توجه به جزئیات




عنوان داستان : رایا
نویسنده داستان : ملیحه سادات تقوی

-خب بچه ها پنج دقیقه فرصت دارید تا فعالیت صفحه ۷۰رو حل کنید .
این جمله رو گفتم و فرصت پیدا کردم موبایلم رو که برای بار دهم داشت زنگ میخورد جواب بدم. از دیدن اسمی که روی صفحه بود، عصبانی شدم و از کلاس بیرون‌رفتم .
-بلهه رکسانا مگه نمیدونی سر کلاس تلفن جواب نمیدم ...
حرفم‌رو قطع کرد ..
+واای خیلی شرمندم باور کن کارم واجبه .
-خب بگو .
+راستش برای پروژه کامی ،یه کاری پیش اومده باید حتما بریم شمال. اگه میشه...
حرفش رو قطع کردم و گفتم: باشه میدونم بذارش خونه مامان اینا خودم مواظبشم .
فرصت ندادم بیشتر حرف بزنه و تلفن رو قطع کردم. رکسانا بهترین دوست زندگیم بود. اون دنیای تیره و تارم رو رنگی کرده بود. یاداوری رکسانا و خاطراتش لبخندی به لبم آورد. با همون لبخند وارد کلاس شدم .
-خب کی میاد پای تابلو؟؟
...........
شب شده بود و همه جا ساکت. من با سازم سرگرم بودم و هر از چند گاهی، نگاهی به امانتی رکسانا مینداختم .
موبایلم زنگ خورد .نمیدونم چرا ولی دلم گواه خوبی نمیداد. رکسانا بود .
-بالاخره یادت افتاد که باید زنگ بزنی؟
+الو ؟الو...
با صدای مرد غریبه ایی که پشت خط بود جا خوردم . دلم شور افتاد... مرد پشت تلفن الو الو می کرد و سعی داشت با من صحبت کنه.
به خودم اومدم و گفتم: بله؟.!
+الو.خداروشکر جواب دادین ،خانم شما صاحب این خط رو میشناسین؟
دلم‌لرزید .
-اممم....ببله خط دوستمه دست شما چیکار میکنه ؟؟خودش کجاست؟... الو!!!
+نگران‌نباشید راستش این خانم و شوهرشون بین راه از رستوران ما غذا گرفتند و موبایل و کیف و مدارکشون‌رو جا گذاشتند. اگه میشه شما بیاین و وسایل رو تحویل بگیرید.
-مطمعنید حالشون خوبه؟؟
+بله بله لطفا بیاین به این ادرس من با یه پژوی نوک مدادی منتظر شما هستم ..چالوس ..‌
با اینکه اون مرد بهم اطمینان داده بود ولی در دل من رخت میشستند .یادداشتی برای خانواده گذاشتم و به سمت ادرس راهیی شدم
ساعت سه بامداد رسیدم. جاده همچنان شلوغ بود. مردانی با جلیقه ی سبز فسفری، تابلوی اخطار توی دستشان را تکان می دادند و مردم را راهنمایی میکردند .
انگار تصادف شده بود. دل نگاه کردن به صحنه را نداشتم. فقط لحظه ی اخر ماشین تویوتای مشکی رنگی را که از جرثقیل اویزان بود؛ دیدم .
ماشین کامیار هم تویوتا بود...نبود؟؟ سر ی تکان دادم و افکار مزاحم را از خودم دور کردم. ترجیح دادم در دلم برای اهالی ان خانواده دعا کنم .ساعت از چهار گذشته بود ک به ادرس رسیدم. ان مرد تمام نشانی های مرا گرفته بود تا مرا پیدا کند .اما اینجا که....‌‌
مردی به شیشه ی ماشین زد .
+ خانم شما همونی هستید که من باهاش صحبت کردم ؟
اره خودشه...بفرمایید لطفا بفرمایید باید باهاتون‌صحبت کنم .
- اینجا که بیمارستانه ... چه خبر شده؟
+راستش ،راستش نمیدونم چطوری بگویم من سر صحنه ی تصادف رسیدم. با کمک مردم خانم و اقا رو از ماشین بیرون اوردیم اما..نمیدونم چی بگم هر چی خدا بخواد.
ان مرد داشت صحبت میکرد؛اما من صدایی نمی شنیدم . بی رمق به سمت بیمارستان راه افتادم. پایم را روی زمین میکشدم و راه‌میرفتم . وارد راهروی سرد بیمارستان شدم ،مستاصل و گنگ ایستاده بودم. دستی روی شانه ام نشست و مرا وادار به راه رفتن کرد. پشت شیشه ایی شفاف و سرد، میخکوب شدم.
دیدم که یک مرد و یک زن روی تخت خوابیده اند .دیدم موهای طلایی دخترک پریشان بود .دیدم ک از گوش سمت راستش رد خونی خشکیده بود. دیدم ک مردی سبز پوش پارچه ی سفید رنگی رویشان کشید و دیدم که دیگر هیچ نمیبینم .گوویی چیزی درون من شکست ....
با صدای شکسته شدن چیزی از گذشته به بیرون پرت شدم .صدای گریه ی رایا از گلخانه ی مادرم می آید.
-باز چیکار کردی شیطون خانوم؟
+مامان گلدون مامان بزرگ شکست .
می خندم و دخترک مو طلایی ام را به اغوش میکشم . یاد سه سال پیش سر کلاس می افتم. انوقت که مادرش او را به من سپرد. در این سه سال تمام توانم را برای مراقبت از تنها امانتی او گذاشتم . رایا امانت نبود... رایا رکسانای دیگر من بود ...
نقد این داستان از : سارا عرفانی
سلام بر شما
اگر بخواهم بی مقدمه بروم سراغ اصل موضوع، واقعیت این است که شما خلاصه ای از داستان رایا برای ما تعریف کرده اید. گویی ما صرفا با خلاصه ی یک داستان سر و کار داریم. در حالیکه داستان، مجموعه ایست از صحنه پردازی ها، لحظه پردازی ها، تعلیق ها، برانگیختن احساس و عاطفه ی مخاطب. اما در داستان شما، فقط قسمت اول و چند خط اول ما کمی، اینها را داریم. آنجا که سر کلاس است و گوشی اش زنگ می خورد. آنجا جزئیات بیشتری داریم. حتی از نظر حجم هم اگر نگاه کنید آن بخش که سر کلاس است و گوشی زنگ می خورد، که در حقیقت مقدمه ی داستان محسوب می شود و هنوز وارد قسمت های مهم داستان نشده ایم، تقریبا نصف بقیه ی داستان است. یعنی تمام بخش های مهم داستان که باید با جزئیات روایت می شد، فقط دوبرابر همین قسمت اول است. چه خوب می شد زمانی که راوی داستان در جاده چالوس به سمت قرار با آن مرد می رود، کمی از نگرانی هایش بگویید. حتی چند خاطره از رکسانا را در ذهنش مرور کند تا به این شکل ما با شخصیت رکسانا بیشتر آشنا شویم و شخصیت پردازی خوبی از او شکل بگیرد.
مثلا راوی جایی می گوید: «رکسانا بهترین دوست زندگیم بود. اون دنیای تیره و تارم رو رنگی کرده بود. یاداوری رکسانا و خاطراتش لبخندی به لبم آورد.» چه خوب می شد اگر ما جایی در داستان متوجه می شدیم که رکسانا چه کار کرده که دنیای تیره و تار زندگی راوی را رنگی کرده است. در این صورت، فوتش هم روی مخاطب تاثیر بیشتری می گذاشت. مخاطب به راحتی نمی توانست از کنار چنین شخصیتی عبور کند. اما الان، مخاطب هیچ حسی نسبت به مرگ رکسانا ندارد. اگر در داستان داریم مخاطب را با مرگ کسی مواجه می کنیم باید تکان دهنده باشد. طوری که مخاطب هم مثل راوی، از مرگ او غمگین شود و این محقق نمی شود مگر با پرداخت شخصیت رکسانا. که اگرچه به شکل مستقیم در داستان حضور ندارد اما با مرور خاطرات راوی یا فلش بک هایی می شود خواننده را با او آشنا کرد و شخصیت پردازی دقیق و عمیقی از او ارائه کرد. آن وقت زمانی که راوی با مرگ او مواجه می شود خواننده هم از مرگ او غمگین یا متاثر می شود.
پیشنهاد می کنم داستان را بازنویسی کنید. با پرداخت بیشتر جزئیات. طوری که مخاطب در لحظه لحظه ی داستان همراه راوی باشد. منظور از لحظه پردازی این نیست که آنقدر جزئیات خسته کننده در داستان بریزیم که حوصله ی مخاطب سر برود. باید بین این دو تفاوت قائل بود. اما می شود جزئیاتی را بگوییم که کارکرد دارند. کارکرد تعلیق، شخصیت پردازی، پرداخت صحنه و...
موفق باشید

منتقد : سارا عرفانی

متولد تهران، 1361، دانش آموخته فلسفه اسلامی، نویسنده و مدرس دانشگاه، دبیر کانون نویسندگان بانوی فرهنگ، داور جشنواره های ادبی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت