جادوی جادو در داستان را بشناسیم.




عنوان داستان : شاخ جادویی
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

صبح یک روز زیبای برفی، برۀ کوچکی در گلۀ گوسفندها به دنیا آمد. برۀ کوچکی که به سفیدی و کوچکی یک دانۀ برف بود. خبر به دنیا آمدن بره کوچولو در تمام گله پخش شد. همه برای دیدن او آمدند. پدربزرگ بره کوچولو، که پیرترین گوسفند گله بود، با خوشحالی، بره کوچولو را بلند کرد و به همه نشان داد. چشم‌های او از خوشحالی برق می‌زد. او اسم نوۀ کوچکش را برف‌ریزه گذاشت. گوسفندها با شادی بع‌بع‌ می‌کردند و به بالا و پایین می‌پریدند. آنها به‌خاطر تولد برف‌ریزه هفت روز و هفت شب جشن گرفتند.
حتماً، با خودتان می‌گویید به دنیا آمدن یک بره که این همه خوشحالی ندارد. آن هم یک بره به کوچکی دانۀ برف.
ولی برف‌ریزه که یک برۀ معمولی نبود. گوسفندها از سال‌ها پیش منتظر تولد چنین بره‌ای بودند. گوسفند‌های مادر هر شب قصۀ او را برای بره‌هایشان تعریف می‌کردند. ولی هر روز که برۀ تازه‌ای به دنیا می‌آمد و شباهتی به برف‌ریزه نداشت گوسفندها کمی ناامید می‌شدند. گاهی هم شک می‌کردند. حتی بعضی گوسفند‌ها با خودشان می‌گفتند برف‌ریزه فقط یک قصه است. ممکن نیست گوسفندی بره‌ای به کوچکی دانۀ برف به دنیا بیاورد. اما برف‌ریزه به دنیا آمده بود. او همان طوری بود که در قصه‌ها می‌گفتند. حالا، همه منتظر بودند یک سال دیگر هم بگذرد تا برف‌ریزه کمی بزرگ‌تر شود. آن وقت می‌توانست قدرت شاخ جادویی را بگیرد و محافظ گله شود.
حتماً، حالا می‌پرسید شاخ جادویی دیگر چیست. اصلاً، مگر شاخ هم جادویی می‌شود.
بله شاخ هم جادویی می‌شود اما نه همۀ شاخ‌ها. در تمام دنیا، فقط یک شاخ جادویی وجود دارد. آن هم شاخ جد بزرگ گوسفند‌های قصۀ ماست. او قوچ بزرگ و پرقدرتی بود. یک روز که تک‌وتنها در دامنۀ کوه سفید می‌چرخید، پری کوچکی را دید که با تن زخمی کنار تخته‌سنگی افتاده بود. او به پری کمک کرد چوب‌دستی جادویی‌اش را پیدا کند و زخم‌های تنش را خوب کند. پری هم به پاداش کمکی که قوچ به او کرده بود، کمی از نیروی جادویی‌اش به او داد. از آن روز، قوچ بزرگ با نیروی جادویی‌اش از خانواده و دوستانش محافظت می‌کرد. پری راز این قدرت جادویی و چگونه نگهداشتنش را به قوچ گفت.
قوچ هم حرف‌های پری را به گوسفندها گفت و از آنها خواست شاخِ راستش را بعد از مرگش بشکنند و آنقدر نگهدارند تا برۀ ریزه‌میزۀ سفیدی به اندازۀ یک دانۀ برف به دنیا بیاید. بعد، همان‌طور که پری گفته بود، منتظر بمانند تا بره یک‌ساله شود. آن وقت، شاخ را، مثل تاجی، روی سرش بگذارند تا قدرتِ جادوییِ شاخ به بره کوچولو برسد. گاهی، گوسفندها یواشکی شاخ را روی سر بره‌های یک‌ساله‌شان می‌گذاشتند؛ ولی شاخ روی سر هیچ کدامشان عمل نمی‌کرد. با تولد برف‌ریزه، همه فهمیدند بره‌ای که قوچ بزرگ گفته بود به دنیا آمده است. یک سال گذشت. بره کوچولو کمی بزرگ‌تر شد اما هنوز خیلی خیلی کوچک‌تر از بقیه بود. در روز تولد یک‌سالگی بره کوچولو، جشن بسیار بزرگی در چمنزار برپا شد. همۀ گله به جشن دعوت شده بودند. پدربزرگ° شاخ جادویی را بر سر برف‌ریزه گذاشت. اطراف برف‌ریزه پر از مه شد. هیچ کس نمی‌توانست چیزی ببیند. تااینکه مه کم‌کم محو شد و به‌جای برف‌ریزه، یک قوچِ بزرگِ تک‌شاخ ظاهر شد. قدیمی‌های گله، که قوچِ بزرگ را دیده بودند، گفتند برف‌ریزه دقیقاً شبیه قوچ بزرگ شده است، فقط از او جوان‌تر است و به‌جای دو شاخ، یک شاخ دارد.
اما جادوی شاخ بزرگ فقط بزرگ کردن برف‌ریزه نبود. برف‌ریزه، به کمک شاخ جادویی‌اش، هر خطری را از گله دور می‌کرد.
از وقتی برف‌ریزه یک قوچِ تک‌شاخِ جادویی شده بود، گوسفندها با خیال راحت در چمنزار می‌چرخیدند. بره‌ها بازی می‌کردند. دیگر کسی از حملۀ گرگ‌ها نمی‌ترسید. گوسفندها و قوچ‌ها، با خیال راحت، شب‌ها، در کنار خانواده‌هایشان، می‌خوابیدند. عصر یک روز بهاری، که خورشید حسابی چمنزار را گرم کرده بود، بره کوچولوها کنار درۀ پیچک قایم‌موشک‌بازی می‌کردند. ناگهان، بره کوچولویی سُر خورد و از دره پرتاب شد. برف‌ریزه، زودتر از بقیه، متوجه این حادثه شد. او شاخش را به سمت دره چرخاند. بعد، با نیروی جادویی‌اش، بره را، قبل از افتادن به تهِ دره، بالا کشید. یک بار هم که گوسفندها در چمنزار مشغول چرا بودند، گرگ‌ها دورشان حلقه زدند. اما قبل از اینکه بتوانند به گله حمله کنند، برف‌ریره متوجه آنها شد. او، با نیروی شاخِ جادویی‌اش، گرگ‌ها را سرِ جایشان خشک کرد. گوسفندها هم از فرصت استفاده کردند و پا به فرار گذاشتند. خلاصه، قدرت شاخ همه جا به دادِ گله می‌رسید. همه خوشحال بودند و با خوبی و خوشی، در کنار برف‌ریزه، زندگی می‌کردند.
تااینکه آن اتفاق بزرگ افتاد.
همه چیز از یک بارانِ آرامِ پاییزی شروع شد. قطره‌های زلال باران روی علف‌ها می‌ریخت. گوسفندها زیر باران دنبال هم می‌دویدند و صدای خنده و شادی‌شان در چمنزار می‌پیچید.
همه‌چیز خوب بود تا اینکه باران شدید شد. انگار همۀ ابرهای دنیا جمع شده بودند تا باران‌هایشان را بر سرِ گوسفندها و چمنزارِ زیبایشان خالی کنند. چند روزی گذشت. باران خیال بند آمدن نداشت. برف‌ریزه، همراه بقیۀ گوسفندها، در غاری پناه گرفته بود. ناگهان، شاخ جادویی‌اش او را متوجه خطری کرد. سیل بزرگی به سمت غار در حرکت بود. سیل هرچیزی را که سر راهش بود از جا می‌کَند و با خودش می‌بُرد. اگر به غار می‌رسید، هیچ گوسفندی زنده نمی‌ماند.
آیا برف‌ریزه این بار هم می‌توانست گله را نجات دهد؟ آیا شاخِ جادوییِ برف‌ریزه قوی‌تر از سیل بود؟
نه برف‌ریزه جواب این سؤال‌ها را می‌دانست و نه گوسفندهای توی غار.
برف‌ریزه چاره‌ای نداشت، جز اینکه از شاخ جادویی‌اش کمک بگیرد. او وسط چمنزار ایستاد. تمام زورش را ریخت توی شاخ‌هایش و سعی کرد مسیر سیل را عوض کند.
اما انگار زور سیل خیلی بیشتر بود. با همان قدرت به جلو می‌آمد و همه‌چیز را سر راهش از بین می‌برد. گوسفندها با نگرانی به برف‌ریزه نگاه می‌کردند. سیل تا چند قدمی برف‌ریزه آمده بود.
گوسفندها، که دیدند شاخ جادویی حریف سیل نمی‌شود، بع‌بع‌کنان، به طرف تپه دویدند. آنها آنقدر ترسیده بودند که حتی به پشت سرشان هم نگاه نمی‌کردند. اولین گوسفندی که به تپه رسید سرش را به سمت غار چرخاند. او فریاد می‌زد: «برف‌ریزه... برف‌ریزه موفق شد. اون سیل رو شکست داد.»
باورکردنی نبود. مسیر سیل عوض شده بود. گوسفندها به سمت غار دویدند تا از حال برف‌ریزه باخبر شوند. آنها برف‌‌ریزه را دیدند که به اندازۀ یک قوچ معمولی کوچک شده است و دیگر از تک‌شاخ جادویی روی سرش هم خبری نیست. او تمام قدرت جادویی‌اش را برای مهار سیل به کار گرفته بود. گوسفندها برف‌ریزه را به استراحتگاهشان بردند و هفت روز و هفت شب از او پرستاری کردند تا به هوش آمد. هنوز هم گوسفندهای مادر قصۀ برف‌ریزه‌ را برای بره‌هایشان تعریف می‌کنند.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خوشحالم که بار دیگر داستان دیگری از شما می خوانم.
این بار داستانی از نوع حکایتهای حیوانات.
معلوم است سودای دل انگیزی برای داستان نویسی دارید و سری پر شوق از خلق حکایتهای تازه و این باعث خوشحالی ماست.
امیدوارم این نقدها و ارزیابی ها راهگشای کار شما باشد.
و اما در مورد شاخ جادویی!
به نظر من داستانتان می توانست به داستان خوبی تبدیل شود اگر به بیراهه نمی رفت. شما از همان ابتدا بنا را بر بیراهه رفتن گذاشته اید.
این همه توضیح تاریخی داده اید که ماجرای این شاخ جادویی از کجا شروع شده است.
که نه کمکی به داستانتان می کند . نه در سیر منطقی داستان جای خوشی دارد.
می تواند یک بره ای به دنیا بیاید معمولی و نه برف ریزه. و از همان ابتدا واجد ویژگیهایی باشد که دیگران را انگشت به دهان می کند.
کم کم که بزرگ می شود، معلوم می شود این ویژگیها به دلیل شاخی است که این بره دارد.
پس از آن می توانید این بره را بره ی ویژه ای بکنید که مثلا بز گله هشدار بدهد که باید از او مراقبت کنید .که او با شاخش کارهای خارق العاده انجام می دهد.
در این میان عده ای بخواهند این شاخ را بدزدند و از آن خود کنند. و عده ای هم بخواهند از این بره محافظت کنند. ببینید اینجوری داستانی خواهید نوشت پر از ماجرا و و اوج و فرود.
اما در این میان این شاخ مثلا هفت جان بیشتر ندارد و با پایان جان هفتم دیگر قدرت جادویی در آن بره نمی ماند اما او تحت تعالیم بز کله یاد بگیرد که از قدرتهای جادویی اش در هر جایی استفاده نکند
و از قضا اتفاقاتی بیفتد که جان جادوی او تمام شود اما در این مسیر نکات آموزنده ای آموخته باشد.
در داستان شما از عنصر جادو استفاده ی درست نشده است.
عنصر آگاهی وجود ندارد.
اگر داستانهای جادویی را بخوانید متوجه می شوید که داستانهای خوب جادویی همیشه خوسته اند به بشر بیاموزند که قدرت جادویی در اندیشه است و نه در ابزار.
اینها توصیه و پیشنهاد بود شما می توانید با الگویی که گفتم داستانی به سلیقه ی خودتان بنویسید. اما هر چه بنویسید مطمئنا بهتر از این اثر خواهد شد.
می خواهم نطرتان را در باره این ارزیابی بدانم و اگر سوالی دارید به آنها پاسخ بدهم.
موفق باشید. منتظر کارهای عمیق تری از شما هستم.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۲
سپیده رمضان‌نژاد » شنبه 21 فروردین 1400
سلام و سپاس استاد متولی عزیز. بسیار خوشحالم که این امکان فراهم شده تا از نقد اساتید بزرگواری چون شما بهره‌مند شوم. کاملا متوجه نقد شدم. حتما بازنویسی خواهم کرد و باز هم خواهم نوشت و این آموزه‌های ارزشمند را به کار خواهم بست. امید که با راهنمایی بزرگوارانی چون شما بیشتر بیاموزم و بهتر بنویسم. بختیار و نیک‌روزگار باشید استاد عزیز. سپیده رمضان‌نژاد
علیرضا متولی » سه شنبه 24 فروردین 1400
منتقد داستان
موفق باشید. شما استعداد خوبی دارید. باید تلاش آگاهانه تون رو بیشتر کنید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت