سیر تحول شخصیت




عنوان داستان : زامبی هایی درقفس
نویسنده داستان : سمانه واعظی

این داستان ویرایشی از داستان «پناهنده ی حرم» می باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم
زامبی هایی درقفس
نویسنده:سمانه واعظی

شعله های آتش درآن تاریکی شب درجلوی چشم هایم پرحرارت می سوزد.صدای واق واق سگ ها را ازدور می شنوم
چراغ خانه های مخروبه ی اطراف پیداست.
دست هایم را درمقابل آتش می گیرم تاگرم شوند.هنوزبرف ملایم دیروز ،یرروی زمین باقیست..مقدارزیادی کاغذباطله را درآتش می ریزم. تا آتش راروشن نگاه دارد.یک ساعتی می شود که تردید دارم. کنارآتش برروی یک تخته سنگ می نشینم.یک دستم رابرروی ساک مشکی ام می گذارم ودست دیگرم رامشت می کنم.تصمیمی راکه گرفته ام برای چندمین باردرذهنم مرورمی شود.
عاقبت دودلی راکنارمی گذارم وزیپ ساک رابازمی کنم.دانه دانه عکس هارابیرون می کشم ودرآتش می اندازم.
به سی دی هایم نگاه می کنم . ازیادآوری داستان هایش بیزارم.
گوشه ی سبیلم رابه دندان می گیرم. حرف یاسردرذهنم نقش می بندد: سبیل چقد بهت میاد.
روی صندلی حیاط بیمارستان کنارم می نشیند.هنوزهم لاغرواستخوانیست.شایدهم فشارتحصیل اورالاغرنگاه داشته است.
از همان دوران دبستان ،بچه ی درس خوانی بود.
لیوان چای رادرلابلای دستانش می چرخاندومی گوید:چرااین کارروکردی؟
سوالش همانندپتکی برمغزم کوبیده می شود.می خواستم بگویم:چون کم آوردم.آری با آن پدرپولداروزندگی اعیانی بازهم کم آوردم.شب نشینی بادوست هایم هم نتوانست آرامم کند.همیشه یک خلا بزرگ رادرذهنم حس می کردم.دوستانم که انگار، فقط برای پول اطرافم بودند .حتی یکبارهم به ملاقاتم نیامدند.
پتورابرروی شانه هایم می کشم ودرجواب سوال یاسرفقط نگاهش می کنم.
نگاهش راازروی صورتم می چرخاندوبه درخت های حیاط بیمارستان چشم می دوزد.نگاه من هم به دنبال نگاه اوبه درختان دوخته می شود.برگهای نارنجی وزرددرلابلای شاخه های خشک درختان به چشم می خورد.وزش ملایم باد ، برگهای سست تررا برروی زمین می اندازد.
اززوی صندلی بلندمی شودوخطاب به من می گوید:داروهاتوعوض کردم.پرستارمی گفت:یواشکی اونارودورمی ریزی.
من نمی دونم باچه انگیزه ای اقدام به خودکشی کردی ؟اما این راهش نیست.
صدای جزوجزعکس ها بلندشده است.دود سیاه رنگ درسردی هوا بیشتربه چشم می آید.نگاهم به آسمان دوخته می شودواشک درچشمانم حلقه می زند.
کتاب یاسررا ازداخل کیفم بیرون می آورم وبه آن، نگاه می کنم.
بعدازاینکه ازبیمارستان مرخص شدم. نمی دانم چرا دوست دارم روزهای آخرهفته را با او باشم .حرف هایش آرامم می کند.
طبق قرارهرهفته ، به همراه دوستان جهادی اش ،به روستاهای اطراف شهر می رود.
وقتی که دریک بعدازظهر سرد پاییزی برروی یک سکوی سیمانی کنار درحیاط مسجدمی نشینیم و خاطرات دبستان رامرورمی کنیم. یاسر خبررفتنش رابه من می دهد.
شال گردن رابه دورصورتم می پیچم .دستهایم رادرجیب کاپشنم می گذارم.به یاسرنگاه می کنم که درکمال آرامش چایش رامی نوشدوبه خانه های روستاچشم می دوزد.
بابخارلیوان چای داغ، صورت لاغروکشیده اش راگرم می کند.بادست دیگرش دست برمحاسن کم پشت خرمایی رنگش می کشد.
_هربدی ازمن دیدی حلالم کن
دوست دارم فریادبزنم .اما خشمم رادرمیان چین ابروهایم پنهان می کنم.
_ این خودش خودکشیه،مابایدبفکرخودمون باشیم وازجوونی مون لذت ببریم.
لبخندی برصورتش می نشیند .
_دنیافقط یک مسافرخانه ای بیش نیست.
برروی سکوجابجا می شوم
_ببین یاسر، نمی خوام واردبحثای اعتقادی بشم اما ازطرفی هم خیلیا می گن کی اون دنیارودیده؟
یاسر آستین های ژاکتش رابالا می کشدو به سمت شیرآب کنارباغچه ی مسجدمی رود. لحظه ای چشم می دوزد به کوههای اطراف روستا که به زیبایی درامتدادهم ایستاده اند کنار شیرآب، روی دوپا می نشیند.
_آرمان عزیز، زندگی هرکسی براساس جهان بینی که داره ترسیم میشه.توهمین دنیابهشت وجهنم مشخصه .بهشتی هاوجهنمی هاهم مشخصن.چون شکل لذت بردن آدما متفاوته.یکی ازآزاردادن وظلم کردن به دیگران لذت می بره ویکی دیگه ازکمک کردن به اونا .یکی دوست داره جونشون روبگیره ویکی دیگه دوست داره جونش روبراشون بده.
یکی ازعبادت خدالذت می بره ویکی دیگه ازدوری خدا.ویکی دیگه اصلا نمی دونه خدایعنی چه؟
قطره های آب وضوبرروی صورتش می نشیند.
به بلندگوی مسجدنگاه می کنم
_ هنوزکه اذان نگفتن؟
شانه هایش راکمی جمع می کند
_بریم داخل بیرون سرده .می خوام قرآن بخونم.
به همراهش داخل مسجد می روم وادامه می دهم.مشکلات کشورای دیگه به ماربطی نداره.ماخیلی مردیم جونمون روبرای مردم کشورخودمون بدیم.
یاسرکناربخاری مسجدمی نشیندوقرآن رادردستش می گیرد
_تاتعریفت ازمردم کشورخودت چی باشه؟
مامسلمانیم وپیامبرمون فرموده:اگرمظلومی دریک گوشه ی دنیا کمک بخوادوکمکش نکنی مسلمان نیستی.خصوصااگرمسلمان باشه.تودین اسلام مرزکشورهابراساس اعتقادات توحیدی تعریف میشه.
قرآن رامی بوسدوصفحات آن راورق می زند.
_ببین آرمان مادرخاورمیانه ایم. جایی که صبحانه رو باتروردر عراق .ناهار رو با عملیات انتحاری درپاکستان ، شام رو باانفجاردرافغانستان می خوریم. این بساطیه که دشمن برامون چیده هرچندبهشون کاری هم نداشته باشیم اون به ماکارداره .تمام دارایی ما خودمانیم.که بابودن درکنارهم احساس آرامش می کنیم.وبرای این آرامش بایدهزینه بدیم.
به چشم هایش زل می زنم ونگاهم سرمی خوردبرروی نقش ونگارقالی.گلهای قرمزدرلابلای برگهای سبزرنگ تصویرباغ زیبایی رابوجودآورده است.
یاسردستی برشانه ام می زند
_لطفا ،تومراسم ختمم موهاتو دم اسبی نبند.
چینی ملایم برروی پیشانی ام می نشیندوکمی مکث می کنم.وقتیکه لبخند روی لبهایش رامی بینم .می گویم.
-موهاموکچل می کنم.چطوره؟
دستش رابرروی موهایم می کشد .وبا لبخندی کوتاه می گوید:نه همون مردانه بزنی کافیه.
وهردومی خندیم.
خودم رابه زحمت ازلابلای جمعیت به یاسرمی رسانم .یادم رفته به او بگویم که رنگ سفیدخیلی به صورتش می آید. وبعد هم بهش بخندم که : ناقلا توکه به موهای من ایرادمی گرفتی چراگردن بند گردنت انداختی؟
قطره های اشک برروی صورتم می دود.
عکس استیون ین ،درمیان شعله های قرمزآتش پرحرارت می سوزد.به یادخط قرمزدورگردن یاسرمی افتم.نکنداستیون فکرکرده یاسرهم یک زامبیست.
بی قرارمی شوم ازکنارآتش برمی خیزم .دست هایم رابه هم می مالم تاگرمشان کنم. به چراغ خانه هایی که ازدوردست درآن طرف جاده قراردارند نگاه می کنم .به یادچراغ خانه های روستایی می افتم که بدون یاسر روشن اند.
به یاسرمی گویم:
یک حرفی می زنم ناراحت نشی.آخه حضرت زینب چندین سال پیش رحلت کردن حالادرسته یک عده جوون برن فقط برای آجروسنگ جونشون روبدن؟
صورت یاسرسرخ می شود.درحالیکه سعی می کندخشمش راقورت بدهد
_اولا :دراعتقادما بدن خاکی تمام امامان حتی عرفا سالمه.توهین به مقدسات هرمذهبی توهین به خوداون مذهبه.
درثانی ماکه سیب زمینی پشندی نیستیم که بخوان اعتقادات وناموس خدارو به تمسخر بگیرن وساکت بشینیم وفقط نگاه کنیم.درواقع این مائیم که به حرم بی بی پناه می بریم.
به یادصحنه ای ازفیلمی دیگر می افتم که زامبی ها می خواهندازدیواربیت المقدس بالا بیایندوبیرحمانه قتل عام می شوند.
کتاب قرآن رامی بنددوبرروی چشمهایش می گذاردوادامه می دهد:
این حرفاروتوگوش مردم ماکردن تاراحت تربه نسل کشی شون ادامه بدن.چراخودشون توزمان هیتلریک داستانی روبزرگ کردن وکلی براش قصه بافتن وبهربهانه ای دریک گوشه ی دنیا کشتاری راه می اندازن چی باموشک وچه باجنگ سردوچه با علم ژنتیک؟
ما ها درنگاه اونا ، فقط یک زامبی بیشتر نیستیم.هرچی هم براشون خوش رقصی کنیم فایده ای نداره.چون اونا قومی نژادپرستن که بارهاهم درقرآن لعن شدن.
یاسرپرکوب ویاهیجان حرف می زند.
لوری هولدن رامی بینم که درفیلم مردگان متحرک ازدست زامبی ها می گریزد.
ودرلابلای کلماتی که ازدهان یاسرخارج می شودبوی سوختن گوشت وپوست کودکان معصومی به مشامم می رسد که درپشت میله های فلزی قفس های داعش بی رحمانه جان می دهند.
لوری ، درآغوش استیون می رقصدوکودکی وحشت زده که به آغوش مدافعان حرم پناه می برد.
به خودم که می آیم ، کتاب یاسردرلابلای دستانم ورق می خورد..کتاب خاطرات شهیدمدافع حرم یاسرحسینی.
کتاب رابه صورتم می چسبانم.قطره های اشکم برروی جلدکتاب سرمی خورند.شعله های آتش روبه خاموشی اند.
چشمم به جاده می افتد که هرچندلحظه ای یکبارماشین هادرحال عبورند.
ساک خالی رابرمی دارم وکتاب یاسررادرآن می گذارم، وبه طرف ماشینم حرکت می کنم.نزدیک ماشینم که می رسم.به یادآن روزی می افتم که باپدرم برای خریدبه نمایشگاه رفته بودیم .وقتی که پدرچک خریدرامی نوشت .باورم نمی شدکه صاحب یک سانتافه شده باشم.دستی برآن می کشم.
ماشین راروشن می کنم.به شعله های روبه خاموشی آتش،چشم می دوزم. .و مسیرجاده را آرام درپیش می گیرم.تابلوهای جاده که دردل تاریکی شب بانورچراغ های ماشین، مسیررابرایم روشن کرده اند.
به آیینه ی ماشین چشم می دوزم .چهره ام رادرآن می بینم. محاسنی کم پشت که برروی صورتم نشسته است و قیافه ی جوانم راپخته ترنشان می دهد.به خودم لبخندی می زنم.
چندساعتی می شودکه باچشمان خسته رانندگی می کنم .تابلوها جاده ی مهران رانشان می دهند.تلفن همراهم زنگ می خورد.گوشی راازجلوی داشبورد ماشین درمی آورم.حاج عباس پشت خط است.جوابش رامی دهم:
سلام علیکم حاج عباس عزیز.نزدیکتون رسیدم .تاچنددقیقه ی دیگه می رسم لب مرز. سانتافه رواونجامیزارم.مدارک همه داخل داشبورده .برای فروش دست شمارومی بوسه.
چراغهای روشن جاده خطی ممتدرادرطی مسیربوجود آورده است.قوطی قرص راازپنجره بیرون می اندازم.دریک جاده ی فرعی می پیچم.حاج عباس است که بانورچراغ قوه علامت می دهد.درداشبورد رابازمی کنم.پاسپورتم رادرمی آورم.عکس سردارسلیمانی ازداخل آن بیرون می افتد.عکس رامی بوسم .
به خودم که می آیم شب ازنیمه گذشته است.هرازگاهی ماشینی عبورمی کند.
شعله های آتش روبه خاموشیند.درماشین رابازمی کنم .به آسمان چشم می دوزم که روشنایی افق ازپشت کوهها درحال پیشرویست.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم سمانه واعظی سلام و احترام
همه‌ی تلاش نویسنده در پرداخت عناصر داستان از جمله شخصیت‌، صحنه، پیرنگ، زاویه دید، دیالوگ‌ها و... در نهایت می‌رسد به اینکه آیا داستانی با روابط علی و معلولی مستحکم و باورپذیر خلق شده است یا خیر؟ باورپذیریِ داستان توسط مخاطب بسیار با اهمیت است و این برمی‌گردد به چگونگی طراحی پیرنگ توسط نویسنده و سپس پرداخت. نویسنده می‌بایست هنگام طراحی پیرنگ در وهله‌ی اول در مورد منطق و استحکام روابط علی و معلولی داستان بیندیشد و سپس به انتخاب زاویه دید و شخصیت‌ها و ویژگی‌های آن‌ها و فضایی که قرار است داستان در آن جریان داشته باشد و داستان‌ پردازی و سایر عناصر داستان فکر کند؛ و اگر بتواند همه‌ی این موارد را به خوبی از آب و گل درآورد در نهایت توانسته است داستانی قابل قبول و باورپذیر ارائه دهد و در این صورت است که همه چیز آن برای مخاطب پذیرفتی خواهد بود، در ذهن او ماندگار می‌شود و مخاطب می‌تواند جهانی را که نویسنده برایش ساخته است متصور شود و با شخصیت‌ها همذات‌پنداری کند. در واقع اگر نویسنده در مرحله‌ی ابتدایی انتخاب موضوع و طراحی پیرنگ بتواند کار خود را به خوبی انجام دهد و دست به انتخاب‌های خوبی زده باشد، می‌تواند در مرحله‌ی پرداخت داستان راحتتر و بهتر عمل نماید و داستان قابل قبولی ارائه دهد.
شروعِ «زامبی‌هایی در قفس» با تغییرات اندکی می‌تواند بهتر و گیراتر شود. مخاطب داستان شروعی را می‌خواهد که به نوعی در ذهنش سوال ایجاد کند و او را نسبت به ادامه‌ی داستان کنجکاو نماید و یا شروعی که با عدم تعادل همراه باشد. در مورد داستان کوتاه بهتر است که نویسنده به این موارد توجه ویژه‌تری داشته باشد و خواننده را به سرعت وارد جهان داستان کند. داستان کوتاه مجالی برای مقدمه چینی نیست. بنابراین پیشنهاد می‌شود که با پس و پیش کردن جملاتی جذابیت بیشتری برای خواننده ایجاد شود. به عنوان مثال بد نبود اگر جملاتی مانند: «یک ساعتی می‌شود که تردید دارم...» یا «تصمیمی را که دارم برای چندمین بار در ذهنم مرور می‌کنم...» یا «عاقبت دو دلی را کنار می‌گذارم و زیپ ساک را باز می‌کنم...» به عنوان جملات آغازین داستان انتخاب می‌شد؛ به این جهت که این جملات سوال برانگیز هستند و مخاطب را کنجکاو می‌کنند برای ادامه ماجرا. بعد از انتخاب جملات آغازین بهتر است که به ایجاز در سایر جملات توجه شود. داستان کوتاه مجالی برای زیاده‌گویی نیست؛ بنابراین تنها چیزهایی می‌بایست در داستان حفظ شوند که کاربرد داشته باشند. می‌شود بعضی از جملات را در «زامبی‌هایی در قفس» حذف یا کوتاه نمود و داستان را هرس کرد. نثرِ زامبی‌هایی در قفس این مجال را به نویسنده برای هرس کردن داستان خواهد داد؛ اما آیا موضوع و محتوی داستان نیز این ایجاز را می‌طلبد؟ اتفاق مهمی که در زامبی‌هایی در قفس می‌افتد این است که شخصیت اصلی داستان متحول می‌شود؛ تحولی عمیق و اعتقادی و کلی در وجود شخصیت داستان اتفاق می‌افتد که منجر به تصمیم‌گیری مهمی در زندگی او می‌شود. فکر کنید انسانی 20 سال یا 30 سال از زندگی‌اش سپری شده، در این مدت تحت تأثیر تربیت و فرهنگ خانواده و محیط پیرامونش رشد کرده و بالغ شده و اعتقاداتش به هر شکلی که هست در وجودش ریشه دوانده است. خلق و خوی مشخصی پیدا کرده است و آداب و آیین خاص خودش را برای زندگی دارد؛ تحول چنین شخصی قطعا به سادگی امکان پذیر نیست و طی فرآیندی احتمالا طولانی و منطقی و با وجود اتفاقی داستانی صورت خواهد گرفت. با این تفسیر این سوال پیش می‌آید که آیا انتخاب و آوردن چنین شخصیتی در یک داستان کوتاه انتخاب درستی بوده است؟ در داستان کوتاه نویسنده مجال پرداختن به چنین چیزی را نخواهد داشت و معمولا شخصیت‌ها در داستان کوتاه تحول چندانی نمی‌یابد چون فرصت چنین اتفاقی فراهم نخواهد بود؛ در غیر این صورت داستان مصنوعی و غیر قابل پذیرش خواهد شد و خواننده شخصیت‌ها و داستان را باور نخواهد کرد و زحمت و تلاش نویسنده در پرداخت داستان بی‌ثمر خواهد بود. بنابراین نویسنده در انتخاب موضوع و طراحی پیرنگ می‌بایست به این نکته توجه کند که آیا موضوع انتخاب شده مناسب داستان کوتاه است یا خیر؟ آیا با انتخاب چنین موضوعی می‌توان به پیرنگی با روابط علی و معلولی مستحکم رسید یا خیر؟ و آیا در این صورت داستان باورپذیر خواهد بود؟...
«زامبی‌هایی در قفس» می‌خواهد به خواننده تحول شخصیت و رسیدن به ارزش‌های تازه‌ای را نشان دهد؛ در حالی که خواننده نمی‌تواند این سیر تحول را بپذیرد، چون چنین سیر تحولی در قالب داستان کوتاه نمی‌تواند اتفاق بیفتد. مضمون و تحول شخصیت و پایان‌بندی «زامبی‌هایی در قفس» احتیاج به ظرف بزرگتری همچون داستانِ بلند و یا رمان دارد. روابط و کنش‌ها و تغییر و تحول شخصیت‌ها قطعا پیچیدگی‌هایی بیش از این دارد و هر تحولی با دلایل منطقی و با سیر اتفاقاتی اساسی و به مرور زمان اتفاق خواهد افتاد.
می‌توانیم با مرور تعریف داستان کوتاه این بحث را خاتمه دهیم که داستان کوتاه برشی از زندگی است که نویسنده با آفرینش متنی تخیلی که دارای شخصیت و اتفاق داستانی است، در زمان و مکانی محدود و با موضوعی واحد می‌تواند بر مخاطب تأثیر بگذارد.
نکته‌ی دیگر توجه به نثر و نکات ویرایشی است. همان‌طور که در ابتدای داستان هم اشاره شد، نویسنده در نثر می‌بایست توجه بیشتری در رعایت ایجاز و انتخاب واژه‌ها و جملات داشته باشند. همچنین توجه به استفاده‌ی صحیح از علائم نگارشی، نقطه، ویرگول و... رعایت صحیح فاصله و نیم‌فاصله و... این‌ها شاید به نظر ساده برسند اما رعایت آن‌ها برای نویسنده و داستانش با اهمیت است.
سرکار خانم سمانه واعظی شما سابقه نسبتا کوتاهی در داستان‌نویسی دارید، بنابراین قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتر و دلخواهتان خواهید رسید. پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی رمان و داستان کوتاه‌های موفق بپردازید و حین خواندن به انتخاب موضوع، پیرنگ و چگونگی پرداخت عناصر فکر کنید، در این صورت به شکل عملی پرداخت داستان را خواهید آموخت. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۲
سمانه واعظی » پنجشنبه 05 فروردین 1400
سلام. متشکرم ازوقتیکه گذاشتین. درجواب نظرخانم رسولی عزیزکه فرمودن تغییرشخصیت ارمان، باور پذیرنبود. قسمت آخرداستان توجه بفرمایید. مشخص می کنه. که ارمان دررویا وفکرخودش هنوزسیرمی کنه.
یک نفر ... » یکشنبه 01 فروردین 1400
سلام٬ روز بخیر. من تا حدودی با استاد ندا رسولی موافق هستم. داستان شما در یک جاهایی فضاسازی خوبی داشت و یا بعضی قسمت‌ها هم زائدنویسی وجود داشت. در واقع اون تاثیر دیالوگ‌های یاسر بر روی من حس نشد. اگر در قالب رمان می‌بود و ابتدا شخصیت یاسر را قوی می‌کردید٬ عالی می‌شد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت