داستان عالی در بازنویسی پدیدار می‌شود




عنوان داستان : سایه برج
نویسنده داستان : مجيد رحمانی

سایه برج
عصرروز قبل وقتی اورژانس رفت ، سعید ایستاد کنار پنجره اتاق و به شوهرخواهرش مسعود گفت:
- برم ببینم می تونم انسولینشو پیدا کنم. بذار یه خورده بخوابه .
ونگاه خسته اش را از او گرفت. ماسک را کشید زیر چانه اش . مسعود دستمال را گرفت جلو بینی اش و محکم فین کرد . چند روز پیش رفت درمانگاه و تست داد . به دکتر گفت که بویایی اش از کار افتاده . نتیجه تست منفی بود و دکتر نظرش این بود که سرماخورده . اما مسعود نمی خواست باور کند که تستش منفی است .ایستاد توی مطب و با سماجت گفت :
- من زنم مریضه . یه وخت نگیره
سعید سیگار را از جیبش در آورد و روشنش کرد. مسعود با همه وجود بوی دود را نفس کشید . هوس کرده بود بو را مثل رایحه شامپویی که سالها پیش ثریا به سرش می زد در سینه اش حبس کند . دود حلقه می زد و به اشکال مختلف در می آمد . می شد شبیه کلافی از نخ های زندگی اش. بیشتر دقت کرد . مثل زمان کودکی اش که خیره می شد به ابر . چهره محوِ کودکی را در میان دود دید که می خندید .بی اختیار لبخند زد. چهره به سرعت محو شد . سعید که با ولع دود را در سینه اش جای می داد، مسعود یاد چای، عطرِ دیزی، و طعمِ تلخِ سیگارِ بعد از آن افتاد. چشمهای پف کرده اش از پشت عینک درشتر به نظر می رسید . قمری لبه پنجره نشسته بود روی تخم . دستش را گذاشت روی کمرش و نشست روی راحتی کنار بخاری. بوی بد نفسش را زیر ماسک چرکش حس می کرد. زانوهایش را از درد مالید و با نگرانی گفت:
- خب خواهرته ... بمان ....یه ظرف غذا از بیرون می گیرم . پس فردام با هم بریم بستریش کنیم.
سعید که به قمری خیره شده بود به طعنه گفت:
- تو که زیاد بیرون نمی ری پیرمرد ، ماسک برا چی می زنی؟
بی اختیار اخم هایش رفت تو هم .خواست بگوید: « به خاطر ثریا». ضعف داشت و زیر لب زمزمه کرد :« اون روزایی که من می بردمش مسافرت یادش رفته». همانطور که داشت قوز شست پایش را می دید ،زیر لب ناله کرد :
- تو این وضعیت بلبشو، رفتنِ به بیمارستان خودکشیه. خدایا سر پیری ...
که متوجه نگاه تلخ و کنایه آمیز سعید شد .طوری نگاهش می کرد که انگار همه مصیبت های زندگی اش را از چشم او می دید .شاید از اینکه گفته بود، چند شب پیش ثریا عادت تو خواب راه رفتنش را از سر گرفته عصبی شده بود :
- شبا درو قفل کن . مواظبش باش. خدای نکرده یه باره دیگه بخوره زمین لگنش بشکنه ، باید بشینی وَرِ دلش
مسعود زیر لب گفت : « من که شصت ساله وَرِه دلشم».
در این دوسال حال همسرش وخیم تر شده بود. همه کارهای بیرونی مثل خرید و تهیه دارو ، بیشتر به عهده سعید بود . کشیده می شد بگوید ، برایش یک بسته عود و یا مقداری اسپند بخرد . ثریا از بوی گند اتاق شکایت داشت . رویش نشد که بگوید وقتی می رود توالت ، نمی تواند خودش را درست بشوید . خجالت کشید بگوید گاهی شلوار و زیر پوشش آلوده به مدفوع می شود .عینک را برداشت از صورتش و پلکهایش را گذاشت روی هم . حس کرد نمک ریخته اند توی چشمهایش .خواست بگوید، «پس فردا توی بخش کی پیشش می ماند؟ اگر کرونا بگیرد چی؟ به نظرت اجازه می دهند که توی اتاقش بمانم ؟» .
در تاریکخانه ذهنش ، نوک گرُ گرفته سیگار را می دید . حس می کرد سعید بهش زل زده و او مثل خاکستر فرو می ریزد. دست پا می زد و زیر نگاهش می سوخت . کم کم عرقی سرد می نشست روی پیشانی اش . فکر کرد ، برجِ بلند روبروی پنجره نیست که توی اتاقش سایه انداخته . حسش هر روز نسبت به گذشته عمیقتر می شد . در خیال خود باور داشت که موریانه تنهایی اش ، طی این سالها از ارتفاع این برج خاکستری هم بالاتر رفته . دکتر قبلا به ثریا گفته بود: « اینقدر تو خودت نریز. اگه گریه نکنی ، ممکنه دچار حمله قلبی بشی».
نتوانست نفس عمیقی بکشد . سینه اش می خارید . فکر کرد توی آن پر شده از کرم و حشره هایی که روی قلب لزجش می لولیدند. به نظرش بادِ غم ،کم کم قلبش را متورم می کرد . آنقدر که مثل بادکنکی می ترکید .در نظرش خطوط تیزِ دیوارِ برج ، به خطوط نرم و لغزانی تبدیل می شد . خطوط کش می آمد و می شد سایه هولناکِ «تنهایی» . سر سیاهش را خم می کرد . دستهایش را می گذاشت روی نرده های بالکن. قهقهه سر می داد و زل می زد به اتاق . چشمهایش را روی هم فشرد تا در تاریکی گم بشود و هیچ چیز را نبیند . نمی خواست بلرزد و احساس خفگی کند که اگر ثریا می مرد، این هیولا می توانست از لای درز پنجره بلغزد داخل . او را بکوبد به دیوار . دستش را بگذارد روی گلویش و آن قدر فشار دهد که به خِرخِر بیفتد . اگر نمی مرد باید می رفت توی بالکن . روبروی سایه هولناکش . داد می زد : «کثافت چی می خوای از جانم ؟ » . آن وقت بر می گشت و قمری را نشسته در چوبکهای لانه اش می دید.پرنده سرش را به سمت او کج می کرد و پلک می زد.
در خیالش شکل گرفته بود که هر چقدر پیرتر و شکسته تر می شد، سایه تنهایی اش بلندتر و مهیب تر می شود . به زبانش نیامد که به سعید بگوید، «چرا اینطوری نگاهم می کنی ؟پشیمان نیستم ازاینکه به حرف ثریا گوش کردم. از اینکه بعد از شصت سال زندگی بعد از خدا فقط همدیگرو داریم . تو برو به فکر خودت باش. این قدر مغروری که پنجاه سالته هنوز نتوانستی جفتت را پیدا کنی».
هوس کرد مثل گذشته برود بیرون و سیگاری بکشد . یاد یک جفت مرغ عشقی افتاد که سالها پیش خریده بود . چند روز بعد که ماده تخم گذاشت ، ثریا تخم ها را انداخت بیرون .حتی می خواست مرغها را از قفس بیندازد بیرون که مسعود جلویش را گرفت و شنید که « منظورت از این کارها چیه ؟ می خوای زن بگیری خب برو ».
ثریا سرفه کرد و روی تخت غلتید سمت دیوار . مسعود پتو را کشید روی شانه های همسرش. سعید سیگارش را کشیده بود و رفته بود. یاد شبی افتاد که تا صبح به مقصد ترکمن با کامیونِ تانکر گاز رانندگی کرده بود . سعید بیدار شده و گفته بود :« تو نخوابیدی؟» جواب داده بود :
- به نظرت ثریا شال ترکمن بهش می یاد؟
روی پیراهنش به اندازه یک سکه کوچک سوخته است . آن را عوض کرد و انداخت توی لباسشویی . روشنش کرد . سپس راحتی را از کنار دیوار هل داد نزدیک تخت . نشست و کتابش را باز کرد.
*
ساعت چهار صبح است .سرش روی شانه کج شده. پتو و کتابش افتاده زمین . صدای ناله ای را می شنود . چشمهای خون افتاده اش را باز می کند. از دیشب تا حالا چند بار از خواب پریده . دستهای زمخت و چروکیده اش را می کشد روی موهای سفید و کم پشتش . می ترسد از اینکه ثریا بلند شود و درخواب راه برود .هوس چای می کند. عطسه ای می زند و فین می کند داخل دستمال . برای اینکه راحتر راه برود عصایش را بر می دارد و آرام می رود سمت آشپزخانه. لباس شویی لباسها را شسته و خاموش شده . مقداری آب از ماشین روی کف سرامیک نشت کرده . کتری را پر می کند از آب و می گذارد روی اجاق فرسوده . دستگیره را می چرخاند . گاز با صدای ملایمی از سوراخ های شعله پخش کن خارج می شود . عصا را تکیه می دهد به کابینت . کبریت را که بر می دارد، ناگهان ثریا جیغ کوتاهی می کشد و به گریه می افتد . مسعود هول می شود و کبریت را پرت می کند زمین. با عجله می رود سمت تخت که پایش لیز می خورد و می افتد زمین . چین های پیشانی اش از درد عمیقتر می شود. ثریا می خواهد از روی تخت بلند شود. همان حال حس می کند صدایش به طرز عجیبی تعییر کرده :
- ثریا کجا ؟
انگار نمی شنود . دستش را به زحمت می گذارد روی سینک و بلند می شود. ثریا دستش را می گذارد روی دستگیره . در قفل است . بر می گردد و می رود سمت بالکن که مسعود ناله سر می دهد :
- یا امام زمان ...
پایش از درد می لنگد. به طرفش خیز بر می دارد و شانه هایش را به آرامی می گیرد. کمک می کند روی تخت دراز بکشد . ثریا می زند زیر گریه :
- قمریا تخم کردن
چند لحظه بعد آرام می گیرد :
- سعید پشت در مانده
مسعود دستش را می گیرد و نوازشش می کند :
- بخواب خانم . خواب دیدی . سعید دیروزعصررفت
- من می ترسم. سرطان دارم؟ چرا راستشو به من نمی گین؟
لبخندی نثارش می کند وجواب می دهد :
- سرطان؟
مسعود به نظرش صدای او هم تغییر کرده. ته دلش دلشوره دارد . صبح حتما باید برود موجودی حسابش را بگیرد. امروز حقوق بازنشستگی اش را می ریزند . آن وقت می تواند کمی گاو زبان و شیر بخرد. برای ثریا توت خشک بخرد که به جای قند با چای بخورد. بدهی اش را با سعید صاف کند. با کف دست اشکهای همسرش را که پاک می کند می شنود :
- می خوام برم دستشویی .
می خواهد بگوید:« چرا صدات اینطوری شده ؟». بلند که می شود ، دستش را بی اختیار می گذارد روی کمرش.لگن پلاستیکی را که می گذارد روی سنگ کمی می ترسد.با دقت کاشیهای ترک خورده را می بیند. دستش را می کشد روی سطح سرد دیوار.انگار می خواهد مطمئن شود که نمرده. بر می گردد و دست سرد همسرش را می گیرد .ثریا عصبانی می شود .دستش را از دست او می کشد بیرون و داد می زند:
- مگه بچم دست منو می گیری
مسعود چشمهایش را می مالد و جواب می دهد :
- دیروز عصر سرت گیج رفت خوردی زمین، یادت نیس؟
- دلم درد می کنه
ته دل مسعود از این گفته خالی می شود. «نکند واقعا سرطان دارد؟ شاید دکتر جداگانه این خبر را به سعید داده؟ اصلا از کجا معلوم سنگ صفرا داشته باشد؟»
ثریا می نشیند زمین و شکمش را می مالد .صورتش رنگ مهتابیست که کمی به زردی می زند. لبهایش خشک شده . مسعود زیر بغلش را می گیرد و او را تا داخل توالت همراهی می کند. سپس می ایستد پشت در. دست می کشد روی عرق پیشانی اش . صدای ریزش آب برایش عجیب است . صدا شبیه ریزش سنگریزه ها روی ورق آهنیست . پلکهایش را می بندد . انگار داخل چشمهایش پر از سنگریزه شده . برف پاکن کامیون زیر باران شن از کار می افتد. می زند روی ترمز . اتوبوسی از روبه رو چراغ می دهد . صدای بوق در سرش می پیچد . اتوبوس شاخ به شاخ می زند به کامیون . گاز منفجر می شود . پشت فرمان مثل کاغذی آتش می گیرد. تا می شود و خاکسترش فرو می ریزد . چشمهایش می سوزند . ثریا از توالت در آمده و به سمت تخت تلو تلو می خورد. تند می رود سمتش .همان حال متوجه لکه نجاست می شود. آرام صدایش می زند :
- ثریا جان ، عزیز
ثریا غلت می زند سمت دیوار و ملافه زیرش را آلوده می کند . فورا در کمد را باز می کند . دنبال شلوار می گردد . لباسها را به هم می زند .صندلی را جلو می کشد و می نشیند . بقچه را به هم می ریزد. شلوار گرمکنی را که ثریا برایش خریده بود را پیدا می کند . ساعت نزدیک پنج شده . صدای اذان را از بیرون می شنود . از لباسشویی ملافه را بیرون می کشد . هنوز خیس است . آن را می اندازد روی صندلی کنار بخاری . به سمت تخت که می رود از خستگی تلو تلو می خورد. با صدای آرام و نوازشگرش می گوید :
- عزیز ، شلوارتو کثیف کردی
پلکهای بسته همسرش می لرزد . موهای خاکستری اش چرب شده . پتو را می گذارد زمین . آهسته شلوار آلوده را می کشد پایین . ثریا که به سرفه می افتد چند لحظه صبر می کند . از طنین صدای سرفه کمی می ترسد . انگار شیشه های پنجره می لرزند . وقتی شلواررا از پاهای ثریا می کشد بیرون، نمی در چشمهایش حس می کند. شلوار را می اندازد توی لگن حمام . بر می گردد و قوزک پای ثریا را می گیرد . قبل از آنکه شلوار را بکشد بالا ،چشمش می افتد به بر آمدگی های ریز و ملتهب روی باسن . به نظرش روی پوست آنقدر ملتهب است که دیگر نمی شود جای آن آمپول زد .آرام آرام شلوار را از مچ پای همسرش بالا می کشد. سپس پاکت شیر را باز می کند. وقتی می ریزد توی لیوان وحشت می کند . مایعی سرخ مثل خون کم کم لیوان را پر می کند . سرش از خستگی گیج می رود .
- پاشو شیرتو بخور عزیز
ثریا نیمی از آن را می نوشد . مسعود دور دهانش را با دستمال پاک می کند . کمی گرمش است . عطسه ای دیگر می زند . می خواهد پنجره را باز کند اما می ترسد ثریا سرما بخورد . ساعت پنج و نیم شده . نماز را می خواند. قرص آرام بخش و خواب آور ثریا را می دهد . سپس روی تختش ولو می شود . نگاه می کند به سقف . و به ترکهایی که مثل مار تاب خورده اند . آن قدر خسته است که حوصله چای را هم ندارد . می رود داخل تاریکخانه چشمش . سپیده دم کامیون را در نزدیکی پاسگاهی نگه می دارد. تختِ کابین را می زند . شیشه در را پایین می کشد و سیگار صبحگاهی اش را روشن می کند . یادش می آید که همیشه به سعید می گفت :
-سیگار ناشتا یه چیز دیگس.
نگاهش می افتد به انبوه درختان چنار کنار جاده . فکر می کند این همه چنار اگر میوه های رنگارنگی می دادند چی می شد .سگها عوعو می کنند .شاخه های درختان خش خش مرموزی دارند. روی تخت کابین دراز می کشد . آن وقت ثریا هفده ساله می شد . چادر سفید سر کرده بود .آنها توی جنگلی رو به دریا با هم قدم می زدند .ثریا می نشست و موهای خیسش را زیر درخت شانه می زد. موهایی که مسعود دوست داشت سرش را لای آن ببرد و ببوید . سیگارش به انتها می رسد . خاکستر داغش می افتد روی پیراهن و آن را می سوزاند. نیم خیز می شود و خاکستر را از روی سینه اش می تکاند.
فکرهایش آشفته است .تعجب می کند . پیراهن سوخته تنش هست .تا جایی که یادش است دیشب آن را عوض کرد . به نظرش کاری را فراموش کرده . هر چه فکر می کند یادش نمی آید. شیر آب چکه می کند . آن را محکم می بندد . لباسشویی خاموش است . در را قفل کرده . چشمهایش کمی سیاهی می روند .یقین دارد همه این علائم از خستگیست. .یاد گفته های دکتر می افتد . «اینکه قند ثریا بالاست . استخوانهایش پوک شده اند و مراقب باشد که زمین نخورد . سنگ صفرایش هم باید جراحی می شد. و خواب گردیهایش هم اضافه شده بود » . دکتر به مسعود گفته بود :
- تو خودت سنت بالاس. حال روز خوبی نداری .به بچه هات بسپار از مادرشون مراقبت کنن.
ناگهان نیم خیز می شود و اتاق را ورانداز می کند . حس محکومی را دارد که صبح سحر برای اعدام می آیند سراغش . نایلون پر شده از دستمال کاغذی های آلوده و متعفن . درش را محکم گره می زند .عصایش را ستون می کند و می رود سمت پنجره .مگر ساعت پنج و نیم نیست؟ چرا آسمان تاریک است ؟ همیشه نماز را که می خواند سپیده دم شهر را می دید .پرده کرم رنگ و چرکمبوی اتاق را می کشد .می داند اگر اتاق تاریک و گرم باشد ثریا تا نزدیکی های ظهر می خوابد .فکر چای می افتد. بعد می تواند تا ثریا خواب است برود ببیند حقوقش را واریز کرده اند؟ چشمش می افتد به پنجره. انگار سایه برج روی پرده خودش را کش و قوس می دهد. شقیقه هایش از درد می زنند .بوی عجیبی در اتاق پیچیده . هوس سیگار ناشتایی می کند . یک نخ از بسته می کشد .دنبال کبریت می گردد . خم می شود و کبریت را از کف آشپزخانه بر می دارد . چوب را که می کشد روی کبریت ناگهان شعله آتش ریخته می شود روی صورتش . گاز با صدای مهیبی منفجر می شود . اتاق می لرزد . پرت می شود سمت پنجره . شیشه ها می شکند . تمام بدنش را آتش می گیرد . فریاد می کشد . دور اتاق می پیچد . پتوی ثریا گرُ می گیرد .آشپزخانه پر از دود می شود. خودش را روی زمین می غلتاند . ثریا از تخت می افتد زمین . دست و پا می زند . موهایش می سوزند . بوی گوشت سوخته اتاق را می گیرد . داد می زند :
ثریا ، سوختم...
... از خواب می پرد . نفس نفس می زند . ثریا خواب است . ساعت ده شده . از بیرون صدای گوشنواز قمری می آید . اتاق را ورانداز می کند. بلند می شود از روی راحتی و نگاه می کند به آشپزخانه . لباسشویی لباسها را شسته و خاموش است. سپس می رود و پرده را می کشد کنار . اتاق پراز نور می شود و چشمهای پف کرده اش را می زند . قمری روی تخم نشسته و او را نگاه می کند.
اسفند – 99 مجید رحمانی
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای رحمانی گرامی سلام
همین اول بگویم داستانی که نوشته‌اید باتوجه به موضوع و ساختارش کار خوبی از آب درآمده. شما توانسته‌اید زندگی واقعی پر رنج مرد و زنی را که حالا پیر شده‌اند به خوبی به نمایش بگذارید. مخصوصا با اشاراتی که به بی‌میوه بودن درخت چنار یا دور ریختن تخم پرنده‌ها توسط زن کرده بودید، توانستید جهان داستان خود را به خوبی برای مخاطب بگشایید. زبان سرد و یخ زده به همراه لحن ساده و مالیخولیایی راوی هم بسیار به داستان نشسته و کلیت آن را دلنشین کرده است.
اما فکر می‌کنم قلم شما ذاتن پر گو است. شما باید در فاز بازنویسی قیچی هرس را بردارید و داستان خود را مرتب کنید. اولین مشکل شما مقدمه‌چینی بلند و بی‌کارکرد است. نیمه ابتدایی اثر اگر کاملا حذف شود هیچ خدشه‌ای به داستان وارد نمی‌شود. هیچ نیازی نیست یک بار مسعود به سعید، زندگی واضحش را توضیح و دوباره همان توضیحات را در داستان نشان دهد. دقیقا بخش دوم متن شما داستان درست و خوبی است و برعکس نیمه اول که بیشتر داستان تعریف می‌شود تا اتفاق بیافتد، کنترل شده و کامل است. نویسنده وقتی به جای رخداد اثر شروع به نقالی می‌کند، ریتم را از دست می‌دهد و فقط تندتند وقایع را تعریف می‌کند.
موضوع بعدی راجع به فرم داستان شما است. به نظر می‌رسد می‌توان این داستان را ابزورد دانست. هرچند خبری از جملات پر تکرار یا صحنه‌های مالیخولیایی نیست و شخصیت‌ها هم آنچنان برجسته نمی‌شوند اما زندگی به بن‌بست رسیده‌ی مرد، به گونه‌ای معناباختگی را فریاد می‌زند. فلسفه‌ی اگزیستانس زندگی این زوج نابارور، به خوبی در داستان شما نشسته است. به‌خصوص وقتی مدفوع، نشانه‌ای از کثافت دنیای موجود بر لباسشان باقی می‌ماند و مرد را به دردسر دو چندان می‌اندازد. تنها موضوعی که شاید بد نباشد بیشتر روی آن کار کنید شخصیت درونی مرد است. باتوجه به اینکه داستان شما کاملن شخصیت محور است باید درونیات مرد بیشتر ملموس شود. البته چون راوی دانای کل است به نتیجه رساندن این موضوع کمی دشوار است. دقیقا به همین دلیل است که آثار معمول با این سبک بیشتر با راوی اول شخص نوشته می‌شوند.
موضوع بعدی که بد نیست به آن بپردازید زمان و مکان رخداد داستان است. تقریبا نه معلوم است اینجایی که جهان داستان در آن شکل می‌گیرد کجاست؟ و نه زمان آن مشخص است. مخاطب شما برای همراهی بیشتر با اثر باید دقیقا بداند داستان کجا رخ می‌دهد و به اصطلاح جغرافیای اثر باید مشخص باشد. همچنین زمان رخداد اثر به برداشت هرچه صحیح‌تر کمک می‌کند. شاید انسان مدرن کمتر دغدغه خانواده را داشته باشد و تنهایی خود خواسته برایش دردناک نباشد. اما نسل گذشته ارتباط خوبی با تنهایی ندارد و مانند مرد داستان زندگی را همچون آتشی که در آن درحال سوختن است بداند. اگر بتوانید زمان را در اثر بگنجانید شاید حتی بتوان به تعبیر عمیق‌تری از تقابل انسان مدرن یا حتی پسا مدرن با کلاسیک برسیم. البته فعلا هیچ نشانه‌ی متنی مبنی بر ارتباط جهان داستان شما با بیرون از خانه پیدا نمی‌کنیم. تنها چند جمله راجع به بیمارستان و بیماری سرطان و حقوق بازنشستگی گفته می‌شود که سخت می‌توان به آن‌ها جان داد و ارتباطی معنا دار یافت. ولی به نظرم می‌شود به طریقی که خودتان باید بیابید روزنه‌ای هرچند کوچک برای مخاطب باز کنید تا جهان خارج از این خانه را هم ببیند. مثلا کارکرد آن برج روبروی خانه می‌توانست این نقش را داشته باشد اما شما تنها چند بار از وجود برج یاد کرده‌اید و نتوانسته‌اید از آن معنایی بسازید. شاید قصد داشتید تقابل مدرنیته و سنت را نشان دهید ولی این موضوع خام مانده چراکه در خانه‌ی روبرو فقط دیوار است که رشد کرده ولی اگر فردی یا زندگی آدم‌های دیگری قابل مشاهده بود، می‌توانست داستان شکل و بوی بهتری پیدا کند.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۲
مجيد رحمانی » 10 روز پیش
سپاس از شما بابت نقد خوبتان اما در مورد زمان داستان فکر می کنم اگر زمان تقویمی مد نظرتان باشد فکر می کنم زمان کرونا مشخص باشه اگر زمان دراماتیکی که خود این هم یه جورایی با ادغام خواب و بیداری مشخص شده در مورد مکان بیشتر توضیح بدهید مکان داستان خانه یا آپارتمانی ست که زن و مرد در آن زندگی میکنند تشکر
احسان رضایی کلج » 9 روز پیش
منتقد داستان
جناب آقای رحمانی سلام راجع به زمان داستان باید بگویم شما تنها در یک دیالوگ و یک بار نوشته‌اید: اگر کرونا بگیرد چی؟ این اشاره اصلا برای نشان دادن زمان وقوع کافی نیست. مخصوصا اینکه موضوع اثر کاملا بی‌ربط است به بیماری کویید 19 که یکی از انواع ویروس کرونا است. همچنین داستان نباید تاریخ انقضا داشته باشد ولی احتمالا صد سال دیگر کسی خاطره‌ای واضح از شرایط کنونی ما ندارد. راجع به جغرافیای اثر هم منظور خانه و دیوارهای محصور بین آدم‌ها نیست. جغرافیا یعنی بدانیم اینجایی که داستان در آن رخ می‌دهد کجای جهان، چه شهر و کشوری است.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت