تجربه های نویسنده منبع خوبی برای نوشتن هستند.




عنوان داستان : " ما اسلحه داریم!"
نویسنده داستان : مبینا ستاری

کیوان با چشم های آبی اش به آقا مجید نگاه می کرد.
سرد و خشک و بی روح.
انگار در چشم های نداشته سنگ زل زده بودی!
من بهش گفتم این اهل اون حرفا نیست!
شبیه برج زهر مار؛ شاید هم بدتر!
اخه کدوم فرماندهی به دو تا پسر بچه هفده ساله اجازه میده برن از پشت سنگر با دشمن بجنگن!
کیوان! کیوان بخدا اگه داداشم نبودی همینجا کله ات رو می کندم!
آقا مجید دستش را روی صورت پر چروکش کشید. خاکی و رنگ پریده هم بود. هر چند که با آن پوشت آفتاب سوخته، خیلی معلوم نمی شد.
-پسر جون! یعنی هم میخوای بری خط مقدم هم به دشمن شلیک کنی؟!
کیوان سرش را تکان داد.
-نکنه میخوای قهرمان بازی در آری؟ همین جوریش نیرو کم داریم!
تو چشم های سبزش اشک جمع شده بود.
با هق هق گفت:" آقا...ب... بخدا اگه عراقیا مادر و برادر بزرگمو تو خونه ن...نکشته بودن، الان...ت...تو تهران کنار بابام بودیم! اگه مردی...اگه مردی بذار ما بریم!"
با آستین لباسم که توی تنم زار میزد صورتم را پوشاندم.
اگر کامران بود می گفت چه معنی داره کسی اشک مرد رو ببینه؟ انگار ما مرد و پسر آدم نبودیم!
انگار خودش 20 سالش نبود.
انگار قلب سنگی داشتیم!
چقدر دلم براش تنگ شده بود!
یادم نمیاد تو این ماه را، چطور بدون قرمه سبزی های مامان گذرانده بودم.
حتما کیوان هم همین حس را داشت.
مرتضی می گفت دوقلو های همسان همه چیز همدیگر را حس می کنند.
آقا مجید نرم تر شده بود." حالا...اصلا اسلحه دارین شما دوتا؟"
یکی از آن طرف داد زد:" برادر مجید! کاکا! بیا دیگه! عراقیا دارن میرسن! یاالله!"
دوباره نگاهی به ما کرد.
کیوان گفت:" بله! اسلحه هم داریم! ما بریم؟"
با سرش اشاره کرد:برو!
دنبال کیوان دویدم.
وقتی نزدیک سنگر ها شدیم پرسیدم:"راستی، ما که غیر از اون چند تا نارنجکی که از جیب احمد خیاط کش رفتیم، چیز دیگه ای نداریم! چطوری به اون گفت ما اسلحه داریم؟"
مکث کرد. نگاهی به زمین انداخت.
-خب ما...ما...به عشق مسلحیم!
-چی؟
جوابم را نداد. روی پاهای لاغرش دوید. فریاد زد:" مامان! کامران! من دارم میام! "
نرسیدم پیراهنش را بگیرم و منصرفش کنم. از اولش هم فکر من نبود. فکر من نبود....
یک لحظه احساس کردم چیزی درونم منفجر شد.
بعد له شدم.
انگار یک جایی خیس شده بود.
نه! نباید این باشه!
هراسان دویدم. اره به عشق مسلحیم اما کدوم عشق! دیدن مامان و کامران یا زنده موندن! کدومش علاقه واقعی بود؟!
شنیده بودم حسین فهمیده این کار را کرده اما از برادر من بعید بود اینقدر عاشق باشد! اینقدر که خودش را بندازد زیر تانک!
با حسرت، نگاهی به چشم های بسته ی خونی اش انداختم. تمام روحم مچاله شد! یکی از دست هایش سر جایش نبود. موهایش قرمز بود و دیگر نمی توانست....
این دیگه داداش دوقلوی من نبود.
این شهید کیوان ناصری بود! شهید!
می دانستم این قدر عشق و عاشقی،
بالاخره کار دستش می دهد!
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خوشحالم که داستانی از تو می خوانم. متوجه شدم که نویسنده ی فعالی هستی.
اما فعالیت یک نویسنده فقط در نوشتن داستان نیست.
باید بخوانی و بخوانی و بخوانی.
داستان تو در باره دفاع مقدس است. البته از نوع شعاری اش. داستانهای شعاری جنگ مربوط به زمانی بود که خود جنگ در جریان بود. الان که جنگ نیست باید از شعارها فاصله بگیریم. و واقعیتهای جنگ را که بر زندگی مردم سایه افکنده بنویسیم.
اما توصیه کلی من به تو این است که بیشتر درباره تجربیات خودت بنویسی.
نویسنده ای که تجربه های خودش را می نویسد بهتر می تواند در داستانهایش باور پذیری ایجاد کند. می دانی که یکی از مهم ترین پایه های یک داستان خوب باور پذیری است.
یعنی خواننده بتواند داستان نویسنده را باور کند. باور کند که اتفاق افتاده است.
حالا اگر بخواهی همین داستان را باور پذیر کنی باید از شعار زدگی فاصله بگیری.
چون در واقعیت جنگ و در زمان جنگ این شعارها در میان خود رزمنده ها کمتر جریان داشت تا در داستانها و گزارش ها.
پس خواننده باورش نخواهد شد که رزمنده هایی که برای دفاع از میهنشان به جبهه های جنگ رفته بودند، با این چنین شعارهایی سرو کار داشته باشند. خود من در جبهه های جنگ بوده ام. آنجا زندگی طبیعی در جریان بود. عشق و عاشقی هم به این معنا جز در موارد خاصی کم دیده می شد.
می دانی چرا این اتفاق افتاده است برای اینکه خودت آنها را تجربه نگرده ای و بر اساسا شنیده هایت نوشته ای.
پس به نظر من بهتر است از تجربیات خودت بنویسی. وقتی از تجربیات خودت بنویسی من به عنوان خواننده بهتر داستان تو را باور میکنم.
به نظر من تو داستان نویس خوبی خواهی شد اما باید راه و مسیر را به دقت بشناسی و با اطمینان بروی جلو و با آزمایش و خطا بالاخره به مقصد برسی.

منتظر داستانهای تو هستم.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت