یک نویسنده خوب، یک قاتل خوب است.




عنوان داستان : مرخصی
نویسنده داستان : سید علی اکبر هاشمی

این داستان ویرایشی از داستان «تا خانه» می باشد.

پیرمرد به سختی نفس می‌کشید. به او خیره بودم که صدای جیغ زنی امد.برای شوهرش گریه می‌کرد و اسم‌ش را فریاد می‌کشید.صدای گریه‌ی زن با صدای نفس‌های ارام و بی‌رمق پیرمرد همسایه‌م را به یادم اورد. سال پیش در همین بیمارستان مُرد.مادرش برایش گریه می‌کرد. همسرش اسم‌ش را فریاد می‌کشید و من برایش حمد وسوره می‌خواندم.به خودم امدم.کیفم را برداشتم و بی انکه با پیرمرد حرفی بزنم از اتاق بیرون امدم. همینکه از ساختمان اصلی بیمارستان خارج شدم؛مامور امبولانس را دیدم که کنار ماشین‌ش ایستاده بود. چند قدم هنوز از او دور نشده‌بودم که صدایم زد.برگشتم به سمت‌ش.با من احوال پرسی کرد و گفت«این بابا که تو امبولانسه مرض‌ش بی درمونه.زنش گفت خودش هم دوست داره بمیره.دیر یا زود هم می‌میره. اما من نمی‌دونم اینی که می‌خواد بمیره چرا زنگ زده اورژانس.اخه امشب جشن تولدمه. دوست ندارم..»داشت صحبت می‌کرد که باز موبایلش زنگ خورد.دوباره غرق در صحبت با موبایل شد و از من دور شد..با او خداحفظی کردم .جوابی نداد..از بیمارستان خارج شدم.چشم‌م به زن ومردی افتاد که داشتند با صدای بلند با یکدیگر جروبحث می‌کردند..معلوم نبود که بحث درباره‌ی چیست. تنها چند کلمه‌ی جسته و گریخته شنیدم. مثل: جشن،عزا ، عروسی وپدرم.. از انها فاصله گرفتم. تا اینکه رسیدم به یک بقالی ..هوس شیر کرده بودم.یک قوطی کوچک شیر خریدم .کناری ایستادم و نی را در ان فرو کردم.سرگرم فروکردن نی در قوطی شیر بودم که دوباره سرو صدای مردو زن حواسم را پرت کرد.. اما این دفعه صدای جروبحث‌شان بلندتر بود. نگاه‌م با نگاه زن گره خورد.یک زن میانسال بود. شاید 50سال یا کمی بیشتر داشت.چاق بود ؛ صورت‌ش از فرط عصبانیت قرمز شده بود و باد موهای تک و توک سفید شده‌اش را به ارامی بالا وپایین می‌کرد.شبیه یکی از معلم‌های دبستانم بود.خانم... تنها چیزی که از او به یادم مانده بود چهره‌اش بود و اینکه می‌دانستم چند وقت پیش مُرد.یکی از همکلاسی‌ها که شنیدم به تازگی عمل قلب باز داشته خبر مرگ‌ش را به من داد و گفت «خانم فلانی هم مرد. اما ما هنوز جونیم وزنده »و بعد تلفن را قطع کرد.پیش خودم خدابیامرزی گفتم . قوطی شیر دیگر خالی شده بود. ان رادر سطل اشغال انداختم. وقت برگشت به خانه بود. اول خواستم با اتوبوس برگردم .بعد به نظرم امد تاکسی بهتر است و سریع تر به خانه می‌رسم.
اما همین که امدم بین تاکسی و اتوبوس یکی را انتخاب کنم یک ساعتی شده بود که خیابان‌گردی کرده بودم.به یک چهاراره رسیدم.خسته شده بودم . تشنگی و گرسنگی کلافه‌ام کرده بود.وسط چهاراه ایستاده‌م و این طرف و ان طرف‌م را نگاه کردم.چند ثانیه زل زدم به افتاب بالای سرم. بعد نگاهم افتاد به پیرمردی که ان‌طرف چهارراه برایم دست تکان می‌داد .به نظرم امد که من را می‌شناسد . به طرف من امد .گفت«.ما باهم تو دبستان همکلاسی بودیم.یادت می اد خانم معلم رو.» با دقت به چهره‌ی پیرمرد نگاهی انداختم.اما چیزی یادم نیامد.شروع کرد به دادن مشخصات چهره‌ی معلم.به دقت چهر‌ه‌‌اش را توصیف کرد.پیرمرد را به یاد نیاوردم اما مطمئن شدم که او یک همکلاسی بوده . بدم نمی امد بیش‌تر درباره‌ش بدانم..چند کلمه‌ای از خودش گفت و بعد شروع کرد به صحبت کردن درباره‌ی اینکه چند دختر دارد و چندپسر. رسید به اینکه یکی از دخترهایش رفته است کانادا .
- «دخترم وقتی استخدام شد بهم زنگ زد و گفت که دیگه خوشبخته .و با دوسال کارشاید خودش بتونه یه رستوران بزنه. اما بیچاره دوماه بعد مرد .مثل خانم معلم.جوون مرگ شد.من همیشه برای شادی روحش حمد وسوره می خونم.دختر بیچارم با ماشین تصادف کرد اما خانم معلم رو سرماخوردگی کشت .خدا بیامرزه.»مکث کرد «خیلی دلم می خواست برم مراسم‌ش اما پول نداشتم . چند وقتی هم کمر و زانوم خشک شده بود. افتاده بودم گوشه‌ی خونه..غریب خاک شد دختر بیچاره.دوماه بعد مردنش که سرپا شدم پیش خودم گفتم باید یه رستوران بزنم و اسم اون رو بذارم روش.برای همین چند وقتی هست که گارسون یه رستوران شدم و مردم که می‌ان رستوران جلوشون غذا می‌چینم.تو دوست نداری گارسون رستوران بشی؟» چند ثانیه سکوت کرد و به ساعتش نگاهی انداخت. «دیگه باید برم. الان ظهره و مردم می‌ان رستوران .اگه سروقت نتونم کارم رو انجام بدم اخراج می‌شم.اما من باید یه رستوران بزنم. برای همین دوست دارم گارسون خوبی باشم.الان ظهره و مردم می‌ان»همین طور که زیر لب باخودش حرف میزد .اهسته اهسته از من دور شد تا اینکه دیگر ندیدم‌ش.به مسیرم ادامه دادم.به یک دکه‌ی روزنامه فروشی رسیدم .. احساس تشنگی کردم.یک بطری اب معدنی خریدم .همین طور که بطری اب را سر می‌کشیدم تیتر روزنامه‌ها را بالا و پایین کردم.لابه لای اگهی‌های روزنامه یک اگهی بیش‌تر از اگهی‌های دیگر توجهم را جلب کرد. با عنوان «گم شده» .عکس یک پیرمرد بود که قاب عکس زنی را در دست داشت که روبان سیاهی در گوشه‌ی سمت راست ان چسبانده شده بود.پیرمرد روبه دوربین خندیده بود..در قسمت زیر عکس نوشته شده بود«صاحب عکس فوق مبتلا به فراموشی است و دوماه است از خانه خارج شده و باز نگشته. درصورت دیدن این شخص لطفا اطلاع دهید» و در قسمت پایین اگهی چند شماره تلفن ردیف شده بود..بعد از اینکه بطری اب معدنی تمام شد حساب کردم شاید یک ساعت دیگر تا خانه راه باقی مانده.دیگر حوصله‌ی پیاده روی نداشتم .فکر کردم بهتر است با تاکسی یا اتوبوس به خانه برگردم.چند دقیقه‌ای دوردکه‌ی روزنامه فروشی چرخیدم.با روز نامه فروش خوش و بشی کردم.به سمت خیابان رفتم. کنار خیابان ایستادم..برای یک تاکسی دست تکان دادم.سوار ان شدم. وقتی که از تاکسی پیاده شدم همسایه را دیدم .به من سلام کرد و از من پرسید «این چند وقت کجا بودی».جواب دادم «مشغول بودم» دوباره پرسید «کجا مشغول بودی؟»بدون دادن جواب؛ کلید را به در انداختم و وارد خانه شدم.اولین کاری که کردم رفتم سراغ رادیو .رادیو را روشن کردم. روی کاناپه دراز کشیدم . چشم‌هایم را بستم ..در حال و هوای خودم بودم که زنگ خانه به صدا درامد.از پنجره به بیرون نگاهی انداختم .همسایه را دیدم که کاسه آش به دست، انگشت‌ش را از روی زنگ برنمی دارد.به سمت در رفتم. دررا باز کردم.همسایه گفت«این آش خیراته.برای شوهرم.خدا بیامرزتش.مرد خوبی بود .اما زود مرد .دکترها گفتند ریه‌هاش خراب بوده.من به‌ش گفتم به خاطر گچ و تخته‌س که ریه‌هات این طوری شده. اما جوابی به‌م نداد. خدا بیامرزتش.» چند لحظه‌ای خیره به کاسه‌ی اش بودم.یاد همسایه افتادم.یک مرد قد بلند چاق که همیشه ریش پروفوسوری می‌گذاشت و گونه‌هایش گل‌انداخته بود .عادت داشت همیشه چه زمستان چه تابستان کت و شلوار بپوشد.ریاضی درس می‌داد. دوباره تشکرکردم.همسایه گفت«قابلی نداره.ظرفش رو هر وقت خواستی می تونی بیاری.».اما همینکه خواستم دررا ببندم؛ پرسید« نگفتی کجا مشغول بودی؟».بی انکه جوابی بدهم دررا بستم.آش را در یخچال گذاشتم.صدای رادیو را بلند کردم .برروی کاناپه دراز کشیدم .چشم‌هایم را بستم و ارام به خواب رفتم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
کماکان اطاله دارد نوشته. در حذف خوب عمل نکرده‌اید و به زعمی اصلا عمل نکرده‌اید. برخی نویسندگان بزرگ اعتقاد دارند یک نویسنده خوب یک قاتل خوب است. کلمات عزیزترین داشته‌های او هستند اما او نباید از کشتن عزیزان خود هراسی به دل راه دهد. شاید البته این بیان کمی از ذات داستان دور باشد شاید بهتر است بگوییم یک نویسنده خوب کارگردانی است که برخی بازیگران خود را برای صحنه دیگری کنار می‌گذارد. پس شما هم باید برخی جملات خود را برای صحنه‌های دیگر و داستان دیگر کنار بگذارید.
گفته بودم آغاز داستان بیرون آمدن دکتر از بیمارستان باشد منظورم از آن جمله‌ای بود که دکتر می‌گوید "از ساختمان اصلی بیمارستان خارج شدم". این کنش خود نوعی سرآغاز است. خارج شدن یعنی ورود به جهانی جدید. به طور تلویحی نیز بیانگر آغازی است که می‌تواند آغاز یک داستان باشد. اگر اصرار بر صحنه اول داستان دارید آن را در لابلای داستان و در یک فلش‌بک یا یادآوری قرار دهید نه در ابتدای نوشته.
در گشایش خودتان ایراد توالی کنش‌ها را هم دارید. دقت کنید: " پیرمرد به سختی نفس می‌کشید. به او خیره بودم که صدای جیغ زنی امد. برای شوهرش گریه می‌کرد و اسم‌ش را فریاد می‌کشید. صدای گریه‌ی زن با صدای نفس‌های ارام و بی‌رمق پیرمرد همسایه‌م را به یادم اورد."
در این روایت ابتدا خود کنش را داریم و بعد به یاد آوردن آن‌ها را. این توالی به نظر ایراد دارد. شما صدای جیغ زن و گریه برای شوهرش را به تصویر کشیده‌اید اما بعد می‌گویید به یاد آوردم.
یا در جای دیگری دارید که " نی را در ان فرو کردم. سرگرم فروکردن نی در قوطی شیر بودم که..." خودتان فکر کنم متوجه ایراد شده باشید. دو کنش که هم تکرار بی‌موردی دارند و هم توالی مناسبی را نشان نمی‌دهند.
قرار بود از "این" و "آن" کمتر استفاده کنید اما در مورد تاکسی نوشته‌اید "سوار آن شدم" . خوب وقتی در جملات قبلی از تاکسی حرف زده‌اید و الان هم سوار شده‌اید واضح است که سوار چه وسیله‌ای شده‌اید دیگر کلمه "آن" ضرورتی ندارد و همان "سوار شدم" می‌توانست کفایت کند.
زبان در جای دیگر هم ایراد دارد: " اما همین که امدم بین تاکسی و اتوبوس یکی را انتخاب کنم یک ساعتی شده بود که خیابان‌گردی کرده بودم." وقتی با "اما همین که..." آغاز می‌کنیم خواننده انتظار نوعی تضاد و شوک و کنش غیرمنتظره را در ادامه دارد. در جمله شما چنین تضادی به چشم نمی‌خورد.
یک پیشنهاد برای نوشته‌تان دارم و آن این که برای حفظ مضمون مرگ، شخصیت‌های داستان را واحد کنید. آن پیرمرد در بیمارستان و پیرمرد همکلاسی و شوهر همسایه می‌توانند همه یکی باشند. این نکته به ساخت فضای غریب داستان هم بیشتر کمک می‌کند. داستان‌هایی که خرده روایتهای پراکنده دارند برای تاثیرگذاری نیازمند عنصری هستند که این خرده روایات را بهم بچسباند و تصویر را واحد کند. عنصری که آن قدر برجسته و درچشم باشد که حس پراکنده بودن را از بین ببرد و حس وحدت و ارتباط را جایگزین کند. معمولا حضور شخصیت‌های بارز و متمایز، یک راه برای این کار است. معمولا راوی نمی‌تواند این کار را انجام دهد چرا که در زبان و روایت گم می‌شود. او بیشتر در حاشیه است تا در تصاویر. ذهن خواننده متوجه روایت اوست تا خود او. به نظر با محور قرار دادن شخصیت پیرمرد، به یک وحدت تصویری داستانی در عین پراکندگی صحنه‌ها می‌رسیم.
مشکل اصلی متن همچنان اطالات آن است. این کار به بهتر شدن زبان هم کمک می‌کند. حذفیاتی در نوشته داشته‌اید اما کافی نبوده و نیست. کیفیت متن به حجم آن نیست. پس از حذف نترسید. حذف این خصیصه را دارد که ارتباطات داستانی و معنایی را بیشتر می‌کند. صحنه‌ها و کنش‌ها ناگزیر مرتبط‌تر می‌شوند و این ارتباط به وحدت داستان کمک می‌کند.
چند بار این داستان را بنویسید. هر بار حذفیاتی در موارد جزئی و غیرمرتبط داشته باشید. خیلی وارد بقیه کنش‌های ریز و جزئی حاشیه‌ای نشوید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
سید علی اکبر هاشمی » 18 روز پیش
ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت