نوشتن داستان غیر واقعی از نوشتن داستان واقعی سخت‌تر است.




عنوان داستان : دیوانه کیست؟
نویسنده داستان : سعید قلیزاده

راننده صدای رادیو را زیاد کرد:《شنوندگان، به خبری که هم اکنون به دستم رسید گوش کنید، یک دیوانه از تیمارستان شهر فرار کرده است. آخرین باری که دیده شده بود یک لباس قرمز به تن داشت. به محض رویت لطفا به پلیس خبر دهید. از برخورد نزدیک با این بیمار بپرهیزید؛ زیرا بسیار خطرناک است.》مسافر عقبی شروع به خندیدن کرد و گفت: خطرناک؟! آخه من کجام خطرناکه؟ احمق ها. مسافر کناری نگاه تندی به او کرد و گفت: شاید تو خطرناک نباشی. چون آدم عادی هستی. ولی من همون دیوونه ام. و خیلی هم خطرناک ام. بقدری که میخوام همین الان کلت رو بکنم. ولی اون دکترای کله پوک نمیتونن فرق بین قرمز و آبی رو تشخیص بدن. من لباس آبی تنمه. در همین لحظه مسافر جلویی پوکی زد و گفت: من شنیده بودم آدم های بیرون تیمارستان دروغگوان. ولی دیگه باور نمیکردم که به دروغ بخوان خودشونو جای یه دیوونه جا بزنن. عزیزا باهم دعوا نکنید. اون دیوونه منم.
مسافر عقبی با قهقهه ادامه داد: واقعا که شما دوتا از منم دیوونه ترید. جای من باید شمارو میبردن تیمارستان. مرد لباس آبی با چشمانی که از خشم قرمز شده بود نعره کشید: دیگه کم کم دارید با چرت و پرت گفتن هاتون حوصله‌ی منو سر میبرید. گفتم که اون دیوونه منم. کاری نکنید تا همین جا خفتون کنم. مسافر جلویی سرش را به سمت آن ها برگرداند و گفت: مرد حسابی، تو حتی لباستم شبیه اونی نیست که تو رادیو گفت. به لباس من نگاه کن، قرمزه قرمزه. معلومه تو عقل نداری ولی دیوونه نیستی. مرد لباس آبی درحالی که داد میکشید جواب داد: دیوونگی به لباس نیست که، به خطری بودنه. اصلا، اصلا تو راه یکی رو کشتم و لباسمو با لباس اون عوض کردم. مسافر عقبی درحالیکه به زحمت جلوی خنده اش را میگرفت گفت: واقعا که شما احمقید. دارم میگم اون دیوونه منم. لباسامم قرمز بودش. اینارو هم از یه مغازه دزدیدم.
جر و بحث در ماشین بالا گرفته بود، آن قدری که هیچکدام از مسافر ها متوجه نشدند که تاکسی در جلوی تیمارستان ایستاد. راننده از ماشین پیاده شد و به دکتری که در جلوی تیمارستان ایستاده بود گفت: دکتر من که بهتون گفتم اینا هنوز آماده‌ی آزادی نیستن. هرسه تاشون خودشونو لو دادن.
سه مامور به ماشین نزدیک شدند و سه مسافری را که باهم درحال جر و بحث بودند را به اتاق هایشان برگرداندند.
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
نوشتن داستان غیر واقعی از نوشتن داستان واقعی سخت‌تر است. چه اینکه داستان‌نویس و هنرمند هم باید منطق واقعیت را رعایت کرده باشد و هم باید منطق خود اثر -فانتزی/ سوررئال/ غیر واقعی- را به درستی بیان کند. شروع داستان شما با یک واقعه و در واقع با یک خبر شروع می‌شود. این آغازها سرعت در روایت را بالا می‌برد و مخاطب را سریع‌تر درگیر می‌کند. یعنی اینکه مخاطب و حتی خود روایت سریع به دل ماجرا پرت می‌شوند. پوئن مثبت ماجراست. نویسنده از بعد از خبر، باید حول محور آن بار درام و چینش قصه را درست طراحی کرده باشد. که هم خبر فید نشده باشد و هم قصه ادامه و بسط پیدا کرده باشد. دیالوگ اول در واکنش به خبر، دیالوگ کاملا نامنتظرانه و خوبی بود: مسافر عقبی شروع به خندیدن کرد و گفت: «خطرناک؟! آخه من کجام خطرناکه؟ احمق ها.» حتی با اینکه شخصیت بی‌صورت و بی‌هویت است ا‌‌ذیت نمی‌کند. ولی وقتی به دومین نفر با همین منطق دیالوگی می‌رسد دیگر خاصیت اولی را ندارد. انگار تمام حرف‌ها را یک نفر و در واقع خود نویسنده می‌زند. در حالیکه نه آنها را می‌شناسیم و نه از وضعشان خبر داریم. کمی فرق و تفاوت در دیالوگ‌ها و دیدن چهره‌ها به این غیر واقعی بودن کمک می‌کرد. اما نکته اصلی که کمی قصه را از حالت غیر عادی در می‌آورد و لحن آن را تغییر می‌دهد، در واقع ورود راننده تاکسی و ایستادن در جلوی تیمارستان است. حس کنید خود راننده نیز یکی از این دیوانه‌ها باشد و یا اصلا کاملا در سکوت به سر می‌برد، فضا شدت بهتر و بیشتری می‌گرفت. پایان داستان نیز در تضاد با شروع داستان و کاملا برای جمع کردن قصه و خلاص شدن از آن توسط نویسنده است. بی‌مقدمه و آنی است. و طنز و لحن قصه را به هم می‌ریزد. این شروع و در ادامه برخورد دیوانه‌ها، یک موقعیت به شدت کمیک‌تر می‌طلبید که طلبیده نشد!

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۲
محمد محمودی » 21 روز پیش
منتقد داستان
تخیل، فرایندی درونی است و بنابراین، پس از دریافت ورودی‌های وجودی انسان رخ می‌نماید. ورودی‌های انسان نیز جز از طریق حواس پنج‌گانه‌ی او نیست و این حواس جز با عالمی واقعی- که همه‌مان را احاطه کرده است- در ارتباط نیستند. پس تمام آنچه ما انسان‌ها بعد از دریافت از طریق حواس‌مان، نزد ذهن خویش محفوظ داشته، آن را خیال می‌نامیم، مبدأیی جز عالم واقعیت ندارند و ذهن ما با دخل و تصرف (ترکیب و تغییر) در همین خیالاتِ واقعی است که به تخیل، وهم و توهم دست‌ می‌یابد. بنابراین، سیر طبیعیِ رسیدن به تخیل- یا وهم و توهم که فعلاً به تفاوت آنها کاری نداریم- از واقعیت خارجی آغاز می‌شود و به واقعیتی دست‌کاری شده و درونی می‌انجامد. با این بیان، تلاش طرفداران سوررئالیزم برای کَندن از واقعیت و تجرد محض از دنیای رئال، یک سعی بی‌منطق، غیر علمی و در نتیجه باطل و دست‌نیافتنی است. فانتزی نیز نوعِ سرخوش و اغراق‌شده‌ی همین تخیلات و وهمیات است و بنابراین برای دست‌یابی به فانتزی نیز راهی بجز گذار- و نه گذر، بر اساس ادعای سوررئالیست‌ها- از واقعیت وجود ندارد.
الهام جعفری (: » 21 روز پیش
سلام، روز بخیر. ممکن است در مورد منطق داستان‌های سورئال و فانتزی توضیح بدهید؟ ممنون میشم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت