نقطۀ تمرکز




عنوان داستان : روسری با گوشه‌های آویزدار
نویسنده داستان : زهرا شیخ

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «روسری با گوشه‌های آویزدار» منتشر شده است.

دستهای مامان پر از پلاستیک‌های خریدش بود. بابا جلو تر می‌رفت و پلاستیک های بزرگتری را با خودش می‌برد. مامان خرید هایش را کرده بود؛ اما بخاطر یک روسری که رنگش با کفشش جور باشد یک ساعت بود که ما را توی بازار می‌گرداند. بابا دیگر اعصاب نداشت اما من از این گردش بدم نمی‌آمد. چیز سنگینی که دستم نبود. راحت و آسوده دستهایم را هم تاب می دادم. صدای ترقه از همه جای بازار می‌آمد. مثل آدامس ترقه ای که وقتی میجوی انگار در همه جای دهانت می ترکد‌. روسری‌هایی که از سردر آویزان بود مامان را کشاند توی دکان. حسابی که مثل جاهای قبل روسری‌ها را بهم ریخت؛ بعد از جور درآمدن رنگ حاشیه های روسری با شلوارش و رنگ قسمت وسطی با کفشش از آویز نداشتن گوشه های روسری ایراد گرفت و آمدیم بیرون.
هنوز پایمان را از دکان بیرون نگذاشته بودیم که ترقه ای درست پشت سر بابا و جلوی پای من افتاد. جیغ زدم و تقریبا پریدم توی بغل زنی که داشت رد می‌شد. دوپسری که چند بار توی راه مدرسه با مهناز دیده بودم از کنارمان رد شدند و زدند زیر خنده. خیلی پررو بودند. شک نداشتم پرت کردن ترقه هم کار خودشان بود. یک بار توی راه مدرسه کیف مهناز را با موتور که رد می شدند از روی دوشش برداشتند. مهناز دنبالشان می دوید و آنها خنده کنان چند متر جلوتر از مهناز دور زدند و دوباره از کنار من که کیفم را سفت چسبیده بودم گذشتند. صد متر دور تر از ما کیف را پرت کردند و رفتند. با مهناز به کیف که رسیدیم دیدیمشان که دورتر ایستاده بودند و به ما می‌خندیدند.
بابا که با دیدن صحنه‌ی ترقه، داغش تازه شده بود دوباره شروع کرد.
_باید همین روسری و می‌گرفتی. حتما باید آویز داشته باشه؟ زودتر برگردیم تا چشم و چالمون...
مامان وسط حرف بابا پرید. گوشه ی شالش را بالا گرفته بود.
_ اینم اینقدر تو هولم کردی، هنوز که هنوزه به دلم نمی‌شینه.
بابا که دیگر کارش از غر زدن گذشته بود و هیچ کاری را علاج بی خیال شدن مامان نمی دید، توی هر روسری فروشی که می‌رفتیم روی چهارپایه ای، پله ای چیزی می‌نشست و خستگی در می‌کرد. من هم یک جور حرفه ای، که کسی نفهمد سرک می‌کشیدم توی آینه ی روسری فروشی ها و ابروهای تازه برداشته‌ام را برانداز می‌کردم. خوب شده بود و از آن حالت پاچه بزی که آن پسرها به خاطرش دستم می انداختند در آمده بود. صورتم را هم دستکی کشیده بودم. مهناز می‌گفت:
_ الکی نگران نباش، نمی‌فهمه.
اما مامان فوری فهمید. بعد از دو روز هنوز هم اگر چشمش بهم می‌افتاد اخمهایش توی هم می‌رفت. فکر می‌کرد هنوز بچه ام. خیرسرم پانزده سالم شده بود. مامان مهناز با اینکه از مامان خیلی بزرگتر بود اصلا به این چیزها کار نداشت اما منِ بیچاره از همان دو روز پیش بخاطر اخمهای مامان ازش فراری شده بودم.
_ این راسته، دیگه نداره.
مامان بود. روسری فروشی را می‌گفت. بابا مثل گوریل‌انگوری شانه هایش با وزن خریدها افتاده بود اما مامان ول کن نبود.
_ بریم فکر کنم اونور و ندیدیم.
مامان این را گفت و راه افتاد. بابا کنار چرخ دستی شکسته‌ی پیرمردی ایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد. من کنار دکان پارچه فروشی ایستادم. ستون های بغل پارچه فروشی آینه کاری شده بود. شالم را کمی عقب دادم که بافت کنار سرم معلوم شود. دستی هم به ابروهایم کشیدم. داشتم با انگشت مرتبشان می کردم که نگاهم ازمثلثِ آینه به پسرها افتاد‌. پشت سرم ایستاده بودند. پسرِ قدبلند دو انگشتش را مثل هشت روی ابرویش گذاشت و چشمک زد. دو تایی خندیدند و رد شدند. از ستون فاصله گرفتم دلم می‌خواست بروم یقه شان را بگیرم و بزنم توی گوششان.
بابا گونی‌ای از پیرمرد گرفت و داشت همه ی بسته های خرید را تویش می‌ریخت.
مامان از نبش راسته پیچید به راست و غیب شد. راه افتادم و بابا کیسه به دوش پشت سرم. از نبش که پیچیدم، مامان را دیدم که ایستاده بود کنار دکان روسری فروشی.
مردی با چرخ دستی باقالی از کنارم گذشت و صدای ترقه ی بلندی بازار را برداشت. بابا که رسید با هم راه افتادیم طرف مامان.
روسری ای را انداخته بود روی سرش. روسری زیری را عقب داده بود و سرش را نیم رخ چرخانده بود سمت آینه و با لبهای غنچه شده خودش را نگاه می‌کرد.
بابا داشت دنبال جایی می‌گشت که بنشیند. مامان گفت:
_ این همونی بود که می‌خواستما.
روسری دو رنگی بود و رنگهایش به کفش و شلوار مامان می‌آمد. گوشه‌هایش هم همانطور که مامان خواسته بود آویز داشت.
یک بار دیگر خودش را جلوی آینه برانداز کرد و به فروشنده گفت:
_ آقا بازم دارید از این؟
فروشنده که آقای تپل و موفرفری‌ای بود گفت:
_ خیلی داشتم همش رفته. همین یکی مونده شانس شما.
بابا که تازه می‌خواست روی چهارپایه ای که پیدا کرده بود بنشیند، پشیمان شد. نفسی از لای سیبیلهایش بیرون داد و جلو آمد‌. روسری را از سر مامان برداشت و گرفت طرف فروشنده.
_آقا خدا‌ خیرت بده، اینو برامون بذار ببریم.
هنوز دست بابا دراز بود که یکدفعه ترقه‌ای پرت شد روی روسری و صدای ترکیدنش بلند شد. گوشهایم را گرفتم و خم شدم. چشمهایم را هم بسته بودم که با صدای فریاد بابا باز کردم. دستش را که به روسری چسبیده بود تکان می‌داد و قیافه اش از درد جمع شده بود. مردم دورمان جمع شده بودند و مامان با سنگینی پلاستیک‌های دستش به صورتش چنگ می‌زد. در هجوم مردم چشمم به پسرها افتاد که از لابه‌لای جمعیت دور می‌شدند. یکیشان هی بر می‌گشت و نگاه می کرد که آن یکی داد زد:
_خاک بر سرت، بیا بریم گم شیم، بدبختمون کردی.
پسر نگاهی به من که خشکم زده بود انداخت. سرش را تکان داد و پشت سر دوستش دوید. نفسم حبس شده بود. خشکی دهانم را مکیدم و چرخیدم طرف بابا که داشت از آویز روسری که به دستش چسبیده بود خون می چکید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا شیح سلام
«روسری با گوشه‌های آویزان» را خواندم. راوی داستان شما دختر نوجوان پانزده‌ساله‌ای است که همراه پدر و مادرش به بازار رفته است. مادر دنبال روسری مورد نظرش تمامی راسته‌ها را زیرپا گذاشته و همۀ روسری‌فروشی‌ها را زیر و رو کرده است تا بالاخره به چیزی که می‌خواسته و به دنبال آن بوده رسیده اما ترقۀ پسرهای بازیگوش تمام زحمات مادر و خستگی پدر را به باد می‌دهد. راوی در این میان اشاره‌هایی هم به شیطنت‌های نوجوانی خودش می‌کند که در واقع ارتباط چندانی به ماجرای اصلی ندارند. ماجرای محوری داستان به خرید روسری مربوط می‌شود. در این صورت اگر این راوی را به کلی برمی‌داشتید یا زاویۀ دید را تغییر می‌دادید اتفاقی می‌افتاد؟ منظور اینکه در این صورت پیرنگ آسیب می‌دید؟ من اینطور فکر نمی‌کنم چون ماجرا خیلی به این راوی مربوط نمی‌شود مگر اینکه ماجرای اصلی به کلی به این دختر نوجوان ارتباط مستقیم پیدا می‌کرد که در این صورت این زاویۀ دید و این راوی ضرورت حضورش را به دست می‌آورد. بد نیست یک بار دیگر مسألۀ زاویۀ دید را که اتفاقا مسألۀ بسیار مهمی هم هست مرور کنیم. زاویۀ دید در داستان به کانون تمرکز نیاز دارد. فرض کنید فیلمسازی قرار است از یک حادثۀ تصادف فیلمبرداری کند. هدف فیلمساز مکان قرارگیری دوربین را تعیین می‌کندو فیلمساز تعیین می‌کند که چقدر می‌خواهد دوربین را به کانون تمرکز نزدیک کند. شما هم در داستان به هر حال هدفی دارید و تلاش می‌کنید برای خودتان یک کانون تمرکز داشته باشید. می‌خواهید بدانید داستان را چه کسی قرار است تعریف کند؟ فیلمساز به دنبال جای قرارگیری دوربین است و شما به عنوان نویسندۀ داستان، به دنبال کسی یا چیزی هستید که می‌خواهد داستان را تعریف کند. راوی چه کسی است؟ در اینجا ماجرا خرید روسری است. چه کسی روسری را می‌خرد؟ مادر. چه کسی بیش از همه کلافه است؟ چه کسی بیش از همه خسته شده است؟ پدر و اصلا درگیری بیشتر میان همین مادر و پدر است. دختر نوجوان یعنی این راوی که انتخاب کرده‌اید چه کاری انجام می‌دهد؟ در واقع هیچ کاری نمی‌کند. هیچ کمکی نمی‌کند. نه در جهان داستان برای پدر و مادرش کار خارق‌العاده‌ای انجام می‌دهد و نه برای پیشبرد داستان کاری می‌کند. شما از من‌راوی استفاده کرده‌اید اما این من، شخص اصلی نیست بلکه شخص فرعی است. اتفاقا انتخاب این راوی فرعی نسبت به راوی اصلی مزایایی دارد مثلا چون خودش تحت تأثیر ماجرا نیست دقت بیشتری به همۀ جزییات دارد و می‌تواند همۀ ماجرا را با جزییات دقیق‌تر و داستانی‌تری تعریف کند اما مشکل اینجاست که این راوی در عمل چنین کاری نکرده است. یعنی بخشی از آنچه روایت می‌کند به خودش مربوط می‌شود نه به ماجرای خرید روسری برای مادرش. چیزهایی هم که در مورد خودش مطرح می‌کند بیشتر حواشی غیرکاربردی هستند. به نظر می‌رسد این راوی هنوز به جایگاه درست و کارکرد اصلی خودش نرسیده است. بنابراین و با این توضیحات معلوم است که هدف‌گذاری نویسنده خیلی مهم است. تعیین نقطۀ تمرکز داستان خیلی اهمیت دارد. البته می‌دانید یکی از روش‌های انتخاب زاویۀ دید مناسب برای نویسنده به ویژه برای نویسندۀ حرفه‌ای حسی است به این معنی که نویسنده از ابتدا می‌داند زاویۀ دید چیست و چه کسی قرار است راوی داستان باشد. یک نکتۀ دیگر شناخت شخصیت است. راوی داستان شما نوجوان است. این نوجوان لحن خودش را دارد و برای اینکه باورپذیر باشد لازم است برای کنش‌ها و دیالوگ‌هایش طراحی درستی داشته باشید. پدر و مادر را خوب درآورده‌اید اما این راوی هنوز جای کار دارد. در مجموع حتی اگر بنا باشد در جای دیگری به شکل دیگری از شخصیت نوجوان استفاده کنید لازم است به پرداخت شخصیت او توجه بیشتری داشته باشید. دیگر اینکه داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر ادامه بدهید. اگر به نوشتن داستان‌های نوجوان هم علاقمند هستید بهترین‌ داستان‌های نوجوان را بخوانید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
زهرا شیخ » دوشنبه 18 اسفند 1399
درود. ممنون از وقتی که گذاشتید و داستان من رو خوندید. خوشحالم که این موقعیت در پایگاه فراهم شده که از نظرات بزرگانی چون شما بهره مند بشیم. فقط سوالی برام پیش اومده. منظور من این بوده که پسرهایی که همراه راوی هستند و در یک خاطره هم به مردم آزاریشون اشاره کردم این شیطنت رو کردند. و دنبال دختر که حالا میبینند ابروهاشم برداشته راه افتادن که اذیتش کنن. و اینکه این حادثه بخاطر راوی داستانم و مزاحمتی که میخواستند براش ایجاد کنن به وجود اومده نمیدونم من منظورم رو نتونستم خوب برسونم یا کلا این قسمتها زائد هستند؟ باز هم از توجه و بزرگواری و صبوریتون سپاسگزاری میکنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت