داستان بخوانید زیاد هم بخوانید!




عنوان داستان : فندقی
نویسنده داستان : محمد امین نیک مرد

فندقی
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی یک جنگل بزرگ، یک خرگوش کوچولو با پدر و مادرش زندگی می‌کرد . جنگل پُر بود از حیوانات مختلف که بعضی‌ها خوب بودند و مهربان و بعضی‌ها هم بدجنس.
اسم خرگوش کوچولو فندقی بود که خیلی زیبا و دوست‌داشتنی و البته کمی هم شیطون بود. فندقی خیلی کوچک بود و احتیاج به مراقبت داشت و همیشه باید یک نفر کنارش می ماند تا خدایی نکرده با شیطون بازی‌هایش بلایی سر خود نیاورد. پدر هرروز برای کار از خانه خارج می‌شد و عصر به خانه بر می‌گشت. مادر نیز در خانه می‌ماند که هم مراقب فندقی باشد و هم کارهای خانه را انجام بدهد، اگر هم می‌خواست جایی برود حتماً فندقی را همراه خودش می‌برد . روزی از روزها مادر برای خرید، مجبور شد به بازار برود. به فندقی گفت:
«باید برای خرید به بازار برویم یادت باشد آنجا خیلی شلوغ است و مواظب باش که از من جدا نشوی.»
فندقی عاشق بازار رفتن بود و با خوشحالی دست مادرش را گرفت و راهی بازار شدند. بازار مثل همیشه شلوغ و پُر سروصدا بود. چند قدمی که در بازار راه رفتند، وارد یک مغازه شدند که پُر بود از خوردنی‌های رنگارنگ. مادر چیزهایی که لازم داشت را یکی‌یکی از قفسه‌ها بر می‌داشت ودر سبد می‌گذاشت. فندقی چشمش افتاد به یک خوردنی که خیلی زیبا درستش کرده بودند. به مادرش گفت:
«من این شکلات را دوست دارم میشه لطفاً آن‌را برایم بخرید.»
مادر نوشتة روی شکلات را خواند که نوشته بود، شکلات مخصوص روباه. به فندقی گفت:
«دخترم این شکلات برای خرگوش‌ها ضرر دارد. اگر بخوری خیلی زود مریض می شوی.»
فندقی ناراحت شد و هرچه اصرار کرد مادرش راضی نشد. روباهِ بدجنسی که همان نزدیکی‌ها بود متوجّة ناراحت شدن خرگوش کوچولو شد و تصمیم گرفت او را اذیت کند و به او آسیب برساند . مقداری از آن شکلات‌ها را خرید و پشت سرشان راه افتاد تا در یک فرصت مناسب شکلات‌ها را به فندقی بدهد. فندقی و مادرش وارد یک مغازة دیگر شدند که بسیار شلوغ و پُر رفت‌وآمد بود. مادرش سرگرم نگاه کردن به اجناس داخل مغازه بود که روباه نزدیک فندقی شد و گفت:
«دوست داری از این شکلات‌ها داشته باشی.»
فندقی گفت:
«خیلی دوستش دارم ولی مادرم می‌گوید اگر بخورم مریض می‌شوم.»
روباه گفت:
«این شکلات فرق دارد ببین من هم می‌خورم، اصلاً هم مریض نمی‌شوم.»
فندقی حرف روباه را باور کرد و یواشکی بدون اجازة مادرش چند تا شکلات از روباه گرفت و شروع کرد به خوردن آنها. روباه هم خیلی زود از آنجا دور شد.
چند قدمی بیشتر نرفته بودند که فندقی از شدت دل‌درد شروع کرد به گریه‌وزاری کردن. هرچه مادرش می‌پرسید چه شده است فقط می‌گفت دلم درد می‌کند. مجبور شدند بازار را ترک کنند و خیلی زود به نزد سنجاب که پزشک جنگل بود رفتند. فندقی اصلاً حال خوبی نداشت و کم‌کم داشت بی‌هوش می‌شد. سنجاب وقتی داشت فندقی را معاینه می‌کرد متوجه شکلات داخل جیبش شد و سریع علت دل‌درد را تشخیص داد و برایش دارو نوشت.
حالا فندقی چند روز است که در بستر بیماری افتاده است و حتی نمی‌تواند غذا هم بخورد . خوراکش فقط شده است داروهایی که پزشک برایش نوشته‌است.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
دوست عزیز مطمئنم تا به حال زیاد شنیده ای که نویسنده نباید در داستان خودش حضور داشته باشد.
حضور نویسنده در داستان و قضاوتهای او مثل سم است و داستان را در نطفه خفه میکند.
ممکن است بگویی این داستان را برای خیلی ها خوانده م و خوششان آمده.
بله من منکر این نیستم که داستانی را برای کسی تعریف کنی و یا بخوانی و او خوشش بیاید. به هر دلیلی. اما مهم این است که بتوانی آن داستان را به درون کسی که می شنوش و یا می خواندش راه بدهی آن چنان که محتوا و مضمون آن در او درونی شود.
اما وقتی نویسنده قضاوت خودش را در داستان می آورد جلوی این اتفاق گرفته می شود.

حلا شاید بپرسی کجای داستان من این اشکال را داشت. من آن را نشانت می دهم ببین:
( جنگل پُر بود از حیوانات مختلف که بعضی‌ها خوب بودند و مهربان و بعضی‌ها هم بدجنس.)
نویسنده نباید در باره خوب بودن یا بدجنس بودن افرادی در داستان نظر بدهد.
نویسنده باید طوری بنویسد که خود خواننده متوجه این نکته بشود.
این موضوع بسیار مهمی است که بیشتر نویسندگان به آن توجه نمی کنند.
اگر ضروری است این مطلب را بگویی، باید در یک ماجرا و یا حتی در یگ گفتگو از زبان یکی از شخصیتهای داستانت بگویی.
نکته دوم اینکه وقتی برای کودکان داستان می نویسیم باید از توضیحات اضافه دوری کنیم . در واقع در داستان هر توضیحی اضافه است. و وقتی دیدی در باره چیزی در داستانت توضیح می دهی، باید آن را حذف کنی.
نوشته ای:
(اسم خرگوش کوچولو فندقی بود که خیلی زیبا و دوست‌داشتنی و البته کمی هم شیطون بود. فندقی خیلی کوچک بود و احتیاج به مراقبت داشت و همیشه باید یک نفر کنارش می ماند تا خدایی نکرده با شیطون بازی‌هایش بلایی سر خود نیاورد.)
همه اینها م یتوانست در جمله اول قصه بیاید:
در یک جنگل بزرگ، خرگوش کوچولویی با پدر و مادرش زندگی میکرد.اسمش فندقی بود.( زیبا و دوست داشتنی و شیطون را را در خود ماجرای داستان باید نشان بدهی. نه اینکه خودت بگویی)
در نقد داستان قبلی ات هم گفتم که زیاده گویی در داستان کودک باعث دلزدگی او می شود و باید قید خیلی از واژه ها را بزنی. اینجا هم می گویم که باید نه تنها قید واژه ها بلکه باید قید خیلی از ماجراهای بی حاصل را بزنی.
شما داستانی نوشته ای که در نهایت بگویی روباه شکلاتهای مخصوص خودش را به خرگوش داد و خرگوش خورد و مریض شد.
اگر می خواستی این چیزها را بگویی نیازی نبود به این همه مقدمه در داستان.
همه آنچه را که می خواستی بگویی می توانستی در 200 کلمه تمامش کنی یعنی بیشتر از سیصد کلمه اضافه در داستان تو هست.
توصیه میکنم داستانهای کودک زیادی بخوانید و داستانهایی از نویسندگان حرفه ای. علاقه ی شما به نوشتن برای کودکان ستودنی است. ولی علاقه کافی نیست . آموزش و تمرین هم لازم است.
خیلی باید بخوانید. لا اقل باید دویست سیصد داستان کودک را بخوانید.
راه ساده اش این است که به یکی از کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان و نو جوانان بروید و بنشینید و روزی چند داستان کودک بخوانید. و ببینید نویسندگان آنها چگونه داستانشان را شروع کرده اند، چگونه ادامه اش داده اند و چگونه به پایان رسانده اند. و چگونه حرفشان را به مخاطب منتقل کرده اند.

امیدوارم توصیه ها را جدی بگیرید و و علاقه تان را به سمت مقصد سوق بدهید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۱
محمد امین نیک مرد » یکشنبه 22 فروردین 1400
سلام و عرض ادب . بسیار متشکرم از وقتی که گذاشتید . چشم حتما توصیه ی شما راجدی می گیرم و عمل می کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت