نشسته بود و چیزی می‌نوشت. جلو رفته و پرسیدی:
- سلولِ ربات؟!
قلمِ سفید رنگش اطمینان داشتی که از همان دندان ساخته شده بود؛ با حکاکی‌های ریز و درشت. دوباره صدایش زدی؛ و او چیزی نشنید. لایه‌ی دیگری از دندان به عنوان کاغذ جدا کرد و دوباره نوشت. هضمش کمی برایت دشوار بود. آن جملات و آن شخصیت‌ها از مغزِ یک رباتِ بی‌قلب بر روی دندان چکیده شده بود. این‌بار بلندتر خطابش قرار دادی. سر بلند کرد و نگاهش را به تو دوخت. او نگاه داشت؟ چشم‌های درشت لجن‌مانندش را دیدی که در یک لحظه ناپدید شد؛ انگار اصلا وجود نداشته است. به طرز عجیبی، او با بقیه‌ی سلول‌ها فرق داشت؛ شاید چون نویسنده بود! شاید او هم همانند تو، سرنوشت دردناکی داشته است. تو که فکر می‌کردی درگیر توهم شده‌ای، کنارش نشسته و کتاب را ورق زدی. انگشت اشاره‌ات را روی کلمات برجسته و زمردین گذاشته و گفتی:
- نوشته‌ی توئه؟
چشم‌های سلولِ ربات ریز شد. زیر لب چیزی زمزمه کرد و بعد گفت:
- من باسوادم علامت تعجب!
تو هم مانند سلولِ ربات چشم‌هایت ریز شد و بعد از چند ثانیه مکث بلند شدی. می‌خواستی بیشتر از او سوال بپرسی و کمی دو دل بودی؛ اما هیدروژن تا کله‌ات را دید، اخم و تَخم کنان جلو آمد و چنان هلت داد که دادِ پیرزن هم در آمد. در لحظه‌ی سقوط، دادِ سلول ربات را شنیدی:
- منتظرم باشید سرورم نقطه.
و در آن زمان حس کردی آن نگاه سنگین دیگر بر رویت نیست.

***

آن شب، در دم دمای صبح به خواب رفتی. تصاویر گنگی می‌دیدی. عنکبوت‌های نیمه‌درشت که با لجن ساخته شده بودند، از سر و روی جادوگران بالا می‌رفتند و بین دو پلک‌‌شان، تار می‌تنیدند. آن‌ها را به خواب ابدی مهمان می‌کردند. آسمانی وجود نداشت؛ فقط تار بود که سقفی ساخته بود. عنکبوت‌ها، جادوها را با ولع می‌بلعیدند. خنده‌های کریح و صدای خرچ خرچ شکستن قلبِ جادوگران زیر پاهای عنکبوت ها، روانی ات کرده بودند. خون‌هایشان، همان کلماتِ زیبا بود که وجودشان را تشکل داده بود. بوها از سوراخ‌های ریزِ تلویزیون فرار کرده و بینی‌ات را در اسارت گرفتند؛ بوی گس کشته شدن جادوگری... اما باز هم تو آن گوشه بودی؛ دقیقا پشت یک تلویزیون و این صحنه ها را می دیدی. دهانت با تار بسته شده بود و فقط توانستی فریاد خفه در وجودت را از هفت آسمان دلت رد کنی؛ اما تو می دانستی که کسی نخواهد شنید!
با چهره‌ای عرق کرده از خواب پریدی که کسی ضربه‌ای به شانه‌ات زد. با داد بلندی به عقب برگشتی که با دیدن چشم‌های لجنیِ سلول ربات، ساکت شدی. به لطف شمع کوچکی که در دستش بود؛ لجنِ چشم‌هایش مات شده بود و بینی عقابی‌اش که روی لب‌های قطورش افتاده بود، قابل دیدن بودند.
- سرورم ویرگول، من رو ببخشید که این موقع مزاحم شده ام نقطه. من یکی از جادوگرهای جزیره‌ی مثلثِ‌جادو هستم نقطه ویرگول؛ وظیفه‌ام هم نجات شماست نقطه. آه من رو ببخشید علامت تعجب!
شمع را گوشه‌ای گذاشت و گردن درازش را در مقابلت خم کرد.
- چی میگی؟! حالت خوبه؟
- قربان ویرگول، شما باید با من بیاید نقطه. جزیره‌ی مثلث‌جادو در نبودِ شما ویرگول، در حال خراب شدن هست نقطه.
سکوت کردی و سعی کردی بفهمی در جزیره‌ی مثلث‌جادو چه کاره هستی. از آن طرف از نقطه، ویرگول کردن‌های سلول‌ربات، آمپر چسبانده بودی.
سلول ربات، به ردای همه‌رنگت چنگ انداخت و گفت:
- قربان خواهش می‌کنم لطفا علامت تعجب!
بدت هم نیامد؛ اما اینکه آن نگاه سنگین دیگر بر رویت نبود، کمی حال و هوا را برایت مرموز کرده بود.
- از کجا فهمیدی من ژاکم؟
او که همیشه بلافاصله جواب می‌داد، گفت:
- عکس‌های زیادی از شما دیدم سرورم نقطه.
فضا برایت مرموزتر شد. عینک را روی بینی‌ات تنظیم کرده و گفتی:
- خیلی زود جواب میدی. جمله‌هات از قبل آماده شدن؟
و او باز بلافاصله جواب داد:
- قربان خواهش می‌کنم لطفا علامت تعجب!
- کودن، سوال من چیز دیگه‌ای بود.
صدای تاپ تاپ قلبی آمد و متوجه شدی سلول هفت دارد نزدیک می‌شود. همان هنگام سلول‌های دیگر چراغ‌های مغز را روشن کردند تا بتوانند خوابِ جدید پیرزن را پردازش کنند.
سلول هفت بی هیچ حرفی جلو آمد و نگاه تیزی به سلول ربات انداخت. در میان چشم‌های لجنی سلول ربات، بمب اتمی به هوا رفت و ترکید. محکم سرت را تکان دادی؛ توهم بود؟ قطعه‌ای از خودش را کند و در هوا ریخت و درونش پرید. لجن‌های زیادی که دور هم دیگر می‌چرخیدند. اول سرش ناپدید شد و در انتها دستش ماند. دستش، بازویت را به چنگ انداخت و قبل از اینکه واکنشی نشان دهی، فقط لنگه پایت بیرون از آن لجن مانده بود. سلول هفت تا خواست پایت را بگیرد، تونل بسته شد.
خون بازویت در میان لجن‌ها می‌رقصید و همه چیز را پاک می‌کرد تا اینکه دردی در سرت پیچید. سلول ربات غرق در خون در مقابلت بود؛ و تو آن صحنه را انگار از پشت آب زلالی میدیدی چون تصویر مدام تکان میخورد.
صدایی می‌شنیدی؛ صدایی که انگار درون یک فیلم است و آن را بر روی دور کند گذاشته بودند. فریاد می‌زد:
- I,a lwk,ud! هــــ... هـــــوش... هوش مصنوعـــی...
صدا به بدنت فشار وارد کرد؛ و محکم به عقب هلت می‌داد. تنها چیزی که دیدی، مغزی بود که نورهای تیز و لجنی، از آن بیرون میزد!
سلول هفت بشکنی مقابل چشم‌هایت زد و آن صحنه از بین رفت. خود را پشت چشم پیرزن یافتی؛ وقتی که در بالکن خانه‌اش ایستاده بود و به آسمان نگاه می‌کرد.
- اینجا چخبره؟
سلول هفت گفت:
- ها؟ آها. پیرزن خانم امروز شبکه‌ی اخبار نزد ببینم چخبره.
-کودن! سلول ربات چرا مُرد؟
او دوباره از ارتباط چشمی با تو طفره رفت.
- یکی از انگل‌های مغز رو کشتی؛ چرا بزرگش میکنی؟
اما تو اون وقایع را لمس کرده بودی؛ با همان چشم‌هایت، مرگ سلول ربات را دیده بودی. آن صدا، هنوز هم در مغزت زنگ می‌زد.
- داری به من دروغ میگی.
- تا حالا به شکم آسمون توجه کردی؟
چشم‌هایت را محکم روی هم فشار دادی و به آسمان تیره خیره شدی.
- نه.
- می‌بینی؟ شکمش سوراخ شده. خیلی‌ها بهش میگن ستاره. به نظرت واقعا دنیای اکلیلی پشت اون سوراخ‌ها رو نمی‌بینن؟
تو که انگار بحث برایت جذاب شده بود گفتی:
- چرا باید توجه کنن؟
- آره. نباید توجه کنن. آخه جادوگرهایی که اون بالان، شاید لو برن.
حس می‌کردی سلول هفت درون مغزت نشسته و افکارت را به هم گره میدهد. او ادامه داد:
- توی ماه رو میبینی؟ توش زدگی داره، یه ماه کرم خورده. مراقب باش ژاک.
- بذار ببینم. تو در مورد جادوگرا چی میدونی؟ اصلا تو کی هستی؟
سلول هفت روی دهانش کوبید. با قدم های زیگ زاگی عقب رفت و هیچ به صدا کردن هایت توجه نکرد. یعنی آن بالا، پشت سوراخ های شکمِ آسمان، جادوگرها زندگی میکردند؟! مراقب چه باید می‌بود؟ اصلا آن جمله‌ی هوش مصنوعی چه معنی ای می‌داد؟
نگاهی به دستت انداختی؛ خون‌های خشکیده روی بازویت و رد چنگال. امکان داشت همه اش دروغ می بود؟

***

صدای شلپ شلپ پاهای سلول‌ها که بر مغز خونین می‌خورد، شنیده نمی‌شد.
تصمیمت را گرفته بودی؛ مطمئنا پیغامِ ضروری‌ای بوده است که جادوگران مجبور شده بودند به صورت مخفیانه بازگویش کنند. اما کسی در دلت جار می‌زد: "اگر آن پیغام این باشد که نباید از بدن بیرون بروم، چی؟" باید می‌رفتی؛ هر لحظه ممکن بود آن پیرزن سکته‌ی مغزی کند.
ذره‌ای در چهره‌‌ی سلول‌ها دقیق شدی. بدن شیطان مانند، فربه و کوچک. دست و پاهایی به اندازه‌ی نیم بند انگشت.
همیشه نقشِ چشم‌های هر فردی را که می‌دیدی، در همان ثانیه عکس گرفته و در گالری مغزت ذخیره می‌کردی؛ اما متاسفانه آن سلول‌ها چشم ندارند و بدتر از آن، اصلا چهره ندارند! فقط سلولِ‌هفت بود که زبان درازش از وسط چهره‌اش بیرون زده بود. وقت وداع بود.
نگاهت را دوباره به اطرافت دوختی؛ اما قبل از آنکه چشم بگیری، متوجه چیزی شدی. قسمتی از مغز، دیگر خون نداشت، کاملا خشک بود. انگار سیفون آن قسمت را کشیده بودند. با خود گفتی:
- میگم چرا صدای پاهاشون نمیاد. خونی وجود نداره... چی؟!
یعنی ممکن بود آن پیرزن کودن سکته‌ی مغزی کرده باشد؟!
سلول‌ها دیگر رژه نمی‌رفتند و گاهی هم به هم برخورد می‌کردند. حالت گیجی داشتند و وقتی حالت گیجی به تو هم دست داد، آن وقت بود که به یکباره تن بی‌جانشان روی زمین افتاد.

***

فضای مغز با فضای یخ‌بسته‌ی یک غار هیچ فرقی نداشت. حال که پیرزن در زیر خاک است، چطور می‌خواستی فرار کنی؟ بوی افکارِ زنگ زده و پوچ در مغز پیرزن تمام شده بود؛ اما حالا بوی لاشه‌ی مرده است که بدتر از آن اذیتت می‌کند.
یعنی فیلمِ زندگی تو در همین سناریوهای کم تمام شد؟ بادی به غبغب انداختی؛ و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، فریاد زدی:
- من ژاکم!
صدایت پیچ می‌خورد و دوباره برمی‌گشت. همه یکصدا شده بودند و داد می‌زدند که ژاک هستند! ادامه دادی:
- من می‌تونم!
در خود جمع شدی، در میان آن صداها، حتی صدای ظریفی نبود که بگوید: "تو می‌توانی!" حالا آن‌ها بودند که بر تو، غره می‌شدند.
اما می‌دانستی با این خزعبلات نمی‌توانی حرف‌های واقعی ات را سرکوب کنی. پس داد زدی:
- من نمی‌تونم!
صداها با همان تُن فریاد زدند که نمی‌توانند. آنگاه لب‌هایت از حالت خط مستقیم کناره گرفت و کمی لای شد. اگر تمامِ آن صداها نتوانند، تنها کسی که می‌تواند، تو هستی. تو هم همین فکر را کردی.
دلت نمی‌خواست مثل ثانیه ای پیش، جوانه‌ی امیدی که در دلت سر در اورده بود، اسیرِ بورانِ ناامیدی شود. ارتباطت را با جزیره‌ی جادوگران دوباره چک کردی، اما همچنان هم متصل نبود. همراه با درد کمی که در بازویت وجود داشت، آرام آرام نوشتی:
- من ژاک هستم. هشت سال است در بدن یک پیرزن ان هم در ایران گیر افتاده ام. درخواست کمک دارم.
قبل از تکمیل آخرین فعل، به مغزت فشار آوردی؛ اما جز فارسی، بلد نبودی به زبان دیگری بنویسی. آن هم به خاطر پسرِ پیرزن بود که گاهی برای مادرش کتاب می‌خواند و تو زیر زیرکی متن را از نظر می‌گذراندی. حق هم داشتی، در سن دو سالگی، همین که نام پدر و مادر و نامِ جزیره‌ی جادوگری را بلد بودی، خیلی هم عالی بود.
خواستی ارسال کنی، اما متن پیام چیز دیگری شده بود:
- lk Ch; isjl. iaj shg hsj nv fnk d; dvck Hk il nv hdk ‘dv htjhni hl. Nvo,hsj ;l; nhvl.
یادت آمد که در کیبوردت shift و alt را نگرفته ای تا متن پیام فارسی شود. خواستی پاک کنی، اما کلمه ای آشنا میان آن‌ها دیدی. بازیگر نقش اصلی آن فیلم. به دوبار نکشیده، کتاب را برداشتی و تند ورق زدی. خودش بود! زبان جادوگری! کمی که به مغزت فشار آوردی یادت آمد عینک خاکی‌ات برای چه بوده. الف = اچ! در دل نجوامانند چیزی شبیه به این گفتی: «سوال های غول پیکر زندگی مون، همیشه جواب های ساده داره!»
کمی باورش برایت سخت بود که زبان جادوگری فقط یعنی: شیفت و آلت را نگیری و تایپ کنی!
با صدای بامب بامب کر کننده ای؛ گوش هایت را گرفتی. رگ های پیشانی ات برجسته شد و پرده ی گوش هایت به زق زق افتاد. برای خفه کردن صدا، از جا برخاستی و سرت را چرخاندی. صدا از سمت پایین می‌آمد. در آن صدای کر کننده، صدای درونت گفت: «ممکنه از قلب باشه.» قلب؟! مگر قلب آدم مرده هم می‌زند؟
به سرعت به سمت قلب گام برداشتی و تنها آرزویت این بود که سالم به آنجا برسی. با دیدن تکان تکان خوردن قلب، کم مانده بود قلب خودت هم بایستد. نزدیکش شدی. صدایش دقیقا مانند وقتی بود که کنار یک باند بزرگ ایستاده ای و موسیقی گوش می‌دهی. خوب که دقت کردی؛ متوجه شدی قلب با صدای غریبی دارد عدد می‌شمارد. مثل وقتی که زیر آب عدد می‌شماری. بمب بزرگی در قسمتی از قلب جاگذاشته شده بود و شمارش معکوس بود: «100، 99 و...»
چشمان درشتت، درشت تر از همیشه شد. به سرعت به سمت مغز دویدی؛ شاید در آن پیغام ها راه چاره ای بود.
دوباره اولین خط صفحه ی آخر کتاب را بررسی کردی: « h’v hc hk fnk ]rv fdv,k kdhddT lh o,hidl lvn!Ch;!«
کلمه ی اول را معنا کردی که میشد: "اگر"
91، 90 ...
قبل از آنکه به معنای کلمه دوم دست یابی، عنکبوت های نیمه درشت از لای صفحات دیگر سرک کشیدند. چشمان‌شان تیله ای در مردابِ پرخون می‌مانست. تو که در آن سر و صدا مشغول معنا بودی، نفهمیدی که ناگهان عنکبوتی بر روی چشمانت فرود آمد و مشغولِ تنیدن تار بین دو پلکت شد. دقیقا مانند همان خوابی که دیده بودی. گمان میکردی آنها نمیخواستند از معنای آن جملات چیزی بفهمی. عنکبوت ها از ردایت بالا می رفتند. چند عنکبوت مقابل دهانت آماده باش ایستاده بودند؛ انگار میخواستند سوار آسانسور شوند!
95، 94...
آه عمیقی کشیدی و در دل لعنت فرستادی که «جادو آنتن نمیده.» مشت هایت روی سرشان فرود می آمد، و تعداد زیادی عنکبوت از راه چشمانت میخواستند به مغزت نفوذ کنند. قبل از آنکه متوجه شوی، عنکبوتی از زیر پوستت وارد مغزت شد. آن عنکبوت به راحتی میتوانست فرمان تو را در دست بگیرد. در پوسته ی صورتت قلقلکی حس کردی و انگار عنکبوت داشت بالا می‌رفت. یک آن حس کردی هیچ کاری نمیتوانی انجام دهی. چیزی در مغزت فریاد زد:
- نباید از این مغز بیرون بروی!
و تو هم ربات وار تکرارکردی.
81، 80 ...
عنکبوت ها که وضع را دیدند دوباره به شکل کلمه درآمدند و درون کتاب جای گرفتند. تو آن لحظه به هیچ چیز فکر نمیکردی، یعنی نمیتوانستی فکر کنی! عنکبوت شرورانه می‌خندید و دستور می‌داد.
74، 73، 72
در یک لحظه حس کردی خون در مغزت جریان یافت و همه چیز به یادت آمد. دادی دیگر وجود نداشت؛ یعنی چه شده بود؟
تو، زیرکانه کتاب را باز کردی و به شکل نمایشی، ربات وار گفتی:
- من _ این _ متن _ را _ نمی _ خوا _ نم.
عنکبوت ها هم که صدایت را شنیدند، آرام گرفتند. به سرعت جمله ی اول را معنا کردی که میشد: «اگر از آن بدن چقر بیرون نیایی، ما خواهیم مرد! ژاک!»
58، 57، 56...
با خود گفتی پس آنها نمیتوانستند به من کمکی بکنند! جمله ی دوم را هم معنی کردی: «Ch; T lh nv oxvdl = ژاک ما در خظریم»

جمله ی سوم را تا نیمه ها معنا کرده بودی: « aowdj ihd j,d ;jhf v, hpqhv ;kY j, fhdn lh vh k[hj nid Ch; = شخصیت های توی کتاب را...»

عنکبوت همانطور که به بدنش کش و قوس می‌داد، از لای صفحه، سرک کشید. تا تو را دید، سوتی زد و تمام عنکبوت‌ها با آرایش منظمی حمله ور شدند. حال که توجه می‌کردی وجودشان لجن مانند بود. «جادو، آنتن نمیده.» مشت های کوچکت روی سرشان فرود می آمد؛ اما آنها قوی تر از ان بودند و بعد از هر له شدگی، انگار فنر باشند، دوباره به حالت اولیه برمیگشتند. سردیِ درون مغز، وجودت را یخبندان کرده بود و آن صدای بلند قلب، از پا درت اورده بود. از آن سو، چند عنکبوت درشت هیکل مشغول مکیدن جادوهایت بودند و هر لحظه بیشتر احساس ناتوانی چنگ بر مغزت می انداخت!
رنگین کمانی که تا آن لحظه در بیرون از آن بدن، کمرش را قوز داده بود؛ ناگهان اسیر رعد و برق شد. رعد و برق می‌غرید و وجودش را می‌درید. همان لحظه، با جان دادن رنگین کمان، بدن یخ زده ات با صدای بدی به زمین خورد. دیگر نایی نمانده بود؛ چشیدن جادوی یک جادوگر یعنی مرگ! بدنت کرخت شده بود، مشت هایت نرم نرمک باز شدند و رگ‌های پیشانی ات بیش از پیش برجسته شدند. عنکبوت ها دست و پایت را با تارهای زمخت شان بر روی زمین بستند. چشم‌هایت کم سو شده بود؛ و همه چیز را انگار از پشت شیشه ای که شفاف نباشد، میدیدی. تعداد عنکبوت‌ها آنقدر زیاد بود، که احساس می‌کردی در جوبی کنار لجن‌ها افتاده ای و نمیتوانی دست و پا بزنی. چشم‌هایت را روی هم چفت کردی تا حمله‌ی پاهای ضخیم عنکبوت را حس نکنی. اما نباید تسلیم می‌شدی؛ نباید!

25، 34، 33 ...

عنکبوت درشت هیکلی در حاله‌ای از مه‌های رنگی مشغول خنده‌ی شرورانه بود؛ و پاهایش را می‌رقصاند. با صدای تِک تِک عینک، و هیچ دردی، لای پلک‌هایت آرام باز شد. عنکبوت از به ثمر نرسیدن خواسته‌اش، دوباره خون را درون چشم‌هایش چپاند و تو حس می‌کردی قرار است از آن خون، جرعه‌ای روی صورتت بسُرَد! عینکت را با یک ضرب روی زمین انداخت و این بار بی‌هیچ تعللی پاهایش را جلو آورد. دهانت مزه‌ی گس می‌داد؛ شاید طعم مرگ بود. نباید سناریوهای زندگی‌ات به این زودی تمام بشود؛ نباید!
پا جلوتر می‌آمد و هر لحظه صدای خنده‌های کریح بیشتر درون مغز می‌پیچید. کمتر از یک سانتی‌متر فاصله‌ی عنبیه‌ی فندقیِ تو و آن پاها بود. در یک صدم ثانیه، با صدای تحلیل رفته‌ات گفتی:
- مخزن جادوهای من توی چشم‌هامه؛ و اون زود ارضاء میشه!
پایش در میانه‌ی راه توقف کرد و شاید از بهت بود که عنکبوت مانند چهارپایه‌ی برعکس روی زمین افتاد. هنگام افتادن، یکی از پاهای بلندش به زخم بازویت برخورد کرد و خون داغ مثل آبفشان از دستت بیرون پاشید. عنکبوت‌ها با دیدن آن صحنه، عقب عقب رفتند و گاهی بعضی‌ها آنقدر سرعتشان را زیاد کرده بودند که پاهایشان در همدیگر می‌پیچید. عنکبوتی که می‌خواست تو را بکشد، همانطور که فرار می‌کرد، گفت:
- گولم زد علامت تعجب! جادو اینجا آنتن نمیده علامت تعجب!
منگ، تکان ریزی به بدن کرخت شده‌ات دادی. عنکبوت‌ها به دیواره‌ی مغز چسبیده بودند و نگاهشان را دور مغز می‌چرخاندند. اشک‌هایشان هم در قالب لجن از چشم‌های بیضی شکل‌شان می‌چکید.

سر برگرداندی و با کتاب رو به رو شدی. کتابی که از درونش صداهای شاد به گوش می‌رسید. صدایی درونش بلندتر از همه فریاد زد:
- کلمه‌ها آزاد شدند. ژاک! آن عنکبوت‌ها، سایه‌ی صفات زشت را بر روی تک تک کلمه‌های زندگی‌ها انداخته بودند. ژاک، تو موفق شدی!

19، 20، 21 ...

بعد صدا قطع شد. افکارت را ذره ذره می‌جویدی. سایه‌ی سیاهِ ناامیدی بر فیلمی که آن پیرزن می‌دید، افتاده بود. حتی آن عنکبوت‌ها، در فیلمِ زندگیِ آن پیرزن هم دست داشته‌اند؛ و اینبار سایه‌ی تنبلی را رویش انداخته بودند. داشتی به سایه‌ی سیاه غرور که بر زندگی‌ات افتاده بود، فکر می‌کردی که اعداد معکوسِ بمب، آژیر خطر را برایت نواخت:

11، 12 ...

دست از جویدن افکارت برداشته و مشغول معنا کردن آخرین جمله شدی که می‌شد: «;aowdj ihd j,d ;jhf v, hpqhv ;kY j, fhdn lh vh k[hj nid Ch = شخصیت‌های توی کتاب را احضار کن؛ تو باید ما را نجات دهی ژاک.»

7، 8 ...

مانع بهتت در مورد اینکه می‌توانی شخصیت احضار کنی، شدی و به سرعت داد زدی:

- ای شخصیت‌ها، بیرون بیایید!

هیچ اتفاقی نیفتاد. شاید باید مانند آن صدا می‌گفتی. همان که "هوش مصنوعی" را فریاد می‌زد. به سرعت گفتی:
- hpqhv aowdj
(احضار شخصیت.)

4، 5 ...

ابتدا رنگدانه‌های همه رنگه در درون مغز مثل بمب ترکید. بعد انسان‌هایی که بدن‌شان با خطوط فرضی و شبح‌وار درست شده بود؛ مشت مشت کلمه‌های زیبای وجودشان را درون مغز ریختند. اما هیچ‌کدامشان تا آن لحظه از کتاب بیرون نیامد.
تمام اینها نیم ثانیه بیشتری طول نکشید. فقط همین بود؟ پس شخصیت کجا بود؟

1، 2، 3!

در آخرین لحظه، متوجه لجن کمی شدی که تا بیرون از مغز پاشیده شده بود و بعد همزمان دو صدای انفجار در همدیگر آمیخت.
گلوی رعد و برق از غرش‌های پی در پی گرفت و کم کم ناپدید شد. رنگین‌کمان دوباره جان گرفت و این‌بار، نورهای رنگارنگ و زیبایش را روی تو متمرکز کرد.
تو که تمام اینها را غول پیکر میدیدی، چند بار پلک زدی. یک ژاک بزرگ کنارت بود و کارهای تو را تقلید می‌کرد. باورت نمی‌شد هنوز هم قدت مانند یک سلول است. از آن‌طرف‌تر آدم‌هایی که وجودشان پر از کلمه‌های همه‌رنگه و زیبا بود، فضای خفه‌ی قبرستان را شاد کردند. شخصیت داستانی ژاک که از کتاب بیرون آماده بود، به تو نگاه کرد. جان سالم به در برده بودی؟ لبخند وسیعی بعد از مدت‌ها روی لب هایت نشست که کمی غریبی اش می‌کرد. رو به شخصیت گفتی:
- gxth jlhlj vh jlhl ;k , fi lk ffoa.
(لطفا تمامت را تمام کن و به من ببخش.)
باورت نمی‌شد از کلمه‌ی "لطفا" استفاده کرده بودی و از این بابت، لبخندت عریض‌تر شد. وقتی حروف انگلیسی را یکی یکی بیان می‌کردی: «جی، اکس، تی، اچ...» شخصیت داستانی هر لحظه بیشتر کوچک‌تر می‌شد و تو بزرگتر. شخصیت ناپدید شد، و تویِ واقعی پدیدار شدی.

اینجا جادو آنتن می‌داد؛ اما جالبش این است که مغز و عقل همه جا آنتن می‌دهد! چوب‌جادویی‌ات را در آوردی و او را تکان تکان دادی. دنبال وسیله‌ای برای رسیدن به جزیره ی مثلث‌جادو و یا همان آسمان شکم سوراخ بودی. دلت هم برای تاپ تاپ قلب سلول هفت و برای کودن‌بازی‌هایش یک طوری بود. انگار یک چیزی کم داشتی. بعد از استفاده از وردهای گوناگون، آخری اش جواب داد. از درون چوب جادویی، نیروی عظیمی بیرون پرید و آن نیرو، از کلمه‌های زیبایی مانند: «عشق، امید و...» ساخته شده بود. به شکل پرنده ای با عینک مثلثی و چشم‌های همه رنگه. با لبخند بر رویش نشستی.
اما هنوز هم آن نگاه سنگین و مرموز بر رویت بود. جمله‌ی سلول هفت هم درون مغزت می‌پیچید که می‌گفت: «مراقب باش ژاک.»


.پایان جلد یک
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام و یاد خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار. خسته نباشید. من نوشته‌تان را خواندم. فرموده بودید بنده کارتان را تحلیل و بررسی کنم. این اولین نوشته‌ای است که بنده از شما می‌خوانم. شما تازه وارد دنیای نویسندگی شده‌اید. بنابرین باید دقت کنید که اولاً از تمرین و یادگیری خسته نشوید. چون هر وقت از نوشتن لذت نبردید، بدانید که دیگر عمر نویسندگی‌تان به پایان رسیده است. پیشنهاد من این است که هر روز کتاب داستان‌کوتاه یا رمان بخوانید و هر روز بنویسید. نوشتن را تعطیل نکنید. دوماً باید دقت کنید که درست بنویسید. واقعیت این است که نوشتنِ داستان غریزی نیست. درست است که نویسندگی به غریزه هم ربط دارد و باید در ذات هر فرد وجود داشته باشد. اما غریزه کافی نیست و ما باید اصول نوشتن یک داستان‌کوتاه را به صورت آکادمیک یاد بگیریم. باید در کلاس اساتید بنشینیم و نوشتنِ صحیح را یاد بگیریم. حتماً کتاب‌های اصول نوشتن را در برنامه‌تان بگذارید. کتاب‌های زیادی در این زمینه وجود دارد. اما من کتاب «بیست‌ودو گامِ نویسندگی» نوشته «جان تروپی» را برایتان پیشنهاد می‌کنم. حتماً بخوانید.
اما برویم سراغ نوشته شما. با توجه به سن شما نوشتن این داستان برایتان خیلی خوب است. شما فراتر از سن‌تان نوشته‌اید. این ارزشمند است و نشان می‌دهد که شما شمّ نویسندگی دارید. استعداد نوشتن را دارید. اما همان‌طور که عرض کردم این استعداد، تنها کافی نیست. همان‌طور که چطور یک نفر استعداد پزشک شدن در وجودش باشد و حتی علاقه شدید به پزشک شدن داشته باشد، آیا کافی است؟ قطعاً نخیر. باید بروید علم پزشکی را یاد بگیرد. و مادامی که یاد نگرفته است، آیا می‌تواند یک مریضی را جراحی کند و سینه‌اش را بشکافد/ قطعاً غیر ممکن است. نویسندگی هم همین‌طور است. هرچند در جامعه، مرسوم، اینطور نیست و هرکس خورده ذوقی دارد، دست به قلم می‌برد و می‌نویسید، اما باید ابتدا اصول اولیه نوشتن را یاد گرفت و بعد وارد این کار شد. البته که مشکلی نیست و باید نویسنده‌های جوان وارد میدان شوند و نویسنده‌های جدید تربیت شوند، اما دقت کنید که حتماً این اصول نوشتن را باید یاد بگیرید که این امر بسیار ضروری است.
نوشته شما محاسن و البته ایراداتی دارد که باهم بررسی می‌کنیم. نقطه قوت شما غریزه‌نویسی است. شما خوب می‌نویسید. خوب با قلم جولان می‌دهید. یک‌دست و سریع جلو می‌روید. بی‌محابا می‌نویسید. این یک امتیاز برای نویسنده محسوب می‌شود. اما دقت کنید که باید این بی‌محابا‌نویسی را کنترل کنید. در واقع در چارچوب، بی‌محابا بنویسید. مثلاً اول باید طرح‌تان را مهندسی کنید. داستان‌تان را پی‌ریزی کنید و صحنه‌ها را جدا کنید. سپس درون آن صحنه هرقدر می‌خواهید جولان دهید. مثالی می‌زنم برایتان. اگر نوشتن را به یک اسب تشبیه کنیم، شما نباید اجازه دهید این اسب بدون افسار باشد و در دشتی بی‌کران جولان دهد و به هرجا که دلش خواست برود. بلکه شما باید به این اسب افسار ببندید و دشت را با میله‌هایی محدود کنید. حال در این محدوده اجازه دهید این اسب هرچقدر می‌خواهد جولان دهد. پس نوشتن نباید نه کاملاً آزادانه و ول باشد و نه کاملاً محدود و دست‌به‌عصا. بلکه بین این دو باید باشد. آزادانه باشد اما در چارچوب. این نکته اول.
نکته بعد این است که شما فضاسازیِ بی‌نظیری دارید. بلدید اتمسفر بسازید. این کار هم یک امتیاز برای نویسنده محسوب می‌شود. شما بلدید توصیف کنید. شرح صحنه بنویسید. اینها همه ابزار یک نویسنده به حساب می‌آیند. شما بدن انسان را به زیبایی هرچه تمام‌تر تشریح کرده‌اید و دنیایی که ساخته‌اید خاص بکر و زیبا است. این دنیا ساخته ذهن شماست که شما به زیبایی آن را در داستان‌تان بیان کرده‌اید. اما این توصیفات هم باید در خدمت داستان باشند. اگر پا را فراتر از داستان بگذارند و ول باشند و بیش از حد باشند مخاطب را اذیت خواهند کرد. پس همین توصیفات و توضیحات نیز باید کمی محدود شوند و پا از داستان فراتر نگذارند. این نکته دوم.
مورد بعد این است که شما جذاب می‌نویسید. عناصر جذابیت در داستان خیلی مهم‌اند. یکی از آنها جذابیت در متن است. و یکی دیگر فضاهای سورئال. هرچند داستان شما سورئال است و ما مدام در فضای سورئال هستیم و این خود نوعی جذابیت دارد، اما متن‌تان نیز جذاب است. شما بلدید طوری روایت کنید که مخاطب را جذب کنید. این هم به نوبه خود امتیاز برای یک نویسنده محسوب می‌شود. این سه امتیاز را داستان شما دارد اما برویم سراغ مواردی که باید اصلاح شوند.
ببینید نوشته شما مهم‌ترین و اصلی‌ترین و اساسی‌ترین المانِ داستان را ندارد. آن چیست؟ خط داستانی. خط داستانی یا طرح کلی. در داستان شما خط داستانی نمی‌بینیم. طرح اصلی داستان شما چیست؟ آیا می‌توانید در دو خط بنویسید که خلاصه داستان‌تان چیست؟ فردی داخل بدنی متولد می‌شود؟ جادوگری در درون یک پیرزن حلول می‌کند؟ هیچ‌کدام از اینها نیست. شما باید کل داستان‌تان را بتوانید در یک جمله بگویید. مثلاً کتاب کوری را بخوانید. یا کتاب مزرعه حیوانات یا پیرمرد و دریا یا وداع با اسلحه. در رمان کوری می‌بینیم که «در یک شهر همه کور می‌شنود. این کوری مشکلاتی به وجود می‌آورد و شهر زیرورو می‌شود و نهایتاً رفته‌رفته همه بینایی‌شان را به دست می‌آورند.» نویسنده حق دارد روی این خط جولان دهد. اما دیگر حق ندارد از این خط خارج شود و مثلاً برود سراغ دانش‌آموزی که تمرین می‌کند تا در مسابقه دوندگی اول شود. هر چیزی که در مسیر داستان باشد ما آن را خواهیم نوشت و خارج از آن را کات خواهیم کرد.
در نوشته شما این نخ تسبیح وجود ندارد. این رشته محکم وجود ندارد. قطعاً نوشته شما طولانی است و باید نصفش و شاید بیشتر از نصفش حذف شود و به یک طرح منسجم و واحد برسد. اما این خط داستانی از کجا می‌آید؟ این خط باید قبل از نوشتنِ داستان ایجاد شود. مادامی که هنوز ما دست به قلم نبرده‌ایم. باید ابتدا داستان خود را مهندسی کنیم و خط داستانی را برای خودمان بنویسیم و سپس شروع به نوشتن کنیم و هر لحظه باید یادمان باشد از این خط خارج نشویم. و این را هی برای خودمان تکرار کنیم که مبادا از طرح داستانی دور شویم!
فراموش نکنید که مهم‌ترین عامل در یک داستان این خط داستانی است. هرچقدر ما شخصیت جذاب داشته باشیم، هرچقدر روایت‌مان جذاب باشد، فضاسازی‌مان خوب باشد، استعداد نویسندگی‌مان زیاد باشد، شمّ نویسندگی داشته باشیم، ذهن داستان‌ساز داشته باشیم، اتمسفر خوبی بسازیم و... مادامی که این خط داستانی اصلی را نداشته باشیم، باز داستانِ ما نمره قبولی نخواهد گرفت. پس طرح داستانی بسیار مهم و ضروری در داستان است.
در مورد شخصیت‌سازی هم باید بگویم شخصیت‌های شما خاص و متفاوتند اما باید بدانید که شخصیت‌سازی در درون داستان و اتفاقات و در صورت وجود طرح داستانی می‌افتد. وجود طرح داستانی باعث خواهد شد ما شخصیت‌های درستی در داستان داشته باشیم. چرا؟ چون یکی از علت‌هایش این است که شخصیت باید از ابتدای داستان تا انتهای داستان تغییر کرده باشد. اگر طرحی نباشد، شما صد صفحه هم بنویسید، باز شخصیتِ شما تخت خواهد بود. تغییر عقیده و باور نخواهد داد. بنابرین بهتر و درست‌تر این است که حتماً از روی یک طرح حرکت کنید تا ایراداتِ دیگرِ نوشته‌تان نیز خود به خود حل شود.
من منتظر داستان‌های دیگری از شما هستم. چون یقین دارم اگر قبل از نوشتن برای خودتان طرح بنویسید، قطعاً یک داستانِ خوب خواهید نوشت. منتظر داستان‌هایتان هستم. موفق و سربلند باشید. با احترام و ادب.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۲
یک نفر ... » پنجشنبه 05 فروردین 1400
راستی اضافه کنم طرح دو خطی این جلد از داستان فقط اینه: «جادوگری که در وجود پیرزنی زندگی میکند و میخواهد فرار کند که با مانع ها و معماهایی روبرو میشود». ببینید، ژاک در ابتدا تلاش می‌کنه از طریق دهان پیرزن فرار کنه که خب هوا مانع میشه. بعد که کلمات توی کتاب رو میبینه و حس میکنه متعلق به خودشه، دودل میشه بره یا نه. چون میفهمه اون رو جادوگرها براش نوشتن. در لحظه اخر که تصمیم به رفتن میکنه، پیرزن سکته ی مغزی میکنه و کلا ژاک منصرف میشه. ببینید. سلول ربات چرا باید اونقدر مرموز باشه و یا حتی اون نگاه سنگین که در حال حاضر چیزی در موردش نمیگم. تمام اینها تلاش میکنن ژاک به خواستش نرسه و چرا؟ چراش در جلد دو مشخص میشه. هر جلد از داستان، طرح دو خطی داره. طرح های دو خطی ای که طرح دو خطی اصلی رو پیش می‌برند. تمام اتفاقات که به نظر زائد هستند، لازمه‌ی این داستان هستند. شاید بگید خب چرا اصلا فضای مغز رو توصیف کردم و اصلا چرا این همه اتفاق چیدم که برسم به طرح دو خطی اصلی. این هم خودش یک معماست. ژاک 8 ساله توی یک مغزه، و در انتهای داستان هم راوی از مغز حرف میزنه. ؟؟؟!!!
یک نفر ... » پنجشنبه 05 فروردین 1400
سلام، روز بخیر. خسته نباشید و متشکرم. راستش حقیقتش رو بخواید، قبل از اینکه داستان رو بنویسم، طرح دو خطی داشتم. چون دقیقا بعد از خوندن چندین نقد و داستان در پایگاه نقد، شروع به نوشتنش کردم. طرح دو خطیم فقط این بود: "ژاک به خاطر یک جادوگرِ شعبده باز در بدن یک پیرزن گیر افتاده و هدفش فرار کردنه". اما اونطور که از تخیلی هر نفر انتظار میره، هنگام نوشتن، ایده های جدیدی خود به خود نوشته شد. مثل اینکه ضدقهرمانی هم وجود داشته باشه. وقتی رسیدم به انتها، دیدم دنیام چیزی شده که من اصلا نمی‌شناختمش. برای مثال دنیای جادوگرها که پشت سوراخ‌های شکم آسمونه. اما جالبیش اینه که تونستم تموم این‌ها رو به هم ربط بدم. وقتی ربط دادم دیدم توی یک داستان جا نمیشه و فراتر از اون چیزیه که فکرش رو بکنم. برای همین، تصمیم گرفتم دو جلدی بکنم. شاید در جلد یک، هر نفر فکر کنه خطوطی مثل سلول ربات یا عینک مثلثی و یا هر چیزی؛ زائده! اما در واقع، این‌ها به طرح دو خطی اصلی کمک می‌کنند. مطمئنا متوجه شدید تعلیق هایی وجود دارند، معماهایی وجود دارند که هنوز حل نشدند. به شما اطمینان میدم تپش بلند قلب سلول هفت هم بی دلیل نیست. فقط انگار قالب رمان شده و من از نقدتون این رو فهمیدم. برای همین در پیام منتقد ذکر کردم که آیا اشکالی داره داستانی دو جلد و یا سه جلد باشه. اما اگر طرح دو خطی این جلدها رو بخواهید، میتونم به راحتی بگم: «جادوگری که با فردی که هوش مصنوعی داره، برای رسوندن مضمون داستان، میجنگه غافل از اینکه مغز اصلی اون هوش مصنوعی، در سرشه.» اصلا دلیل اینکه جلد یک در مغز یک پیرزن بود، همین بود. قطعات به هم دیگه وصل میشن؛ حتی ریز جزئیات این جلد با جلدهای بعدی که مطمئنا کسی زیاد توجه بهشون نمیکنه. در مورد نوشته هایی که معرفی کردید. بله مزرعه حیوانات، کوری و وداع با اسلحه رو مطالعه کردم. اما خب، این نوشته ها بالای 400 صفحه بودند (: یک جورهایی رمان بودند. اگه بخوایم بر این اساس بگیم، هری پاتر هم طرح دو خطی داشت، و در انتها تموم اون فصل ها به هم پیوستند و طرح رو به نمایش گذاشتن. در نهایت بسیار سپاسگذارم. در مورد فضاسازی، راستش رو بخواید چون تنها یک سال از نوشتنم میگذره، نمیتونم تصویر ذهنی داشته باشم؛ مخصوصا قسمت طبیعت و از اینترنت جست و جو کردم. فقط بخش هایی که با تخیل خودم همراه بودن رو تونستم بسازم. (: و سپاس به خاطر شخصیت پردازی. هر چند حس میکنم سلول هفت و سلول ربات جذاب‌تر از ژاک شدن و این مشکل رو باید برطرف کنم. متشکرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت