حس کوچک انسانی بسازید.




عنوان داستان : آخرین گوزن
نویسنده داستان : فاضل آقا بابایی

نشسته ام به روی صندلی چرخ دار و فلزی ام، داخل این چهار دیواری دلگیر و مرده، خانه ای پنجاه متری با آرایشی نوستالژیک، آشیانه ای با گلدان های خشک شده پشت پنجره های زنگ زده اش همان شیشه های که من را از شورش غریبه ها در امان نگه میداشتن، غاری با جهیزیه ای به سلیقه مادربزرگ، آلونکی ارث رسیده از پدربزرگ با اکسیژنی به نام رعنا..، هر بار که در چشمانش نگاه میکنم با حسرت میخندم حسرت اینکه مال من نبود و امشب شب آخر بود حسرت اینکه منه بی دهان نتوانستم حرف دلم را برایش بگویم، توی این سه سالی که رعنا پرستار من بود تمام گفت و شنودهایمان به کاغذ پاره های دفترچه ای خط خطی منتهی میشد که من برایش مینوشتم و او انجام میداد، البته اگر من نعشه نبودم گه گاهی هم صحبت میکردیم، مینشست کنارم و از زندگی نکبت بارش برایم تعریف میکرد، آری واقعا هم یک آدمی مثال من که توان حرف زدن ندارد و جز حدر دادن اکسیژن روی ویلچرش کاری ازش ساخته نیست جون میدهد برای درد و دل؛ درد و دل اینکه چطور بعد از مرگ باباش از فشار فقر مادرش فاحشه شد، درد و دل اینکه چطور یکی از همان مردهای که با مادرش میخوابید یک شب توی هشت سالگی بهش تجاوز کرد و وقتی مادرش جلوی مرد ایستاد با تکه های زرد یک شیشه نوشابه داخل قفسه سینه اش رو به رو شد. امشب اما بدجور تزریق کرده ام اینقدر که تابلو های آبرنگی روی دیوار دور سرم میرقصن، آنقدر نعشه که از سماور چاقو به دست روی تاقچه فرار میکنم، دیگه عاصی شده ام فکر به مرور کردنش توی خانه وقتی که برود و نباشد دیوانه ام میکرد گرچه سال ها بود دهان نداشتم اما دلم میخواست از فرط درد جیغ بکشم، دیگر نمی توانستم حسرت ها و سکوت این وثاق تاریک را تحمل کنم، دکمه سبز گرامافون بد رنگ روی میز را فشار دادم و قطعه ای عاشقانه و محشر از کلود دبوسی پخش شد، دیگر از این بهتر نمیشد به من بگوید که یک کور دیگر چه چیز از خدا میخواهد(؟)، گاهی وقتا لای به لای این خنزر پنزر های اعصاب خورد کن قدیمی واقعا چیز های خوبی پیدا میشد؛ به سختی بلند شدم و روی دوپای سست و نازک خودم ایستادم و دست های گرم و مهربان رعنا را به ماوا گرفتم
چال گونه هایش را عقب داد و گردن لاغر اندامش را به تعجب به سمت من نشانه برد و خفه خوان خانه را شکست: (چیکار میکنی رضا؟ دوباره خل شدی؟)

هوای دماغم را با فشار بیرون و سرم را به چپ و راست تکان میدادم رعنا میفهمید که از او میخواهم سکوت کنه. دست هایش عرق کرده بود و کاملا میشد از چشمانش نگرانی اش را فهمید این مانند کشیدن ناخن روی دیوار برایم آزار دهنده بود، مدام از خودم میپرسیدم چی ازم دیده که ترسیده یا شاید ترس نبود و نفرت بود چی ازم میدانست که ازم بیزار بود؟! اما باز هم به ناگه تمام مسائل از ذهنم مانند ماشین تحریری پاک میشد و خودم به خودم میگفت شاید این اصلا عشق نباشه شاید این منم که خیلی پیش رفتم هیچ فرقی نمیکرد بازنده همیشگی این درگیریای ذهنیم خودم بودم، همیشه میرسیدم به هیچ و پوچ خودم. صدای نت های موسیقی با ریتم قلب هایمان یکی شده بود آهنگ در بالاترین نقطه اوج خودش بود و من حقیقتا از خودم بیخود شده بودم، رعنا هم با تمام دغدغه هاش موزیک را در روحش حس میکرد، زیاد نمیتوانستم روی پا باشم ناسلامتی با زور سرم های چند ساعت یک بارم بود که زنده بودم اما در آن لحظات هیچ ضعف و دردی احساس نمیکردم، همان طور که دست در بغل هم میرقصیدیم شروع کرد به صحبت کردن انگار توانسته بودم کمی از محافظه کاری اش را کم رنگ تر کنم، میگفت که از روی اجبار و فقر داره به این ازدواج تن میده و دوستش نداره و از این حرفا ....


حقیقتا برای بار اول بودکه رعنا حرف میزد و من گوش نمیدادم بیشتر محوه چشم های سیاه و زاغ مانندش بودم دوست داشتم آخرین ساعات را از دست ندهم و برای آخرین بار یک دل سیر نگاهش کنم اینطوری بعد از رفتنش میتوانستم چهره نیمه کاره اش را روی بوم نقاشی کامل کنم و آن را جلوی صورتم یک جایی که همیشه بتوانم ببینمش بگذارم و رعنا را در ذهنم ادامه بدم. خانه سرد بود، اواسط بهمن بودیم و حقیقتا سرد بود، قرص مهتاب هم به قدری کامل و سنگین بود که چشم های شهر را کور میکرد، همانطور که من داشتم توی تخیلاتم سیر میکردم رعنا سبک بالانه درحال گشودن درب بطری های شراب قرمز بود، جالب بود دختری با طرز رفتار و صحبت کردن آن که دل هر آدمی را میسوزاند در واقع یکی از آن دخترای بد که عاشق مشروب و مستی و رقص و جنگ و کشش و جدل هستند بود، لیوان هاش را تا کله پر میکرد و یکی پس از دیگری سر میکشید گونه هایش به سرخی خون اژدها شده بود حرارتش من را در آن شب سرد، گرم میکرد دیگر پرده ای از اسرار مگوان بینمان نبود و آزاد شده بودیم، رها از محدودیت، رها از چارچوب های دنیای انسانیمان، از اینجا به بعد دیگر روح هایمان بودند که با احساسات آشکار شده لب های یکدیگر را میبوسیدن، دستم دور گردنش بود میخواستم صدایی تولید کنم اما میدانستم بی فایده است و حنجره ای زیر لب هایم وجود ندارد، درمانده بودم که چطور بهش ابراز علاقه کنم چطور ازش بخواهم که نرود و این خانه ای منفجر شده را ترک نکنه، دخترک تمام این ها را نظاره میکرد اما آن قدر مست بود که فقط میخندید! با آن چشمای جهنمی اش بهم زل زده بود و صورتم را برانداز میکرد انگار الگویی خاصی را در دیدنم رعایت میکرد مردمک های پف کرده اش اول به پیشانی بلندم خیره شده بود اما کم کم آن ها را به مقصد چشمان خرمایی رنگم ترک کرد هنوز تمرکز نکرده بودند که به یک باره به موهای فر خورده و جنگل مانند بالای گوش های درازم چرخیدند دستش را هم با احتیاط و ترس به ریش های یکی در میان درآمده ام میکشید، گویی میترسید تو حالت مستی تک تک آن ها را با انگشتای کشیده و نحیفش از جا بکند و بعد از آن همه بالا و پایین پریدنمان لب های ظریفش را به کار انداخت و گفت:(اگه میخوای تحریکم کنی چرا خاموششون نمیکنی؟ منظورم چراغ هاست چرا اون کلیدهای سفید لعنتی رو نمیزنی؟)

با آخرین کلمه اش از خواب چهره اش پریدم و چراغ ها را خاموش کردم خودش هم زحمت چند عدد شمع را کشید، روی تخت دمر افتادیم، غرق گناه شده بودیم، وجدانم من را از این کار پس میزد ناسلامتی فردا عروسی اش بود، اما ما رستگاری شرطی رو پس زدیم و با خود شیطان هم پیاله شدیم و مانند دو تکه کنده قدیمی روی تخت آتش گرفتیم.
صبح وقتی روی تخت بیدار شدم جای خالی موهایش را روی بازو های نحیف و سردم احساس کردم، رعنا رفته بود و من مانده بودم و سکوت، سکوت و فقط سکوت، آرامش بخش نبود، سکوت وقتی آرامش داشت که هیچ کلمه ای نباشد اما این خانه پر از حرف بود، پر از جمله های نگفته من که فقط توی پیراهن سکوت ظاهر آراستیده بودن، میدانید اولین تصویری که در شانزدهم بهمن ماه 1399دیدم چی بود؟ قاب عکس طلایی پدربزرگم که روی شمالی ترین نقطه دیوار خانه نصب بود، به سیبیل های شمشیری پدربزرگ خیره شده بودم و داشتم به این فکر میکردم که من حتی تنها تر از او میمیرم چون لااقل پدربزرگ موقع خاکسپاری اش من و یک گورکن را داشت اما احتمالا جنازه من روزها در این خانه بوی تعفن بگیرد، از این زندگی بدم می آمد اصلا برایم جالبی نداشت که مثل هیو گلس در فیلم بازگشته برای زندگی تقلی کنم، افکار پوچم برگشته بودند، همان افکاری که در شب دفن پدربزرگ داشتم ، حس یه زندگی فلاکت بار و بی ارزش شبی که ترسیدم چاقو را توی قلبم فشار بدم، میدانید چیه؟ پدربزرگ منم هم مثل بقیه مردم این شهر بدبخت بود و چیزی برای ارائه به من نداشت اما همیشه با یک تفنگ دو لول قدیمی از اونایی که صدایی دلهره آورشان جیغ پرندگان آسمان را در میاورد، از آن هایی که هیچ وقت نفس های باروت داخل لوله های سردشان قطع نمیشد تفریح میکرد، میرفت و باهاش خرگوش و گوزن و از این دسته چیز ها شکار میکرد حالا آن تفنگ زیر عکس بابابزرگ هست تنها یادگاری واقعی که خوی پدربزرگ را القا بدهد، یک تفنگ بدون جواز خسته و مشتاق شلیک دوباره به یاد جوانیای پدربزرگ و خودش، و این منم!... من آخرین گوزنی که حرارت گلوله و سردی خون، امید سبزه های جنگل و دیوانگی ماشه، سیاهی ترس و وحشت و روشنایی مرگ را حس میکنه. دوست دارم آخرین اشتباهم را با انتخاب خوبی انجام بدم پس لوله فلزی را به سمت دهان نداشته ام میگیرم جایی که اگر در رحم مادرم شکل میگرفت من به این پستی نمیمردم، دستم میلرزید اما هیچ نشونه ای از ترس و تردید در من نبود طولش ندادم و مثل بچه های که میخواهند داروی را بچشند سریع و به یکباره فشارش دادم... بنگ! و تمام! متلاشی شدم خون قرمزم همراه با بیست سال درد هایم روی موکت شناور شد، فکم خورد شده بود مثل اینکه لحظه آخرم دستم لرزیده بود و اینکه چه انتظاری از اون فک میرفت فکی که هیچ وقت غذایی نجویده بود سه تکه شد، سه استخوان پاره شده که هر کدام در یک طرف خانه لم داده بودند؛ چهره ای غرق در خون، همان خون های که بر سر و صورت تابلوهایم هم پاشیده شدند، مرده بودم ولی تازه کلمات زندانی شده پشت لبان دوخته ام جان گرفته بودند و درمیان هوا مانند کودکی که تازه دنیا را میبیند وحشت زده و پر از هیجان درحال تاخت و تاز بودند و اما الان، الان که دارم این تراژدی مسخره را برایتان تعریف میکنم دو روزه که نیستم! دو روزه که آن خون های شناور خشک شدن، دو روزه که لاشه من سیاه شده و من در میان برزخ دنیای فانی و جهنم ابدی گیر افتادم نگران نبودم آخر رعنا فردا برای جمع کردن آخرین اثاثیه و خرت و پرت های زنانه اش برمیگشت و من را به آرامش جهنم میرساند، اره آن دخترک پر جنب و جوش میامد و من را از این درد نجات میداد، البته اگر حقیقتا رعنای وجود داشته باشد، اگر روزی فردی به اسم پرستار به این خانه آمده باشد.. شاید این فقط من بودم که زیادی نعشه کرده ام! شاید رعنا هیچوقت واقعا وجود نداشته و این ذهن من بوده که برای تسکین درد فراغ پدربزرگ رعنای ساخته و باهاش چند سال سر کرده، شاید اصلا امشب همان شبه، همان شبی که پدر بزرگ را دفن کردم! حقیقتا نمیدانم دیده ها و احساسات این چند سال من واقعی اند یا صدا های داخل سرم(؟) و افسوس، افسوس از اینکه من مرده ام و شب ادامه همان شب بیهوده ماست.
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
چیزی که از نوشته‌ی شما برمی‌آید این است که داستان نوشتن را بلدید و نوشتن برایتان سخت نیست. نکته دوم از حجم به دست می‌آید. قوه تخیل‌تان دستش پر است و خساستی در متن وجود ندارد و قلم خوب روی کاغذ سریده است. از یک نوشته به این نکته رسید که یک نویسنده چه مقدار از ذهن کمک گرفته است چقدرش را به مدد تجربه نوشته است و کجایش تخیل صرف است و در کجا یک اثر ترکیبی است از تجربه و تخیل. اینکه ۱۸ سال دارید و اینگونه نوشته‌اید برای من مخاطب جای خوشحالی دارید و می‌توانم به آینده‌ی یک داستان‌نویس خوب امیدوار باشم. این البته به خود نویسنده بستگی دارد که نوشتن چقدر برایش مساله باشد. به خوراک روزانه‌اش تبدیل شده باشد یا نه نوشتن بایش علی‌السپیه است و از روی تفنن گهگاه صفحه‌ای را قلمی کند. نگارنده خمیره‌ی نوشتن را در نویسنده می‌نویسد. اینکه نویسنده چقدر جهد و سعی کند که خود را بالا بکشد یا نه روی همینی که هست بماند و در جا بزند. داستان شما مشکلات فراوانی دارد: از اسم داستان شروع می‌شود که ربطی به کلیت داستان ندارد. اینکه خود کلمه در داستان باشد، دلیل نمی‌شود که اسم داستان باشد. باید دید چقدر در داستان ضریب دارد و آیا کلیت داستان را می‌رساند؟ در واقع نسبت تنگاتنگی با شخص اول داستان داشته باشد. به اینکه شخص اول در این کیست هم می‌ٰرسیم. همین جا پرانتز را باز کنم و بگویم داستان بیشتر درباره رعنا است تا آن آدم گنگ و بی‌هویت که راوی قصه ماست. داستان رعنا ملموس‌تر است و خرده داستان دارد و ما کلا یک ذره به او نزدیک می‌شویم. اما به آن راوی غایب از نظر، خیر. دومین مشکل اساسی این نوشته نثر است. اینکه داستان اول شخص است، دلیل بریدگی نثر نمی‌شود. صمیمی نوشتن نباید نثر را از سادگی و درستی و صحیح نوشتن در بیاورد. اصلا نباید برایتان توضیح بدهم که نثر داستان باید کامل باشد و این یک قضیه دل بخواهی نیست که نویسنده بگوید من اینگونه می‌نویسم. واضح و مشخص و مبرهن است که نثر داستانی، باید داستانی باشد. روی این بحثی وجود ندارد. خواننده به دنبال نثر پاکیزه است. نه داستان صحیح ایرانی اینگونه است و نه ترجمه‌های از مترجمان خوب. با این نثر مخاطب جدی ادبیات به راحتی از داستان شما می‌گذرد و آن را کنار می‌گذارد. اگر واقعا به دنبال نثر سالم هستی حتما به سراغ اثار نثر کلاسیک فارسی بروید. چند نمونه‌اش را مثال می‌زنم در اینجا: تاریخ بیهقی تصحیح دکتر فیاض، تفسیر سورآبادی تصحیح جعفر مدرس صادقی، تاریخ بلعمی تصحیح محمد روشن، گلستان سعدی تصحیح دکتر یوسفی و... مشکل بعدی در مستقیم گویی و ریختن دیتای خام است در داستان، بدون آنکه اتفاق داستانی برایش در نظر گرفته باشید. ببینید مثلا اینکه مخاطب از طریق یک اتفاق بفهمد راوی نمی‌تاوند راه برود چقدر زیباتر است تا اینکه خود راوی اول داستان، سریع آن را روی دایره بریزد. اطلاعات را داستانی و آرام آرام وارد داستان کنید تا تاثیرگذار‌ی‌اش چند برابر باشد. اینکه ما نمی‌دانیم راوی کیست از مشکلات اساسی داستان است. خودش صحبت می‌کند و این همه درباره خودش می‌گوید، ولی هنوز نمی‌دانیم چه مرگش است و چرا اینگونه است. نویسنده توانا در یک خط می‌تواند شخصیت را به مخاطب بشناساند. ولی در این داستان با توجه به حجم کار، هنوز شخصیت گنگ و مبهم است. او از پدر و مادربزرگ خیالی خود می گوید، اما از پدر و مادرش نمی‌گوید. از اینکه چرا روی ویلچر است. چرا همواره نعشه می‌کند. چرا نمی‌تواند صحبت کند. نویسنده برای رعنا یک خرده در نشر گرفته. این خرده قصه توانسته کمی رعنا را تعریف کند. اما راوی فقط حرف می‌زند. و با حرف زدن هم شخصیت در نمی اید. داستان کوتاه و بی‌نظیر شنل گوگول را بخوانید. چند صفحه اول را با چند خرده قصه و در موقعیت‌های مختلف شخصیت صاحب شنل را برای مخاطب مشخص می‌کند و بعد از آن به اصل قصه می‌پردازد. چون این نوشته دیالوگ ندارد (که دیالوگ‌ها عمدتا شخصیت‌پرداز هستند)، پس تمهید خرده قصه برای شخصیت‌پردازی باید در نظر گرفته می‌شد. اصلا مخاطب نمی‌داند چرا و به چه دلیل منطقی راوی به رعنا کشش دارد. و اصلا چرا باید در روزهای آخر این کشش را بروز دهد. چرا در طی سه سال نتوانسته این را بروز دهد. این نکات مشکل شخصیت‌پردازی است که نویسنده از آنها غفلت کرده است. واقعا کلود دبوسی چه ربطی به داستان دارد؟ واقعا سونات مهتاب دوبسی باشد یه یک از شعرهای ساسی مانکن ما فرقش را می‌فهمیم؟ مخاطب باید بگوید خوب است که راوی دبوسی را می‌شناسد؟ و همچنین فیلم. دانستن این نکات که راوی در چشم مخاطب می‌کند، به قصه کمکی نمی‌کند. پایان داستانتان شاهکار این نوشته است. کاملا سوررئالیستی می‌شود. نه ببخشید فانتزی. نه ببخشید علمی تخیلی نه ببخشید... چرا منطق رئال نوشته را بهم زدید؟ قشنگ برای نگارنده واضح است که الصاقی است این تکه آخر و ربطی به قصه ندارد. بیشتر مرا یاد فیلم جوکر انداخت که تمام اتفاقات در ذهنش رخ می‌داد و وقتی به بیون از خودش کشیده می‌شود، به این مساله پی می‌برد. ولی آنجا از بیرون ضربه خورده است و به روحش لطمه زده شده. به همین خاطر از دورن خودش به بیرون کشیده می‌شود و چون تحمل بیرون را ندارد دست به فاجعه می‌زند. منطق فیلم جوکر درست است. منطق اینجا نه. پیشنهاد من این است که بازنویسی نکنید. داستان بعدی را فقط از تخیل صرف کمک نگیرید. تجربیات انسانی را دست کم نگیرید. حس کوچک انسانی بسازید.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت