جای خالی دیالوگ



عنوان داستان : سفر به زمان

پلک هایم وزن گرفته و اجازه باز شدن به چشم هایم نمی دهد
در تاریک و روشن پشت پلک های بسته ام تصویرش جان می گیرد. لباس بافت قرمز راه راه سیاهش، کلاه سفید کج روی سرش که هنوز بندهای ظریفش دور صورت کوچکش گره خورده و دست مادر دور تن نحیفش حلقه مانده.
چقدر جسم کوچکش برایم آشناست.
تمام شهر گویی منجمد شده و ساکنان با دهان و چشمانی باز گوشه و کنار افتاده و خواب رفته اند
صدای چلیک چلیک دوربین ها مثل پتکی بر سرم می خورَد و راه رفتن میان صحرای محشر پیش رویم توان می خواهد که بزور خودم را ملزم به داشتنش کرده ام.
بعضی از اینها که کف زمینِ زیر پایم افتاده اند چقدر شبیه دخترکان چشم براه منند 
پوست بدنشان تغییر رنگ داده و انگشت هایشان کج شده و از دهانشان مایعی خاکستری و متعفن بیرون زده
از دیدنشان دلم زیر و رو می شود اسید معده ام در گلو می دود و به گوشه ی دیوار می کشاندم. بالا می آورم تمامیت ادعای انسانیت ناآدمی که بویی از انسانیت نبرده و حتی به مردم خودش هم رحم نکرده. لعنت به تو صدام
سرم سنگین می شود و نگاهم به گوشه گوشه ی شهر می افتد.
تمام شهر را خاک مرگ پاشیده اند
مرگی با طعم خردل ، با چاشنی تاول‌زای گاز اعصاب تابون و سارین و بوی مرگ‌آور سیانوژن
من بعد از مُردنشان رسیدم اما از دیدن مُردن دردآورشان همان موقع از درون مُردم
سینه ام می سوزد و به سرفه می افتم. دلم می خواست ماسک سیاه بزرگم را به یک کدامشان رسانده بودم تا نمیرد اما حیف که دیر رسیدم
میان آوار جنازه های مظلوم و معصوم و بی دفاع مردم حلبچه مثل مرده ای متحرک راه می روم به گمانم رسید قفسه ی سینه ی کودکی تکان خورد. نفس در سینه ام حبس شد و می خواستم سریع ماسک را از صورتم بردارم که نشد. هر چه تلاش کردم ماسک سیاه از صورتم جدا شود نشد که نشد
بلند شدم ایستادم با دست کشیدمش انگار ماسک عضوی از صورتم شده بود. بوی خردل عمیق تر شد و تکان های سینه ی کودک در پیش چشمانم تمام شد و ماسک از صورتم کنده نشد

....
به تخت وسط اتاق ایزوله زل زد. دیدن چشم های ورم کرده و خون مردگی و کبودی های اطرافش ، بینی شکسته و دست آتل بندی شده اش دلش را آشوب کرد‌. رنگ سفید پوستش بنفش بادمجانی شده و موهای سفیدش روی صورت رنگ گرفته اش بیشتر به چشم می آید
زیر خطوط کنار چشم ها و پیشانی اش خون دویده و کاملا محو شده اند انگار که بیست سال به عقب برگشته و پوست صورتش هنوز چین و چروک نیفتاده
صورت صاف صاف اما کبود کبود
جلوتر رفت. به تن رنجورش در لباس زرد بیمارستان نگاه کرد.
دستش را با احتیاط روی پوست سرش جای شکستگی جمجمه کشید و حرف دکتر در ذهنش پیچید
شانس آورده بود استخوان جمجمه پوست سر را
آخ
دلش آشوب تر شد از تصور پارگی پوست سر و عواقب پزشکی بعدش
پدری که جذبه ی نگاهش، نفوذ کلامش و قامت استوارش را می دید که میان تخت بیمارستان به دور از هر فهم دنیایی خوابیده بود. پاهای بلندش به دیواره ی پایین تخت رسیده و کل تخت قامتش را در خود گرفته بود
دوباره چشم هایش پر شد. دیگر چهره ی مادر را با تسبیح سبز شبرنگش واضح ندید. دستش را هم ندید. دستی که دائم دست پدر را نوازش می کرد
از اتاق بیرون رفت روبروی در، سمت چپ ایستگاه سبز پرستاری به دیوار تکیه داد و نگاهش روی دو کلمه ی ملاقات ممنوعی که با ماژیک مشکی بدخط نوشته شده بود ثابت ماند
به فکرش پوزخندی زد که در این شرایط بحرانی ذهنش پیش خط کج و کوله ی کاغذ روی در است که با چسب کاغذی چسبانده شده بود. همان چسب هایی که روی دست بابا هم بود.
با شنیدن صدای سعید سعید گفتن های مضطرب مادر از داخل اتاق چیزی درون سینه اش پایین افتاد،. خودش را سریع پشت در اتاق رساند.روی سرامیک ها لیز خورد و اگر دستش را به در نگرفته بود پخش زمین می شد.
در چشم به هم زدنی ماسک اکسیژن کشیده شد سوزن سِرُم کنده شد و بابا
بابا با آن قد بلندش، با آن جمجمه ی ضربه خورده و با آن بینی و دست شکسته وسط تخت ایستاده بود. قطره های خون از جای سوزن برانول روی دستش غل می خورد. ماهیچه های بدنش سفت شده بود و دستش را روی صورتش می کشید. روی چشم های کبود و ورم کرده اش.
با این حمله هایی که یک باره وجود بابا را می گرفت به مرز سکته می رسید. این بار هم که شدید تر بود جانش به لب رسیده بود .
دکتر که بیرون آمد از جعبه ی روی میز پرستاری چند دستمال بیرون کشید
با صدای خش خش هر برگ تعدادشان را شمرد. هفت هشتایی شد
چشمش دنبال دکتر بود که همه را توی دستش گرفت و روی صورتش کشید. انگار دکتر هم متوجه سنگینی نگاهش شده بود که رویش را به سمتش چرخاند و نگاهش چند لحظه به نگاه ماتش گره خورد و با گفتن بخیر گذشت دخترم بابات یک سفر رفت حلبچه و برگشت، از بخش بیرون رفت
حلبچه !؟
یکی یکی حس به اندام های بدنش آمد و خودش را جمع و جور کرد و به اتاق رساند این بار به جای تسبیح شبرنگ مکه ای، مادر قرآن جلد آبی کوچکش را با همه ی کاغذهای ریز و درشت نشانه هایش در دست داشت
پدر را خواب کرده بودند و دست هایش از دو طرف به حفاظ تخت با پارچه های سفیدی بسته شده بود. جلوتر که رفت فهمید پارچه نیست باند بود باندهای سفتی که دور مچش را رد انداخته
کنار تخت نشست و دست سرد و زرد پدر را گرفت
دست های کشیده و سفید مردانه ی بسته شده اش به تخت دلش را لرزاند. چسب های برانول قبلی را که کنده بودند موهای بور زیرش هم کنده شده بود و جایش برق می زد. روی آن یکی دستش سوزنی جا خوش کرده و شلنگ های سرم از آن سمت آویزان بود.
به چشم های میشی رنگش نگاه و از پشت کبودی ها تصورشان کرد
خودش دیده بود روی کارت پایان خدمت سربازی، رنگ چشم بابا را میشی نوشته بود
حالا سبزی قشنگ و خوش رنگشان لباس سیاه پوشیده بود
سه چهار شب پیش عجب برقی می زدند
همان شب عجیب
...
ساک طوسی بابا را روی تخت گذاشت. چفیه ی سفید با خط های سیاه منظمش را همراه لباس هایی که قبلا سفارش آماده کردنشان را خود بابا به مامان داده و حالا اتو کشیده و تا خورده روی کمد بود برداشت و کنار ساک گذاشت
لیست وسایل را که بابا با وسواس نوشته بود چک کرد و طبق نوشته هایش بسته های استوانه ای سفید و آبی قرص های دپاکینش را همراه با شانه و عطر تیرز و مسواک و خمیردندان  همه را در جیب مربعی سمت راست ساک قرار داد
و جیب سمت چپ را برای شناسنامه و دفترچه بیمه گذاشت. قرآن و مفاتیح کوچکش را هم روی لباس ها چید و وسط اتاق ایستاد. با چرخاندن چشم به گوشه گوشه ی اتاق نگاهش به جانماز نقلی اش افتاد که روی میز بود و آن را هم در جیب سمت چپ گذاشت
مامان با تنقلات مخصوص بابا به اتاق آمد و پاکت های کشمش و خرما و توت را همراه پسته های برشته شده را به دستش داد تا در ساک جا دهد
در حال بیرون رفتن با تاکید گفت که لباس های خاکی بابا را یادت نرود
با چشم بلندبالایش مادر را دنبال کارش فرستاد و خودش سراغ کمد لباسشان رفت
عاشق این کمد بود. انگار مغازه ای بود برای خودش پر از نمونه های مختلف لباس های نظامی
انواع لباس ها و کلاه ها .. پوتین واکس زده و تمیز
چوب لباسی های نارنجی پلاستیکی را با احتیاط یکی یکی جلو برد از بس قدیمی شده بودند شل و وارفته اما همچنان قامت لباس ها را روی دوششان نگه داشته بودند. جز خاطرات سال های زندگی شان در اهواز بود
لباس سبز سپاه با ستاره های قشنگ و خوش رنگش
لباس را بیرون کشید و در بغل گرفت . بیاد روزهایی که دختر خانه ی بابا بود و مسئول اتوی لباس شان. آنقدر معطر بود که با شسته شدن هم بوی عطر مخصوصشان نمی رفت. این را هر بار که اتو می زد رو به مامان می گفت
سر جایش گذاشت و پیراهن و شلوار پلنگی با کلاهش را کنار زد . از پشتش پیراهن و شلوار خاکی با کلاه و چفیه ی رویش را بیرون کشید و چشمش به ته کمد افتاد که پیراهن و شلوار سبز قدیمی سپاه با رنگ و روی رفته اش آویزان بود یادگار سالهای جوانی بابا بود
همه در صفی منظم گوشه ی کمد آویزان بودند. لابد بابا اینطور که چیده بودشان با هر بار باز کردن کمد و جا به جا کردنشان ورقی از خاطرات زندگی اش را مرور می کرد و حتما غرقشان می شد
غرق لباس ها بود که مامان سوئیچ ماشین را جلوی صورتش گرفت
نای حرف زدنی برای مامان نمانده بود. کش دار و آرام حرف می زد
آنقدر آرام که بزور شنید باید سوییچ ماشین را ببرد پایین و تحویل پسرخاله اش بدهد
چادرش را روی روسری مشکی اش مرتب کرد که نگین های انگشتر دُر نجفش به تار و پود روسری پیچید و نخ بزرگی را کشید. نگاهش به روسری جمع شده اش افتاد . دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود.
گوشی تلفنش را برداشت و به محوطه ی بیمارستان رفت .

سمند سفید و تمیز بابا که انگار مهر خون خورده بود به بدنه اش. جای دست های خونی روی در و شیشه اش بود
صندلی های کرم رنگش هم...
دوباره دلش لرزید برای نیمه شب آن شب عجیب
....
ساک را که آماده کرد و پایین کنار در می گذاشت فکرش را هم نمی کرد دست نخورده بماند و تلفن ها و هماهنگی های بابا برای سفرش ناتمام بماند
شب قبل برای خداحافظی حسابی دور هم خوش گذرانده بودند قرار بود این بار سفر اهواز بابا تقریبا یک ماهه باشد از هجده اسفند تا پایان تعطیلات نوروزی
امسال بابا سال تحویل نبود و شب قبل از سفر آمده بودند تا عیدی اشان را زودتر بگیرند. اما عادت شب زود خوابیدن های بابا اجازه شب نشینی را نمی داد نگران بود مبادا نیمه شب و ساعات بندگی اش را از دست بدهد.
صدایش در گوشش پیچید همان صدایی که دوران نوجوانی اش هر بار که از خواب می پرید وسط اللهم اغفر گفتن هایش می رسید و دلش می خواست بداند قبلش نام او هم بین چهل نفرشان بوده یا نه!! مهم ترین درگیری ذهنی دوران نوجوانی اش این بود که مگر شهدا هم به اللهم اغفر نیاز دارند؟!!!
......
حرکت بابا ساعت ۹ صبح از کنار مزار شهدای گمنام بود. ساعت ۸ نشده بود که تصویر جانک بابا روی گوشی افتاد. با آن چادر عربی و روسری لبنانی بستنش الحق که جانک بابا بود ته تغاری فسقلی لوس.
صدایش را از داخل اتوبوس شلوغ دانشجویی شان شنید که با خنده و جیغ دوستانش نصفه نیمه حرف هایش را می شنید
بزور در جواب نگرانی اش برای بابا که تماس صبحگاهی شان را نگرفته بودند، غر و لندی کرد و برای از خواب پراندنش کمی سربه سرش گذاشت و بابت وابستگی پدر دختری لوسشان حرف های قلمبه بارش کرد و گفت لابد دارن آماده میشن حرکت کنن چیکارشون داری
تو کجا رسیدی؟
ما داریم می ریم شلمچه خدا کنه به بابا برسم این چند روز و اینجا ببینمشون _
اه کر شدمی گفت و با یک خداحافظی از شر صدای پر شر و شور دانشجویان مسافر خلاص شد
نیم ساعت شماره گرفتنش با تلفن هایشان به یک ساعت که رسید دیگر آشوب شد .دل نگرانی خودش از یک طرف تماس های جانک بابا هم از شلمچه امانش را حسابی بریده بود
انگشت اشاره اش را روی زنگ در گذاشت
اما نه ، کسی جواب نمی داد
صدای زنگ تلفن های همراه از داخل دیگر جایی برای آرام بودن نمی گذاشت
زنگ در همسایه را که می زد دستش می لرزید تا توضیح بدهد دلداری هایشان را بشنود و بیایند در را باز کنند یک عمر برایش طول کشید.
در که باز شد تپش قلبش اوج گرفت هنوز راهرو را کامل جلو نرفته بود که
هین بلندی کشید.دستش را همزمان روی دهانش گذاشت
خشکش زد از همان جا برگشت و به پارکینگ نگاه کرد ماشین نبود ولی دیدن اولین لکه ی خون یا حسین را بر زبانش آورد
پله های سنگی دوبلکس خانه پر از خون ، چوب های تزیینی اتاق مطالعه ی بابا در نیم طبقه ی اول از هم جدا شده و به پایین پرت شده بودند. نرده ی پله ها وسط حال افتاده
دعوا شده بود !!!!؟؟؟؟
دزد آمده بود ؟؟؟
درگیر شده بودند ؟؟
دل بالا رفتن نداشت. فقط صدای پچ پچشان را می شنید
خودش را بزور بالا کشید. پایش را از کنار خون ها روی پله های بی حفاظ گذاشت و بالا رفت. چند بار چادر تعادلش را به هم زد .
از دیدن صحنه ی پیش چشمش مرد و زنده شد
جای دست های خونی روی دیوار حدفاصل اتاق خواب و سرویس بهداشتی و غرق خون بودن زمین قدرت را از پاهایش گرفت. همان جا روی زمین مثل آوار فروریخت . هر احتمالی را می داد ولی این خون ها دلش را بد می لرزاند
بابا مریض یک بیمارستان بود ولی پای تنها رفتن نداشت
تشنج های بابا خون نداشت . پس اینهمه خون ....
لیوان آب قند را که دستش دادند نگاهش به قاب عکس شهیدی افتاد که خوب می شناختش. با لبخندی بر لب و آرامشی بر صورت و آستین های بالا زده . بابا با ماژیک های رنگی زیر عکسش جمله ی معروف شهید را نوشته بودند که خدایا آخرین وضویم را ....
و کمی پایین تر هم نام شهید را با رنگ قرمز نوشته بودند. شهید عبدالمهدی مغفوری .
قاب درست روبرویش بود او پایین و قاب بالا . همان کنج معنوی اتاق مطالعه شان . کنار کمدهای کتابخانه . سنگر کوچکی که درست کرده بودند و اسلحه های گچی را روی آن تکیه داده و فضای خاطرات دوران جنگ را برای خودشان به تصویر کشیده بودند. عکس هم رزمان شهیدشان را دور چین کرده و روی سنگر و دیوارچسبانده بودند . دیگر عکس نبودند انگار کنار بابا حضور داشتند.
....
مامان اشک نداشت از بس خون گریه کرده بود. در محوطه ی بیمارستان خودش را به زمین می کشید و کاغذهای تو دستش را به سمت پذیرش می برد که دیدنش
روی اولین نیمکت نشستند
حالا نوبت او بود خون گریه کند برای مادری که تمام سالهای عمرش در اضطراب و استرس و هول جنگ و ماموریت و سختی کار همسرش گذشته بود و حالا همه ی آن سالها با تمام سختی ها و تنش هایش یک طرف همین یک نیمه شب عجیب هم یک طرف
احساس می کرد چروک های صورت مامان از دیشب عمیق تر شده، رنگ پوستش تیره تر
کش دار و بی جان شروع کرد:
خوابم سبکه اما دیشب خواب مرگ رفته بودم که هیچی نفهمیدم وقتی دم در غش کرد و افتاد بیدار شدم.
بابا تشنج خفیفی توی خواب داشته توی همون حال بلند میشه بره مثل هر شب وضو بگیره نماز شبش رو بخونه سرگیجه داشته آثار تشنج بوده هر چی که بوده از نیم طبقه ی اول با شدت از روی چوب های تزیینی ، بصورت اُریب پرت میشه روی پله ها
نرده ها میشکنه، بینیش میشکنه خونریزی داشته بازم نمیفهمه پا میشه میره دستشویی با خون خودش وضو می گیره
میگن ، میگن ضربه مغزی شده ولی بخیر گذشته
من هیچی نفهمیدم صدای پرت شدنش، صدای شکستن نرده ها هیچی رو از بالا نشنیدم وقتی رسیدم بیهوش بود
زنگ زدم اورژانس میگم شوهرم سابقه تشنج داره اینطوری شده میگه آب قند بهش بده خون بینیش بند نیومد دوباره زنگ بزن
دیدم اینطوری نمیشه
به بدبختی کشیدمش پایین نشوندمش تو ماشین آوردمش بیمارستان
اصلا نفهمیدم چجوری رانندگی کردم.
....

دلش برای مظلومیت مادرش آتش گرفته بود. تمام روزهایی که هم پدر بود و هم مادر. برای تمام روزهایی که با تمام زن بودنش تکیه گاه محکم بابا بود و حالا در اوج سن آرامشش سخت ترین شب زندگی اش را گذرانده بود و باز هم دنیای جدیدی از سختی ها زیر پایش بساط پهن کرده بود. بابا فقط رزمنده بود نه شهید و نه جانباز اما مادر را هم همسر شهید می دید و هم جانباز.

تا ماشین را ببرند و دوباره بالا برسد یک دور کامل حرف های مامان در گوشش پیچیده بود و حالا که نگاهش به داخل اتاق افتاد باز هم کوه صبرش را کنار بابا می دید که دستش را روی سر بابا گذاشته بود.احتمالا باز هم ختم ۷۰ حمد را برای شفایش برداشته بود
شفای خیر! دکتر گفته بود دعا کنید خدا شفای خیر بدهد.
جمجمه شکسته و ضربه مغزی شده . جانک بابا هم فهمیده بود و از کیلومترها آن طرف تر همراه با کاروان دانشجویی اش در اهواز بال بال می زد که بیاید
دکتر هم که گفت بیاید بهتر است هیچ چیزی مشخص نیست
در آن گیر و دار به ده ها واسطه، دانشگاه اجازه ی خروج از کاروان را داد تا آمد.
می خواست بابا را در لباس های مخصوص راوی بودنشان ببیند پیچیده در آتل و سرم و سیم و لوله دید
هفتاد حمد مامان تمام نشده و دانه های تسبیح نشان می داد که تنها چهار پنج بار دیگر بخواند تمام می شود. با سوزن قفلی هفتاد دانه را جدا کرده بود و رسیدن به نزدیکی سوزن قفلی یعنی پایان ختم هفتاد حمد
محو لب های بی رنگ مامان و زمزمه های سوره ی حمدش بود و عاشق فوت های بعد از هر حمد به صورت بابا
که دوباره چشم های بابا باز شد و سخنرانی غرایی را شروع کرد
سلام و درود به روان پاک شهدا و امامشان فرستاد. گویی در حسینیه قرارگاه لشکر ثارالله میکروفن در دست داشت بلند بلند حرف می زد. خطاب به دانشجویان همسفرش از شهید میرحسینی می گفت. یک به یک نام شهدا را می برد و دعوتشان می کرد برای رفتن به شلمچه سوار اتوبوس شوند.
از حسینیه شهدا بیرون آمد روی رمل های فکه راه افتاده بود و روایت شهدایش را می گفت. دمی بعد غروب شلمچه را نشان می داد.
پرستاران دم در اتاق جمع شده بودند بعضی متاسف بودند و بعضی دیگر چشم هایشان برق می زد و نم اشکشان دیده می شد
دکتر برای ضربه ی سخت جمجمه توضیح می داد از فشرده شدن مغز و پدیده ای شبیه آلزایمر می گفت و لحظه به لحظه بهتشان را بیشتر می کرد.
بابا خدای حافظه بود .. ذهنش دفتر تلفن بود، رقم به رقم شماره ها در ذهنش ثبت بود. تقویم ذهنش پر از کارهای ریز و درشتش بود و حالا .....
سفر به خاطرات
بابا حال را گم کرده بود و به خاطراتش برگشته بود
سفرش به حلبچه و لبنان و جبهه های جنگ. کردستان و اهواز و .....
نمازهای طولانی اش روی تخت و در عالم بی خبری ، شرم بندگی به پیشانی اش می نشاند. نماز او با چشم های ورم کرده و کبود و بسته ، با دست های به تخت گره خورده، با ده بار والظالین گفتن و میانه اش فراموشی مطلق را قبول تر می دید به درگاه خدایی که او بندگی اش را می کرد آن هم با چهارستون سالم بدنش.
کم کم رازهای زندگی بابا در اوج بیداری اما غفلت و بی خبری، رو می شد.
راز رنجش از تابوت های شهدایی که از دل کوه ذره ذره برگشتند .
راز لحظاتی که کابوس تمام این سال های عمرش بود. لحظه های حضورش در حلبچه بعد از بمباران شیمیایی 25 اسفند
حلبچه ای که بعد از عملیات والفجر ۱۰ خون دل برایش خورده بودند و بالای سر جنازه های بی جان مردمش رسیده بودند
خاطراتی که مدام او را به درون خود می کشید . زمان برای بابا چون گردابی شده بود که او را دم به دم در دوره ای از زندگی اش می انداخت . گردابی از خاطرات تلخ و سخت و درآور
دکتر بالای سرش رفت و دست روی پیشانی اش گذاشت
-به من دست نزن می سوزه
-چی می سوزه
-جای تاول ها
-تاولا ماله چیه ؟
-حلبچه شیمیایی شدم نگاه کن تمام بدنم تاول داره زخمه بهم دست نزن واگیر داره

سرش را نزدیکمان آورد و گفت: حاجی شیمیاییه؟
نه گفتن مامان را از سرش که به بالا رفت فهمید چون از میان لب های به هم چسبیده اش صدایی نیامد.
- پس توهم تاول ها رو داره هنوز تو خاطرات حلبچه مونده

- -حاجی من و میشناسی؟
- -بله می شناسم
- من کی ام
- شما شیطان هستید

عجب پس چهره برزخی را هم می بینی !!!!!!!!!
حرف دکتر را ، خنده ی پرستار را شنید و دید اما دلش پیش توهم سوزش پوست بدنی ماند که شاید شیمیایی نبود اما چنان رنج و درد مردم مظلوم حلبچه با وجودش عجین شده بود که حالا در گذر زمان با غرق شدن در گرداب سفر به زمان توهمش را زده بود.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
[۳/۲۷،‏ ۲۳:۳۹] خسرو باباخانی: سر کار خانم زهره نمازیان سلام. از حسن ظن تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان تان با عنوان «سفر به زمان» را خواندم. دست شما ذرد نکند. خدا قوت
[۳/۲۸،‏ ۱۳:۲۵] خسرو باباخانی: اما یک مسئله چرا داستان شما فاقد دیالوگ است. به نظر من قوی‌ترین ابزار برای نشان دادن، گفتگو و دیالوگ است. و متأسفم داستان شما از دیالوگ خالی است.
خاصیت های دیالوگ را که بخواهم بگویم حجم زیادی را می گیرد. فقط به چند مورد اشاره می کنم:
1- سریعترین راه انتقال اطلاعات است. هرگاه بخواهیم شروع کنیم به روایت، توصیف و صحنه آرایی، با چند دیالوگ ساده می‌توانید اطلاعات مورد نظر را به خواننده بدهیم. این گونه دادن اطلاعات در دیالوگ طبیعی و باور پذیر است. تا اینکه نویسنده وارد بشود و اطلاعات مستقیم به خواننده بدهد:
2- در دیالوگ چیزی داریم به نام گونه. گونه مشخص می کند که راوی کیست؟ جنسیت آش چیست؟ مرد است یا زن؟ دختر است یا پسر؟ سطح سوادش چقدر است؟ پایگاه اجتماعی او کجاست؟ می‌بینی دیالوگ چقدر کمک می‌کند. وقتی دو نفر با هم صحبت می‌کنند نیازی نیست نویسنده بگوید یکی از آنها معلم است. یکی، شاگرد است. نمی نویسد، معلم: ... شاگرد: ... از نحوه گفتن، از گونه در دیالوگ‌ها، خواننده متوجه می‌شود که این دو نفر چه نسبتی باهم دارند؟ چه سنی دارند؟ پایگاه اجتماعی‌شان چقدر است؟ سطح سوادشان چقدر است؟
این یکی دیگر از ویژگی‌های بسیار شگفت انگیز دیالوگ است که ما نه در توصیف داریم نه در صحنه. تنها در دیالوگ است که همچین معجزه ای اتفاق می افتد. اما در داستان شما دیالوگ نداریم متاسفانه اکثر نویسنده‌های ما اعم از حرفه ای و آماتور، مکالمه را با دیالوگ اشتباه می‌گیرند. مکالمه یعنی انتقال اطلاعات بی ارزش. مثلا در داستان بیاوریم: حسن منزلتان کجاست؟ بگوید: منزل تهران خیابان... این مکالمه است و ارزش اطلاعاتی ندارد.
اما اگر به حسن بگوید: منزلتان کجاست؟ بگوید: قبرستان. این دیالوگ می‌شود. شوک به خواننده وارد می‌کند. یعنی چه قبرستان؟ آیا واقعاً در قبرستان زندگی می‌کند یا از فرط ناامیدی و بی حوصلگی است که می گوید قبرستان؟ اینجاست که گونه وارد می شود و دیالوگ جان می‌گیرد. دیالوگ از نظر من خونی است که در رگ‌های داستان جریان پیدا می کند. داستان بی دیالوگ، معمولاً به روایت کشیده می شود و کسی آن را تعریف می‌کند. کمتر موفق می شود که نشان دهد. جواب پرسش ها داده نمی شود.
[۳/۲۸،‏ ۱۳:۲۹] خسرو باباخانی: ببینید داستان باید پیرنگ داشته باشد باید روابط علیت قوی داشته باشد نه در سطح بلکه در عمق.
این که نویسنده نیتش چه باشد، مهم نیست. چون برای خودش مسئله روشن است، مهم نیست. موضوع باید برای خواننده روشن شود. این خواننده است که باید از لابلای قصه، از دیالوگ ها، توصیف ها، روایت ها، صحنه ها و تلخیص ها متوجه شود که چرا چنین شده است. ما چیزی داریم به نام چرایی در داستان و بلافاصله چون داشته باشد. چرا زهرا ناهار نخورد؟ این سوالی است که قصه مطرح می‌کند. بلافاصله باید بگویم چون روزه بود. چرا حسن شب به خانه نیامد؟ چون بازداشت شده بود. چرا پدر از مسافرت برنمیگردد؟ چون پدر خیلی وقت پیش مرده است. ببینید این رابطه چرایی باید برقرار باشد. چرا؟ چون. داستانی که فاقد چرا؟ چون باشد، از نظر پیرنگ دچار مشکل است. مهم نیست چه کسی نوشته باشد. هر کس که می‌خواهد باشد. رابطه علیت باید معلوم باشد. نویسندگان آماتور در سطح این رابطه را خیلی شفاف مشخص می کنند. نویسندگان حرفه ای در عمق. باید کنکاش کرد و پیدا کرد.
[۳/۲۸،‏ ۱۳:۴۳] خسرو باباخانی: دخترم سرکار خانم نمازیان نویسندگی امر بسیار دشواری است نوشتن یک داستان خوب، قوی و ماندگار، اگر نگویم غیر ممکن است، بسیار کار دشواری است. سال‌ها عرق ریزی و رنج لازم دارد. سال‌ها خون دل خوردن دارد. اینطور نیست که آدم بنشیند یک شبه، یک داستان ماندگار بنویسد. ممکن است از بین صد هزار قصه، یک داستان قوی در بیاید؛ اما تصادف است. آن هم البته دلایل خودش را دارد؛ اما از بین صد هزار، یک داستان خوب در آمدن به صورت اتفاقی، آنقدر نامحتمل است و آنقدر از نظر آماری قابل اغماض است که اصطلاحاً در علم ریاضی می گویند: به سمت صفر میل می کند، یعنی احتمال تکرار آن صفر است.
نویسندگی یعنی تجربه زیستی، نویسندگی یعنی تجربه مطالعاتی، نویسندگی یعنی تجربه نوشتاری. ترکیب این سه است که از کسی نویسنده می‌سازد. تازه در صورتی که استعدادش را داشته باشد. کار بسیار پر زحمتی است. اگر واقعاً به نوشتن علاقه دارید، اگر دوست دارید نویسنده باشید و مطرح شوید، آثارتان چاپ شود و نامی برای خود دست و پا کنید، بدانید در چه راهی قدم گذاشته‌اید. راهی سخت پر از زحمت و تلاش. و مهمتر از همه، بسیار ظرفیت پذیرش داشته باشید. با چند انتقاد، با چند خدای نکرده توهین و تحقیر، از مدار خارج نشوید.
نویسنده عشق بازی است. عشق بازی با کلمات، سوژه ها و طرح اولیه. نوشتن است و نوشتن در خلوت خود. رنج کشیدن است و کدام عشق است که به ثمر بنشیند؟ اتفاقاً عشق آنست که به ثمر ننشیند. پس نویسنده عشق بازی می‌کند با نوشته اش. اگر داستان خوبی از آب درآمد، اگر ماندگار شد، از آن مخاطبان است. خیلی زود داستان، دیگر مال ما نیست.
وقتی پشت ویترین نگاهش می‌کنیم، انگار به بچه مردم نگاه می‌کنیم. یاد جلال آل احمد بخیر. وقتی زن، بچه را سر راه می گذارد، موقع برگشتن می‌گوید: نگاه کردم به بچه. انگار داشتم به بچه مردم نگاه می کردم نه بچه خودم. حکایت داستان هم، همین است. بچه ای متولد می‌کنیم؛ اگر در نهایت زیبایی و کمال باشد، در نهایت از آن دیگران است.
مورد دیگری که با داستان شما دارم، این است که فرض کنید در یک جلسه حضوری همدیگر را ببینیم. از شما بخواهم که خانم نمازیان عزیز، خلاصه داستان خود را برایم تعریف کنید. چه تعریف می‌کنید؟ بعید می‌دانم بتوانید تعریف کنید. چون طراحی مهندسی شده ندارد. اگر توصیف ها و تکرار صحنه های شیمیایی شدگان را از داستان شما بگیریم، چه باقی می ماند؟ فکر نمی کنم بیشتر از ده سطر باقی بماند. توصیف‌های تکراری، که کمکی هم به داستان نمیکند، از داستان چه باقی می ماند؟ داستان شما در یک کلام فاقد قصه است. اول باید قصه داشته باشیم،
[۳/۲۸،‏ ۱۳:۵۲] خسرو باباخانی: اول باید قصه داشته باشیم، همان فکر اولیه. و این قصه است که با پرداخت ما تبدیل به داستان می شود و بعد کار کردن روی این داستان، بارها و بارها آن را تقویت می‌کند، تازه اگر زاویه دید را درست انتخاب کرده باشیم و اگر از ابزار و عناصر داستان به اندازه، به موقع و به جای استفاده کرده باشیم؛ می‌توانیم امید داشته باشیم که داستان خوبی نوشته‌ایم. اما آیا حاصل هم همین است؟ یعنی وقتی داستان ما، به دست مخاطبان و منتقدان برسد، آنها هم نظر ما را خواهند داشت؟ در بسیاری از مواقع چنین نیست. با هزار امید و آرزو داستانی می‌نویسیم، ساعت‌ها، هفته‌ها روی آن کار می‌کنیم. پیش خودمان فکر می‌کنیم، شاهکار خلق کردیم، ولی وقتی می‌فرستیم، وقتی مطالعه می‌کنند، با برخورد سرد و حتی ناجوانمردانه شان روبرو می‌شویم. و اینجاست که اگر بشکنیم، کارمان تمام است. می بینی نوشتن چه کار سختی است! اینها را نمی گویم که شما را بترسانم. وظیفه من این است که اگر در شما توانایی می بینم، دست شما را بگیرم. کمک‌تان کنم. به شما امید، روحیه و نیرو بدهم. اینها را گفتم تا بدانی در چه مسیری گام گذاشته ای تا عزم تان جزم کنید. و مطالعه تان را دو برابر کنید. اینها را گفتم که حداقل روزییک ساعت کار کنید و بنویسید. خاطرات، گزارش، مقاله، انشا، توصیف و داستان بنویسید. مهم نیست چه بنویسید. اما فقط بنویسید. اجازه بدهید گنجینه کلمات‌تان گسترش پیدا کند و اجازه بدهید که به راحتی به ضمیر ناخودآگاه‌تان دست پیدا کنید و کلمات را از دل آن بیرون بکشید درون شما پر از شخصیت، حادثه، کلمه و سوژه است، کافی است فرمان بدهید: برپا.
دختر هنرمندم ما همه منتظر آثار بعدی شما هستیم. من مطمئنم آثار بعدی شما قوی تر و کم نقص‌تر خواهد بود. البته می دانید که ما داستان بی‌نقص نداریم. انسان موجود کاملی نیست و لذا آنچه خلق می‌کند، نقص‌هایی دارد. من آرزو می‌کنم که خواندن داستان شما، روزی من هم باشد. موفق باشید. یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت