داشتن قلمی درخشان، در گرو تلاش زیاد است.




عنوان داستان : شیرینی در رفته
نویسنده داستان : سارا مرادی

بوی شیرینِ گرمِ خمیر پخته آرام خودش را از دیوارهای سفید کارگاه قنادی بالا می کشید. غزالی طبق معمول ظرف همزده‌ی سفیده‌ها را برعکس کرد تا شاهد نریختنش باشد. خندید و چین دور چشم ها و لبهای باریکش عمیق‌تر شد. اشاره کرد تا وانیل، شکر، کره و پوست رنده شده ی لیموی تازه را توی زرده‌ی تخم مرغ ها بریزم.
غزالی گفت: "از این بعد اینجاش با خودت."
سرم را تکان دادم و ظرف زرده‌ها را به دستش دادم. دیروز سر کاستردها جنجال به پا شد. با سلمان، شاگردمان، شیرینی پرتقالی‌ها را قالب می گرفتیم که به محض شنیدن صداها، از پله‌ها بالا رفتیم. مشتری سر از پا نمی شناخت. جعبه‌ی شیرینی را محکم جلوی همایون کوبید و خشن گفت: "ببین میتونی بخوری؟" همایون یک کاسترد برداشت؛ ‌خورد و سرتق گفت: "چشه؟"
همین را که گفت مرد دستش را توی جعبه برد و یک مشت کاسترد را به صورت همایون مالید. درگیر شدند و سلمان به زور جدایشان کرد. وقتی از پله ها پایین رفتم، غزالی روی صندلی کنار راه پله نشسته بود. آرام گفت: "دیدی چه شد؟"
مردمک عسلی چشم هایش لرزید. از بیست روز پیش هر چه که می پخت آنقدر شیرین میشد..
روی شانه اش زدم. راضی بودم که مثل او هنوز خسته نشده‌ام. هر چقدر که بیشتر تلاش می‌کرد اندازه ها از دستش درنروند، بیشتر همه چیز از ذهنش گم و گور میشد. همایون از پله ها پایین آمد. کلافه گفت: "آقای مهرابی لطیفه ها آماده نشدن؟" بلند شدم و لبه‌های نازک و رنگ پریده لطیفه‌ها را پر از خامه کردم. به میزم نزدیک شد. گفت: "دیشب من مابقی شیرینی برنجی ها رو بردم. میدونستم اگه بمونه امروز دور میریزید."
گفتم: "کار خوبی کردی."
سینی لطیفه ها را گرفت و گفت: "خاله ام گفت خیلی خوبه، تشکرم کرد."
بعد به غزالی نگاه کرد و حرفش را بلندتر تکرار کرد.
لبخندم نیامد و او سینی را بلند کرد و رفت. روی صندلی نشستم و به دست های سلمان نگاه کردم که به الک می زد تا پودر قند، ظریف بنشیند روی کیک ضخیم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای همایون بالا رفت. غزالی و سلمان زودتر از پله‌ها بالا رفتند. مرد لاغری مثل لحن مرد دیروز گفت: "یکی بخور. ببین میتونی بخوری؟"
همایون پول مرد را به طرفش پرت کرد. مرد عصبانی از پشت پیشخوان یقه‌ی همایون را کشید و گفت: "چه غلطی کردی؟"
سلمان خودش را آن طرف رساند تا مرد را جدا کند. اما زنی با مجله روی شانه ی مرد زد و گفت: "عقب وایسید. من امتحان می کنم."
همایون گفت: "خاله!"
زن یکی از لطیفه های را از بین لب های بی رنگش رد کرد. آرام گفت: "خیلی خوبه که!"
خامه ای گوشه‌ی لب‌های زن جا ماند. مرد خم شد و پولش را از روی زمین جمع کرد. گفت: "دیوونه ای؟ خوشم میاد همه ی مشتری هاتونم پریده‌."
زن توجه نکرد و روبه همایون گفت: "یک کیلو بکش."
غزالی گفت: "نه درست نیست. ممنون، اما می دونیم که واقعا شیرین تر از حد معمول شده."
زن با خجالت گفت: "نه واقعا خوب بود. یک کیلو لطفا."
پایین رفتم و جای دیروز غزالی نشستم و به
پیشبندم که پر از غبار آرد سفید بود، نگاه کردم. غزالی پایین آمد و مثل خودم روی شانه ام زد و گفت:
"دوتا قناد شیرینی در رفته شدیم."
سالها شیرینی پختن در این شیرینی فروشی گرم و کوچک، بدون تشکر مشتری‌ها، شکر قنادی را بالا برده بود. یادم نمی آید برای پخت چهل تا رولت دارچینی یا برای مربای آلبالو وسط پرتقالی ها چند پیمانه شکر باید بریزم. همایون از پله ها پایین آمد و گفت: "شرمنده سر و صدا شد."
غزالی نفسش را بیرون داد و گفت: "مابقی لطیفه ها رو بریز بره. سلمان تو هم دیگه چیزی نپز."
روبرویم نشست و ادامه داد: "وقتشه دیگه! می بندیم." یاد مادرم افتادم که همیشه از پدرم و ما گله می کرد که چرا بعد از ناهار و شام از او تشکر نمی کنیم. دست های نمناکش را با پیراهن بلندش خشک می کرد و ناراحت می گفت: "یک وقت تشکر نکنید. ازتون کم میشه."
از ما کم نشد. برعکس ما او را کم کردیم. حالا حافظه‌ی شیرینی پختن من و غزالی روبه زوال می رود. به خاطر نمیدانم چندمین گناه تشکر نکردن در گذشته. روی صندلی خوابم برد. خواب دیدم کل مغازه از شکر پر شده. داشتم خفه میشدم و پای چپم بدجوری گز گز میکرد. خاله ی همایون روی قله‌ی شکرها نشسته بود. لطیفه ها را دانه دانه توی شکر میکرد و با دهان پر میگفت: "دستت درد نکنه. چه کردی آخه؟"
از خواب پریدم. ساعت هشت بود و هیچ دانه شکری نتوانسته بود خفه ام کند. از پله‌های تمیز بالا رفتم و فکر کردم کاش میشد خاله ی همایون جلویمان بنشیند و هر دو دقیقه بگوید دستتان درد نکنه. به جای همه ی مشتری های قدر ندان سی سال بگوید: "چقدر خوشمزه بود." کرکره را پایین کشیده بودند و داشتند در روشنایی ضعیفی، سینی شیرینی ها را توی کیسه زباله‌های مشکی خالی میکردند. غزالی تا متوجه آمدنم شد، با لبخند گفت: "مهرابی شرمنده."
به طرفش رفتم و کمکش کردم. آخرین شیرینی یزدی طلایی را ته کیسه‌ی زباله انداختم. خدانگهدار... سلمان کیک های تولد‌ را محکم ته کیسه می‌انداخت و دلم می خواست گریه کنم و بگویم آرام تر‌! مغازه حالا بدون شیرینی، دیگر شمایل شیرین و ظریفش را از دست داده بود. انگار دزد زده بود. انگار قحطی آرد و شکر آمده بود. و ما برای رفع دلتنگی در تاریکی و روشنایی مغازه آمده بودیم گریه کنیم. همایون و سلمان دانه دانه کیسه ها را آن طرف خیابان بردند و توی سطل آشغال انداختند. غزالی آرام لباس پوشید. بعد به طرفم آمد، پیشبندم را از گردنم بیرون آورد و گفت: "میخوای امشب بیای خونه‌ی من؟"
سرم را بالا بردم و ‌کلاه و پیشبندم را آرام توی کیسه ای گذاشتم تا با خودم ببرم. غزالی گفت: "تا بعد." و بعدش خندید. از همان خنده‌ها.
حاضر شدم و به سلمان و همایون گفتم: "یادتون نره قفل کنید."
همایون مثل پسربچه‌ها گریه داشت. در این دو سال خیلی کمک دستمان بود. می خواستند با سلمان دو سال دیگر شیرینی فروشی خودشان را بزنند. به سمت خانه راه افتادم. هر قدم که دورتر میشدم بیشتر هیچی میشدم. آرام گریه کردم و باد تری دور چشم هایم را خنک کرد. وسط راه دلم نخواست به خانه ام بروم. به سمت خانه‌ی همایون راه افتادم. باید خاله‌اش را می دیدم. باید الکی به من می گفت ممنون تا دلم خالی شود. چهارکوچه آن ور تر از کوچه‌ی ما، کوچه‌ی خانه‌ی همایون بود. با مادرش زندگی می‌کرد و حالا خاله‌اش هم لابد مهمانشان بود. توی کوچه‌ی ۱۲۳پیچیدم. گربه ای توی سطل آشغال سر کوچه بدجور میومیوی دردناکی میکرد. از توی سطل آشغال جعبه‌ی شیرینی لطیفه ها را دیدم که خاله‌ی همایون صبح خریده بود. نشستم کنار سطل آشغال و می دانستم دیگر آنقدر توان ندارم تا همین حالا خودم را به سمت خانه بکشانم. صدای همایون بعد از نمی‌دانم چند دقیقه آمد: "شمایید؟ چرا اینجا نشستید؟"
کنارم نشست و گفتم: "هیچی اومدیم خاله‌ات رو ببینیم که به جاش جلد لطیفه‌ها رو دیدیم."
بلند شد و توی سطل آشغال را نگاه کرد. ناراحت گفت: "شرمنده. تا خونه باهاتون بیام؟" بلند شدم و کیسه‌ی پیشبند و کلاهم را روی سر گربه انداختم. برایش دست تکان دادم و راه افتادم. تمام لطیفه هایی که در این سی سال پخته بودم، توی آن سطل آشغالی جا گذاشتم.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم مرادی گرامی سلام
از بین قالب‌های ادبی داستان یکی از جدی‌ترین‌های آن است. در حقیقت نوشتن داستان گاهی آنقدر سخت و پر درد است که از آن به عنوان عرق ریزی روح نویسنده یاد می‌کنند. اما وقتی داستان نوشته شد برای مولف همانند زاییدن طفلی نوپاست. همانقدر زیبا و پر عشق به اثر نگاه می‌کند و دوست دارد ویژگی‌هایش را به دیگران نشان دهد. منتقد مانند معلم با علم به این موضوع، سعی می‌کند بچه یا بچه‌های مولف را طوری اصلاح کند تا در نهایت به جایگاهی که باید برسند و در واقع نویسنده‌ی خود را به جهان معرفی کنند. برای نقد اثر هم متر و معیار فراوانی وجود دارد. بسیاری از روش‌های نقد علمی است و بر اساس ویژگی‌های ساختاری و معنایی اثر تغییر می‌کند. اما گاهی منتقد با اثری مواجه می‌شود که شاید خیلی با این متر و معیار هم‌خوان نباشد ولی از لحاظ احساسی حظی به مخاطب می‌دهند که می‌توان از آن ایرادات چشم‌پوشی کرد. مثلا می‌توان رمان «شازده کوچولو» شاهکار آنتوان دوسنت اگزوپری را از این گونه آثار دانست. با نگاهی گذرا به آثار قبلی شما و نظر منتقدین محترم، متوجه شدم شما در امر نوشتن جدی هستید. تلاش کرده‌اید تا آثار خود را هربار بهتر و سالم‌تر بنویسید و این آخری‌ها هم نقدهای خوبی نسبت به آثار خود گرفته‌اید.
«شیرینی در رفته» از آن دست آثاری است که نویسنده با قلب و احساس خود نوشته است، بدون اینکه آن را تبدیل به ماجرایی زرد و صرفا احساسی کند. ماجرای ساده‌ی بسته شدن یک شیرینی فروشی اتفاقی است که ممکن است در اطراف ما بارها افتاده باشد اما این نویسنده است که با چشمان تیزبین و نگاه خاص و متفاوتش می‌تواند از آن داستان بنویسد. از این بابت شما را تحسین می‌کنم و خوشحالم که داستان شما را خوانده‌ام. قلم شما خوش لحن، ساده و گیراست و به حرف خود ایمان دارم که اگر همین راه را ادامه دهید، دیری نخواهد پایید یک نویسنده‌ی شش دانگ خواهید شد.
اما راجع به ساختار اثر باید به چند نکته اشاره کنم که باید در بازنویسی مدنظر قرار داده و داستان خود را اصلاح کنید. مهم‌ترین اصل هر داستان روابط علت و معلولی آن است. یعنی شما باید به‌گونه‌ای جهان داستان خود را بسازید که مثلا اگر کسی در آن تبدیل به سوسک شد، مخاطب به راحتی باور کند. اما پای داستان شما از لحاظ باورپذیری می‌لنگد. سخت می‌توان باور کرد یک شیرینی پز سی ساله هر بار و هربار یادش نیاید چقدر شکر به شیرینی‌هایش بزند و به همین سبب شیرینی فروشی تعطیل شود. درواقع بهانه‌ی نگارش اوج داستان که بسته شدن شیرینی فروشی است، باور پذیر نیست. شاید اگر در داستان اینطور اتفاق افتاده بود که شیرینی فروش به دلیلی که نمی‌دانم و شما باید آن را بیابید، عمدا شیرینی‌های بدمزه می‌پزد که شیرینی فروشی‌اش تعطیل شود، داستان یک درجه بهتر و باورپذیرتر می‌شد. اما درحال حاضر با کمی فکر می‌شود لااقل ده راه حل ساده برای رفع این مشکل در نظر گرفت که نیازی به بسته شدن شیرینی فروشی نباشد.
موضوع بعدی راجع به پرداخت جزییات است. مقدمه‌ی داستان شما پر جزییات است و اتفاقا خیلی هم جذاب است ولی در ادامه پرداخت دقیقی وجود ندارد. درواقع هیچ نشانه‌ای از فضاسازی از خود شیرینی فروشی، خیابان‌ها و تثبیت مکان در داستان نیست. ضمن اینکه باید مشخص کنید این شیرینی فروشی در کجاست شما چه زمانی را روایت می‌کنید؟ همینطور شما شخصیت‌های داستان را فقط نامگذاری کرده‌اید و هیچکدام عمقی ندارند. سعی کنید به شخصیت‌های خود با دیالوگ و فعالیت شکل مخصوص بدهید. یادتان نرود بسیاری از چیزهایی که راوی نمی‌تواند یا نباید بگوید می‌توان در دیالوگ بگنجد و باعث شود جهان داستان زیبا شود.
راجع به کلیت نگارش هم چند ایراد کوچک در جمله بندی‌ها دارید که به آن اشاره می‌کنم. مثلا نوشته‌اید: «هر قدم که دورتر میشدم بیشتر هیچی میشدم» تقریبا این جمله بی‌معناست و اصلا نمی فهمم چه می‌خواستید بگویید. به جای توصیفات کلی مثل پوچ و هیچ شدم، کاملا توضیح دهید شخصیت شما چه حسی دارد. همینطور نوشته‌اید: «مشتری سر از پا نمی‌شناخت» این عبارت را برای نشان دادن میزان خوشحالی کسی استفاده می‌کنند نه ناراحتی و عصبانیت. امیدوارم در بازنویسی داستانی بهتر و کاملتر بنویسید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت