باید مساله‌ای را که مطرح می‌کنیم، بتوانیم جمع‌اش کنیم.




عنوان داستان : آقای تکاپو
نویسنده داستان : حسین فتحی

مردن مردی ۶۸ ساله به علت ابتلای به ذات الریه نمی‌توانست خبری چندان تاثر برانگیز به شمار بیاید ،آخر مرگ در پیری امری غیر منتظره‌ نیست. ولی وقتی این زمزمه برپا شد، آن مرد ۱۷ سال از عمر خود را هرگز حاضر نشد ،زیر هیچ سقفی باشد و از هر محیط سقف داری فراری بود، چیزی نبود که بشد به آسانی باور کرد.
آقای تکاپو پیرمرد ۶۸ ساله که به جهت بیماری های متعدد از سن ۵۰ سالگی به خانه سالمندان سپرده شده بود، نمی‌توانست بودن زیر هیچ سقفی را بپذیرد. حتی آن زمان که بیمار شد، حتی آن زمان که وضعش رو به وخامت گذاشت، در همان وضع وقتی با خواهش ها و التماس های مکرر مسئولین سرای سالمندان خود را مواجه دید ،تنها یک جمله گفت: ((تمام بیمارستانها سقف دارد.))
عاقبت اصرار ها نتیجه نداد زیر درخت چنار که سالها محل زندگی او بود، باقی ماند. داروها ،پتو های فراوان که بر او انداختند، نوشیدنی های گرم که برایش آوردند ، هیچ کدام سودی به حالش نداشت تا اینکه عاقبت، نیمه شبی دیگر نتوانست نفس بکشد.
این‌ها اخبار پراکنده ای بود که بعد از مرگ او دهان به دهان منتشر شد. پس از مرگ او سیل انتقاد و کنایه از گوشه و کنار سوی خانه سالمندان که از آقای تکاپو نگهداری می کرد ، روانه شد.
از سوی خانه سالمندان یک هفته بعد از مرگ اقای تکاپو با خبرگزاری ما تماس گرفته شد. آنها خواستند گزارشی واقع‌بینانه از کیفیت مرگ منتشر کنیم تا جو به سود آنها تغییر کند.
در خبرگزاری قرعه به نام من افتاد. با تاخیر یک روزه به سرای سالمندان رفتم. گزارش های پزشکی مشاهدات پرستاران- که البته می‌شد در بی طرفی آنها تردید کرد -و مشاهدات سایر اعضای خانه سالمندان همه و همه حکایت از این داشت که سبب مرگ خود متوفی است ،وگرنه وسایل گرمایشی در خانه سالمندان به نحو مطلوبی فراهم بود.
روز بعد خبر را منتشر کردیم، تاثیر چندانی نکرد، با این حال مسئولان خانه سالمندان ابراز رضایت کردند، ولی همان روز که خبر بیرون آمد، یک سوال از ذهنم محو شدنی نبود ،یک سوال ذهن و جانم را می فشرد، به راستی چرا باید آقای تکاپو از هر سقفی گریزان باشد؟ لجاجت او بار طنز دارد ولی هر چه باشد، نتیجه بس هولناک بود: مرگ.






امروز ۱۴ آذر ۹۵ ده روز از مرگ آقای تکاپو می گذرد و سه روز از انتشار گزارش من . در این سه روز، زیر هجوم افکار، زیر هجوم این سوال که چگونه می‌شود ، فردی هفده سال به دور از سقف ، در فضای ازاد باشد؟ اصلاً برای چه باید چنین باشد ؟
سه روز تحمل کردم تا عاقبت از فکر به آقای تکاپو آزاد بشوم و به کارهای روزمره خود برسم، ولی هر چه می گذشت بیشتر تسلیم می شدم و سایه سوال ها بلندتر می شد عاقبت دیشب مرخصی گرفتم باید بدانم آقای تکاپو که بود
ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه صبح به خانه سالمندان می روم وقتی از آقای تکاپو می پرسم، مسئولین آنجا بسیار به من بد گمان اند ولی همین که می فهمند من همان خبرنگاری ام که واقعیت مرگ او را اعلام کرده است، دیوار سرد میانمان فرو میریزد.
باز هم همان مدارک ،باز هم همان شواهد را حاضر می کنند تا بگویند او چگونه مرد. ولی سوالم این نبود، می خواهم بدانم چرا اینگونه مرد؟وقتی از رئیس آنجا این سوال را می پرسم کمی سکوت می کند سپس می خندد و می گوید:(( پیریه دیگه هرکی یه جور به سرش میزنه ))و مرا محترمانه از اتاقش بیرون می کند و می گوید بسیار کارهای مهم تر دارد.
کاش آقای تکاپو اتاقی داشت تا می توانستم از هم اتاقیش در مورد او بپرسم. چگونه میشود افراد نزدیک به او را پیدا کرد؟ به هر پیرمردی که می رسم و از آقای تکاپو می پرسم مشتی اظهار ترحم و این که او دیوانه ست و نمی‌دانم ها سویم روانه می کند.
گیج و گنگ، آقای تکاپو را دورتر از خودم می بینم .تصمیم می گیرم، سراغ آن درخت چنار بروم تا چند عکس از آن درخت بگیرم. مقابل درخت چنار می ایستم، باز هم به حیرتم اضافه می شود. ۱۷ سال زیر همین درخت ،شاید هیچ وقت همراهی جز این درخت نداشت. جلوتر که می روم ،می بینم ،اسم او بر درخت کنده شده ست مسعود تکاپو آیا کار خود اوست یا دیگری؟ این اولین نشانه ایست که از او می یابم از درخت با موبایل عکس می اندازم.
از درخت بلند چنار فاصله می گیرم ،در دلم با آقای تکاپو خداحافظی می کنم .قصد می کنم از خانه سالمندان بیرون بروم، در حالی که دستانم خالی ست، سوال ها آتشم می زند، ولی دیگر چه کاری از من ساخته است؟ البته به خودم امید می دهم که بعدا بازگردم، شاید او را بشناسم ولی می دانم شاید هرگز باز نگردم ،کار خبرنگاری فرصتی برای فکر به گذشته نمی گذارد، باید فهمید الان چه رخ می دهد ،یا الان یا هیچ.
از پله های حیاط سالمندان بالا می روم غمگینم و از این خنده ام می گیرد در بالای پله ها از دور به ان چنار نگاه می کنم، تکانی می خورم، می بینم، مردی دست به چنار تکیه داده و به آن خیره مانده است. سراسیمه که از پله پایین می ایم، متوجه می شوم گریه می کند. به درخت می رسم، در کنار مرد می ایستم ،به من اعتنایی ندارد .در همان حال که آرام گریه می کند، به او می گویم:
_آقا می تونم با شما صحبت کنم
سر بالا می آورد، با چشمان سرخش به من نگاه می کند.
_جانم عزیز جان؟
_می تونم با شما صحبت کنم
_با من صحبت کنی
_بله
_از خدامه
می خندم، او هم اندکی می خندد ولی فورا پنهان می کند.
با هم سوی اتاقی که می گوید اتاق دکتریست که چند روز است به مرخصی رفته، راهی می شویم. او نمی خواهد در شلوغی حیاط با هم صحبت کنیم .در میان رفتن به من می گوید ،که سالهاست آقای تکاپو را می شناسد.
در اتاق دکتر را باز می کند، پیرمرد می رود بر جای دکتر می نشیند. و من بر صندلی جلو میز که برای مریضان است. پشت سر پیرمرد پنجره ی نسبتا بزرگی است که پرده هایش کنار رفته و حیاط کاملا دیده می شود. در گوشه اتاق درست مقابل من ،تختی با روکش سفید است. نوری که از پنجره داخل می شود به چهار مربع مساوی تقسیم شده، بر روی تخت سفید می افتد.
پیرمرد دو دست بر شکم بزرگش می گذارد و می گوید:
_خب عزیز شما کی هستی
_من یه خبرنگار ساده، ده ساله خبرنگارم
_ قیافت نمیخوره زن نداری ؟
_نه
_پس جیره خور باباتی
_نه تنها زندگی می کنم
_ فکر کردم درآمدی هم نداری... خوب حالا چی می خوای
_ در مورد آقای تکاپو
_ مسعود؟
_بله
_آخه بدبختی یه آدم که گفتن نداره عزیز جان
چهره در هم می کشم ،متوجه میشود و میگوید:
_حالا چی می خوای بدونی
_ اینکه چرا...
_چرا تو حیاط زندگی کرد؟ درستش رو کسی نمیدونه
_مگه شما رفیقش نبودی
_چرا بودم ولی مسعود آدمی نبود که در مورد این چیزا با کسی حرف بزنه اصلا همش دنبال شوخی بود خدا بیامرزه خیلی هم بد و بیراه می گفت همه ازش فراری بودند تا آخر عمرم دست از شوخی بر نداشت
با چهره متعجب من مواجه می‌شود و می گوید:
_بذار روشنت کنم که اون چه جور آدمی بود ببین عزیز جان وقتی حالش خیلی خراب بود رفتم پیشش گفتم مسعود دست از خریت بردار حالت روز به روز داره خرابتر می شه برو بستری شو کلی هم قسمش دادم جون پسرش قسمش شدم عاقبت سرشو آورد بالا با صدای یواش گفت رحیم جان احوالم زیروروشد میدونستم طاقت وصیت شنیدنشو نداشتم یهو دست رو شکم بزرگ من گذاشت و گفت رحیم ! سعی کن طبیعی زایمان کنی و زد زیر خنده
رحیم شروع به خندیدن می کند ،عصبی می شوم از صندلی برخاسته سوی در می روم .پشت کرده به رحیم می پرسم:
_یعنی یا رو مرض داشت یک عمر خودش رو تو بدبختی انداخت
_بازم میگم عزیز هیچکس‌نمیدونه مسعود چرا اینطوری بود ولی حدس شاید بشه
رو سوی رحیم می کنم.
_تو که گفتی چیزی نمیدونی
_ آره فقط میشه حدس زد لااقل من اینطور خیال می‌کنم که به خاطر پسرش بود
بر صندلی باز می نشینم، رحیم ادامه می دهد:
_ مسعود رو زود آوردن اینجا مریض بود یک پسر هم بیشتر نداشت اینایی که میگم برای ۲۰ سال پیشه مسعود یکی دو سالی اینجا بود مثل همه ما تو اتاق همون موقع کسی تحملشون داشت ولی یک دفعه دو سه روز غیبش زد بعد که اومد به هم ریخته بود به من گفت که پسر جوونش مرد ولی مسعود یه بار از دهنش پرید که اونو من کشتم دعوای های اونو پسرش سر فروش خونه پدری بود یه خونه کلنگی خونه ای که هر روز یه جاش می ریخت ولی مسعود نمیخواست بفروشه یه شب باهم میرن تو این خونه بازم همون حرف ها رو کشیدن وسط مسعود گفت عمرا بفروشم کلی هم بد و بیراه به پسرش گفت مسعود از جاش بلند شد از خونه زد بیرون منتظر بود پسرش اونو بدرقه کنه ولی بعد از اون همه دعوا و مرافعه پسرش نیومد مسعود از خونه میاد بیرون خونه ای که ذره ذره خراب می شد یهو نصف و بیشترش ریخت همون شب جنازه پسرش رو بیرون کشیدن مسعود همیشه میگفت اگه باهاش دعوا نمی کردم موقع رفتن میومد بدرقم اگه میومد... مسعود احوالش خوب نبود اختلال خواب پیدا کرد اختلال که نه یک هفته نمی تونست بخوابه ولی این دکترا به زور قرص و آمپول خوابوندنش ای کاش هیچ وقت نمی خوابید دو ساعت نبود که خوابش برده بود که یهو از خواب پرید حالش بدتر شده بود رفت تو حیاط ی گوشه ای نشست بعدش اومد زیر درخت چنار شاید خواب پسرشو دید یا چیز دیگه خلاصه زیر درخت چنار دو روز نشست سه روز نشست ۱۷ سال زیر درخت چنار نشست آخرشم همونجا مرد...گفتم عزیز جان بدبختی که گفتن نداره
_به خاطر یه خواب؟
_ شاید شاید هرچی گفتم پرت و پلا باشه نمیدونم عزیز
_کسی بهش نگفت چرا اینطوری می کنی
_ راستشو بخوای کسی جراتشو نداشت همش یا بد و بیراه می گفت یا شوخی می کرد دیگه عادت کرده بود بیشتر تو حیاط بود هر دو هفته یکبار پنجشنبه میرفت شهر اگه مریضیش اجازه می‌داد دور می زد تا اینکه سرماخوردگی ساده نمیدونم چی شد اونو از پا انداخت
_ببین آخه
_ای بابا عزیز جان چه قدر حرف می زنی من ضعف کردم ایکاش خودش زنده بود و از خودش می پرسیدی اونم می گفت فضولیش به تو نیومده و دو سه تا فحش هم بهت میداد من برم چیزی بخورم
در مقابل چهره پرسان من می گوید:
_به یه سوالتم دیگه جواب نمیدم یعنی بیشتر از این چیزی نمیدونم عزیز
از صندلی بلند می شود. آهسته سوی در می رود، در را باز می کند ، رو سوی من می گوید:
_حالا تو که انقدر پیگیر مسعود مایی سر قبرش هم می رفتی تنهاست گناه داره من نمی تونم برم خداحافظت عزیز جانم
از اتاق بیرون می رود و در را باز می گذارد.
قبل از اینکه از خانه سالمندان سمت قبرستان بروم، ادرس محل دفن آقای تکاپو را جویا می شوم. بلوک شش را باید به ذهنم بسپارم.
در راه قبرستان درون ماشین مدام حرف های رحیم مرور می کنم.
معلوم نیست آقای تکاپو در آن خواب تبناک جه دید که عمری را رنج
خرید. بگذار باز هم مرور کنم. پسرش را از خودش می رنجاند، پسرش ناراحت و احتمالا خشمگین در خانه می ماند، و پدرش را تا خروج از خانه بدرقه نمی کند ،همان لحظه مرگ فرو می آید .اقای تکاپو حتما با خود می گفت، اگر کمی آرام بود، اگر طوری رفتار نمی کرد تا پسرش از او برنجد، اگر پسرش تا حیاط می آمد ، دیگر مرگی نبود. آقای تکاپو دستان خود را خونین می دید. و شاید هم هزار دلیل منطقی دیگر برای این زندگی جنون‌آمیز داشت که با خود آنها را به زیر انبوه خاک در تاریکی قبر برد.
از دور گلدسته های طلایی و کوچک مسجد نمایان می شود. هر چه جلوتر می روم گلدسته ها قد می کشند. می دانم قبرستان کنار مسجد است. از مسجد و گلدسته ها که می گذرم، تابلو قبرستان مقابلم قرار می گیرد. از مسجد صدای اذان بلند می شود.
همین که از ماشین پیاده می شوم ،اذان پایان می گیرد. سر گلدسته های طلایی از میان درختان کاج پیداست. ساعت یازده و پنجاه دقیقه، خود را با قبرستان خالی- اگر انبوه مردگان به حساب نیایند- مواجه می بینم .از ماشین به سوی قبر آقای تکاپو فاصله می گیرم. هوا تا حدی سرد است و من بدون لباس گرم.
در میان جستجوی قبر آقای تکاپو ،بطری آب را که در ورودی قبرستان پر کردم در دستانم می چرخانم و به آن نگاه می کنم. شاید نمی‌خواهم با این همه قبر خود را تنها ببینم و برای فرار از ان پناهی جز همین بطری آب ندارم .در میان همین کار مضحک تصویر شکسته و معوج قبری از پشت بطری در نظرم می نشیند، بر آن نوشته شده بود مسعود تکاپو. زودتر از آنچه که گمان می کردم به بلوک شش رسیدم .بطری آب را پایین می اروم، با تصویر اقای تکاپو بر قبر چشم در چشم می شوم.
مردی با سبیل کوتاه، ابروهایی کم پشت ،صورتی کمی لاغر، چشمانی بزرگ ،و لبانی بیش از حد نازک، که همگی با رنگ خاکستری بر سیاهی سنگ قبر نقش گرفته اند. نمی دانم این عکس برای بعد از آن اتفاق است یا زمانی دیگر. ولی من هم دیگر می توانم حدس بزنم، چرا که می دانم همه عکاسی ها سقف دارند.
در پایین قبرش بر تکی سنگی می نشینم، با شوقی مبهم و غمی آشکار. شوق از اینکه اکنون در نزدیکی کسی هستم که چند روز است، به او فکر می کنم و غم از اینکه او برای همیشه دور از دسترس من است. زندگی سختش به پایان رسیده همین سرمای ارام ده روز پیش جانش را گرفت.
آقای تکاپو! ممکن است ،بپرسی من برای چه تا اینجا آمده ام؟ راستش را اگر بخواهی نمی دانم. شاید یک سرگرمی پوچ، کنجکاوی بی ثمر، یا چیز دیگری که هنوز ازآن خبر ندارم.می دانی خانه سالمندانی که در آن بودی در نزدیکی محل کار من است. تو هر دوهفته یک بار در شهر قدم می زدی، ممکن است روزی از کنارم رد شده باشی؟ ممکن است در پیاده رو بی اختیار با هم چشم در چشم شده باشیم ؟اگر نه چرا نمی توانم باور کنم تو را هرگز ندیده ام آخر چرا با تو احساس بیگانگی ندارم ؟ دارم پر حرفی می کنم. فکر می کنم کمی از قبرستان ترسیده ام.
بر سنگ قبر آقای تکاپو نگاه می کنم، تنها به نوشتن نام تاریخ فوت و درج چهره او بسنده شده است. بدون هیچ جمله دیگری. کمی آب بر خاک کنار قبر میریزم، با انگشت گل آلود خود می خواهم بر قبرش بنویسم ،انکه بی ادعا رنج می کشید ،ولی منصرف می شوم. آب را بر قبرش روان می کنم. حالا دیگر قبرش می درخشد.
از روی تکه سنگ، بلند می شوم. ایستاده ام و باز به قبر او نگاه می کنم. باز هم نمی دانم چرا به اینجا آمدم ولی میدانم تا مدت ها در خاطر خواهی ماند. شاید گاهی سقف ها، نام تو را در گوشم زمزمه کنند.
دو گورکن با بیل و کلنگ و فلاسک از انتهای قبرستان می آیند ،صدای حرف ها و خنده هایشان تا اینجا شنیده می شود. از قبر فاصله می گیرم .در میان صدای خنده ی گورکن ها که در قبرستان می پیچد. سمت ماشینم به راه می افتم. خداحافظ آقای تکاپو.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام و یاد خدا. سلام دوست عزیز. نوشته شما را خواندم. قبلاً داستانِ بهتری از شما خوانده بودم. این داستانِ شما هم داستان خوبی است، اما چند ایراد دارد که باهم به بررسی آنها می‌پردازیم. در همین ابتدا باید بگویم که شما استعداد نویسنده شدن را دارید. ذهن شما داستان‌ساز است. خلاق است. ذهن داستان‌ساز، مهم‌ترین دارایی یک نویسنده است. شما خوب می‌توانید سوژه انتخاب کنید. علاوه‌بر اینکه خوب داستان می‌سازید، نقطه قوت‌تان این است که خوب سوژه انتخاب می‌کنید. سوژه‌هایتان همیشه خاص و خوب است.
در این داستان «آقای تکاپو» هم سوژه خوبی انتخاب کرده‌اید. از لحاظ داستانی، ظرفیت بسیار بالایی دارد. اینکه یک نفر سال‌هاست که زیر هیچ سقفی نمی‌رود. در نگاه اول این مساله بسیار جذاب است. یک چرای خیلی بزرگ جلویش دارد؟ چرا او زیر سقف نمی‌رود. همین چرا مخاطب را مجذوب می‌کند و با خود به همراه می‌کشد. این نخستین ویژگی مثبت کار شماست.
اما دومین ویژگی مثبت داستان‌تان این است که داستان شما تعلیق دارد. شما از همان اوایل کار، این تعلیق را در داستان ایجاد کرده‌اید و تا اواخر داستان، همین تعلق را دارید و حفظ کرده‌اید. وجودِ این تعلیق در داستان بسیار ارزشمند است. اگر تعلیقی در کار نباشد مخاطب بی‌خیال داستان خواهد شد و آن را ول خواهد کرد.
مورد بعدی این است که شما خوب شروع کرده‌اید. یک شروع خوب و بدون چیزی که اضافه باشد. شما مستقیم سراغ اصلِ مطلب رفته‌اید و حاشیه نرفته‌اید. داستان را شروع کرده‌اید. دقیقاً سوال ایجاد کرده‌اید. هم برای راویِ کار و هم برای مخاطب. در شروع کار ما باید شخصیت اصلی داستان را بشناسیم و هدف یا دغدغه‌اش را بدانیم. موضوع اصلی داستان را بدانیم و اینکه مساله داستان چیست و چه ماجرایی رخ خواهد داد؟ راوی یک‌به‌یک همه سوال‌های عجیبی که در ذهنش ایجاده شده است، از یک نفری که از زیر سقف ماندن فراری است و اکنون کشته شده است، را برای مخاطب می‌گوید تا او را با خود همراه کند. پس این یک شروع بسیار خوب است.
اما شما چیز دیگری را به این شروع اضافه کرده‌اید که داستان‌تان را اولاً کاملاً جدی‌تر و مهم‌تر کرده است و ثانیاً تعلیقِ کار را بسیار بالا برده است. و آن چیزی نیست جز مرگ آقای تکاپو. ببینید داستان شما در واقع یک داستان ساده کشف علت مرگ یا چگونگی مرگ است. کلی فیلم در این زمینه دیده‌ایم. یک نفر می‌میرد و سوالاتی پیرامون آن مرگ است. شما این را در داستان‌تان دارید. اما چیزی که این داستان تکراری را خاص‌تر می‌کند این است که فرد، یک ویژگی عجیب و غریب دارد و آن این است که او نمی‌خواهد یا نمی‌تواند زیر سقفی برود حتی اگر کشته شود!
دوم اینکه عنصر مرگ را برای این سوژه انتخاب کرده‌اید. بیایید فرض کنیم شما سوژه‌ای پیدا کرده‌اید و آن هم این است: یک نفر چندین سال است زیر سقف نمی‌رود و کنار درخت چناری زندگی می‌کند. اما شما به این سوژه بسنده نکرده‌اید. زیرا این سوژه هرچند فی‌نفسه جذاب است ولی به جذابیتی این نیست که همین نفر مرده باشد! پس شما دو عنصر جذابیتِ هم‌زمان را دارید. نخست رفتار عجیب و خاص و دوم مرگ. این عنصر مرگ باعث شده مخاطب تشنه‌تر شود به موضوع و بخواهد سروتهِ موضوع را متوجه شود.
اتفاق خوب دیگری نیز در شروع داستان افتاده است. شما سعی کرده‌اید موضوع نرفتن به زیر سقف را برای مخاطب جدی کنید. و این با مریضی آقای تکاپو اتفاق افتاده است. درست است نرفتن یک نفر به زیر سقف جذاب است اما این را باید در منگنه گذاشت. او چقدر می‌تواند در بیرون باشد؟ اگر مریض شود باز هم نمی‌رود؟ البته در اینجا سوالات زیادی مطرح می‌شود که شما به آنها جواب نداده‌اید و در واقع زود رد شده‌اید. کار میتوانست از این جدی‌تر نیز مطرح شود. آیا او به دستشویی و حمام نرفته است؟ آیا او در زمستان و زیر برف هم در همان‌جا مانده است؟ و سوال‌های دیگری نظیر اینها. شما نباید می‌گذاشتید جای مبهمی در کار می‌ماند.
اما در ادامه به پایان‌بندی کار می‌رسیم. بزرگ‌ترین ضعف شما در اینجاست. شما همان اندازه که سوژه بسیار عالی انتخاب کرده‌اید، شروع عالی دارید، به همان اندازه پایانِ بدی برای داستان انتخاب کرده‌اید. در واقع مشکل اصلی این است که نتوانسته‌اید داستان را جمع کنید و این یعنی اینکه داستان‌تان حیف شده است. ما به عنوان مسئول داستان باید بتوانیم سوالات ایجاد شده در داستان را جواب دهیم. در واقع پاسخی برای سوالات داستان داده نمی‌شود. و این در واقع گول زدن مخاطب است. شما مساله‌ای را بزرگ‌تر و بزرگ‌تر و جدی‌تر کرده‌اید اما خودتان در علتش مانده‌اید. او واقعاً چرا زیر سقف نمی‌رود؟ آیا بخاطر مرگ پسرش؟ جواب کامل و درستی نداده‌اید. قانع کننده نیست. شما باید جواب رک‌تری داشتید.

نقطه دیگر در مورد کشف شخصیت آقای تکاپو است. تکاپو چگونه کشف می‌شود؟ بهتر و درست‌تر این بود که راوی به دنبال آقای تکاپو بود و از پنج شش نفر سوال می‌کرد و هرکدام از یک جنبه، آقای تکاپو را می‌دیدند. مثلاً به خانه‌اش می‌رفت و از زندگی شخصیتش قبل از این اتفاق می‌پرسید. سپس فامیلی از او پیدا می‌کرد. شاید فامیل‌هایش اعتقاد دارند او روانی و دیوانه است. سپس به یکی از همسایگانِ درخت چنار می‌رسید و از او سوال می‌کرد. شاید او اعتقاد داشت که آقای‌تکاپو فردی وارسته است. شما باید از چندین نفر جمع‌بندی می‌کردید و نهایتاً شخصیت را به ما می‌شناساندید نه اینکه تنها از یک نفر! الآن ما فقط منتظر هستیم و یک نفر هرچه از تکاپو می‌داند را به ما می‌گوید. در واقع الآن با واسطه‌ای او را می‌شناسیم. شخصیت باید خودش خودش را بشناساند. صِرف تعریف و توصیف یک نفر از دیگری راهکار جامعی برا برملا کردن شخصیت نیست. شما باید به خلوت‌های این شخصیت نیز پرداخت می‌کردد و به خانواده او پرداخت می‌کردید. که اگر کسی را ندارد چرا ندارد؟ و اگر مادری، پدری، زنی، بچه دیگری دارد الآن آنها چه کار می‌کنند و کجا هستند؟
در هر حال من تبریک می‌گویم. شما یک داستان خوب دارید که با جمع‌بندی و پایان‌بندیِ حساب شده‌تر و دقیق‌تر می‌توانید این داستان را به یک داستان عالی تبدیل کنید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستانم. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت