یک داستان کوتاه




عنوان داستان : یک انشای نوشته نشده
نویسنده داستان : احمد رشید

مدیر ناگهان وارد شد. قهقهه بچه‌ها پرید و همه‌شان ساکت شدند. میلاد پای تخته سیاه کلاس خشکش‌ زد. مدیر به تندی گفت:
- چخبره این همه سر و صدا؟
بچه‌ها حرفی نزدند و باز خود مدیر ملایم تر از قبل گفت:
- آقای کابوسی زنگ زد گفت یکم طول می‌کشه تا بیاد روستا. گفت تا اونموقع انشا بنویسین. زود می‌رسه.
از بچه‌ها صدایی درنیامد ومدیر خواست که برود اما میلاد از دهانش پرید:
- آقا درباره چی؟
و وقتی که مدیر برگشت میلاد نگاهش را از مدیر دزدید. از اینکه مدیر توی چشم‌هایش نگاه کند خجالت کشید و مدیر گنگ به بچه‌ها نگاه کرد، گفت:
- بنویسین دیگه. من چمی‌دونم.
لحظه‌‌ای به موضوع انشا فکر کرد اما چیزی به ذهنش نرسید و گفت:
- برای چی اینقدر سر و صدا می‌کردین؟
از شش پسر توی‌کلاس یکی‌شان گفت:
- آقا مدیر میلاد پای تخته ادای اون زندانبانی که زبونش می‌گیره درمی‌آورد ما هم خندمون می‌گرفت.
بچه‌ها ریز خندیدند و میلاد توی خودش کفری شد. مدیر به میلاد چپ چپ نگاه کرد و پرسید:
- باز جنگولک بازی درمیاری، کدوم زندان‌بان؟
ایندفعه یکی از دو دختر توی کلاس جواب داد:
دیشب تو تلویزیون آقا.
مدیر سری جنباند و گفت:
- خب همین خوبه. بنویسین اگر زندانبان بودین چه کار می‌کردین. درباره این انشا بنویسین.
بعد مکثی کرد، منتظر بود تا کسی چیزی ازش بپرسد اما کسی نپرسید و نگاهش را از روی بچه‌ها برداشت و از کلاس رفت.
میلاد پکر از پای تخته پایین آمد و پشت میز نشست. به بغل‌دشتی‌اش خورده گرفت که تو نباید می‌گفتی من چیکار می‌کردم. اما کمی بعد صدایشان خوابید و میلاد هم مثل بقیه بچه‌های کلاس دفترش را درآورد. دو دختر سمت چپ کلاس روی یک نیمکت با هم نشسته بودند و شش پسر هم روی دو نیمکت به زور خودشان را جا داده بودند. بچه‌ها می‌دانستند که برای آقای کابوسی مهم‌ترین چیز تکلیف است. آقای کابوسی همیشه می‌گفت « انجام دادن تکلیف یعنی تلاش کردن. باید جان بکنی و جان بدهی و این مهم‌ترین نکته برای شما بچه‌های روستاست.»
آقای کابوسی دیر تر از چیزی که بچه‌ها فکرش را می‌کردند رسید. همیشه دیر می‌کرد اما اینبار بیشتر از قبل طول‌ کشید. روی صندلی نشست و مدتی طولانی با کاغذ‌های حضور و غیاب ور رفت و دست آخر پرسید:
- خب توی این یکی دو ساعت چه کردید؟
یک پسر به نمایندگی همه جواب داد:
-انشا نوشتیم آقا.
روی آقای کابوسی باز شد.
-چه خوب! چه خوب! آنوقت درباره چی نوشتید؟
- اگر زندانبان بودیم چه می‌کردیم.
-خب، کو بخوان ببینم چجور زندانبانی می‌شدی.
همان پسر گفت:
- ما آقا؟
- بله شما، انشایت را بخوان.
پسر وسط دو پسر دیگر نشسته بود و از جایش بلند شد. دفتر شل و ولش را بالا گرفت و شروع کرد به خواندن. انشایش اینطور بود که اگر زندانبان می‌شدم یک مغازه کوچک توی زندان می‌زدم و یک تابلو سوپری هم بالایش می‌چسباندم. پسر نوشته بود یک مغازه کوچک مثل مغازه آقا رضا هم کافیست. بعد تویش چیپس و پفک و آبمیوه و سیگار می‌فروختم و از آنجایی که در زندان این چیز‌ها کم پیدا می‌شود کارم می‌گرفت و کلی پول می‌گرفتم. چون توی زندان که قیمت چیپس و پفک به قیمت بیرون نیست. من با قیمت ازران می‌گرفتم و به زندانی‌ها گران می‌فروختم. بعد تر یک منقل هم می‌خریدم و چلو کبابی کوچکی‌ توی مغازه راه می‌انداختم. زندانیان حتماً از این بابت خوشحال می‌شوند و به زن‌هایشان که بیرون از زندان هستند می‌گویند بهشان پول بدهند و بعد آن‌ها هم پول‌هایشان را جای من کباب می‌خورند. شاید مغازه‌ را بزرگ‌تر کردم و اجناس بیشتری هم آوردم. شاید هم یک شعبه دیگر توی یک زندان دیگر زدم. آنوقت منتظر می‌نشستمم تا مرد‌ها پول زن‌هایشان را بگیرند و به من بدهند تا من شعبه‌ها را بیشتر و بیشتر کنم و شاید حتی خارج از کشور هم شعبه زدم. برای زندان‌های برزیل شعبه می‌زنم تا وقت استراحت بتوانم فوتبالیست‌ها را ببینم. من اگر زندان‌بان می‌شدم اینکار را می‌کردم.
پسر سرش را از توی دفترش بیرون آورد و به آقای معلم نگاه کرد. آقای معلم گفت:
- خوبه. شما روستایی‌ها باید فکر اقتصادی داشته باشین. باید بتونین گلیم خودتون رو از آب بیرون بکشین، به قولی باید گرگ باشین. خوبه پسر. بیار امضا کنم.
پسر‌ ورقه را پیش معلمش برد و معلم یک خیلی خوب برایش نوشت و برگشت. معلم رو کرد به دختر‌ها و از نرجس خواست که انشایش را بخواند.
نرجس انشایش را اینطور شروع کرده بود که ما تلویزیون نگاه نمی‌کنیم. یعنی داریم نه اینکه نداشته باشیم اما نگاه نمی‌کنیم. بعد مفصل توضیح داده بود که چرا پدرشان از زن‌های تو فیلم‌ها خوشش نمی‌آید و تلویزیون نگاه نمی‌کند و نمی‌گذارد بقیه هم نگاه کنند. آقای کابوسی که از این حرف‌ها خسته شده بود نرجس را صدا کرد و بهش گفت:
- نرجس جان انشایت درباره زندان‌بانه؟
-بله آقا.
-خب پس از آنجاییش بخوان که از زندان‌بان نوشته‌ای.
چشم‌های نرجس روی صفحه گشت و شروع کرد به خواندن. نوشته بود چون ما تلویزیون نمی‌بینیم و نمی‌توانیم زندان‌های زن‌ها راتوی فیلم‌ها ببینیم من نمی‌دانم که زندان‌های زن‌ها زندان‌بان مرد دارد یا زن. اما اگر من زندان‌بان باشم به زندانیهای زن سخت می‌گیرم. به قول مادرم گناه زن چند برابر مرد است. یعنی اصلاً چه معنی دارد که زن توی خیابان‌ها بگردد و بخواهد دزدی کند؟ انبیا گفته‌اند زن باید توی خانه باشد و زنی که بیرون آمده و دزدی کرده گناهش باید چند برابر مرد باشد. پس من به زن‌ها بیشتر سخت می‌گیرم و دور زندان چند دیوار می‌کشم تا نتوانند از توی زندان فرار کنند. نرجس در ادامه انشایش از چند شکنجه و راه‌های متفاوت برای سختی دادن به زن‌ها نوشته بود و انشایش تمام شد. بچه‌ها همگی به آقای معلم نگاه کردند. آقای معلم انگشت به گوشش برده بود و با سرعت بسیار توی گوشش می‌چرخاند، انگار که پشه‌ای توی گوشش گیر کرده باشد و بخواهد توی گوش بکشدش. بعد نرجس را صدا زد و نرجس هم نزدیک معلم رفت و معلم یک خیلی خوب برای نرجس نوشت. معلم به یک پسر دیگر اشاره کرد تا انشایش را بخواند.
پسر از دایی‌اش نوشته بود که سال‌ها در زندان ترکمنستان زندانی بوده. نوشته بود که در زندان‌های ترکمنستان دستشویی وجود ندارد و یک چاله میان همه سلول‌ها کشیده اند که زندانی‌ها باید جلو چشم هم آن کار را بکنند و نوشته بود که اگر می‌توانست زندان‌بان شود زندان‌بان ترکمنستان می‌شد چرا که کار در آن‌جا راحت‌تر از هر زندان دیگریست. آنجا آدم‌ها اینقدر خسته و ناتوان می‌شوند که دیگر فکر و خیال فرار به ذهنشان نمی‌رسد و کار زندان‌بان راحت است. پسر نوشته بود دایی می‌گوید آن‌جا با انسان‌های مجرم و گناهکار طوری رفتار می‌کنند که مجرم‌ها مثل سگ رفتار کنند و این درس عبرتی برایشان باشد. وقتی یک زندانی شلوارش را پایین می‌کشد درست مثل یک حیوان...
پسر داشت می‌خواند که آقای معلم جلویش را گرفت و گفت:
- بس کن، بس کن. کافیه.
ساکت شد. معلم هم چیزی نگفت و پسر پرسید:
- آقا نمره‌ ما را نمی‌دهید؟
- نمره چی را بدم؟
- انشایم را آقا.
آقای معلم پوزخندی زد و گفت:
-بیا اینجا،‌ یک خوب برایت می‌گذارم تا بعداً یک انشای بهتر بنویسی.
-یعنی انشایمان خوب نبود آقا؟
-از جهاتی خوب بود اما‌ بعداً بهتر بنویس.
پسر چیزی نگفت. اما معلم که دفترش را امضا زد گفت:
-کسی که خربزه می‌خوره پای لرزش هم می‌شینه. چیزی که تو نوشته بودی من هم شنیده بودم. کسی که گناه انجام می‌ده حقش‌ اینه که مثل انسان باهاش رفتار نشه. و هرکسی که توی زندانه گناهکاره.
میلاد از حرف معلم خجالت‌زده شد. معلم کمی توی خودش رفت. بعد به میلاد گفت که انشایش را بخوانش. میلاد یخ کرد. آقای کابوسی دوباره صدایش زد و میلاد مثل یک مجرم به آرامی از جایش بلند شد. با صدای لرزانی گفت:
- آقا ما ننوشتیم.
- معلم نگاهش کرد و او سرش را پایین انداخت.
-حتی یک خط هم ننوشتی؟
- نه آقا ننوشتیم.
پسر بغل‌دستی‌اش صدایش را بلند کرد:
- چرا دروغ می‌گی؟ ایناهاش‌ یه خط نوشتی.
میلاد به بغل‌دستی‌اش چشم‌غره رفت اما او گفت:
-اینطوری به من نگاه نکن. ایناهاش، نوشتی اگر زندان‌بان می‌شدم پدرم و همه زندانیان بی‌گناه را آزاد می‌کردم.
آقای کابوسی با آرامش از جایش بلند شد. جلو آمد و دفتر را نگاه کرد. پرسید:
- چرا اینو نوشتی؟
میلاد چیزی نگفت. معلم با صدای بلند تری سوالش را تکرار کرد. میلاد ترسید.
-اما آقا بابای ما را الکی بردن زندان.
معلم نگاهش کرد. زیر دفترش نوشت غیر قابل قبول‌ و برگشت. به یکی دیگر از پسر‌ها اشاره کرد بخواند و او هم شروع کرد به خواندن.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای احمد رشید عزیز، سلام. مایه‌ی خوشحالی است که از نوجوانی نوشتن داستان برایتان امری جدی شده. این را می‌شود از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه ارسال کردید، فهمید. امیدوارم با همین جدیت این راه را دنبال کنید و به زودی شاهد موفقیت‌های شما و داستان‌هایتان در عرصه‌ی داستان‌نویسی باشیم.
از عنوان داستان شروع می‌کنم که ویترین است و چیدمان جذابش می‌تواند مخاطب را علاقه‌مند به خواندن داستان کند. این داستان می‌طلبد عنوان بهتری داشته باشد. اطمینان دارم با کمی تأمل روی متن می‌توانید به عنوان بهتری برسید.
داستان شما یک داستان کوتاه خوب است. داستانی که به واقع قواعد را رعایت کرده و مخاطب بعد از خواندنش احساس رضایت می‌کند. داستان کوتاه شبیه دید زدن اتاقی از سوراخ کلید است یا ورانداز خانه‌ای از گوشه‌ی کنار رفته‌ی پرده‌اش. همین‌قدر محدود. اصلی که در داستان شما رعایت شده.
معلمی در راه مانده و آقای مدیر برای ساکت کردن بچه‌ها از آن‌ها می‌خواهد انشاء بنویسند. نقطه‌ی قوت این داستان موضوع انشاء است. شغلی که کمتر کسی به آن توجه می‌کند چه برسد به روستایی که دنیای بچه‌هایش در صفحه‌های کوچک تلویزیون‌های خانه‌شان خلاصه می‌شود. عنوان انشاء، گره را می‌زند و حالا خواننده منتظر است ببیند نویسنده روایت را به چه سمت و سویی ببرد. در ادامه راوی به بخش‌های مهم انشاء بچه‌ها اشاره می‌کند. نگاه‌های سنتی، اخلاقی و مذهبی بچه‌ها و خانواده‌هایشان را می‌شود از همین چند خط انشایشان حدس زد. انشاء بچه‌ها فقط به منظور پر کردن داستان به متن ورود نکرده‌اند. قرار است کار مهم‌تری انجام دهند. قرار است دنیای بچه‌ها و روستایشان را برای خواننده بسازند، محدود اما کافی. مخاطب از سطر سطر انشاءها با روستا و سکنه و اعتقاداتشان آشنا می‌شود و البته با نگاه معلمی که معلوم است شهرنشین است و برای رسیدن به روستا راه طولانی را می‌آید. برای تأثیر بیشتر انشاءها روی مخاطب و جلب توجه او به محتوای نوشته‌ها بهتر است انشاءها از زبان خود بچه‌ها روایت شوند. کوتاه باشند اما مخاطب آن‌ها را با صدای خود بچه‌ها بشنود. البته این حرکت کار نویسنده را کمی سخت می‌کند چون تفاوت زبان و نثر بچه‌ها باید در انشایشان رعایت شود. اما همین کار داستان را به موقعیت بهتری می‌رساند.
داستان از جای خوبی شروع نشده. تکه‌ی اول داستان اضافه است. می‌توانید آن بخش را حذف کنید و با این‌کار زودتر گره را بزنید و مخاطب را با راوی همراه کنید. معلم دیر بیاید. مبصر کلاس در دو سه جمله از آمدن اقای مدیر و موضوع انشاء بگوید و البته اشاره کند که میلاد باز در حال شیطانی بوده و آقای مدیر را عصبانی کرده. شخصیت میلاد باید قبل از این‌که معلم از او بخواهد انشایش را بخواند، برای مخاطب ساخته شده باشد. پسر شوخ و شنگی که غمی بزرگ دارد و با لودگی‌هایش نقاب می‌کشد روی صورت غمگینش. این نقطه‌ی عطف داستان است.
آقای رشید عزیز، به شما بابت نوشتن چنین داستان خوبی تبریک می‌گویم. خواندنش لذت بخش بود. امیدوارم داستان‌تان را بازنویسی کنید و با برطرف کردن اشکالاتش آن را به موقعیتی که شایستگی‌اش را دارد، برسانید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت