داستان، خود مسیرش را مشخص خواهد کرد.




عنوان داستان : قیام دریا
نویسنده داستان : فاطمه جهانگیری

مثل همیشه آرام بود. گاهی از روی شن های نرم ساحل عبور می‌کرد و رد خیس آب را روی شن ها به جای می‌گذاشت. هیچوقت دست خالی مهمان ساحل نشده بود. همیشه از اعماق دریا برایش صدف می‌آورد. ساحل عاشق صدف بود.صدف های رنگارنگ، که طرح و نقش های متفاوت داشتند. یک کفه ای بودند، یا دو کفه ای! گاهی هم صدایم را با خودشان همراه می‌کردند. زندگی آرام و بی هیاهو در دریا را، بیشتر از زندگی در دل کوه ها و ابر ها دوست داشت. صدای گوش ماهی لحظه ای او را از حرکت باز داشت:
-دریا نیمه شب، وقتی که ماه کامل بود، ساحل در انتظار دیدارت ثانیه ها را به فردایی روشن پیوند می‌زند.
ساحل شاعر خوبی بود. کوتاه ترین جملاتش را هم ادبی بیان می‌کرد. دریا هم زیبا ترین جمله اش را، در گوش، گوش ماهی نجوا کرد:
-به ساحل پیغام برسان، شوق دیدار تو، آخر ما را خواهد کشت.
دریا آرام یکی از موج هایش را از خواب بیدار کرد، تا پیک ساحل را به سلامت راهی کند. باید بهترین تحفه اش را برای ساحل انتخاب می کرد. کمی خودش را عقب کشید. بهتر این بود، چیزی برای ساحل انتخاب می‌کرد، که با دیدن آن به یاد دریا باشد. صدف دریایی انتخاب کرد. هم زیبا بود و هم صدایش را به خوبی تکرار می‌کرد. لبخندی زد و صدف را در جیبش گذاشت. نزدیک نیمه شب بود. دریا بهترین لباس هایش را، برای دیدار با ساحل پوشیده بود. ماه با دیدن دریا لبخند زد و گفت:
-دستم را بگیر، تا با هم به دیدن ساحل برویم.
دریا دست ماه را گرفت و با قدم هایش همراه شد. دلش برای دیدن ساحل پر پر می‌زد. ماه، که تلاطم دریا را برای دیدن ساحل دید، گام های بلند تری برداشت. ششصد متر تا رسیدن به ساحل فاصله داشت. تلاطم دریا، با نزدیک شدن به ساحل بیش تر می‌شد. توجهی به اطرافش نداشت. صدف هایی که روی ساحل بود، با شدت کنار میزد و رد می‌شد. ششصد متر در زمان اندکی طی شد. حالا دریا به ساحل رسیده بود. تلاطم دریا کمتر شده بود. ساحل لبخند مهربانی زد و گفت:
-منتظر دیدارت بودم. بالاخره آمدی؟
دریا، دستانش را نوازش گونه روی دست ساحل کشید و حرفی نزد. حالا احساس می‌کرد، قلب نا آرامش آرام گرفته است. مگر می‌شد ساحل را ببینی و همچنان در تلاطم باشی؟ ساحل سرفهٔ خش داری کرد و به دریا گفت:
-اینجا باش. تا برایت چای تازه دم بیاورم.
چای های ساحل خوردن داشت. عطر و طعم این چای ها هیچ جای دنیا پیدا نمی‌شد. ساحل دست به زانو هایش گرفت و بلند شد. سرفهٔ دیگری کرد. امشب، ساحل آن ساحل همیشگی نبود. ساحل امشب سرفه می‌کرد و پلک هایش روی هم می افتاد، اما ساحل شب های گذشته، سرفه نمی‌کرد. دریا آرام از ساحل پرسید:ف
-سرما خورده ای؟
ساحل سرفهٔ دیگری کرد و گفت:
-نه، گاهی اوقات اینطور می‌شوم.
قلب دریا، با شنیدن سرفه های ساحل می‌گرفت. دست ساحل را گرفت و گفت:
-چای نمی‌خواهم بیا!
ساحل که می‌دانست، با سرفه هایش چه بر سر دریا آورده است، جواب داد:
-زود خوب می شوم. نگرانم نباش!
مگر می‌شد دریا نگران نشود؟ قلب دریا، دل دیدن سرفه های ساحل را نداشت. حالا می‌توانست ساحل را بهتر ببیند. امشب جای صدف های رنگارنگ ساحل را بطری های پلاستیکی گرفته بود. قلعه های شنی که با سطل درست می‌شدند، دیگر نبودند. ولی جای خالی آن ها را سفره های یک بار مصرف پر کرده بودند. . دریا می‌دانست، دلیل سرفه های ساحل این زباله ها بود. بعد از این همه سال می‌فهمید، ساحل چه قدر از زباله گریزان بود. اما حالا مجبور بود، این زباله ها را تحمل کند. دریا پرسید:
-ساحل تو سرما نخوردی! دلیل این سرفه ها این زباله هاست.
ساحل سرفهٔ دیگری کرد و گفت:
-شاید،دلیل سرفه هایم این زباله باشند. دریا من باید با این زباله ها زندگی کنم. کسی اینجا نیست، که به خاطر حالم، این ها را جمع کند.
دل دریا شکست. دوست نداشت ساحلش را اینطور ضعیف و خسته ببیند. نزدیک صبح، وقتی با ماه، به خانه بر می‌گشت، مشتی از زباله ها را با خود کشید و به خانه آورد. به ساحل چیزی نگفت. هر شب وقتی که ساحل خواب بود، خودش را تا نزدیکی زباله ها می‌کشید و کمی از آن ها را با خود همرا می‌کرد. سرفه های ساحل بهتر شده بود، اما این بار سرفه های ساحل سهم دریا شده بود. دریا می‌فهمید،خودش هم تاب و توان تحمل این حجم از زباله را ندارد. اما نمی‌توانست درد کشیدن ساحل را تحمل کند. ماه شاهد درد های دریا بود. می‌دانست قلب دریا آن قدر مهربان است، که درد هایش را تنها برای خودش نگه دارد و خم به ابرو نیاورد. کاسهٔ صبر ماه لبریز شده بود. می‌دانست اگر همین روال را پیش بگیرند، به زودی چیزی از این دریای خوش قلب و مهربان، باقی نمی‌ماند. امشب که با دریا همراه می‌شد، تمام این ها را به دریا می‌گفت. ساعتی بعد، وقتی که خورشید، دست گرم و پر مهرش را از روی پیشانی زمین برداشت، و زمین رفته رفته در خواب فرو رفت،ماه تا نزدیکی دریا رفت و گفت:
-دریا، تمنا می‌کنم، از من نخواه دوباره تو را تا نزدیکی ساحل ببرم. من دیگر تحمل دیدن ندارم. کجا رفت، آن دریایی که زمانی با تلاطم و هیاهویش، دل یک جهان را می‌لرزاند؟ اگر همین طور باقی بمانی، مرداب می‌شوی. من دیگر تاب و تحمل دیدن ندارم. این آدم ها تا از چیزی وحشت نداشته باشند، ذره ذره آب شدنت را نمی‌بینند. تو دریایی! به زندگی شان بزن، تا قدرت را ببینند.
موج ها یکی یکی برخاستند. بلند شدنشان نشان از این بود، که حرف های ماه را قبول کردند. دریا سکوت کرد و چيزي نگفت، موج ها یکی یکی جلو می رفتند. با تمام قدرت خود را به خانه های مردم می کوبيدند. ساعاتی بعد از آن خانه های ساحلی، که هر کدام زیبایی خاص خودشان را داشتند، جز خرابه هایی باقی نمانده بود. پیر قبیله مردم را جمع کرد و گفت:
-عزیزان هیچ کدام از این ها، نفرین خدای دریا و یا... نیست. اینها همه نتیجهٔ اعمال خودمان است. می‌بینید این زباله ها را؟! ما تمام این ها را به دریا داده بودیم، حالا دریا تمام آن زباله ها را به خودمان برگردانده است.
مردم آن روز تمام زباله ها جمع کردند. دریا که حالا دوباره همان دریای قبل شده بود. دریا هر شب، به پیش، ساحل برود و دوباره با او قدم بزند. دوباره از چای های عطر دارش بنوشد و تا آخر شب از بودن با ساحل لذت ببرد. دیگر مردم این را فهمیده بودند، که دریا محل دفن زباله هایشان نیست. دریا جایی است، برای تفریح و لذت بردن از امواج دریا! فهمیده بودند، که قیام دریا، همیشه با تلاطم نیست! گاهی این قدر آرام است ، که یک شهر از سکوتش آرامش می‌گیرند و گاهی این قدر پر تلاطم است، که یک شهر را با امواجش نابود می‌کند. شاید هم مردم، فهمیده باشند، عشق دریا به ساحلش این قدر زیاد بود، که حاضر باشد به خاطرش، این طور یک شهر را نابود کند. به هر حال هر چه بود، حالا زندگی به این شهر ساحلی کوچک برگشته بود و همه جای خودشان زندگی می‌کردند.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام و یاد خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار. من داستان شما را خواندم. البته این نوشته بیشتر قصه است تا داستان که در ادامه خواهم گفت. پیشنهاد می‌کنم روزانه رمان و داستان‌کوتاه بخوانید. به هیچ عنوان خواندن داستان را تعطیل نکنید. خواندن کتاب شما را در فضای داستان نگه خواهد داشت.
اولین و مهم‌ترین چیزی که در داستانِ شما باید مشخص شود، این سوال است که داستانِ شما ویژه کودک و نوجوان است یا مخاطب بزرگ‌سال؟ شما باید مخاطب‌تان را مشخص کنید. الآن این نوشته شما سرگردان بین نوجوان و بزرگ‌سال است. باید تکلیف‌تان را با متن مشخص کنید. «ساحل شاعر خوبی بود. کوتاه‌ترین جملاتش را هم ادبی بیان می‌کرد. دریا هم زیباترین جمله‌اش را، در گوش، گوش ماهی نجوا کرد:
- به ساحل پیغام برسان، شوق دیدار تو، آخر ما را خواهد کشت.
دریا آرام یکی از موج‌هایش را از خواب بیدار کرد، تا پیک ساحل را به سلامت راهی کند. باید بهترین تحفه‌اش را برای ساحل انتخاب می‌کرد.» این جملات برای کودک و نوجوان مناسب نیستند. اما در ادامه جملاتی وجود دارد و اتفاقاتی می‌افتند که داستان را به سمت کودک و نوجوان می‌کشد. این اولین نکته در مورد نوشته شماست. شما باید متن یک‌دستی باشید و مخاطب‌تان را مشخص بکنید.
نکته مهم دیگر این است که آیا نوشته شما داستان است یا قصه؟ و اگر داستان است آیا داستان رئال است یا سورئال؟ شما باید قبل از نوشتنِ داستان، این را برای خودتان روشن کنید. به نظرم نوشته شما یک قصه است اما متر و معیارهای قصه به خوبی در آن رعایت نشده است. در واقع الآن نوشته شما قصه‌ای است که به داستان سورئال هم نزدیک می‌شود. مخصوصاٌ در نیمه دوم کاملاً تبدیل می‌شود به یک قصه. در قصه افراد خوب و بد داریم. سیاه و سفید. همه صفر و یکی هستند. دریا و ساحل الآن در داستان شما خوب و مهربان هستند. ذاتاً نوشتن قصه ایراد حساب نمی‌شود ولی باید دقت داشته باشید که الآن دیگر قصه‌ها به مذاق مخاطب چندان خوش نمی‌آید و در واقع قصه جای خود را به داستان داده است. در داستان ما شخصیت‌های خاکستری داریم. و با شخصیت‌های داستانی بیشتر همزادپنداری می‌کنیم تا قصه. البته ناگفته نماند که هنوز قصه در بین کودکان و نوجوانان جایگاه دارد و برای گروه سنی کودک و نوجوان، قصه تاثیرگذاری بیشتری دارد تا داستان. پس، از این به بعد لطفاً قبل از آنی که دست به قلم ببرید حتماً نوع نوشته‌تان را مشخص کنید و سعی کنید معیارهای آن نوع نوشته را رعایت کنید.
مورد دیگر مساله اصلی داستان شماست. مساله اصلی داستان شما چیست؟ داستان‌تان از جایی آغاز می‌شود که دریا نگران ساحل می‌شود و در واقع می‌فهمد علت مریضی ساحل زباله‌های موجود در ساحل‌اند. اینجا گره و مساله اصلی داستان رقم می‌خورد. پس قبل از این باید مقدمه کوتاهی داشته باشید. مقدمه شما طولانی شده است و این مخاطب را خسته می‌کند. اذیت می‌کند. باید زودتر وارد مساله اصلی داستان شوید. اما مسیر داستان شما هم ایراد دارد. ببیند درست است ما خالق داستان هستیم و هرجا که بخواهیم می‌توانیم داستان را بکِشیم، ولی نمی‌شود چشم‌مان را ببندیم و قلم بزنیم و هرجا که خواستیم داستان را بکِشیم. داستان، خود مسیرش را انتخاب خواهد کرد. شما باید بر اساس یک محدودیت‌ها جلو بروید. داستانِ شما با مطرح کردن زباله‌هایی که در ساحل وجود دارند، مطرح می‌شود. دریا نگران ساحل می‌شود. می‌خواهد این زباله‌ها را از ساحل دور کند. او تصمیم می‌گیرد این زباله‌ها را به خود بکشد. در واقع این تصمیمی است که نویسنده گرفته است. اما بعد از این اتفاق، مسیر داستان می‌لنگد. ماه توسط نویسنده وارد ماجرا می‌شود. او هم تحمل مریضی دریا را ندارد. راه‌کار ماه چیست؟ او می‌گوید به زندگی‌شان بزن. و بعد اسم داستان محقق می‌شود. قیامِ دریا اتفاق می‌افتد. دریا قیام می‌کند و همه زباله‌ها به شهر برمی‌گردند. به نظرم دیگر داستان از مسیرش خارج شده است. این داستان ماجرایی بود بین دریا و ساحل و نهایتاً ماه. شما مسیر داستان را به شهر کشیده‌اید و پیرِ دانا یا پیر قبیله. این‌ها بی‌موردند. یک داستان کوچک مابین دریا و ساحل می‌توانست زیباتر باشد. وقتی شما از شهر و مردم و پیرِ قبیله صحبت می‌کنید، نمی‌شود همه این‌ها را در پاراگراف آخر وارد داستان کنیم. این شخصیت‌ها باید از اول در داستان می‌بودند. الآن وجودشان اضافی‌اند.
اما می‌رسیم به پایان‌بندی. پایان‌بندی یکی از بخش‌های مهم داستان‌نویسی است. در مورد شروعِ داستان در ابتدا عرض کردم. اگر زودتر وارد داستان می‌شدید، بهتر بود. پایان‌بندی‌تان چند ایراد اساسی دارد. اولاً منطقی نیست. با منطق داستان جور در نمی‌آید. «پیر قبیله مردم را جمع کرد و گفت:
- عزیزان هیچ کدام از این‌ها، نفرین خدای دریا و یا... نیست. اینها همه نتیجهٔ اعمال خودمان است. می‌بینید این زباله‌ها را؟! ما تمام این‌ها را به دریا داده بودیم، حالا دریا تمام آن زباله‌ها را به خودمان برگردانده است.»
این دیالوگ از کجا آمده است؟ چرا پیر قبیله این دیالوگ را می‌گوید؟ او از کجا می‌داند؟ شما رابطی برای این نگذاشته‌اید. مثلاً بهتر بود دریا به نحوی این را به پیر قبیله می‌گفت. یا پیر قبیله باید از جایی می‌فهمید این موضوع را. الآن مخاطب با سخنان پیرِ قبیله قانع نمی‌شود.
در ادامه هم مردم به سادگی این گفته پیر قبیله را باور دارند و هیچ اعتراضی به او نمی‌کنند. «مردم آن روز تمام زباله‌ها جمع کردند. دریا که حالا دوباره همان دریای قبل شده بود. دریا هر شب، به پیش، ساحل برود و دوباره با او قدم بزند.» ضمناً شما هیچ اشاره‌ای نکرده‌اید به خرابه‌هایی که از خانه مردم به جای مانده است. این همه خرابی چه می‌شود؟ خانه‌های مردم با خاک یکسان شده‌اند و آن‌ها نشسته‌اند و مشغول جمع‌آوری زباله از دریا و ساحل شده‌اند؟ این‌ها ایرادهای اساسی است که باید حل شوند. وقتی خانه‌های مردم خراب شوند، آنها به دردسر بزرگتری می‌افتند، نه اینکه به سادگی بنشینند و زباله جمع کنند.
پایان‌بندی کار باید منطقی باشد. چه داستان باشد و چه قصه. در هر دو مورد باید منطقِ داستانی رعایت شده باشد. منتظر داستان‌های بهتری از شما هستم. شما ذهن داستان‌سازِ خوبی دارید. سعی کنید از آن استفاده بهینه بکنید. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت