در ابتدای راه بهتر است از تجربیات زیستی خودمان استفاده کنیم




عنوان داستان : بازگشت دلفین های صورتی رنگِ کم یاب
نویسنده داستان : نرگس سلیمی

فکرش را هم نمی‌کردم که موقع نوبر خرمالوها، اینبار آرزو نکنم تا تو آرزویم کنی. عجیب است نه؟! دلم پر باشد از خیال نارنج ها و کدوتنبل‌ها و خشّ و خشّ برگ‌های زود دچار خزان شده‌ی این سال‌ها، دلم لک‌زده باشد برای نوشیدنِ چای داغ با قندهای دودخورده از دستانِ قهوه‌چیِ دوره‌گردِ میدان تجریش، اما دلم برای تو پر نزند؟! عجیب است نه؟! دلم برای بستن چتر و شلپ شلوپ زدن وسط گودالک‌های آب تنگ شده‌باشد اما برای تو نه. عجیب است نه؟! اما بنشین تا برایت تعریف کنم. بگذار همانطور که موسیو جمالزده این قرن را با یکی بود یکی نبود آغاز کرد تا داستان کوتاه‌نویسی را تروتمیز و پرنسیبل‌دار یادمان دهد، من هم برایت راه و رسمِ عاشقی را بگویم. همانطور که بی‌بی خانم استرآبادی جنگید تا دوشیزگان راهی مدارس شوند و شکوفه دهند، من برایت از مسیر جنگیدن و پروازم بگویم. همان روزهایی که دنیا درگیر یک قاشق مرباخوری ویروس شده بود و من تا خرخره از خیالت لبریز بودم. تو یادت نیست اما من خوب به خاطر می‌آورم. اوایل شیوع کرونا، آخرین روزی که حضوری رفتم شرکت، برای سروسامان مدارک کارآموزی، بعد ازآن یک راست رفتم بهارستان، خوب چشم چرخاندم. فکر می‌کردم فقط چند هفته‌ای از دیدن تو محروم باشم. رفتم و دربه‌در سلام کردم و گفتم تار هم دارید؟ تار خریدم و بسته‌ای تخم گل. میخواستم یاس امین‌الدوله بکارم و تار بزنم. میخواستم سال بعد من در تالار دانشکده، کنار تو تار بنوازم. بعد هم کل مسیر را هق هق زدم و پشت ویترین‌های بوتیک‌های لباس مردانه، همه‌ی کت‌های چهارخانه را با نگاهم بدرقه کردم. تو همیشه کت چهارخانه می‌پوشیدی.

شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها صبح ساعت 7:57 موعد قرار عاشقانه‌ی نانوشته‌ی ما بود. تو می‌آمدی کلید کلاست را بگیری و من هم می‌آمدم برای گرفتن لیست. لحظه‌ای گذر از کنار هم و تمام. می‌بینی! عاشقی به‌رسم روزگار بی‌بی خانم بود. و در آن گذر، همه‌ی قندهای در دلم را همان نگاه جستجوگر تو، که چشم می‌گرداندی تا ببینی‌ام، آب می‌کرد. و من همه‌ی روز را با خیال دیدنت شیرین می‌کردم.

از کجا آمده‌بودی؟! یادم نیست. فقط می‌دانم که تو بودی. همه‌جا بودی. هر جایی که من بودم، تو هم آن حوالی بودی. از کجا آمده‌بودی؟! که جلوی نمازخانه، مقابل کلاس ریاضی مهندسی، بعد از اتمام کارگاه تخصصی و وقت سلوک روی سکوهای آمفی‌تاتر سرباز دانشگاه، همه جا پر از حضور تو بود. این دیدارها ناآشنا بودند؛ تا روزی که شمعدانی‌ها شروع به باریدن کردند. تو که یادت نیست! همان روزی که ایستاده بودم و سر که بالا آوردم نگاه مهربانت مثل سیل بر وجودم آوار شد و من فروریختم. چه قدر روشن بود. راهروها تاریک بودند اما همه‌جا شمعدانی می‌بارید.

گذرهای بی‌کلام و نگاه‌های مهربانت مرا روی ابرها می‌برد، تا آنکه طاقتم طاق شد. این کیست که چنین می‌کند؟! تا اینکه یک روز وقت قرار صبحگاهی دل را به دریا زدم. آخر می‌دانی من آدم رو بازی کردن‌ام، آدم خود را سپردن به دست لحظه.

« سلام »

« سلام »

و این شد عاشقانه‌ترین کلام عمرِ منِ بیست و دو ساله. وه که چه عاشقانه بود.

امروز صبح لباس پوشیدم تا برای قدم زدن صبحگاهی، به‌وقت عاشقی با خودم، بیرون بروم. نمیدانی که وزنم چه‌قدر بالا رفته‌است. امروز که کمد را زیر و می‌کردم چشمم به لباس‌های اعیانی‌ام افتاد. آن مانتوی پشمی چهارخانه،آن مانتوی آبی روشنم که روز بارش شمعدانی‌ها بر تن داشتم. باورت می‌شود، با دیدن‌شان خنده‌ام گرفت. یادم آمد آن روز که مرا تنها گذاشتی مانتوی پشمی چهارخانه‌ی سبزم را پوشیده‌بودم. امروز هوا سرد است. سریع چهارخانه‌های سبز را بر تن می‌زنم. باید بروم آفتاب دارد طلوع می‌کند.

آفتاب افتاده بود لب بام. به سمت سلف می‌رفتی. پشت سرت بودم. قدم‌هایم کند و تپش‌های قلبم تند بود. می‌خواستم صدایت بزنم، میخواستم یک نیم‌چاشت با هم گپ بزنیم؛ « صدایش می‌زنم »، می‌خواستم برایت از این بگویم که چرا همیشه یک روی ماه را می‌بینیم. که ته رنگین‌کمان کجاست، « صدایش می‌زنم »، که با هم قصه‌ی ضحّاک را بخوانیم، که برایت شعرهایم رابخوانم، که گل شمعدانی بکاریم و روی تراس خانه‌مان یاس امین‌الدوله داشته‌باشیم، میخواستم برایت بگویم که دلم تنگ می‌شود برای نرگس‌های زمستانی باغچه، می‌خواستم تو برایم چای دم کنی و با من زیر باران بدوی و شلپ‌شلوپ روی گودال‌ها پا بگذاریم. « صدایش می‌زنم »...

به موقع رسیدم. صبح به خیال خودم از دهن نیافتاده. خنک است. از همان صبح‌های خنکِ خوشبو. از پشت ماسک هم بوی کاج‌ها را می‌شنوم. خیلی وقت بود که هیچ‌چیز به دلم نمی‌چسبید. در این روزهای درخانه‌ماندگی، من بودم و خودم. من و خودِ خودِ خودم. شکسته بودم. تو نمی‌دانی اما من دل‌تنگ بودم. زار زدم. اما چاره‌ای نبود. من بودم و خودم. باید خودم را بلند می‌کردم. و خودم را بلند کردم. می‌دانی آدمیزاد هیچ ‌وقت نمی‌تواند بفهمد چه‌قدر قوی است، مگر آنکه چاره‌ای جز قوی بودن نداشته‌باشد.

در این ایام قرنطینه، یک روز از تو شنیدم. زده بودی زیر قولِ در خانه ماندن، جمع بودید، عکس‌هایت را صاد برایم فرستاد. نگاه کردم. جمع‌تان جمع بود. نتوانستی تنها بمانی؟ دلت طاقت نداشت این مواجه شدن با خود را؟ من اما این ایام رو‌به‌روی خودم بودم. چشم در چشم. بی‌هیچ قضاوت. تنهای تنها. نه اینکه تو فکر کنی سهل بود، نه این تنهایی برایم سخت بود. اما دیگر وقتش رسیده‌بود. خیلی وقت بود که باید سری به خودم می‌زدم. باید می‌نشستم سنگ‌هایم را باخودم وا می‌کندم. می‌دانی! سخت است گرفتن عصاره‌ی تنهایی! برای من مثل همان عصاره‌گیری از یک فنجان اسپرسو است. که بلد شوی چه‌طور خوب و یکدست سطح دانه‌های ریز را تمپر کنی، بعدبه اندازه بخار دهی، تا عصاره‌اش نصیبت شود وگرنه رقیق‌آبی قهوه‌آلود یا قهوه‌ی سوخته عایدت می‌شود. برای من هم حکایت گزیدنِ خلوت با خودم، شبیه همان است.

اپلیکشن قدم‌شماره، گواه سه هزار و پانصد قدم را می‌دهد. من اما هنوز راه درازی در پیش دارم. باید بروم.

آخرین پاییز قرن سیزدهم خورشیدی، همان روزهایی که دلفین‌های صورتیِ کم‌رنگ به آب‌های هنگ‌کنک برگشتند، همان روزهایی که عروس‌هایی دریایی رقص‌کنان به کوچه‌آب‌های ونیز برگشتند، من هم به آغوش خودم برگشتم. به آغوشی که سال‌ها آن را پس زده بودم. آخرین پاییز قرن سیزدهم خورشیدی، من عاشق خودم شدم.

راستی! تار را هدیه دادم و ساز دهنی خریده‌ام و یاس‌های امین‌الدوله را در آفتاب‌پذیر ترین جای خانه کاشته‌ام. گل خواهند داد، می‌دانم.

« پایان »
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
[۳/۲۷،‏ ۲۰:۳۹] خسرو باباخانی: خانم نرگس سلیمی سلام. ار حس ظن تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثرتان با عنوان « بازگشت دلفین های صورتی کم یاب» را خواندم. دست شما درد نکند. خدا قوت.
دخترم نوشتن داستان امر دشواری است. سال ها رنج و زحمت می برد. باید سال ها خواند و نوشت و تمرین کرد. نمی شود نشست و اتفاقی داستان نوشت و اتفاقی داستان خوبی هم نوشت. این را همین ابتدا گفتم تا آگاهانه بدانی تر چه راهی قدم می گذاری.‌ چون تاره در این ولایت قدم گذاشته ای، لازم است بدانی چه راه دشوار و ناهمواری انتخاب کرده آی. این را که بدانی بی شک تلاش آت را بیشتر خواهی کرد. بیشتر زحمت خواهی کشید و رنج بیشتری خواهی برد. آنگاه با یک تعریف به خود غره نخواهی شد و با یک انتقاد تند هم ناامید و افسرده نخواهی شد.‌. میدانی میدان رزم آست و تلاش بی وقفه.
خانم سلیمی گرامی. آنچه نوشته آی و به عنوان داستان ارایه کرده ای در واقع داستان نیست. بیشتر یک قطعه ادبی است. پر از ارایه های ادبی. اما داستان نیست. دختری عاشق استادش می شود. و به وصالش نمی رسد. همین. نه گره ای ، نه تعلیقی، نه عدم تعادلی. نه مانع جدی آی، هیچی. خواننده باید چه چیز را انتظار بکشد؟ باید چشم‌ به راه گشوده شدن کدام گره و رفع کدام مانع باشد؟ همه چیز توصیف است.، با لحنی شاعرانه. با نثری ادیبانه و تشبیهی.
دخترم برای نوشتن داستان مقدماتی لازم است. بعد چیزی که می نویسیم به عنوان داستان باید ویژگی هابی داشته باشد که بتوان داستانش خواتد. صرف اینکه ما بگوییم داستان نوشته ایم کفایت نمی کند. اجازه بده به جای نقد مستقیم نوشته آت به دو سه درس مهم داستان نویسی بپردازیم. موافقی؟ متشکرمبرای نوشتن داستان اولین چیزی که می خواهیم چه چیزی است؟ به چه چیز احتیاج داریم؟ در آموزش رانندگی، به کسی که می‌خواهد رانندگی یاد بگیرد، اطلاعات مفصل درباره ماشین، مدل، کار کرد موتور میدهید. یا فرد را پشت فرمان می نشانید، خودتان هم کنارش می نشینید و کار عملی آموزش رانندگی را شروع می‌کنید؟ حتما راه دوم را انتخاب می کنید. داستان نویسی هم همین طور است. برگردیم سراغ سوال اول مان. در گام اول برای نوشتن داستان به چه چیزی نیاز داریم؟ذخترم سرکار خانم سلیمی اگر بنای داستان را با بنای ساختمان مترادف بگیریم، اولین گام ، مهم ترین چیز برای ساختمان چیست؟ بی شک یک تکه زمین آست. تا زمین نباشد ده ها مهندس و معمار و کارگر و بنا و نقشه و دوربین کاری از پیش نمی برند. داستان هم نیاز به زمین دارد . اگر از نویسنده ها بپرسیم چی شد داستان نوشتی؟ می گویند یک چیزی به ذهن مان رسید. خودش را به ما تحمیل کرد و وادارمان کرد بنویسیم آش. آن چیز چیست؟
آن چیز فکر اولیه است. فکر اولیه حکم زمین را برای داستان دارد. بدون فکر اولیه همه ابزارهای داستان نویسی مثل عنوان، شخصیت‌، کشمکش،دیالوگ ، صحنه، توصیف، روایت تلخیص... باد هوا است. خوب حالا ببینیم فکر اولیه چگونه بوجود می‌آید ؟ ( اصلأ عجله نکنید این مباحث بسیار کلیدی آست و اگر بخواهید داستان نویسی را به طور جدی ادامه دهید، بسیار به کارتان می آید. ) فکر اولیه تر مواجهه با یک حادثه بیرونی و یا حتی‌ ذهنی، به جهت برانگیخته شدن حس بوجود می آید. مثلاً صبح زود موقع خروج از منزل جسد بی جان گنجشکی زا می بیتیم ( حادثه بیرونی) غمگین می شویم. ( برانگیخته شدن حس) یا نه در ذهن مان به شقای فرزند همسایه مان فکر می کنیم) حادثه ذهنی) و خوشحال می شویم( برانگیخته شدن حس) . نویسنده در چنین لحظه‌ای نطفه ای در ذهنش شکل می‌گیرد، یک نطفه داستانی، که به آن سوژه، ایذه ، فکر اولیه یا جرقه اولیه گفته می شود. در بیشتر نویسنده‌ها فکر اولیه یا سوژه از یک جمله خام گسترش نیافته بوجود می آید. . مثلاً مردی که در مقابل دریافت غذا فلوت می زند. یا زنی که برای ادای نذر شبانه به قبرستان می رود. فکر اولیه یا سوژه این ویژگی ها را دارد: ۱_ یک جمله خام است. ۲_ روند عادی زندگی بر هم می خورد. ۳_دارای عنصر انسانی آست.( شخصیت‌ اصلی ) ۴_حس برانگیز است. نکته مهم، در فکر اولیه عدم تعادل باید جذاب باشد باید قوی باشد. مثلاً مردی که صبح با سر دزد از خواب بیدار می شود عدم تعادل دارد اما جذاب نیست قوی نیست. یا مثلاً اگر من هزار تومان گم کنم عدم تعادل دارد اما جذاب نیست قوی نیست. منظور از جذابیت یعنی داشتن تعلیق مناسب. یعنی گره در گره داشتن. اما ویژگی های بعدی: ۵_ قابلیت گسترش داشته باشد. ۶_ نو ب: نویسنده ها فکر اولیه را از سه منبع کسب می کنند.: الف_ تجربه زیستی خودشان. ب_ حوزه نقل ( بر اساس شنیده بود شنیده ها و دیده های دیگران. فیلم ها و امثالهم) . ج _ حوزه تخیل یا همان آگرهای جادویی. مثلاً اگر من رویین تن بودم چه می کردم ؟ اگر شب می خوابیدم صبح در جای غریبی بیدار می شدم، چه می کردم؟ آگر به بیماری صعب العالمین مبتلا می شدم چه می شد؟ و هزاران اگر جادویی دیگر. فروید می گوید تخیلی ترین ایذه و افکار ، آن چیزی است که در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده ولی انسان آگاه به آن نیست.‌
یک نکته بسیار مهم :« نویسندگان نو قلم لازم است تا ایده ها یا فکر های اولیه زا از تجربه زیستی خودشان انتخاب کنند.»
این نکته همان نکته آی است که شما رعایت نکردید. سوژه یا فکر اولیه ای زا برای نوشتن داستان انتخاب کردید که هیچ تجربه ای از آن ندارید. برای همین بر آن مسلط نبودید و نتوانستید از پس گسترشی و پرداخت آن برآیید. متوجه منظورم شدید خانم سلیمی؟اگر سوژه یا فکر اولیه آی انتخاب می کردید که آن را با تمام وجود تجربه کرده بودید بی شک داستانی که می نوشتید قوی تر و کم نقص تر از آب در می آمد.
بعد انتخاب فکر اولیه،لازم است کنترلینگ شود. کنترلینگ در فکر اولیه چنین روندی دارد : نویسنده از خود می پرسد چه کسی است؟ منظور سن و سال، جنسیت، سطح سواد، جایگاه اجتماعی فرهنگ ،چگونکر رفتار و گفتار شخصیت ها.... کجاست؟ ( منظور زمان آست در چه زمانی رخ داده است، در چه مکانی اتفاق می‌افتد؟)
چه شکلی دارد؟ نهایت کار چه خواهد شد؟ به آین مراحل کنترلینگ می گویند. شما این مراحل را برای فکر اولیه تان اجرا کردید؟
داستان برای جذاب شدن نیاز به عنصری دارد که درونش کارسلزی شود. به این عنصر کشمکش می گویند. کشمکش به معنای درگیری و تقابل دو نیرو آست. باید در در برابر خواست، یا آرزو یا قصد شخصیت اصلی موانعی وجود داشته باشد که مانع رسیدن شخصیت اصلی به خواست و آرزویش شود.‌درکیری با چنین موانعی کشمکش ایجاد می کنند. چهار نوع کشمکش داریم: ۱_ کشمکش فرد با خودش. ۲_ کشمکش فرد با دیگری. ۳_کشمکش فرد با اجتماع ۴_ کشمکش فرد با طبیعت
در اثر شما ما شاهد چه نوع کشمکشی هستیم؟ فکر کنم تا همین میزان کافی باشد.ما منتظر آثار بعدی تان هستیم موفق باشید یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
نرگس سلیمی » 17 روز پیش
سلام آقای باباخانی گرامی، خیلی ممنونم از راهنمایی هایتان. چشم. ایام به کام.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت