چگونه داستان را هدفمند و معنادار کنیم.




عنوان داستان : کفش‌های نوبتی
نویسنده داستان : رقیه حقی

با دمپایی‌های پلاستیکیِ پاره‌اش سر کوچه منتظر بود. برف تا نزدیک زانوهایش بالا آمده بود. کم کم نفوذ آب را به درون جوراب‌های ضخیمش حس می‌کرد. از آمدنش نا‌امید شده و سخت در فکر فرو رفته بود که با صدایی آشنا به خود آمد:« الووو رضااا! کجایی! زود باش کفی‌ها رو بده بذارم تو کفشا».

دستانش را که درون جیب‌های کاپشنش فرو برد،متوجه شد کفی‌ها را فراموش کرده. با دلهره گفت:«نیستن! نیستن کریم. الآناست که در مدرسه رو ببندن. اصلا بده همینجوری بپوشم.»

-حرفا می‌زنیا!همینجوری بپوشی که وسط راه از پات در بیان؟! لحظاتی در بهت و حیرت به هم خیره شدند. ناگهان کریم با خوشحالی فریاد زد:«یافتم!یافتم!» و چند برگ از دفترش پاره کرد و به صورت مچاله داخل کفش‌ها قرار داد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
چیزی شبیه فیلم بچه‌های آسمان ساخته آقای مجید مجیدی را داریم. اما این بار برای دو برادر. عنوان داستان که همه داستان را به ما نشان می‌دهد و تمام داستان را در یک عبارت خلاصه کرده است. شاید برجسته بودن فیلم آقای مجیدی باعث شده تا داستان خیلی به چشم نیاید. ای کاش برای نمود دادن به داستان خود نکته جدیدی بدان اضافه می‌کردید. علی ایحال به همین کپی داستانی از فیلم بچه‌های آسمان بخواهیم نگاهی داشته باشیم باید بگوییم داستان بدی نشده.
انتخاب فضای برفی و سرد برای پررنگ کردن مساله نیاز به یک جفت کفش، خیلی خوب بوده. نباید هرگز نقش فضاسازی را در داستان نادیده گرفت. فضایی که بیشتر شامل زمان و مکان می‌شود. این فضا به موقعیت داستان، رنگ و بوی بهتر و بیشتری می‌بخشد. فضا به مانند بومی عمل می‌کند که نقاشی روی آن قرار است شکل ‌گیرد. هر نقش و طرح، زمینه و بستری نیاز دارد تا با نشستن بر آن، بیشتر خود را نشان بدهد. کارکرد فضا نیز همین گونه است. بستری است که حس، بیشتر و بهتر در آن شکل می‌گیرد و انتقال می‌یابد. البته شاید در این تصویر بالا آمدن برف تا زانو کمی اغراق باشد و نیازی هم در واقع بدان نباشد. امروزه برای باورپذیر بودن باید تصاویری ارائه کرد که برای عموم مخاطبین هم ملموس‌تر باشد. برف تا زانو دیگر کمی از ذهن دور شده متاسفانه (می‌دانم البته نه همه جا، اما داستان کوچک خارج از جغرافیای مکانی خاص است). در ثانی برف تا زانو، اهمیت داشتن کتانی را هم خیلی به چشم نمی‌آورد چون کتانی هم جوابگوی چنین برفی نخواهد بود. پس به طور غیرمستقیم و ناخودآگاه از درجه اهمیت کتانی هم کاسته شده ولو در ظاهر چنین نشان داده نشود.
وجود دمپایی پلاستیکی خیلی ماهرانه رقم خورده. کاش به خشکی آن هم به خصوص در سرما اشاره‌ای می‌کردید. تجربیات شخصی خواننده برای درک حس متن در چنین جایی خیلی کمک می‌کرد.
مساله کفی‌ها بر مشترک بودن کتانی دلالت خوبی دارند. کفشی که ناگزیر است خود را برای دو پا سازگار کند. کنش انتهایی که پاره کردن ورق‌های دفتر و گذاشتتن آنها به جای کفی در داخل کفش است می‌توانست هدفمندتر باشد. برای این که با شیوه عمل در داستان و نحوه هدفمند کردن کنش آشنا شوید برای‌تان مثالی می‌زنم:
تصور کنید این دو بچه مجبور می‌شدند به جای دفتر از ورق‌های کتاب خود برگ‌هایی پاره کنند. این به مانند اعتراضی تلقی می‌شد بر علم و دانش و تضادی که امروزه علم با فقر دارد. شاید امروز ثروت بهتر از علم باشد. کندن ورق‌های کتاب مانند شعر سهراب سپهری عمل می‌کرد که "پسری را دیدم سنگ به دیوار دبستان می زد". اگر پسر به مکان دیگری سنگ می‌زد معنای دیگری هم شعر پیدا می‌کرد.
گام بعدی برای هدفمندتر کردن: می‌توانست کندن ورق از کتاب فارسی باشد یا از کتاب دینی. اگر دقت کنید نوع کتاب هم در هدفمندتر شدن کنش کمک می‌کند. هر کتاب می‌تواند معنای خاصی را تداعی کند.
پس در نظر داشته باشید که یک نویسنده خوب می‌تواند به چنین جزئیاتی دقت نماید و با یک انتخاب هوشمندانه متن خود را معنادارتر و هدفمندتر کند.
البته با این مثال‌ها خواستم با شیوه هدفمند کردن کنش آشنا شوید. اینکه صرفاً به کنش فکر نکنیم. یک نویسنده خوب به شیوه انجام کنش هم فکر و دقت می‌کند. نوع کنش مهم است اما شیوه انجام آن هم به همان اندازه می‌تواند اهمیت داشته باشد و بلکه گاه بیشتر.
از لحاظ زبان هم باید گفت زبان داستان با قالب کوچک آن همخوانی و تناسب لازم را دارد. همه چیز خوب است غیر از کپی بودن آن.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت