حرکت داستان روی ریل اصلی



عنوان داستان : سرخآب

« نگار زیر خاک هفت کفن پوسونده محمدهادی! چه می فهمه ای بریز بپاشای تونه؟ »: آن ور خط، عمو رحمان داشت برای خودش فلسفه می¬بافت و این طرف، محمدهادی با خود فکر می کرد توی دنیا چه آدم هایی پیدا می شوند! دوست داشت دهانش را باز کند و چندسال کج حسابی عقده شده توی دل تمام اهالی را از حلقوم عمو رحمان بکشد بیرون. هرکه یادش رفته بود، عمو رحمان خوب می دانست محمدهادی اجرت ایزوگام¬کاری گاوداری 520 متری او را برای اولین چهارشنبه های هر دی ماه نیاز دارد، و محمدهادی خوب می دانست این رقم ها برای عمو رحمان عددی نیست. نفهمید چه شد که استغفراللهی گفت و گوشی را کوبید سرجاش. برگشت پشت میز، شست و اشاره اش را با زبانش خیس کرد و اسکناس ها را دوباره شمرد. هنوز هم هیچ معجزه ای رخ نداده بود، هنوز هم 625 هزار تومان کم داشت. تا چهارشنبه دو روز فاصله بود و او برای ایزوگام خانه دوازدهم، هنوز 625 هزار تومان کم داشت. خودکار قرمزش را برداشت و روی آخرین اسم ستون بدهکارها هم خط کشید: «خدا ازت نگذره عمو رحمان!»
نگار عاشق رنگ فیروزه ای بود، همیشه دوست داشت شهری باشد با خانه هایی که درها و پنجره هاشان فیروزه ایست و دیوارهاشان سفید، عین برف! نگار عاشق برف بود. محمدهادی اولین چهارشنبه های هر دی ماه را گذاشته بود برای آرزوی نگار، برای فیروزه ای شدن در و پنجره خانه ها در عوض ایزوگام کاری رایگان، برای نذری که داشت دوازده ساله می شد و در نظر محمدهادی تنها معامله ای می آمد که او تویش همیشه برد کرده بود. درِ شیشه مربا را باز کرد و از لای ده ها کش پول فیروزه ای، یکی را برداشت. پول ها را با کش بست و گذاشت کنار گلوبند و النگوهای نگار، کنار حلقه های عروسی¬شان، لای روسری سفیدی که گل های سرخ حاشیه اش همیشه او را پرت می کرد به دوازده سال پیش؛ دوباره آن روز خاطرش آمد، اصلا مگر کی از خاطرش رفته بود؟ آن روز هم نگار همین روسری را سرش کرده بود. سرخی گل هاش به پیراهن مخمل قرمزی که تازه دوخته بود خیلی می آمد. روسری و پیراهن را پوشیده بود، آمده بود وسط ایوان، دست هایش را برده بود بالا، هی دور خودش چرخ زده بود و از باز شدن دامن کلوش و بلند پیراهن کیف کرده بود: «خیاط طاهره گفت اگه می خوای دامنش خوب چین بیفته ، براش به قاعده سه متر پارچه بیار. خیلی خوب شده! نه؟ بهم میاد! نه؟» نگار توی همین چرخ زدن ها بود که چشمش به پنجره افتاد، بارش برف را که دید، پیراهن را درنیاورده، دوید توی آشپزخانه، از کاسه های آبگوشت خوری گلسرخی که همین هفته قبلش، مادرجان برایشان کادوی شب یلدایی آورده بود، دوتا را برداشت، تویشان شیره ریخت و رفت داخل حیاط. کاسه ها را گذاشت لب حوض. زیر برف دور خودش می چرخید و از باز شدن دامن کلوش و بلند مخملی اش کیف می کرد. محمدهادی از پشت پنجره محو منظره روبروش شده بود، محو خنده های نگار، محو دانه دانه پایین آمدن برف روی دامنی پرچین و سرخ. چشم های نگار داشت سیاهی می رفت که تلو خورد و ایستاد. برگشت سمت حوض، کاسه ها را پر از برف کرد، سیاهی شیره که راه باز کرد و سفیدی برف را تماما در خود آمیخت، برگشت توی خانه. داشتند دور کرسی برف و شیره می خوردند که قطره ای آب از سقف چکید روی سرخی گل های روسری. قطره های بعدی آن¬قدر زود سقوط کردند که ذوق پیراهن مخمل و برف و وشیره فراموشش شد: «این بی صاحابم دوباره نم داد محمد هادی! صدبار بهت گفتم اون خراب شده رو ایزوگام کن تا انقدر بدبختی نکشیم. الهی این قطره ها سیل بسازن من توش غرق شم تو راحت بشی!» چرا بعدش چیزی نگفته بود؟ چرا از زن نخواسته بود کفر نگوید؟ چرا نخواسته بود زبانش را گاز بگیرد؟ چرا فقط استغفرالله گفته بود و رفته بود تا با پارو بیفتد به جان برف های روی بام؟ چرا قبلش، یک دل سیر نگار را توی آن پیراهن مخمل بی صاحب مانده تماشا نکرده بود؟
با صدای پاندول ساعت به خودش آمد. برگشت سراغ کمد، روسری را برداشت، چندباره بوسید و از لایش، حلقه عروسی¬اش را برداشت و پیچید لای دستمالی که چهارده سال پیش، نگار رویش با نخ ابریشم سبز حرف اول اسم او را لابلای چند یاس بنفش گلدوزی کرده بود. حلقه را همان روز عروسی، چندساعتی دستش کرد و بعد، نصیب انگشت های کشیده و آفتاب دیده نگار شد. از جا بلند شد، کتش را برداشت و بیرون زد. توی راه نذرش را عوض کرد، هر سال ایزوگام یک خانه شد دوخانه تا بلکه امنای مسجد دستش را رد نکنند. دلش به فروختن انگشتر نمی رفت، نه برای خودش، او که هیچ وقت اهل این چیزها نبود، اما چطور دلش رضا می داد که یادگار نگارش را توی دست های دیگری ببیند؟ تا به مسجد آبادی برسد، تمرین کرد که چه بگوید، اول باید یک راست می رفت سراغ مش رضا و بعد باقی هیات امنا، می گفت از حرفش برگشته، نمی خواهد اجرت کارش را بگذارد پای خرید سنگ و مصالح مسجد، مش رضا همیشه حواسش به زندگی محمد هادی بود، حتما می¬فهمید که محمد هادی برای پرشدن جیب خودش نیست که حاضر شده اینطور رو بیاندازد، اصلا کی حرف محمد هادی دوتا شده بود؟ کی پیش کسی حرف پول و اجرت زده بود؟ کاش از همان اول هم بجای عمو رحمان، می آمد سراغ مش رضا، حتی اگر نصف اجرت ایزوگام مسجد را هم می دادند، حلقه¬ پیش خودش می¬ماند. دوازده سالی که نذر داشت، تاحالا اینطور دستش توی حنا نمانده بود. به مسجد که رسید، تخته های مرمر و کیسه های سیمان، تیر شدند و رفتند توی چشمش، چشمش که نه، توی قلبش؛ بدون دستمزد او کی می توانستند کسری مخارج سنگ بنا را به این زودی ها صاف کنند؟ مثل همیشه دیر کرده بود، دستش را برد توی جیب کتش، نوک انگشت هاش آخرین امیدش، حلقه¬اش را زیر زبری یاس های گلدوزی شده حس کرد، استغفراللهی گفت و رفت روی بام مسجد، کتش را درآورد، آستین هایش را بالا زد و رول ایزوگام را روی زمین گذاشت. اندازه ها را دوباره چک کرد. از توی جیبش، فندک را بیرون آورد. می خواست مشعل را روشن کند که دوباره چشم هاش روی نگین فیروزه ای انگشترش قفل شد. سال اخر که رفته بودند پابوس امام هشتم، انگشتر را به اصرار نگار خریده بود. به خراش های عمیق روی نگین فیروزه دست کشید، اگر نگار بود لابد می گفت: «سلیقه نداشتی یه انگشترو خوب نگه داری ها!» با خودش فکر کرد توی زندگی اش خیلی چیز ها را نتوانسته خوب نگه دارد. پرت شد به دوازده سال پیش و آن چهارشنبه نفرین شده. به دست هاش لعنت فرستاد، دست هایی که هیچ وقت نتوانسته بود چیزی را خوب نگه دارد، مثلا نگار را. و حتی پاهاش، که آن¬قدر بدموقع سرخورده بودند تا دست هاش دستی را که گرفته بود، رها کند. به برف لعنت فرستاد، به بلندی، به پارو هایی که بدموقع می شکنند، به اولین چهارشنبه هر دی ماه، به پیراهن های مخمل و دامن های بلند، به لیزخوردن، به تمام نردبان های عالم، به رد سرخ و داغ خون روی برف تازه و به تمام مردهایی که بعد از آن چهارشنبه، هنوز هم بام خانه هاشان پارو کردنی است.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام
داستان شما را خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. با توجه به سابقۀ کوتاه داستان‌نویسی‌تان این اثر قابل توجه و قابل تحسین است. به چند دلیل؛ اول اینکه افتتاحیۀ خوبی دارد. همیشه به ارزش پاراگراف ابتدایی در داستان تأکید می‌شود و اینجا در افتتاحیه با یک مکالمۀ بسیار کوتاه تلفنی رو‌یه‌رو هستیم . همین مکالمه لااقل تکلیف یک چیز را روشن می‌کند. معلوم می‌شود با مرگ زنی مواجه خواهیم بود که پبش‌تر اتفاق افتاده است اما بر جهان آدم این داستان یعنی بر زندگی محمدهادی اثرگذار بوده است و در آینده هم بر جهان داستان اثرخواهد گذاشت یعنی انتظار می‌رود که همینطور باشد. در واقع مثل این است که مخاطب از همان ابتدا دلیل ایجاد عدم تعادل را یافته باشد؛ البته در صورتی که اصلا عدم تعادلی وجود داشته باشد. نثر هم روان و ساده است و دیگر اینکه صحنه‌های شادمان شاعرانۀ زنده و خوبی هم در اثر هست مثل صحنۀ چرخیدن نگار زیر برف با دامن پرچینش و ... اما باید دید همۀ این‌ها تا چه اندازه به کار این داستان آمده‌اند و اصلا با هم جفت و جور شده‌اند یا خیر. به نظرم ابتدا لازم است چند نکته مهم در مورد شخصیت‌پردازی را یادآوری کنم. قطعا می‌دانید که یکی از عناصر مهم داستان شخصیت است. بارها تکرار و تأکید شده که آدم‌های هر داستان پایه‌های مهم و اساسی داستان هستند. داستان بیش از هر اثر دیگری به آدم‌ها، به شخصیت‌هایش وابسته است. آیا می‌توان داستان را بدون انسان و بدون شخصیت‌هایش تصور کرد؟ چنین چیزی ممکن نیست چرا؟ چون انسان جزء جدایی‌ناپذیر داستان است. حتی در داستان‌هایی که انسان حضور ندارد بلکه حیوانات یا اشیاء حضور دارند، حیوانات و اشیاء نمایندۀ عنصر و شخصیت انسانی داستان هستند. حادثه و انسان هم که معلوم است دو رکن اساسی داستان هستند. هیچکدام از این دو بدون حضور دیگری داستان‌ساز نمی‌شوند. اگر فقط حادثه داشته باشیم اما انسان نداشته باشیم، داستان خواهیم داشت؟ خیر در این صورت از داستان خبری نیست. برای اینکه هر اتفاق یا حادثه‌ای را معمولا انسان‌ها ایجاد می‌کنند حتی در صورتی که یک حادثه خارج از اختیار بشری داشته باشیم مثلا زلزله یا سیلی اتفاق افتاده باشد، باز هم تا زمانی که داستان‌نویس تأثیر این حوادث را روی آدم‌ها نشان ندهد، داستان اتفاق نخواهد افتاد. آدم بدون ماجرا هم به سختی می‌تواند داستان‌ خلق کند. منظور حادثه یا اتفاقی است که به هر حال بتواند آرامش زندگی آدم‌ها را به هم بزند حالا این آرامش یا آرامش بیرونی است و یا آرامش درونی آن‌هاست که به هم می‌ریزد. شخصیت محوری، شحصیت اصلی، یعنی شخصیتی که به آن نیاز داریم چگونه در داستان نمود پیدا می‌کند؟ شخصیت اثرگذار چگونه خلق می‌شود؟ یکی از واقعیت‌ها این است که نویسنده در داستان کوتاه فرصت و مجال کافی برای پرداخت شخصیت ندارد. حتی اگر داستان، داستانی باشد که بر شخصیت متکی است یا به اصطلاح داستان شخصیت‌محور باشد باز در داستان کوتاه به سختی می‌توان شخصیت قوام‌یافته و قدرتمند خلق کرد.؛ خلق شخصیتی که ماندگار هم باشد که به مراتب دشوارتر است. حالا با توجه به این چند سطر مربوط به شخصیت‌پردازی، خود شما یک بار دیگر به داستان برگردید و ببینید تا چه اندازه در شخصیت‌پردازی موفق عمل کرده‌اید. در اینجا مردی داریم که همسر محبوبش را سال‌ها پیش از دست داده است. زن، عاشق محمدهادی و عاشق زندگی و عاشق برف بوده و محمدهادی هم تلاش می‌کرده همسر محبویش را به آرزوهایش برساند. سقف خانه‌ای که محمدهادی همسرش را به آنجا برده تعمیر لازم داشته و موقع پاروکردن برف و یا تعمیر سقف، زن به طور کاملا اتفاقی دچار سانحه شده و از دنیا رفته است. مرد نذر کرده که سقف خانه‌ها را ایزوگام کند و همین کار را هم می‌کند اما در اینجا دو مسأله هست. یکی اینکه آنقدری که حضور آن زن برای مخاطب روشن است، حضور این مرد روشن نیست. البته نگار هم در اینجا شخصیت نیست اما با اینکه در گذشته بوده است و حالا نیست در مقایسه با محمدهادی حضور پررنگ‌تری دارد یا دست‌کم در صحنه‌های فلش‌بک حضور پررنگ‌تری یافته است. سایر آدم‌ها هم در حد و اندازۀ اسم باقی مانده‌اند. مسألۀ دوم این است که اصلا حادثۀ مهم، مرگ همان زن است و نذر و ایزوگام کردن سقف خانه‌ها مسألۀ دیگری است و داستان از این جهت تا حدودی دچار عدم انسجام است و انگار قطار داستان از ریل اصلی خارج شده است؛ پس بعد از این تلاش کنید داستان را روی ریل اتفاق یا حادثۀ اصلی نگه‌دارید. پل‌های تداعی هم که به فلش‌بک‌ها می‌رسند و یا گذشته را به حال داستانی پیوند می‌دهند، خوب طراحی نشده‌اند تکراری هستند و توی ذوق می‌زنند. مثل صدای ساعت که گذشته را به حال پیوند می‌زند. اگر فلش‌بک‌ها درست در تار و پود داستان تنیده شوند به این پل‌های تداعی آن هم به این شکل نیازی نیست. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. بسیار امیدوارم در آینده خوانندۀ داستان‌های فراوان و خواندنی شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت