گفتن به جای نمایش دادن




عنوان داستان : قسمت خدا
نویسنده داستان : احمد رشید

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «خواست خدا» منتشر شده است.

قسمت خدا

تک بچه باغده‌گل خانم مُرد. از همان وقتی که شوهرش را گاو شاخ زد و از عفونت زخمش مُرد به همه گفته بود دیگر شوهر نمی‌کند و همان تک‌پسر برایش مانده بود که حالا سنگینی برف، بام اتاق را روی سر پسرش ویران کرده بود. باغده‌گل خانم از همان‌دم که اتاق خراب شده پسرش را دید با خودش ضجه می‌زد و خدا را با غیظ خطاب می‌کرد که چرا جان بچه پاک و بالغش را گرفته و خودش را که زن ضعیفه‌ایست نگه داشته. ‌باغده‌گل خانم با اینکه یازده‌ تا برادر داشت و تک دختر خاندان بود اما به تنهایی پسرش را بین طوفان و برف خاک کرد. همه مسیر‌های دِه زیر برف دفن شده‌ بودند و یازده برادر تا دو روز بعد مرگ خواهرزاده‌شان نتوانستند به ده بیایند.
شب سومِ فوت پسر همه برادر‌ها نوبت به نوبت به ده رسیدند. خانه ویرانه را دیدند و افسوس خوردند و به سر و دستشان کوبیدند و باغده‌گل را به بغل گرفتند. تک خواهر خاندان تا یازده برادرش را دید دوباره گُر گرفت و با صدای بلند زاری کرد و از خدا خواست که امشب جان اورا هم بگیرد. به برادرهاش گفت:
«دیدین تاج‌سرم چی شد؟ دیدین همه جونم چی شد؟»
شب‌ یکی از همسا‌یه‌ها که زنی تنها بود همه برادر‌ها را به خانه‌اش برد. زن تنها به برادر‌ها گفت که امشب همه ‌زن‌ها پیش باغده‌گل خانم هستند. گفت پیش زن ها باشد بهتر است. بخاری نفتی را روشن کرد و سفره‌ای پهن کرد و اشگنه داد. برادر‌ها بعد از شام دور‌هم حلقه زدند و برای سوم و هفتم و چهلم دورا شورا کردند. وقتی که برادر‌ها می‌خواستند بخوابند بزرگترین مرد خاندان آهی کشید و گفت:
« حتماً قسمت خدا بوده. »
صدای ناله باغده‌گل تمام شب بلند بود.
فردا صبح وقتی دخترک چهارده ساله جیغ کشید باغده‌گل خانم و بقیه زن‌ها با شتاب خودشان را به اتاق رساندند و برای اولین بار بود که صدای ناله و زاری باغده‌گل خانم قطع شد. یکهو همه تنش خشک شد. دوده نفت به حلقش نشست و همانطور که سرفه می‌کرد تن بی‌جان یازده برادر را دید که برای همیشه خوابیده بودند.

***

رود باریک و عمیق

مهری پانزنده قدم جلو تر از آقای قاف، لب آب ایستاده بود و پاشنه‌ی بلند لنگه کفشش را در مشت گرفته بود. آقای قاف به رو‌به‌روی خود نگاه می‌کرد و پاهایش تا ساق در آب بود. مهری لنگه کفشش را به آب انداخت. آقای قاف متوجه لنگه کفش شد و پاهایش را بیرون آورد و روی چمن سرد دوید و فریاد زد: «وایستا پسرم. مهری، مهری بیا کمک، پسرم اومدم.» و آقای قاف به درون آب پرید و لنگه کفش را از آب ربود. برگشت و به زنش نگاه کرد. آقای قاف لنگه کفش را شناخت و بعد از مکثی سمت مهری پرت کرد. مهری گفت: «دو ساله که غرق شده اما تو هنوزم می‌خوای کمکش کنی.»

***

چهارده‌ساله

زن روی مبل نشسته بود. پسر هشت ساله‌اش دراز کشیده‌بود و سعی می‌کرد روزنامه را بخواند. پسر به مادرشش گفت: «مامان گوش می‌دی واست بخونم؟ نوشته‌... دُ...دُ...دختری...که...که...چا...چاها...ها...ررر...چاهارده‌سال...چاهارده سال... پیشیش... پیش...دُز...د... دیده...شده...»
نگاه زن به لب‌های پسر دوخته شد.
-پی...دا... شد.
زن از روی مبل پرید و تا اتاق دختر چهارده ساله‌اش دوید. دو بار دخترش را صدا زد. دخترش به پهلو خوابیده بود. زن روی تخت نشست و نفسش آرام شد.

***

چادر به سر

اضطراب در چهره مرد پیدا بود، پتو را دور نوزاد پیچید و بچه را برداشت. زن پرسید: «حالا کجا می‌ری؟»
- میرم سر قبرم‌. کجا باید برم؟ اینو نگه دارم تا صداش در بیاد بعد بگن زنکه یه شبه بچه‌ زایید؟ میندازمش جلو بهزیستی. یه مادر مرده‌ای هست برش داره.
- حالا مگه دختر پسرش چه فرقی داره؟
مرد برگشت و با لحن تندی گفت: «خب تو بچه آوردی که فرقشونو بدونی؟ یارو دختر خواسته برم بگم آخ زنکه پسر دزدیده؟»
مرد نوزاد را برد‌. چند دقیقه بعد زن چادرش را به دندان گرفته بود و دنبال کالسکه‌ای راه می‌رفت.

***

بازجویی ناتمام

ربایندهٔ پسرک را پیدا کردند. بازجو از او جای پسرک را پرسید. رباینده شانه بالا انداخت. بازجو با مشت توی صورت رباینده کوبید. بازجویی تا نیمه‌ شب ادامه داشت.
فردا صبح، مردم شهر در روزنامه خواندند رباینده پیش از آنکه کلمه‌ای به زبان بیاورد سکته کرد و مرد.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای احمد رشید عزیز سلام. آز حسن ظن تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان تان با عنوان « قسمت خدا» را خواندم. دست شما درد نکند. خدا قوت.
باغده گل بعد از مرگ همسرش، اعلام می کند دیگر ازدواج نمی‌کندو پای تک پسرش می نشیند. اما یک سال زمستان سقف خانه به جهت بارش برف سنگین قرو می ریزد و پسر جوانش کشته می شود. باغده گل دست تنها در میان برف و بوران و یخ بندان پسرش را دفن می کند. روز بعد یازده برادرش از جاهای مختلف می آیند تا در مراسم سوم و هفتم خواهر زاده شأن شرکت کنند. شب هر یازده برادر به خانه همسایه دعوت می شوند تا آنجا شام بخورند و استراحت کنند.‌صبح معلوم می شود هر یازده برادر به جهت گار گرفتگی مرده اند.
احمد آقا این خلاصه داستان آست درست فهمیدم؟ بسیار خوب. دست شما دزد نکند برای یک جوان هفده ساله خوب است دیگر. من قبلاً داستان « به لیمو» را از شما خوانده بودم. کی؟ دقیقاً شش ماه پیش. اعتراف میکنم داستان قبلی قوی تر و داستانی تر از آین اثر بود. نمی خواهم بگویم توقع داشتم در عرض آین شش ماه دچار تغییر و تحول عمیق و پیشرفت چشمگیر شده باشی. خیر. چنین توقعی نه منطقی است نه عقلانی. اما توقع دارم در مورد داستان هایت کمی بیشتر دقت و وسواس به خرج دهی. درخواست زیادی است؟
خاطرم هست در آن داستان نثر و زبان داستان آت مشکل داشت. در این اثر هم یا چنین ضعفی روبه رو هستیم برای روشن شدن منظورم یک نمونه از متن می آورم ملاحظه فرمایید
باغده‌گل خانم از همان‌دم که اتاق خراب شده پسرش را دید با خودش ضجه می‌زد و خدا را با غیظ خطاب می‌کرد که چرا جان بچه پاک و بالغش را گرفته و خودش را که زن ضعیفه‌ایست نگه داشته.
شما به نوشتن داستان های کنایی علاقه دارید. در این داستان عنوان داستان و وقایع را به کنایه گرفته آید. همه کس و کار باغده گل کشته می شوند)( همسرش. پسرش و یازده برادرش) نویسنده به کنایه آسم آین وقایع را » قسمت خدا» می گذارذ. یعنی این همه مرگ و میر و ظلم خواست خدا بود. یا لااقل عوام چنین باوری دارند که به هر حال با هر نیتی که عنوان شده باشد فرقی نمی کند، مشکل اعتقادی دارذ. مضافاً بر اینکه اصطلاح قسمت خدا درست نیست. خواست خدا یا قسمت یا تقدیر درست تر است
دوست بسیار جوانم جناب آقای احمد رشید یکی از ضعف های آثر شما استفاده زیاد از ابزار روایت است. ابزار روایت و تلخیص ابزارهایی برای گفتن هستند. در داستان لازم است اطلاعاتی را به خواننده منتقل کنیم. این اطلاعات گاه چندان ارزش داستانی ندارند و صرفا لازم است خواننده را در جریان قرار بگذاریم لذا از ابزار تلخیص یا روایت استفاده می کنیم. مثلاً از صبح زود تا شب همه کارگاه های تجارب زا برای پیدا کردن کار گشتم اما هیچ کس به من کار نداد.این روایت است. حالا به این نمونه توجه کنید ‌ تمام تابستان در تجاری شاگردم کردم. این تلخیص است.‌می بینید صرفا جنبه اطلاع رسانی دارد. با حس و عاطفه مخاطب کاری ندارد. وظیفه آش برانگیختن حس خواننده نیست.
حالا لطفاً به این مورد توجه کنید.
مرد به سینه خوابید روی سنگ ریزه های لب دره، تا حد ممکن سر و سینه را خم کرد به طرف دره پسر را دید که دو دستی چسیده بود به سنگی بیرون زده بر سینه دیواره دره. دست هایش می لرزید و آلتماس می کرد و کمک می خواست. مرد دست راست آش را دراز کرد با مکافات پشت دست چپ پسر را به پنجه گرفت. پنجه آش زا محکم کرد و فریاد زد:« دست آت را ول کن، به من اعتماد کن. »
پسر ناگهان هر دو دست را رها کرد. معلق ماند میان زمین و آسمان.‌وزن رو بدنش چنان سنگین شد که مرد را به طرف خود کشید.‌مزذ سعی کرد سر نخورد. نمی توانست. عرق از سر و رویش می ریخت به پسر گفت «« سنک را بگیر»
پسر نشنید. مزد لرزان به طرف دره سر می خورد.‌دیکر نمی توانست وزن پسر را تحمل کند. دست پسر را رها کرد.
دوست عزیز من آین صحنه آست. صحنه. توصیف و گفتگو ابزارهایی هستند برای نمایش. در نمایش خواننده می بیند صداها را می شنود حسش برانگیخته می شود. تاثیر ابزار نمایش بر حس و عاطفه خواننده بسیار زیاد است. شما تقریبا همه اثرتان زا روایت کردید. طبیعی است مرگ هیچ کدام از شخصیت ها روی ما آثر نگذارد.هدف شما از این قتل عام داستانی صرفا رسیدن به باور غلط عوامانه بوده است
اما مهم ترین ضعف آثر شما پایان بندی آت است. پایان بندی کاملا غیرواقعی و‌ تصادفی است. و هیچ ربطی به روال عادی داستان ندارد.
من به آینده هنری شما بسیار خوش بین هستم. مشروط بر اینکه شنونده خویی باشی و راهکارهای درست را انجام دهید. منتظر آثار بعدی تان هستیم. در ضمن دوست جوان من شما چهار داستان مینی مال همراه این داستان فرستاده آید که امکان بررسی شأن در این یادداشت نیست. شما هر چهار آثر را به صورت مجزا برای پایگاه نقد ارسال نمایید. تا به صورت مجزا مورد نقد قرار گیرد.
موفق باشید یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت