پیش از هرکاری باید بدانی «داستان چیست؟»




عنوان داستان : کمال
نویسنده داستان : امیر طاهرزاده

ساعت دو نصف شب بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. از آنجا که منتظر کسی نبودم، زنگ تلفن در آن ساعت دو حالت بیشتر نداشت. یا کسی می خواست خبر بدی را فوری بدهد. یا کسی اشتباه گرفته بود.
با صدایی گرفته و خواب آلود، درحالی که چشمانم در تاریکی درست جایی را نمی دید تلفن را جواب دادم. آن طرف خط، کمال بود. صدایش عادی بنظر می رسید. با نگرانی پرسیدم: «چیزی شده؟»
گفت: «تو می دونستی در سال چند نفر رفتگر بخاطر جمع کردن آشغالایی که تو اتوبان ها هست، جونِ¬شون رو از دست میدن؟»
درحالی که حیرت و تعجب تمام وجودم را فرا گرفته بود گفتم: «نه. چطور؟»
کمال گفت: «تو واقعا نمی دونی؟»
کمی فکر کردم و گفتم: «واقعا نمی دونم.»
نپرسیدم چرا این موقع نصف شب زنگ زدی تا این را به من بگویی. منتظر بودم ببینم حرفش به کجا می رسد. اما بعد از جواب من حرفی نزد. فقط صدای نفس های بلند و عصبی اش را از پشت تلفن می شنیدم که یکدفعه تلفن را قطع کرد.
یک خمیازه بلند کشیدم. تلفن را کنار گذاشتم و یک راست رفتم تو رختخواب. یک لحظه فکر کردم دارم خواب می بینم چون کار کمال بی سابقه و برایم خیلی عجیب بود. ولی خواب نمی دیدم. کمال جدی جدی دو نصف شب زنگ زد و آن سوال بی ربط را از من پرسیده بود. می دانستم بخاطر اتفاقاتی که برایش افتاده، حال و روز خوبی ندارد. شاید این کارش بخاطر فشارهایی بود که این مدت داشت تحمل می کرد.
دیگر نتوانستم به کمال و سوالش فکر کنم و کمی بعد که چشمانم را بستم، خوابم برد. خیلی خسته بودم و باید شش صبح بیدار می شدم.
روز بعد یادم رفت دیشب کمال زنگ زد و چه سوال بیخودی از من پرسید. اصلا همه چیز به کلی از ذهنم رفته بود. وقتی رفتم سرکار و پشت میزم نشسته بودم یکدفعه یاد کمال افتادم. با خودم گفتم: «بنده خدا کمال! نکنه دیوونه شده باشه! نه بابا. شایدم خواسته شوخی کنه؟ ولی نه. لحنش اصلا شوخی نبود. اصلا آدمی نیست کسی رو بزار سرکار.»
یک نگرانی خاصی ذهنم را درگیر کرده بود. می ترسیدم یک وقت کار دست خودش نده. کسی که نصف شب زنگ بزند و سوال عجیب غریب بپرسد یعنی عقلش تکان خورده. بعد از این چیزهایی که به ذهنم خطور کرد، سریع شماره خانه¬اش را گرفتم. تلفن داشت بوق می خورد. منتظر بودم جواب بدهد. کسی جواب نداد و تلفن رفت تو پیغام گیر: «سلام. لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیام خود را بگذارید.»
صدای خود کمال بود. پیغام نگذاشتم و تلفن را قطع کردم. بلافاصله موبایلش را گرفتم اما موبایل خاموش بود. نگران شدم. اما دلیلی برای نگرانی وجود نداشت. حتما جایی بوده یا دستش بند بود که نتوانست جواب بده. به ساعتم نگاه کردم. با خودم گفتم: «نیم ساعت دیگه دوباره زنگ می زنم.»
بعد مشغول کارهایم شدم. کلی کار داشتم. کلی نامه از جاهای مختلف آمده بود و کلی نامه برای جاهای دیگر باید تنظیم می کردم. از وقتی که این مدیر جدید آمده بود، کارهایم چند برابر شده بود. یک آدم تازه به دوران رسیده که با صد مَن عسل هم نمی شد خوردش.
تا نیم ساعت دیگر که می خواستم به کمال زنگ بزنم، خودم را سرگرم کارها کردم. نامه ها را مرتب و بررسی کردم. دل تو دلم نبود که نیم ساعت زودتر بگذرد. راستش از زنگی که کمال نصف شب زده بود واقعا جا خورده بودم. برای من باور کردنش سخت بود که کسی دو نصف شب به دوستش زنگ بزند و بگوید می دانی در سال چند نفر رفتگر بر اثر جمع کردن آشغال های وسط بزرگراه، جانِ¬شان را از دست می دهند؟ بعد جواب بدی نمی¬دانم و او تازه طلبکار هم می¬شود و با عصبانیت تلفن را قطع می کند.
نیم ساعت گذشت. کمال زنگ نزد و من شماره خانه¬اش را دوباره گرفتم. تلفن کمی بوق خورد و سپس زنِ کمال جواب داد. تعجب کردم. فکر می کردم این زن دیگر به این خانه برنمی گردد. وقتی گفت: «بله» دو دل بودم جواب بدم یا ندم. بدون اینکه سلام کنم گفتم: «کمال خونه هست؟»
زن سنگین جواب داد: «نه. رفته بیرون.»
پرسیدم: «چرا موبایلش خاموشه؟»
زن که انگار حوصله جواب دادن نداشت گفت: «نمی دونم.»
و تلفن را قطع کرد. از دو هفته پیش که کمال یک روز زودتر از سرکار به خانه آمده بود و همسرش را با مرد غربیه¬ای در رختخواب دید، ضربه روحی بدی خورده بود. زن تا روز طلاق رفته بود خانه مادرش و این مدت کمال تنها زندگی می کرد. حالا نمی دانم چه شده زنش به خانه آمده بود. شاید آشتی کرده بودند. این که خیلی بعید بنظر می رسید. کمال حرف اول و آخرش طلاق بود. شاید زن آمده بود وسایلش را جمع کند. این هم امکانش خیلی کم بود. خود کمال گفته بود وسایل زنش را سوار وانت می کند و می فرستد خانه باباش. پس شاید... یک لحظه فکر نگران کننده ای به ذهنم خطور کرد. شاید زن با معشوقه¬اش بلایی سر کمال آورده بودند.
تلفن را برداشتم و شماره علی را گرفتم. علی دوست من و کمال بود و او هم مثل من می دانست کمال در این دو هفته با چه مشکلاتی رو به رو است. علی جواب داد و خیلی سریع رفتم سر اصل مطلب. گفتم که موبایل کمال خاموش است و خودش خانه نیست ولی زنش به خانه آمده. از او پرسیدم: «خبری از کمال نداری؟»
علی جواب داد: «نه. حالا چرا انقدر نگرانش شدی؟»
ماجرای تلفن عجیبِ نصف شبش را گفتم اما برخلاف تصورم، علی تعجب نکرد. پرسیدم: «واقعا برات عجیب نیست؟ بنظرم حال روحی کمال اصلا خوب نیست. می ترسم بلایی سر خودش بیاره.»
علی دل گنده بود. برعکس من که همیشه نگران بودم و دلواپس. با خوش بینی گفت: «خب کمال از این چیزها زیاد می دونه. هرچی نباشه تا چند روز پیش کارش همین چیزها بود. حتما خواسته با تو حرف بزنه یا فکر کرده این موضوع برای تو مهمه.»
بنظرم حرف های علی اصلا درست نبود. کمال روزهای سختی را پشت سر می گذاشت و شرایط طبیعی نداشت. به علی گفتم که من به این زنش مشکوکم. شاید با معشوقه اش آمده بلایی سر کمال آورده. بعد علی جوری که بخواهد من را آرام کند گفت که به کمال زنگ می زند و اگر خبری از او شد، به من هم اطلاع می¬دهد. از هم خداحافظی کردیم و تلفن را قطع کردم.
از آنجا که مدیر همیشه از دوربین مدار بسته کارمندها را زیر نظر داشت، می دانستم یک بار دیگر با تلفن حرف بزنم احضارم می کند. بنابراین به کارم چسبیدم و جوری رفتار کردم که انگار حواسم به کارها هست.
نامه ای که باید برای اداره راه سازی تنظیم می کردم، آماده شد. داشتم به کارهایم می رسیدم که دوباره فکر و ذهنم درگیر کمال شد. واقعا دلم برایش می سوخت. در یکی دو هفته اتفاقاتی برایش افتاده بود که برای هر کسی دشوار بود.
کمال تا چهار روز پیش در شهرداری کار می کرد. البته تو خود شهرداری نبود و در سازمانی وابسته به شهرداری کار می کرد که اداره پسماند زباله نام داشت. ده سال در آنجا کار کرده بود. اما چهار روز پیش یک دفعه گفتند قرارداد او و چند نفر دیگر زودتر از موعد تمام شده و دیگر نیازی به حضور آن ها در اداره نیست و قرار هست نیروهای جدید استخدام شوند.
حالا او با خیانت همسرش به شکلی تلخ و شکننده رو به رو شده بود و تصمیم گرفت از او جدا شود. چند روز بعد هم خیلی ناگهانی از کار بی کار شد. خب وقتی به من و علی این حرف ها را می زد خیلی سعی کردیم امیدوارش کنیم و حرف های خوب به او بزنیم. متوجه ناراحتی شدیدی در وجود او شدیم اما فکر می کردیم با گذشت زمان و پیدا کردن کار جدید شاید همه چیز درست می شود. ولی حالا با آن تلفن عجیبی که به من زد، نگران وضعیتش شده بودم. حالا که می دیدم موبایلش خاموش است و زنش به خانه آمده و خود کمال خانه نیست، فکر و ذهنم هزار جا می رفت.
باید چه کار می کردم؟ فعلا منتظر بودم شاید علی خبری از او بگیرد و به من هم اطلاع بدهد. اما در حین کار دائم موبایلم را چک می کردم که شاید پیامی آمده باشد و من متوجه نشده باشم. دل نگرانی نمی گذاشت با تمرکز به کارم برسم. با اینکه می دانستم اگر بار دیگر دست از کار بکشم و با تلفن صحبت کنم، مدیر بازخواستم می¬کند، به علی دوباره زنگ زدم. علی جواب داد و پرسیدم که از کمال خبری نشد.
علی گفت: «به خونشون زنگ زدم کسی جواب نداد. موبایلش هم خاموشه.»
زیاد با علی وارد حرف نشدم و وقتی همین چیزهایی را گفت که خودم می دانستم، با او خداحافظی کردم. قبادی همکارم که میزش نزدیک به میز من بود متوجه دلواپسی های من شد و دلیلش را پرسید. گفتم: «برای یکی از دوستام مشکلی پیش اومده. حال روحی خوبی نداره. احساس می کنم یه بلایی سرش اومده یا یه بلایی خودش سر خودش آورده.»
قبادی با تعجب گفت: «یعنی انقدر موضوع جدیه؟ خب چرا مرخصی نمی گیری؟»
«نمی دونم چی بگم.» کمی فکر کردم و اتفاقاتی که این مدت بر سر کمال آمده بود را به قبادی گفتم. بنده خدا ناراحت شد. بعد گفتم: «حالا می دونی چرا نگران حالشم؟ یعنی فهمیدم چرا حالش خیلی خرابه؟»
جواب داد: «نه. از کجا فهمیدی؟»
من هم ماجرای تلفن نصف شب را گفتم. اما قبادی اصلا تعجب نکرد و برایش عادی بود. پرسیدم: «این موضوع برات عجیب نیست یه نفر دو نصف شب بهت زنگ بزنه و سوال بیخودی ازت بکنه؟»
قبادی کمی فکر کرد و گفت: «آخه این موضوع بیخودی نیست. خیلی مهمه.»
گفتم: «آره مهم هست ولی وقتی همدیگه رو ببینیم بهم بگه یا تلفنی تو ساعت مناسبی صحبت کنیم. اصلا سابقه نداشته نصف شبی زنگ بزنه و از این جور حرف ها بزنه.»
قبادی شانه بالا انداخت که دیگر نمی داند چه بگوید. بعد گفت: «حالا چند نفر رفتگر در سال این جوری می¬میرن؟»
گفتم: «نمی دونم. یعنی جوابش رو نگفت.»
قبادی گفت: «حتما به تو زنگ زده بود تا از تو بپرسه. حتما کار واجبی داشت.»
«آخه من از کجا بدونم! خودش می دونه من از این چیزها اطلاعی ندارم.» بعد که دیدم قبادی اصلا تو باغ نیست و درست متوجه حرف های من نمی شود، گفتگو را تمام کردم و مشغول کارم شدم. اما انگار قبادی ذهنش درگیر رفتگرها شده بود و گفت: «واقعا چه مُردنایی هست. طرف بخاطر جمع کردن آشغال چندتا آدم عوضی، باید جونش رو از دست بده.»
جوری که معلوم بود حوصله شنیدن و زدن این حرف ها را ندارم، فقط سرم را به نشانه تایید حرف او تکان دادم. اما قبادی دست بردار نبود. با حالتی گرفته گفت: «می دونی چیه؟ احساس عذاب وجدان دارم. من هم چند باری که داشتم از اتوبان می رفتم، از پنجره آشغال پرت کردم بیرون.»
دیگر جوابش را ندادم. فقط یک آن نگاهش کردم که بفهمد حرفش را شنیدم و بعد حواسم رفت به کارهایی که داشتم. کمی درگیر کارها بودم که مدیر صدایم کرد تا به اتاقش بروم.
به اتاق مدیر آمدم. می دانستم چه می خواهد. می خواست مطمئن شود دارم کارهایم را درست انجام می دهم یا نه.
مدیر تا من را دید با آن لحن خشک و خسته کننده اش پرسید: «کارها خوب پیش میره؟»
«بله.»
«نامه اداره راه سازی رو آماده کردی؟»
«آمادست. فقط مونده شماره گذاریش.»
مدیر نگاهش تو کامپیوتر بود. کمی مکث کرد و بعد گفت: «امروز سرحال نیستی؟ گرفته بنظر میای؟»
«چیزی نیست. برای یکی از دوستام مشکلی پیش اومده نگران اونم.»
مدیر با کلامی که خالی از دلسوزی بود گفت: «بذار بعد از کار. الان بچسب به کارت که خیلی سرمون شلوغه.»
مدیر حرف دیگری نزد. با سکوتی که کرده بود انگار از من می خواست از اتاق خارج شوم. من هم همین کار را کرده و به سالن اصلی برگشتم و پشت میزم نشستم. در طول مدتی که در اتاق مدیر بودم، فقط همان لحظه اول که وارد اتاق شدم به من نگاه کرد. بقیه گفتگومان نگاهش در مانیتور کامپیوتر بود.
اصلا از این آدم خوشم نمی آمد. می خواست یک مدیرِ مدبر و سخت گیر باشد اما بنظرم بیشتر یک عوضی تمام عیار بود. هر بار می¬دیدمش بیشتر از او بدم می آمد. در نه ساعتی که سرکار بودیم -به جز وقت کوتاهی که برای ناهار داشتیم- فقط باید کار می کردیم. اگر کسی می خواست با همکارش دو کلمه حرف بزند باید به مدیر جواب پس می داد. بنابراین با وجود همچین مدیرِ مزخرفی، می دانستم دیگر نمی توانم به کسی و جایی تلفن کنم. مطمئن بودم با این کار، مدیر عذرم را می خواهد و از آنجا که دیگر حوصله اش را نداشتم، حتما کلاهمان می رفت تو هم. صبر کردم تا تعطیل شویم و تا آن موقع هم خودم را درگیر کارهایی کردم که داشتم.
وقتی تعطیل شدیم و از اداره بیرون آمدم، اولین کاری که کردم به خانه کمال زنگ زدم ولی کسی جواب نداد. بعد به موبایل کمال زنگ زدم. موبایلش هم هنوز خاموش بود. با خودم دو دوتا چهارتا کردم ببینم باید چه کار کنم. به ذهنم رسید دوباره به علی زنگ بزنم ولی او مثل من نگران کمال نبود. بنابراین تصمیم گرفتم خودم بروم در خانه کمال. بنظرم این بهترین یا شاید تنها راه ممکن بود.
رفتم سر خیابان و سوار اتوبوس شدم. یک کورس هم تاکسی سوار شدم تا رسیدم در خانه کمال. زنگ خانه-اش را زدم اما کسی جواب نداد. کمی منتظر ماندم. دوباره زنگ زدم. بی فایده بود. زنگ یکی از همسایه های ساختمان را زدم. همسایه¬شان که خانمی بود، جواب داد و گفت: «کیه؟»
گفتم: «سلام. من دوست آقا کمالم. می دونید کجان؟»
گفت: «نه. خب زنگ واحدشون رو بزنید.»
«زدم کسی جواب نداد. از صبح هم شماره خونه و موبایلش رو دارم می گیرم ولی جواب نمیده.»
خانم همسایه گفت: «راستش اطلاعی ازشون ندارم. ببخشید.»
این را گفت و گوشی آیفون را گذاشت. در همین لحظه مردی از راه رسید و داشت وارد ساختمان می شد که خودم را به او معرفی کردم و جویای کمال شدم. مرد کمی فکر کرد و بعد گفت: «والله اطلاعی ازش ندارم. آخرین بار یه ماه پیش دیدمش.»
متوجه شدم این بنده های خدا هم از کمال بی خبرند. دیگر پا پیچشان نشدم و به خانه خودم برگشتم. در مسیر به ذهنم خورد به کلانتری بروم و بگویم از دوستم خبری نیست و اوضاع از چه قرار است. آدم با چیزهایی که در طول روز از این ور و آن ور می شنود، به همه چیز به بدبینی نگاه می کند. حالا من به ذهنم رسیده بود بروم پیش پلیس تا کار از کار نگذشته، بتوان جلوی حادثه ای را گرفت. اما بنظرم رسید این کار را روز بعد انجام بدهم و تا فردا منتظر بمانم و اگر خبری از کمال نشد، یک راست به کلانتری می روم و همه چیز را می گویم.
به خانه¬ام رسیدم. اول به خانه کمال و بعد به موبایلش زنگ زدم. ولی هیچ فایده ای نداشت. همان وضع سابق بود و فقط نگرانی من رفته رفته بیشتر می شد.
تا آخر شب، تا زمانی که می خواستم به رختخواب بروم، هر نیم ساعت به خانه و موبایل کمال زنگ می زدم. ولی هنوز موبایلش خاموش و تلفن هم کسی جواب نمی داد. در رختخواب یادم آمد چه اشتباهی کردم. با خودم گفتم که وقتی رفتم جلوی خانه کمال، ای کاش به یکی از همسایه ها می گفتم برود در خانه اش را بزند. و حسرت خوردم که چرا این موضوع را فراموش کردم.
با این فکرها به خواب رفتم اما بی اراده ساعت از دو نصف شب گذشته بود که از خواب بیدار شدم. هر چه تقلا کردم خوابم نبرد. روی تختم نشستم. انگار ده ساعت بود خوابیده بودم.
به آشپزخانه آمدم و از یخچال شیشه آبی برداشتم و سر کشیدم. شیشه را در یخچال گذاشتم و در آن را بستم. یاد کمال افتادم. بنظرم رسید بروم به او زنگ بزنم. می دانستم ساعت درستی برای زنگ زدن نیست اما دلشوره داشتم و از آنجا که کمال خودش دیشب آن ساعت به من زنگ زده بود، با خودم فکر کردم شاید این ساعت جواب بدهد.
تلفن را برداشتم و شماره خانه کمال را گرفتم. تلفن داشت بوق می خورد. همینطور بوق خورد و آخر سر کسی جواب نداد و رفت پیغام گیر. پیغامی نگذاشتم و یک بار دیگر شماره خانه را گرفتم و باز کسی جواب نداد و تلفن باز رفت پیغام گیر. بنظرم رسید بهتر است یک پیغام بذارم. صدایم را صاف کردم و گفتم: «سلام کمال جان. خوبی؟ نگرانتم. امروز هر چی خواستم بهت زنگ بزنم نشد. موبایلت رو گرفتم خاموش بود. خونه¬ت رو گرفتم کسی جواب نداد. هر وقت پیغام من رو شنیدی به من زنگ بزن که خیلی نگرانتم.»
تلفن را گذاشتم کنار. موبایلم را برداشتم و به موبایل کمال زنگ زدم. منتظر صدای اپراتور بودم که بگوید مشترک مورد نظر خاموش می باشد که صدای بوق تلفن را شنیدم. نفسم در سینه حبس شده بود که حالا موبایلِ کمال روشن است و دارد زنگ می خورد. بوق... بوق... آنقدر بوق خورد تا قطع شد. دوباره شماره موبایلش را گرفتم. بوق خورد ولی جواب نمی داد. دیگر زنگ نزدم.
خواب به چشمانم آمده بود. رفتم در رختخواب دراز کشیدم. کمی امیدوار شدم که موبایل روشن شده و توانستم زنگ بزنم. کور سویی امید می دیدم. شاید کمال خواسته با خودش کمی خلوت کند و موبایلش را خاموش کرده بود و جواب تلفن را نمی داد. اما این یک احتمال بود و احتمال های دیگری نیز می توانست وجود داشته باشد. با خودم فکر کردم که اگر فردا به خانه و موبایلِ کمال زنگ بزنم و باز همین بساط باشد می روم سراغ پلیس.
پتو را روی خودم کشیدم. دَمَر شدم و لحظه ای بعد، خوابم برد.

... اسفند 1399
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان

جناب آقای طاهرزاده عزیز،
داستان نیمه تمام شما را خواندم. البته به نظرم طرحی از یک داستان بلند است که هنوز تمامش نکرده اید.
حزییات فراوانی برای حرف زدن در باره اش هسا اما چگونه می توان برای داستانی که تمام نشده حرفی زد؟
این که خواننده را یک روز تمام با شخصیت داشتانت اسیر کنی و از این سو به آن سو بکشی . در نهایت دمر شوی و بخوابی نوعی بی احترامی به خواننده است. باید داستانت تمام شود.
همان گره گشایی محروف که مربوط به پرده سوم داستان است.
قسمتی که مربوط به خیانت همسر کمال است اصلا نه داستان ی است و نه قابل بیان.
خیانتی که بخواهد منجر به جدایی و به هم ریختن اساس خانوداده باشد، خودش داستانی دارد. به همین سادگی نیست که بگویی آمد و زنش را با مرد غریبه ای در رختخواب دید.
اولا هر زن خائنی چنین کاری نمی کند و اگر هم بخواهد بکند، باید تمهیدات داستانی بریش فراهم کرده باشی.
از قدیمها معروف است که هر چیزی در داستان می آورید باید به درد ی بخورد. و در جایی از داستان تکلیفش مشخص شود. مثل رفتگرهایی که در اوتوبانها جانشان را از دست می دهند.
داستان شما البته اگر بقیه داشته باشد و تکمیل شود و گره داستان باز شود می توان یک روایت تازه ای از مشکلات دوستان بالغ باشد که باید در آن زمینه مطالعات جامعه شناختی و روانشناختی خوبی داشته باشی.
ذهن داستان پردازت را رها نکن و با مطالعه بیشتر این راه را ادامه بده.
داستانی که مربوط می شود به درگیری فردی با خود ش و تصمیمی براز ندگی اش، نیاز به روانشناسی دارد پس برای تمام کردن این کار نیاز به مطالات روانشناسی فردی و شخصیت داری. و چون ارتباط شخصیت فرعی داستان که ماجرایی بر سر او رفته است در یک جامعه شکل گرفته نیاز به مطالعات جامعه شناسی داری.
امیدوارم این عجله برای نوشتن را مدتی کنار بکذاری و مطالعاتی در بار ه ی اینکه
«داستان چیست» داشته باشی.
این خیلی مهم است که بدانیم داستان اصل چیست و چرا هست و چرا داستان را دوستن داریم و چرا آن را می خوانیم و چرا تعریف میکنیم. یا می نویسیم.
تا این را متوجه نشویم نهایتا داستانمان بی پایان و بی گره گشای باقی خواهد ماند.
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت