بازنویسی و اتفاقات خوب




عنوان داستان : دیووک۱-۲۰
نویسنده داستان : نسیم خنجری،هاویر

این داستان ویرایشی از داستان «سکوت مدرسه» می باشد.

دیووک 1-20
صبح روز پنج شنبه بود، نوید یک روز خوب را به خودم داده بودم ،به عنوان ناظر جلسه ،برای برگزاری امتحان املا و انشا به مدرسه رفته بودم، به محض اینکه پایم را داخل حیاط گذاشتم ،دلم هُری ریخت، خلوتِ خلوت، بود، راهرو کلاس‌های درس ،آزمایشگاه، آبدارخانه را نگاه کردم، صدایِ جیغ ،فریاد، شادی بچه ها هیچ جایی شنیده نمی شد، از جنب و جوش سالن امتحانات، نوشتن تقلب روی دسته صندلی، روی دیوار ،کف دست، تکه کاغذهای مچاله شده در آستین دخترک ها خبری نبود،آن، حجم سکوت،وسط سال تحصیلی برعکس روزهای همیشگی مان بود، تنها صدای تق تق صفحه کلید می‌آمد، همکارم بود، کارهای اجرایی مدرسه را انجام می‌داد.
سرمای دی ماه تا بیخ استخوانم جا خشک کرده بود، دستم را به شوفاژ چسباندم، یخ بود، اصلا کل مدرسه یخ بود، صدایی از موتورخانه نمی آمد، با همکارم سلام و احوالپرسی کردم و به اتاق معلمان رفتم،هیتر را روشن کردم، دکمه های پالتو ام را بستم ،منتظر ماندم.
به یکجا نشستن ،عادت نداشتم، دور اتاق چرخیدم، درصد قبولی سال‌های گذشته، تفاهم نامه ی معلمان، ساعت
زنگ های تفریح، روی دیوار به روز رسانی نشده بود.
در هیاهویِ ساکت کلمات روی دیوار غرق بودم که صدای درآمد،هُول، بَرَم داشت، به سمت کمد دفاتر رفتم، دفتر کلاس ام نبود،انتظار داشتم ناظم بگوید: خانم ها ،کلاس ها آماده است، بفرمایید، بچه‌ها مدرسه را روی سر گذاشتند، اما ،اما ،ناناظم نبود، دوتا دانش آموز داخل آمدند، سونیا آزادی، عسل امیدی، به محض اینکه خودشان را معرفی کردند یاد لیست درس هنرم ،افتادم، در دوازده جلسه ،جلوی اسمشان غیبت گذاشته بودم، گفتم :به به دخترهای خوشگل من،بالاخره روی ماه شما ها را دیدم.
اما در واقع ،روی ماه هیچ کدامشان از زیر ماسک معلوم نبود، الان چشم هایشان که به موزاییک ها نگاه می‌کردند، اصلاً در این سال تحصیلی به ندرت صورت دانش آموزان ام را دیده بودم، صدا و دست خطشان پل ارتباطی مان بود، در فصل امتحانات آموزش و پرورش بخشنامه کرد :دانش‌آموزانی که به گوشی و کلاسهای مجازی دسترسی نداشته و ندارند ، با رعایت موارد بهداشتی( ماسک، دستکش، ضد عفونی،) امتحاناتشان در مدرسه برگزار شود، اما تکلیف درسی مثل هنر که امتحان نداشت، معلوم نبود، دست و دلم برای نمره دادن یا ندادن می لرزید.
دوتا دانش آموز روبروی هم ،با فاصله ی سه ،چهار متری نشستند، دخترکها، دستهایشان روی سینه قفل بود،هیتررا نزدیکشان گذاشتم، صبر کردم، گرمشان شود، زنی دم در ایستاده بود، دمپایی های صندل اش توجه ام را جلب کرد، جوراب راه راه پوشیده بود ،شک نداشتم پالتوی نارنجی اش دست دوم است، از این مدل لباس ها فقط در تاناکورا پیدا می‌شود.
گفت: س،س، سلام، مادر سونیا ام ،بیام داخل
گفتم: بفرمایید، بیرون هوا سرده
نزدیکِ در، روی صندلی نشست، چند دقیقه بعد به هر کدام از بچه ها یک برگه ی سفید دادم .
خوانش املا را شروع کردم:
من به هیچ وجه قبول نمی‌کنم حرفها و تحلیل‌های کسانی که گاهی در برخی از مطبوعات و رسانه‌ها از انحراف نسل جوان سخن می‌گویند ،نقطه، سر خط.
قبل از اینکه سراغ جمله دوم بروم ، زن، رو به دخترش گفت :هیچی نمیشه، خودم اینجا ام ،اسمت را نوشتی؟
دخترک، سرش را تکان داد.
توی دلم غر زدم ،عجب... توصیه وسط امتحان؟ نگاهش کردم، با دست راست، دست چپش را تا مچ مالش داد.
ادامه دادم: من به احساسات خاموش ،اما سرشار از پاکی و صفای این طبیعت و سبزه های معصوم پاسخ می گویم و به خالق آنها می‌اندیشیدم.
و... املا تمام شد.
تا بچه‌ها برگه ی صورت جلسه را امضا کنندو سربرگ مخصوص انشا را کپی بگیرم ،چند دقیقه ای طول کشید .
سونیا و مادرش پچ پچ می کردند، متوجه حرف هایشان نبودم، دخترک چند بار سرش را به علامت نه تکان داد ،هر کس می دیدشان فکر می‌کرد دخترک ،خیلی لوس ،نونور، مامانی است.
نزدیکشان رفتم.
به زن گفتم: لطف کنید، بزارید بچه ها کارشان را انجام بدهند .
انگار که فقط منتظر باشد ،مژه هایش را به هم زد ، اشک‌هایش تند تند پایین آمد،زیر ماسکش رفتند.
سونیا، فقط نگاه می کرد،
وای بر من چه کردم؟ چیز بدی گفتم؟
زن روی صندلی جا به جا شد، گفت :الان میگم، صبر کنید
گفتم: اتفاقی افتاده؟
از داخل کیف ،گوشی اش را بیرون آورد، صفحه‌اش مثل شعله های خورشید نقاشی دخترک پیش دبستانی خط، خطی بود گفت: خانم، خانم جان، با این میشه درس و مشق خووند؟
لثه ی چشمهایش قرمز بود.
ادامه داد:پدر سونیاوقتی گوشی را به جای کنترل جلوی تلویزیون گرفت و کانال عوض نشد، پرتش کرد،به دخترش نگاهی کرد ، پیشانی اش را بوسید ،فراموشی گرفته ،خانم جان،فراموشی یک زمانی خوب بو،د دوتا آجر روی هم میذاشت چیزی دستش می گرفت، اما حالا...
گفتم: درست میشه ،نگران نباشید ، به حرف خودم زیاد اطمینان نداشتم.
عسل و سونیا نگاهمان می کردند .
ادامه دادم: بچه ها امتحان دارند،بعد حرف می‌زنیم ، اجازه بدید.
سکوت کرد .
روی سربرگ، موضوع انشا هم بود:( بهترین روزی که با وجود کرونا گذرانده اید.) بچه ها مشغول نوشتن شدند.
مادر سونیا، از جفت دخترش بلند نشد، خودکار، در دستهای تپل وسفید سونیا می‌چرخید ، می‌نوشت ،مادر درِ گوشش حرف میزد،هر چند وقت یک بار این کار را تکرار می‌کرد ، دخترک، سرش را تکان می‌داد، بازاحتمال دادم ، می‌گوید: نه .
تا انشای بچه ها تمام شود، مشغول خواندن داستان آبجی خانم صادق هدایت شدم، توصیفات هدایت از ماهرخ دختری تر و تازه را به تصویر می کشید، برعکس آبجی خانم که کسی خواهانش نبود، اتاق به حدی ساکت بود، که فکر کردم صدای آبجی خانم و ماهرخ می آید، اما ،نه مادر سونیا بود، که به دخترش ، گفت: اشکال نداره ،کسی که نفهمیده ،تو که...
بقیه اش را متوجه نشدم، انگار همان چیزی که هر چند لحظه یکبار منتظرش بودند اتفاق افتاده بود.
چشمم به عسل افتاد ،بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزند، برگه اش را روی میز گذاشت، گفتم: موفق باشی دخترم، جوابم را نداد ، رفت ،در طول جلسه صدایش را نشنیدم ،حتی یکبار نخواست کلمه ای از املاء را تکرار کنم،عسل ساکت بود،زیر چشمهایش گود بود،خودکار همراهش نبود ،مثل مادر سونیا صندل پوشیده بود ،لاک نصفه و نیمه ی قرمزی روی ناخن هایش بود ، و...
حواسم به عسل بود؟...
نمی دانم ،نمی دانم ، آبجی خانم، ماهرخ یادم رفت .
مادرسونیا هم برگه ی انشاء را دستم داد، درست روبروی ام بود، ماسک ام را بالاتر آوردم،عقب رفت ،
گفت: خدا بچه‌هات را ،واست نگه داره ،حواست به دخترم باشه،کمکش کنید
گفتم :ببینید ،خانم آزادی ،دختر خانم شما در کلاس‌های بنده اصلاً حاضر نشدند ،نمره دادن بهشون حق بچه های دیگر را ضایع میکنه،
گفت: تو را حضرت عباس
از قسم سفت و سخت اش قلبم لرزید.
ادامه دادم : باید کاری انجام بدن، خطاطی، نقاشی، درست کردن گل با روبان، این ها رابا دوست هاش کار کردم .
ناخودآگاه منتظر اشک‌هایش بودم ،شُرشُر ،ریختند.
خدایا ،چکار کردم باز ، کار سختی خواسته بودم؟
گریه اش به من هم سرایت کرد،
گفتم : ناراحتتان کردم ؟
گفت: نه خانم جان، نه ،هیچ بنده خدایی گرفتار درد بی درمان نشه
سرم را بالا گرفتم ،اشکهایم پایین نیایند، گفتم :هیچ کس توی دنیا بی درد نیست .
جعبه ی دستمال کاغذی را جلویش گرفتم.
برنداشت ،دستمالی را از جیبش در اورد و گفت: هر چه صلاحِ شمائه ،گُل درست کنه خوبه؟ با دستمال کاغذی، قبوله؟
گفتم: قبوله.
زن آه بلندی کشید،سمت دخترش رفت، از روی صندلی بلندش کرد ، لرزش صدایش را در اتاق جا گذاشت و رفتند...
کنار پنجره رفتم ، دیدمشان ، مادر و دختر دستهایشان در هم قفل بود.
حیاط همچنان خالیِ خالی بود، درختِ لخت، قندیل بسته بود، کنار آبخوری ها کسی نبود، شیرهای آب چکه نمی‌کردند،توریِ به میله‌های وسط زمین والیبال بسته نبود.
باخودم گفتم :کاش توپی ازاین طرف زمین به آن طرف پرت شود، دخترک ها فریادهای خاموششان را جیغ بکشند مانتو‌شلوار هایشان خاکی شود ،زنگ کلاس بخورد ، ناظم بلندگو را فوت کند و بگوید: حالا یادتون افتاده آب بخورید، توپ آن وسط چه کار میکنه،نمی شنوید زنگ خورده، تحویل دفتر بدید .
آنگاه مدیر زیر چشمی نگاهی کند ،ناظم به در بزند و بگوید :خانم‌ها کلاس‌ها آمده است .
جمیعِ همکاران ،به ناچار، استکان چای تمام نشده را رها کنیم، به همراه خانم حیدری،دوستی ،سید موسو یو... دفتر حضور و غیاب را برداریم و غرغر کنان سرکلاس برویم.

با صدای همکارم از کنار پنجره به پشت میز، برگشتم
لیست نمرات چاپ شده را روی میز معاون گذاشت، گفت :خانم فلانی... مادر سونیا چیزی نگفت در مورد دخترش؟
برگه‌های املا ء، انشا ء را داخل پوشه معلم مربوطه گذاشتم ، گفتم:واسه نمره ؟اره ، ماندم چکار کنم .
ادامه داد: دیگه چی؟
گفتم :هیچی ، قرار بود چیزی بگه ؟
مکثی کرد ،گفت :حتماً بنده خدا روش نشده بگه ،اگه براتون مقدوره به دخترش کمک کنید، بینوا مشکل کلیه داره ،اصلاً کنترلی روی خودش نداره، طفلک مادر ش مدام پوشکش می کنه.
روی صندلی نشستم،پوشه ی برگه ها از دستم افتاد ،کلمه غایب، تصویر گوشی له شده، چشمهای قرمز مادر سونیا تکان نخوردن سونیا، پازل به هم ریخته ای بود که در ذهنم داشت کامل می‌شد.
عسل هم رفت، نپرسیدم چرا در کلاس هایم حاضر نشده است ، نکند او هم...
من ماندم ، سکوت مدرسه، لیست درس هنر که جایِ نمره یِ عسل و سونیا خالی بود.
نسیم خنجری(( هاویر)) بهمن ماه ۹۹
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم نسیم خنجری عزیز، سلام. بازنویسی یکی از مراحل سخت و مهم پسانوشتن است. برای داستان‌نویس سخت است که برگردد و داستانِ تمام شده‌اش را دوباره خوانی کند. بخش‌هایی را حذف کند یا موارد جدیدی را به داستان تزریق کند. وقتی داستان‌نویس داستانش را بازنویسی می‌کند یعنی برای متنی که نوشته و مخاطبی که قرار است آن را بخواند احترام و ارزش قائل بوده. تولستوی رمان دو هزار صفحه‌ایِ «جنگ و صلح» را هفت بار پاکنویس کرد. اگر می‌خواهیم که در راه نوشتن موفق باشیم باید بزرگان این عرصه را سرمشق و الگوی خودمان قرار دهیم. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم کار بسیار پسندیده‌ای انجام دادید. بازنویسی را برای هر داستانی که می‌نویسید انجام دهید. اما به خاطر داشته باشید که این مرحله از نوشتن هم قوانین خودش را دارد. بازنویسی باید در وقت درستش انجام شود. باید به قدر کافی از داستان فاصله گرفته باشید و به آن از بیرون گود و مثل یک منتقد نگاه کنید. در غیر این صورت درگیر احساس‌ می‌شوید و اتفاق بهتری برای داستان نمی‌افتد، چه بسا بدتر از موقعیت قبلی‌اش می‌شود. صبوری از ابزار مهم و لازم مرحله‌ی بازنویسی است. داستان قبلا تمام شده و در این مرحله عجله‌ای برای زود تمام کردنش نیست. صبوری کنید هم برای صیقل دادن جملات، هم موجز کردن متن و هم برطرف کردن اشکالات محتوایی و تکنیکی.
از عنوان داستان شروع می‌کنم که در بازنویسی تغییرش دادید. مطمئن هستم حالا حس بهتری دارید. ویترینی که برای داستان چیده‌اید مناسب‌تر و جذاب‌تر از ویترین قبلی است و مخاطب را جذب خودش می‌کند.
در متن بازنویسی شده، اضافات را زده‌اید. همان‌طور که در یادداشت قبلی اشاره کرده بودم موقعیت پدر و مادر دانش آموز اهمیتی ندارد. وقتی دانش‌آموزی برای برگزاری امتحان به مدرسه آمده یعنی وضعیت مالی خانواده‌اش بد است و همین کافی است. نویسنده به مخاطب نشانه می‌دهد و مخاطب باقی ماجرا را در ذهن متصور می‌شود. همین جزئیات متن را موجز می‌کند و لذت خواندن را برای مخاطب دو چندان می‌کند.
در بازنویسی جابجایی‌ای در دادن اطلاعات به مخاطب انجام شده که حرکت شایسته‌ای بوده. همین از ایستایی متن در آغاز داستان، جلوگیری کرده. وقتی همه‌ی اطلاعات را در شروع روایت به مخاطب می‌دهیم، متن از ریتم می‌افتد و کند پیش می‌رود و این از هیجان مخاطب برای دنبال کردن داستان کم می‌کند. در متن ارسالی جدید این مشکل برطرف شده.
تلاش کرده‌اید که در بازنویسی بجای گفتن، نشان دهید. در بخش‌هایی از داستان موفق بودید و در مواردی باز توصیفات جای نشان‌دادن‌ها را اشغال کردند. با این احوال تلاش‌تان به چشم می‌آید. به مرور که این کار را انجام دهید عادت می‌کنید که در بیشتر موارد آن‌چه را در ذهن دارید نشان دهید بجای این‌که بگویید.
سردی در جای‌جای داستان جریان دارد. هم در فضا هم در موقعیت آدم های داستان. این ویروس جهانی را باید همین‌گونه توصیف کرد تا آیندگان بدانند که ما درگیر چه موقعیت دردناکی بودیم.
خانم خنجری عزیز، ممنونم که داستان‌تان را بازنویسی کردید. اطمینان دارم چند ماه بعد که به سراغش بروید و دوباره آن را بخوانید باز هم تغییرات دیگری اعمال خواهید کرد که متن را از این موقعیتی که دارد هم ارتقاء می‌دهد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » دوشنبه 18 اسفند 1399
منتقد داستان
سلام. خوشحالم که نوشتن برایتان جدی است. موفق باشید
نسیم خنجری،هاویر » شنبه 09 اسفند 1399
ممنون و سپاسگزارم از دقت نظر شما ،بدون شک خانم جودت عزیز راهنمایی شما در این داستان برایم بسیار کارساز بود ،راهنمای هایتان را نه تنها در این داستان بلکه در داستانهای دیگر جز به جز به کار خواهم برد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت