زبان یک تناسب چندگانه نیاز دارد.




عنوان داستان : چشم به راه
نویسنده داستان : نسیم خنجری،هاویر

((چشم به راه ... ))
می دانستم کجا بروم که صبح نشده کسی لباسهای تکه پاره اش را هم پیدا نکند ماشین را به شانه ی جاده کشاندم ،وارد جاده ی فرعی شدم، با ماشین ،تا دامنه ی کوه بیست دقیقه ای راه است ، طرف راست جاده پرتگاهی به ارتفاع سه ،چهار متر و طرف چپ ،با فاصله یِ کمی به کوه می‌رسد، در روز روشن، به ندرت کسی به آنجا گذرش می افتاد، چه رسد به آن موقع شب که برف ، امان نمی داد .
خوابِ عمیق نیلوفر،با دست اندازهای جاده خاکی تکان نخورد ، تا به انتهای جاده رسیدم ،ماشین را خاموش کردم، زوزه ی گرگ ها ، تمیز و روشن شنیده می شد ،به ناله شباهت داشت .
نیلوفر روی صندلی جا به جا شد ،دست هایش را در هم قفل کرد ،به خودش کش و قوسی داد، نور چراغِ ماشین ،روی دانه هایِ پا نخورده ی برف، چشم را می‌زد ،گفت: ستار، کجاییم، باز غافلگیری عزیزم
چند بار با چراغ برای گرگها علامت دادم، گفتم : آره پایان همه ی غافلگیرها
ستار،حالت خوبه ؟ عقب را نگاه کرد ،چب ، راست ،یک دور دیگر ،سیصدو شصت درجه ی کامل دوباره چرخید ،روی داشبرد زد ، س،س،ستار صدایِ چیه ؟ ،کجاییم؟ لبهایش بندری می زد ، ،تازه چرت اش پاره شده بود .
دیووانه با توام،کجاییم؟ خواهش می کنم ،ستار عزیزم ،می ترسم ،ص،ص،صداها؟ گوش کن ،مرگ عزیزت بریم .
عزیز؟ عزیزم کی بود ؟ کی بود ؟ توی دل ام گفتم :جان عزیزم میرم ، این هم روی همه ی قسم ها ،حالا چی میخواد بشه .
انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم ، کلمه به کلمه گفتم : اینجا،واسه ، تو ،آخر دنیائه میفهمی؟
آخر دنیا ؟ نه نمی فهمم ،واسه چی باید بفهمم،تو تعیین کردی ؟؟روانی ، دیووانه
دست راستش روی دستگیره ی در بود ، از بیرون صدای زوزه ی گرگها طنین انداز بود ، با دست چپ لباس ام را کشید ،گفت : نامرد،چکار می‌کنی با من
فاتحانه نگاهش کردم ،زدم زیر دست اش ، به سقف خورد ،گفتم : روانی نشونت بدم ، هفت پشتت به چشم ندیده باشه ،زحماتم،داشت به هدر
می رفت، به معشوقه‌ام خبر داده بودم که امشب قضیه ی نیلوفر فیصله پیدا می‌کند، گوش به زنگ باشد .
بدون معطلی خودم را روی نیلوفر کشاندم ،در ماشین را باز کردم ،به سمت بیرون هولش دادم ،در را بستم ، تا نیلوفر از روی برف ها بلند شود ، امان ندادم ،دنده عقب گاز ماشین را گرفتم، نیلوفر در نور چراغ ماشین بود،بدو ،بدو می کرد برف سفید شیشه ای ،زیر پایش له شد، نیلو داشت برف راقاطی گل می کرد ، دندان قرچه ای کردم ، چاره ای نبود، می‌ماندم ،همه نقشه هایم برای از سر راه برداشتنش به هم می‌خورد، تنها راه رسیدن به کام معشوقه ام همین بود، حقوق چهل تکیه ام کفاف نمی داد مهراش را یکجا بدهم ، قسطی هم می شد ، تا آخر عمر ،پیشاپیش خودم را فروخته بودم .
اخ ، اخ سر سفره ی عقد ، همین که عروس زیر لفظی خواست : سینه سپر کردم، مثل شیر دهان باز کردم ،گفتم: یک سفر به ایسلند ،
مادر زن گرامم ،حرف را از دهانم گرفت ،گفت : ثبت با سند برابر است ، همان شد که شد ،زیر لفظی جزء مهر خانم شد .
بارها و بارها نقشه ی کنار زدنش را در سر کشیده بودم ،تا اینکه آن شب بعد از مدتها ،برف بارید ،کم نه ، زیاد زیاد ، ،دست روزگار همراهم شد.
نیلوفر گفت :بریم برف بازی ؟
کنترل تلویزیون ، گوشی موبایلم نا نداشتند ، داغ کرده بودند ،هر دو چشمک زدند ،ریز، داخل گوش ام گفتند : بابا دست از سرمان بردار، یک کم ،نفس بکشیم .
سرم را از روی بالش برداشتم ، پشت سرم تپش قلب گرفته بود ،مثل گوشی ام داغ کرده بود ، گفتم: بریم ،جان دلم،عزیزکم
نیلوفر از آن همه کلمه که یکجا به کار برده بودم ،مات نگاهم کرد ، گفت : چیزی خوردی ؟چشمکی زدم ،گفتم : زنم را دوست دارم ،باید به کی بگم ؟
سرش را تکان داد، زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم ،شال و کلاه و پالتوی خزدارش را پوشید ، به سمت پارک وسط شهر رفتیم، زردی چمن ها را برف پوشانده بود با اینکه ساعت از دوازده شب هم گذشته بود، کوچک ، بزرگ، مرد ، زن ،هر کدام دانه های برف را که تازه از سفر طول و طویل آسمان به زمین نشسته بودند گلوله می کردند، خندان از تفریح شبانه ، به سمت هم پرتاب می کردند، ما هم از قافله عقب نماندیم ، به جان دانه های باکره ی برف افتادیم برف در زیر پا له
می شد بدون اینکه از میل دانه های برف کسی چیزی بپرسد فشرده می شدند ، در بلندی غلتی می‌خوردند،به بغل دیگری پرت می شدند ، البته ناکفته نماند، اینها را که گفتم شعاری بیشتر نبود ،خودم از همه بدتر بودم تمام دلخوری که از بودن نیلوفر و مانع اش برای رسیدن به معشوقه ام داشتم ، را در گلوله ای جمع کردم ،به سمتش پرتش کردم،گلوله کمانه کرد و درست روی صورت نیلو فرود آمد ، صدای آخ اش تا هفت کوچه دورتر رفت ، خوب شد دور و بر پارک ،کوچه ای نیست ،صورتش را پاک کرد،
گفت : شعورر، بازی کردن را هم نداری،
سرم را پایین انداختم ،یک گلوله ی حسابی دیگر درست کردم ،البته فقط درست کردم ، دونفره جفتیمان ،که از قضا زن و مرد بودند، گلوله های برف در دستشان ماند، چند لحظه تماشایمان کردند .
اشک نیلوفر درآمد، کیف کردم، گفتم: ببخشید عزیزم،راستش، من،من،
می خواستم... انگشت اشاره اش را روی لب گذاشت و گفت : هیسسس
خوبی کار اینجا بود که در سرما زیاد دوام نمی اورد ، گلوله هم چاشنی شد
گفت : به چی می خندی ؟
راست قامت ایستادم ، گفتم :من؟
گفت : نه پس من ،لبات تا بنا گوش بازه ، به سمت ماشین رفت .
دستم را روی صورتم کشیدم ، راست می گفت گوشه ی لب ام از سمت چپ به طرف گوشهایم کشیده شده بود ،ولی به نظرم زیاد ، واضح نبود .
رو به زن و مرد گفتم :تماشا نکنید ، غم تماشا ندارد ...پشت کردند ،و بازیشان را از سر گرفتند .
مثل بچه های حرف گوش کن ابتدایی سرم را پایین انداختم ،به دنبالش رفتم ، آسمان آرام و نرم همچنان می بارید تقریباً ساعت از دو شب گذشته بود ،بخاری را روشن کردم همان جا بود که نقطه ضعف اش کار دستش داد، عاشق گرمای بخاری ، آهنگ شبانه ، نور چراغهای کف خیابان بود، چند لحظه که زل میزد اگر کمی خستگی هم چاشنی حس و حالش می‌شد به خواب می رفت و نیلوفرخوابید .
عجب دست روزگار همراهم شد،یک آن نقشه ی پس دادنش به ذهن ام آمد که اجرایش کنم ، دیدم زندگی برای اولین بار روی خوشش را به من نشان داده است نباید دست رد به سینه اش بزنم ، پایم را روی گاز گذاشتم ، از شهر بیرون زدیم .
بقیه ی قصه را که برایتان گفتم.
وقتی که چشم های عسلی نیلوفر از حدقه بیرون زد، و در همان جاده خاکی تنهایش گذاشتم، مطمئن بودم ،از آن هیکل استخوانی دماغ تراشیده، لب و لپ قلوه تا صبح چیزی باقی نمی ماند، در عوض فکر کردم، مدتی که بگذرد مو می کارم چین و چروک دور چشم ها را پر می کنم از هیکل زوار در رفته ام که شکمم ایالتی جداگانه دارد سیسبکی بسازم، دست عروس رویاهایم را بگیرم و زندگی ...
بعد از سه ماه به اصرار خانواده و مثلا انکار من برای ازدواج، معشوقه را خبردار کردم که صور و سوت خواستگاری به پا است، همین شد که یک ماه نشده عقد کردیم یک ماه بعد عروسی ،سر سال ،صاحب یک دختر
الان که داستان آن شب رهایی و رسیدن به کام معشوق را برایتان تعریف می کنم سه سال از ماجرا می گذرد،بگذارید در پایان ، این مورد آخری را هم با شما در میان بگذار، امیدوارم انگ دروغگو ،بلوف زن رابه من نچسبانید، راستش را بخواهید ، هیچکدام از اتفاقاتی که گفتم رخ نداده است ،بابا نه زنی در کار است ، نه بچه ای ،چهل سال را رد کرده ام اما ...خوب...
باور ندارید از دخترم بپرسید ،از قدیم گفته اند حرف راست را باید از بچه شنید، اما دروغ چرا در تب و تاب معشوقه ام می سوزم، شب و روز همگی متعالی.

((نسیم خنجری هاویر بهمن ماه))
نقد این داستان از : احسان عباسلو
نوشته شما از دو جنبه می‌تواند مورد توجه باشد و مورد تمرکز قرار گیرد:. یکی کنش و دیگری شخصیت.
در این نوشته نه زمان مهم است و نه مکان. البته این‌ها کاربردهای داستانی خود را دارند اما منظور از مهم نبودن آنها نقش خاص و محوری در داستان است. مکان داستان هر جای دیگری هم باشد در آن تاثیری ندارد و یا زمان آن. برف خیلی نقش اساسی در نوشته ندارد. شاید بر فضای سرد رابطه میان دو شخصیت دلالت داشته باشد اما هر سرمای دیگری هم می‌توانست این حس را تداعی کند. بقیه عناصر داستانی هم غیر از همان شخصیت و کنش به همین گونه هستند. پس تنها کنش شخصیت است که مهم به نظر می‌رسد و خود شخصیت.
داستان با تاکید شخصیت بر کنش خودش هم آغاز می‌شود. با تعلیقی که ایجاد می‌کند و خواننده مایل است بداند او کیست و دارد چه می‌کند و گرچه در مورد چه کردن او زود به نتیجه می‌رسیم اما "چرا؟" سئوال بعدی است که خواننده را پیش می‌برد.
به سبب تکراری بودن موضوع داستان، کنش‌ها خیلی به چشم نمی‌آیند به خصوص که آنها هم تکراری هستند. نقش داشتن در داستان با برجسته و کیفی بودن یک عنصر تفاوت دارد. برخی عناصر در داستان نقش دارند اما این نقش برجسته نیست. تکراری بودن یکی از مشکلاتی است که برجستگی را از بین می‌برد.
از طرف دیگر، شخصیت هم خود را جا نمی‌اندازد. وقتی یکی از عناصر اصلی داستان شما شخصیت است باید در پردازش آن خیلی بهتر عمل کنید. باید بتوانید او را خاص کنید. خواننده شخصیت خاص را دوست دارد. خود ما از میان بسیاری آدم‌ها نگاه‌مان به سمت کسی جلب می‌شود که حس می‌کنیم چیز خاصی در اوست. یا ظاهر خاصی دارد و یا ویژگی که باعث جلب توجه ما شده است. باید ویژگی‌های متمایز کننده‌ای برای شخصیت داستان خود پیدا کنید. البته شخصیت‌ها می‌توانند آدمهای عادی باشند. اما فراموش نکنیم عادی بودن هم گاه نوعی خاص بودن است. ما به تعمد آدمهای عادی را انتخاب می‌کنیم تا نشان دهیم چنین داستان‌هایی غیرعادی برای آدمهای عادی هم اتفاق می افتند اما در این جا در عادی بودن هم نوعی تعمد داریم. شخصیت عادی شاید در ویژگی‌های ظاهری عادی باشد اما لااقل کنشی غیرعادی دارد که باعث شده داستان اتفاق بیافتد. اگر شخصیت و کنش او عادی باشند آن زمان نوع قلم ماست که او و کنش را غیرعادی کرده و به چشم می‌آورد. یعنی چیزی خارج از شخصیت خود وی باعث می‌شود خواننده سرگذشت و سرنوشت او را دنبال کند. پس نتیجه می‌گیریم که داستان نوعی غیرعادی سازی است. این غیرعادی بودن یا از جانب شخصیت و کنش اوست و یا از جانب نویسنده و قلم او. در هر حال به این غیرعادی بودن نیازمندیم تا خواننده را جذب کنیم.
شخصیت شما یک شخصیت عادی است. نه کنش خاصی دارد و نه ویژگی‌های خاصی. آن چه به تصویر کشیده تکراری است. پس حالا نوبت شماست که با قلم خودتان او را خاص کرده باشید. اما قلم شما نتوانسته در این کار موفق باشد. برای این موفقیت زبان خاص نیاز داشتید.
منتها از قلم‌تان هم چیز غیرعادی ندیده‌ایم. زبانی که در ابتدا خوب آغاز می‌شود رفته رفته گیر می‌کند. به نظر دامنه واژگان شما کم است. برای رفع این نقیصه حتما باید شعر بخوانید. متون کلاسیک خودمان را بخوانید. اگر متن شما را سه قسمت کنم (گشایش و بدنه و پایان بندی) در بدنه افت زبانی مشهود است و در پایان بندی هم فقط به خاطر شوکی که خواستید بدهید کسی متوجه زبان نمی‌شود اما متاسفانه آنجا هم زبان به واسطه لحنی که پیدا کرده و از جدیت افتاده، دچار افت کیفی شده است.
بدترین قسمت زبانی که در نوشته به چشم می‌آید آن قسمت مربوط به بازی در برف است عبارات و جملاتی مانند "راست قامت ایستادم" و "رو به زن و مرد گفتم :تماشا نکنید ، غم تماشا ندارد ...پشت کردند ، و بازیشان را از سر گرفتند .مثل بچه های حرف گوش کن ابتدایی سرم را پایین انداختم ، به دنبالش رفتم ، آسمان آرام و نرم همچنان می بارید".
متن‌تان را ویرایش کنید. زبان یک تناسب چندگانه نیاز دارد. زبان باید با شخصیت و موضوع و موقعیت و کلیت داستان، همخوانی داشته باشد. شما به نظر فقط به یکی از اینها توجه کرده‌اید.
پایان داستان هم اصلا جذاب نیست. تغییر موضع شما خیلی بی‌منطق به نظر می‌رسد. اصرار بر این که هر چه روایت شده غیرواقعی است چه دلیلی را دنبال می‌کند؟ آن هم با لحنی که گفتم بر کیفیت زبان تاثیرگذار شده: " بابا نه ..." . شروع این چنینی یک جمله کمی خواننده را پس می‌زند. جدیت موضوعی تبدیل به شوخی زبانی شده و این البته شوک نمی‌سازد بلکه کیفیت داستان را تقیل می‌دهد.
دلیل پایان بندی شما یا شوک است و یا پشیمانی شخصیت از بازگویی ماجرا. دومی که خیلی بی‌ربط می‌شود. پس از این همه تعریف نمی‌توان پذیرفت که شخصیت پشیمان شده باشد. به عنوان شوک پایانی هم اصلا شاهد جذابیت خاصی نیستیم چون عنصر شوک در هر داستانی جواب نمی‌دهد و باید دانست که اصولا شوک بر چه چیزی باید وارد بیاید. این که شما چیزهایی تعریف کنید و در آخر بگویید خواب بود یا دروغ بود که شوک نیست. شوک نوعی همراستایی با کنش هم دارد. یعنی زیرساختی ایجاد می‌کند که خود کنش هم معنادار شود و تاثیرگذار. در غیر این صورت برای هر چیزی می‌شود گفت که خواب و خیال بوده است.
تازه شما کاملا هم همه چیز را انکار و رد نکرده‌اید بلکه در ابهام قرار داده‌اید. چون وجود دختر و معشوقه یعنی هنوز هم می‌توانند همه چیز درست باشند.
چه ابهام و چه انکار، باید گفت دلیل داستانی برای هیچ کدام وجود ندارد. این که نویسنده ناگهان تصمیم بگیرد نوشته خود را به این سمت ببرد که حکایت از مهارت ندارد. می‌شود مسیری بی‌منطق برای متن.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت