چیزی خلق کنید که قابلیت کشف داشته باشد



عنوان داستان : متولد بیست و نهم اسفند

بیست و نهم اسفند بود، تمام روز را با شادی وصف ناپذیری در خانه کار کرده بودم و با کمک پسرم سفره ی هفت سین را چیده بودم ساعت تحویل سال، بعد از نیمه شب بود و من قرار بود آن شب شیفت باشم
با دو نفر از همکاراها که مثل من شبکار بودند قرار گذاشته بودیم که هر کدام، دو سه تا از سین های هفت سین را به بیمارستان ببریم تا هنگام تحویل سال سفره ی هفت سینی داشته باشیم که دور آن بنشینیم و یا مقلب القلوب بخوانیم، سهم من از این سفره، سبزه و سکه و سمنو بود...
شام را آماده کردم مثل هر سال سبزی پلو موقعی که غذا آماده شد و عطر غذا فضای خانه را پُر کرد، از اینکه امشب کنار همسر و پسرم نیستم حسرت کشیدم و زمانیکه به قصد بیمارستان، خانه را ترک میکردم دلم عجیب گرفته بود پسرم را در آغوش فشردم، از همسرم که بغض کرده بود و مشخص بود به اندازه ی من دلش گرفته است، خداحافظی کردم و راهی بیمارستان شدم...
همه جا حال و هوای عید داشت خیابانها شلوغ بود، آکواریومهای کوچک و بزرگِ ماهی های قرمز عید و فروشنده هایی که سبزه و آینه و شمعدانهای کوچک در بساط خود داشتند، حاشیه ی خیابان را پُر کرده بودند و هنوز هم فروشگاهها، از آدمهای دقیقه ی نَوَد پُر بود، تماشای این تکاپو و شلوغیِ شب آخر سال مرا به وجد آورد و وجودم غرقِ همان شادیِ همیشگیِ قبل عید شد ...
به بیمارستان رسیدم، خوشبختانه بیمارستان برخلاف خیابان خلوت و آرام بود و از فضای اورژانس گرفته تا ورودی زایشگاه بجز پرسنلی که شبکار بودند و شیفتشان شروع میشد و یا عصرکار بودند و با عجله شیفت را تحویل میدادند تا زودتر به تشریفات شب عید یا کارهای عقب افتاده شان برسند بیمار و یا همراهی بیمار به چشم نمیخورد، شب آرامی بنظر میرسید...
وارد رختکن زایشگاه شدم و لباسهای فرم آبی رنگم را پوشیدم و سبزه و سکه ها و ظرف کوچک سمنو را با خودم به داخل بخش بردم تمام اتاقها خالی بود و هیچ بیماری برای آن شب نداشتیم
شب بیست و نهم اسفند، شب کم طرفداری بود و کمتر زنی تمایل داشت که تولد فرزندش، شبِ آخر سال باشد در عوض همه، تاریخ یک فروردین را دوست داشتند مخصوصا مادرانی که شیوه ی زایمانشان سزارین بود از قبل، با پزشکِ خودشان هماهنگ میکردند که یکم فروردین سزارین شوند، و تاریخ زیبای ۱/۱ را در شناسنامه ی فرزندشان ثبت کنند...

وارد استیشن شدم وجیهه و سمیه زودتر از من رسیده بودند پس از سلام و خوش و بش هر سه از اینکه فعلا شیفت خلوت است ابراز خوشحالی کردیم و تصمیم گرفتیم زودتر سفره ی هفت سین را بچینیم رومیزی توری که سمیه آورده بود را روی یک ترالی دارو پهن کردیم و سین ها را چیدیم و چند تا عکس با سفره گرفتیم وجیهه یک سفره ی دیگر هم با سینهای بیمارستانی، سرنگ و سرم و ست سرم و سر سوزن و ست پانسمان و... درست کرد
ساعت حدود یازده شب بود که صدای آیفون بلند شد سمیه گفت
-اولین بیمار هم رسید
به سمت در رفتم یک آقا و یک خانوم باردار پشت درِ زایشگاه ایستاده بودند مرد، یک پاکت سونوگرافی ودفترچه ی بیمه در دست داشت و با دست دیگرش بازوی زن را که از درد به خودش میپیچید، محکم چسبیده بود، به مرد گفتم که در سالن انتظار منتظر بماند و او دفترچه و پاکت را به زن داد و خودش بیرون از اتاق معاینه ایستاد
زن آرام وارد اتاق معاینه شد پاکت و دفترچه ی بیمه اش را روی میز گذاشت در حالیکه روی تخت معاینه دراز می کشید، گفت
- قرار بود فردا صبح سزارین بشم ولی چهار پنج ساعتی میشه که دردم شروع شده و حرکات بچه رو هم احساس نمیکنم تا الان تحمل کردم که دیرتر بیام بیمارستان ولی ترسیدم مشکلی واسه بچه پیش بیاد...

دفترچه اش را نگاهی انداختم، اسمش آیدا بود، به محض اینکه خوابید به سمتش رفتم و گفتم
-کم شدن حرکات بچه، خوب نیست خوب شد که اومدی تا ویزیت بشی...

آیدا لبخند تلخی زد و ادامه داد
-من حتی واسه تزیین اطاقم هماهنگ کرده بودم و قرار بود فردا صبح واسه تزیین اطاق و فیلم برداری بیان ولی خب انگار تزیین اتاقم رو باید کنسل کنم ولی اشکال نداره از همه چی مهم تر تاریخ تولده که ۱/۱باشه لطفا به دکترم بگین من تحمل میکنم تا بعد از دوازده شب سزارینم کنه که همون تاریخ یک فرودین میشه و تا دوازده شب هم چیزی نمونده

در حالیکه پروب مانیتور را روی شکمش جابجا میکردم و دنبال قلب جنین میگشتم صفحه ی مانیتور را نگاه کردم و گفتم
-باشه معاینه تون کنم حتما به پزشکتون میگم
ضربان قلب را پیدا کردم متاسفانه ضربان قلب نامرتب میزد و جان جنین در خطر بود...
سریعا ماسک اکسیژن را روی صورت آیدا گذاشتم و او را به پهلوی چپ خواباندم، وجیهه و سمیه را برای کمک صدا زدم آیدا که ترسیده بود با وحشت پرسید
- چی شده؟
در جواب گفتم
-سعی کن نفسهای عمیق بکشی بچه نیاز به اکسیژن داره
سمیه و وجیهه رسیدند و مشغول گرفتن آنژیوکت و وصل سرم شدند
شماره ی پزشک آیدا را گرفتم وقتی پزشک از وضعیت آیدا با خبر شد گفت که آیدا برای سزارین اورژانسی آماده شود، با اتاق عمل هماهنگ کردم، آیدا را به وجیهه و سمیه سپردم و خودم با برگه ی بستری به سالن انتظار رفتم همسر آیدا روبروی در زایشگاه ایستاده بود، صدایش زدم و گفتم
-خانومتون الان باید سزارین بشن...
با تعجب گفت
-چرا؟ ما که واسه فردا با پزشک هماهنگ کرده بودیم میخواستیم تاریخ تولد دخترمون یکم فروردین باشه
-نه نمیشه صبر کرد اورژانسیه
-یک ساعت هم نمیشه صبر کنید چیزی نمونده به دوازده شب آخه بخاطر یک ساعت تاریخ تولدش میشه بیست و نهم اسفند...
-نه آقا بحث نکن میگم اورژانسیه سریع تشکیل پرونده بدین

برگه ی پذیرش را به مرد دادم و خودم وارد بخش شدم آیدا آماده ی سزارین شده بود ولی او هم مثل همسرش بخاطر تاریخی که دوست نداشت در شناسنامه ی فرزندش ثبت شود در حال بحث با وجیهه و سمیه بود و از آنها میخواست که دست نگه دارند ولی با توضیح اینکه جان نوزادش در خطر است سکوت کرد و بی صدا اشک ریخت
پزشک ساعت یازده و سی دقیقه شب آیدا را سزارین کرد و خوشبختانه نوزادش نجات پیدا کرد ولی در چهره ی این زن و شوهر کنار خوشحالی و شادیِ این اتفاق خجسته یک دلخوری کوچک بابت تاریخ تولد ناخواسته موج میزد آیدا و نوزادش منتقل بخش زنان شدند...
بعد از نیمه شب، با دلتنگی کنار سفره ی هفت سینِ کوچک بخش نشستیم و سال جدید تحویل شد
صبح قبل از اینکه شیفتم تمام شود برای ویزیت خانومهای باردار و کنترل ضربان قلب جنینشان به بخش زنان رفتم بخش پر از مادران بارداری بود که تاریخ اصلی زایمانشان از یک هفته قبل تا دو هفته بعد متغیر بود ولی تاریخ ۱/۱ را با هماهنگی پزشک برای تولد فرزندشان انتخاب کرده بودند، اتاقهای خصوصی با بادبادک و تور تزیین شده بودند و همراهی ها در حال گرفتن فیلم و عکس یادگاری از بیمارانشان بودند، تا قبلِ اینکه بیمارانشان را راهی اطاق عمل کنند این لحظه ها را ثبت کرده باشند خنده و شادی همه جا پرسه میزد...
درِ اتاق آیدا باز بود وقتی بخش را ترک میکردم او را دیدم که بی توجه به این همه غلغله و برو بیا نوزادش را در آغوش گرفته بود و قربان صدقه اش میرفت...
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
نویسنده گرامی سلام
قلم شما بسیار ساده و روان است و با توجه به سابقه‌ی کمی که در امر نوشتن دارید، به نظر من موفق شده‌اید متنی بنویسید که مخاطب را به راحتی همراه خود کند. ساده نویسی ویژگی بسیار خوبی برای یک نویسنده محسوب می‌شود و شما باید این حسن را در قلم خود حفظ کنید. با این وجود متنی که نوشته‌اید هنوز داستان نشده است و باید در بازنویسی آن را اصلاح کنید. کار منتقد روشن کردن چراقی است پیش پای نویسنده تا بعد از شنیدن و خواندن آن هر مقدار که می‌تواند از آن روشنایی بهره ببرد. بنابراین سعی کنید از نقدهایی که در پایگاه نقد داستان می‌خوانید بهترین استفاده را ببرید و هر نوشته‌ی جدیدی که می‌نویسید، نسبت به قبلی بهتر شده باشد.
همانطور که گفتم شما از پس توضیح یک موقعیت بسیار نو و جذاب داستانی برآمده‌اید. ماجرا را از لحظه‌ی دلتنگی خانواده برای مادری که مجبور به شیفت کاری، آن هم در شب سال نو است شروع کرده‌اید و با خروج از بیمارستان به پایان برده‌اید. بنابراین به اندازه‌ی کافی اکت و توصیف صحنه در متن موجود است. اما مشخص نکرده‌اید این جایی که از آن نوشته‌اید از لحاظ موقعیتی کجاست؟ درواقع داستان شما جغرافیا ندارد که اگر داشت قطعا جهان داستان کامل‌تر می‌شد. اما این موضوعی نیست که از تبدیل متن شما به داستان جلوگیری کرده است. متنی که شما نوشته‌اید در حد یک خاطره یا خلق موقعیت داستانی باقی مانده است چراکه نویسنده یا راوی، خالی از نظرگاه هستند. اگر نوزاد زن می‌مرد، آن وقت اثر شما واکنشی داشت در مقابل جهل. یا اگر قهرمان داستان شما کاری به‌جز تماشا و تعریف کردن این اتفاق داشت، مثلا فعالیت یا مبارزه‌ای صنفی با پزشکان متخلفی که با وجود علم به خطرناک بودن تاخیر یا تعجیل در تولد نوزاد این کار را در تاریخ‌های خاص و مناسبتی انجام می‌دهند، اثر شما تبدیل به داستان می‌شد.
البته لحن نوشته‌ی شما در حال حاضر کمی به خاطره طعنه می‌زند ولی می‌توان این مشکل را مثلا با برگرداندن زمان افعال به حال به راحتی برطرف نمود. اما سبک شما در تعریف کردن ماجرا و نداشتن کنش داستانی و نظرگاه باعث شده است نتوانید متن خود را تبدیل به داستان کنید. به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی از خود بپرسید چرا این داستان را می‌نویسم؟ پاسخ هرچه بود می‌شود نظرگاه داستان. مثلا ممکن است بگویید این داستان را می‌نویسم تا سایر زن‌ها نسبت به خطرات زایمان مناسبتی آگاه شوند. اگر این نظرگاه شما بود باید داستان را به سمتی ببرید که کنش آن چیزی بیشتر از دلهره‌ی چند لحظه‌ای باشد و سرانجام هم همه چیز به خوبی خوشی به پایان برسد! در این صورت داستان شما کم اثر خواهد بود و به زودی از ذهن مخاطب پاک خواهد شد. اگر نقد شما به جامعه پزشکی برای اهمال‌کاری در این موضوع خاص است آن‌وقت باید از شخصیت اول داستان خود یک قهرمان بسازید که قرار است یک تنه به مخالفت با شرایط موجود بپردازد. در حالی که شخصیت فعلی تنها در حال تعریف ماجرا است و کل کنش او مربوط می‌شود به زنی که از لحاظ پزشکی مجبور به زایمان می‌شود.
یادتان باشد داستانی ارزشمند و عالی است که موضوعی برای کشف در اختیار مخاطب قرار دهد. به قول آقای محمدحسن شهسواری، داستان متنی است که از زندگی غیر معمول آدم‌های معمولی یا زندگی معمول آدم‌های غیر معمولی نوشته می‌شود. وگرنه نوشتن از زندگی معمول آدم‌های معمولی نه برای کسی جذاب است و نه حتی ارزش نوشته شدن دارد. برای رسیدن به کشف هم ابتدا باید خودتان به موضوع و نظرگاه درستی برسید. سوژه‌ی خود را مدت‌ها در ذهن بپرورید و وقتی احساس کردید موقع نوشتن است، دست به قلم شوید و چیزی خلق کنید که قابلیت کشف داشته باشد.

ارادتمنمد
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت