نویسنده - اگر نویسنده باشد.




عنوان داستان : برگ
نویسنده داستان : محمدامان محمدی

توی یکی از روزهای پاییز
موقع رفتن به مدرسه
از وسط پارک نزدیک مدرسه
رد میشدم!
و شعر زنگ اول رو که باید
حفظ میکردیم
از روی کتاب میخوندم و
با خودم زمزمه میکردم:
(علم بالست مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را به جای جان باشد
سر بی‌علم بدگمان باشد)

که یکهو!!! یدونه از برگ‌های
درخت خورد و چسیبد به صورتم
عصبی شدم و از روی
صورتم برش‌داشتم از عصبانیت
خواستم مثل کاغذ پارش کنم
برگ لعنتی!!!

ولی یه چیزی روی برگ توجه‌مو
جلب کرد.همه چیش عادی بودها
رنگش زرد خب طبیعیه تو پاییز
رنگ اکثر برگا زرد میشه
اما خب برگ من
هه گفتم برگِ من ،من که
تا چند دقیقه پیشدمیخواستم
پارش کنم
اره خب اولش عصبی بودم
اما توی تمام رنگ زردش
یه قسمت ازون
درست وسط و سمت چپش
هنوز سبز بود اما مثل
یک قلب♡ سبز بود

بعد ازون دیگه
شده بود برگ من نه یه
برگ ولگرد که باد اینور
اونور میبره با خودش.
اروم گذاشتم لای کتابم
که نگهش دارم برگی که قلب
سبز داره

راستی اصلا حواسم نبود
مثل همون موقع که
حواسم پرت شد
و شعر خوندن یادم رفت
اوه اوه سرکلاسم که همچی
فراموشم شد بیچاره معلم
فارسیم با اینکه ترسناک بود
و انگار از سیبل هاش خون میچکد
اصلا اسمشم گذاشته بودیم
چنگیزخان. هههه ! اما خب
مهربون بودو فرصت داد
که هفته بعد دوباره شعر بخونم

لنتی من عاشق یه برگ شده
بودم تا دو سه روز همیشه نگاهش میکردم
اون قلب سبز
وسطش خیلی قشنگ بود
همون روزا یکهو بنا بدلیلی
باید میرفتیم جایی و از
مدرسه حدود یه هفته
وقت گرفتیم
اما خب لنتی !اصن همون کتابی که
توش برگ‌قشنگم بود رو جا گذاشتم
نمیدونم چیشد زمانی که تو اتوبوس
بودم متوجه شدم اون کتابم نیست
دیگه نمیشد که به بقیه بگم برگم جا مونده

دلمم تو یه هفته تنگ بود براش
اره برگ تعجب نداره
برا من خیلی جذاب بود
آخرین روز که بر میگشتم
از مسافرت خیلی خوش حال
بودم برعکس بقیه موقع ها که میخاستم
فقط تو مسافرت بمونم
وقتی رسیدم خونه کوله پشتی مو انداختم
و سریع رفتم سراغ کتابم
بازش که کردم دنیا انگار رو سرم خراب شده
با خودم میگم برگ من کو دیگه از
بقض میترکیدم
مامان بزرگم متوجه شد من یجوری هستم
اومد کنارم پرسید چته جوون
ههه اینجوری صدام میکرد
گفتم هیچی بخدا
باز گفت من که میدونم چیزیت شده

گفتم قول میدی به کسی
نگی یا مسخرم نکنی
گفت: آره قول قول
خلاصه بهش همچی رو گفتم
و برگ رو نشونش دادم که کلا رنگش زرد و خشک شده بود مامان بزرگم اولش
قهقه خندید
و بعدش گفت: خب این هنوزم برگ تو هستش
من گفتم اما دیگه قلب سبزش نیست
همش زردو خشک شده
ولی مامانبزرگم گفت : زمانی که اون شکلی بود دوستش داشتی حالا که برگه

زردو خشک شده دوستش نداری

این هنوز برگه توعه و باید دوستش داشته باشی طبیعت برگ همینه که از درخت جدا بشه زرد و خشک میشه
فقط اولش قلب سبز داشت اون خاصش کرده که انتخابش کردی

منتهی الان ازش دل زده شدی
من گفتم‌نه هنوزم دوستش دارم
ولی مثل اولش نیست
مامان بزرگم گفت: خیلی خب
ولی تو قلبت رو سبز نگه‌دار
ببین میتونی دوباره عاشق برگ
خودت باشی

اره من‌ بعد از اون مدت قلبمو
قلبمو سبز نگه‌داشتم
هنوز اون برگ رو توی یه قاب‌عکس
نگهش میدارم

اما امروز قلبم سبز تر شد
برگ نیست!
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
نویسندگی و داستان نوشتن امری ذوقی نیست. د‌ل‌بخواهی نیست. شوخی بردار نیست. چیزی بنویسیم منتشر کنیم نیست. ذهنیات بی‌حاصل را روی کاغذ بریزیم نیست. بی‌قاعده نیست. بی‌منطق نیست. سواد می‌خواهد. بلدی تکنیک می‌خواهد. دانستن دانش و اطلاعات جامع از زند و زندگانی می‌خواهد. کتاب خوب فراوان خواندن می‌طلبد. آنقدر که کتاب خوبی برای خواندن نمانده باشد. سیاه کردن «برگ»‌های سفید بی‌خط می‌خواهد. نویسنده - اگر نویسنده باشد- آنقدر سیاه مشق می‌کند، آنقدر روی آنها خط می‌زند، آنقدر آنها را پاره می‌کند، آنقدر تواضع به خرج می‌دهد که هر نوشته‌ای را قابل منتشر کردن نداند. و پس از آنکه حداقل پانصد کتاب خوب و درجه از نویسندگان بلندمرتبه خواند، ببیند نوشته‌اش آیا چیزی به تجربه‌های جهان اضافه می‌کند یا خیر. ببیند آیا نوشته‌اش، نوشته است، آیا داستان است. مخاطب جدی ادبیات بعد از آنکه به این نتیجه رسید که می‌خواهد بنویسد، و بعد از آنکه آن پانصد کتاب خوب ادبیات را خواند، تازه دست به تجربه می‌زند. تجربه‌ از زندگی آدم‌های اطراف، اجتماع محلات، جامعه منطقه زندگی، شهر و حتی گاهی سفر کردن برای تجربه کردن چیزهای ناآشناتر و غریب‌تر. این البته تجربه در بیرون است. نویسنده یک سفر نیز به درون و اعماق خویشتن می‌کند. تا طبیعت ناشناخته درون خویش را بفهمد، با آن کنار بیاید و در برابر آن تعجب نکند. تجربه در درون به شناخت حس متضاد آدمی منجر می‌شود. خشم و مهربانی، غم و شادی، عشق و نفرت و ....حاصل به درون رفتن است. به درون رفتن یک خاصیت دیگر برای نویسنده دارد، اینکه با اشخاص مختلف و جامعه متفاوت انسانی بهتر می‌تواند کنار بیاید. یک مزیت دیگر نیز دارد: اینکه نویسنده می‌فهمد به کدام یک از سبک نوشتاری نزدیکتر است و با نوشته احساس راحتی بیشتری دارد. آیا به نحله و سبک ادبیات روان‌شناختی گرایش دارد. به ناتورالیسم زولایی توجه بیشتری دارد. به رئالیسم تولستویی و بالزاکی اهتمام فراوانی دارد، به نیهیلیسم بکتی علاقه نشان می‌دهد یا به دیگر روش‌ها. کلاسیک‌ها و مدرن‌ها و پست مدرن‌ها کدامشان را بیشتر می‌پسندد. این فهمیدن‌ها و دانستن‌ها همزمان با کتاب خوب خواندن و زندگی کردن در اجتماع خشمگین و کشیدن در دورن خویش به دست می‌اید. از نثر بد بقیه چیزها بگذریم. که باید کلاسیک‌های نثری ایرانی را بخوانیم. و لذتش را ببریم. آثار ایرانی را فراموش نکنیم. احمد محمود و ساعدی و بهرام صادقی و... موفق باشید.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت