چیزی که ما در این داستان می‌بینیم، در واقع چیزی نیست که ببینیم!




عنوان داستان : این داستان ادامه دارد....
نویسنده داستان : محمد سبزی خوشنامی

بعد از مدت ها آمده بودیم کافه
کافه بزرگی بود؛ روباز، بدون هیچ نقطه کوری،
تمام دکور کافه را با چوب های مرغوب گردو کار کرده بودند که برق می زدند معلوم بود تازه به آن ها روغن جلا زده اند بویش تمام فضا را گرفته بود حتی خوش بو کننده های هوا هم نتوانسته بودند از آن بو کم کنند .پشت شیشه ها را روزنامه چسبانده بودند ، ایده ی عجیبی بود با این حال من ایده اشان را دوست داشتم حس خوبی به آدم میداد. نور از لابلای درز بین روزنامه ها به داخل کافه نفوذ می کرد و خط های نور، روی چهره مرد ها و زن های داخل کافه می افتاد.
میزی که از قبل رزرو کرده بودیم گوشه کافه و کنار دیوار بود.
به صندلی چوبی تکیه دادم و دستم را بالا آوردم سبیلم را تاب دادم و گفتم که:
میدونی بدترین لحظات یه نویسنده چه موقعیه؟
_ نه من که نویسنده نیستم
_عیبی نداره فقط دوست دارم نظرتو بدونم
_ اومممم بزار فکر کنم…آها!! موقعی که ایده ای نداره؟
شنیدن این جمله برایم عجیب بود اینکه کسی فکر کند ممکن است برای یک نویسنده لحظاتی به وجود بیاید، که برای نوشتن ایده ای نداشته باشد، همیشه معتقد بوده ام که نویسنده واقعی، اگر به دسته کلید آویزان شده روی دیوار نگاه کند میتواند ساعت ها راجع به آن بنویسد.
نگاهش کردم، داشت قهوه اش را می نوشید و زیر چشمی من را نگاه میکرد گفتم که:
_نه اشتباه بود بدترین لحظات مواقعیه که آدم مثل سگ خوابش میاد اما یه ایده عجیب توی ذهنش جرقه میخوره و باید بشینه تا صبح فقط بنویسه، اونم به زور قهوه
_تا حالا همچین حالتی برات اتفاق افتاده؟
_آره خیلی زیاد
_عالیه،پس باید داستان های آخر شبی زیادی داشته باشی،اسم کتابتم میزاریم در آخر شب اتفاق افتاد
_نه اتفاقا هیچی ندارم
_چرا آخه مگه نمیگی خیلی زیاد برات اتفاق افتاده
_آره اتفاق افتاده اما من اون لحظه مثل یه خرس قطبی خوابم میبرد، وقتیم که بیدار می شدم هیچی ازش یادم نمی موند.
_پس اون همه داستان رو چطور نوشتی ؟
_کدوما؟
همون دفترا که روی میز مطالعه تن همه شونو سیاه کردی که!!!
_آها اونارو میگی، اونا دارن میشن یه رمان، یه رمان راجع به مهم ترین جرقه ای که تو سرم زده شده.
فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت موهایش را از روی صورتش کنار زد و ذوق زده گفت که:
_خیلییی عالیههههه، راجع به چیه؟ باید حتما بدی بخونمش
به موهای خرماییش خیره شده بودم که چند تارموی سفید لابلایشان برق می زدند حتی عاشق آن چند تار موی سفیدش بودم به خاطر من رنگشان نمی کرد میدانست چقدر رنگ طبیعی موهایش را دوست دارم
منتظر بود من حرفی بزنم اما من در پیچ و تاب موهایش گم شده بودم روی دستم زد وگفت که:
محمد با توام ها
به خودم آمدم و گفتم که:
_نمیشه
اخم کرد منتظر شنیدن این حرف نبود چینی به پیشانی و ابروانش داد و با بی تفاوتی گفت:
_باشه، مجبور نیستی آقای نویسنده
خندیدم، از ته دل، وقتی چهره اش اینطور می شد آنقدر جذاب می شد که تحمل نداشتم نگاهش کنم فقط از سر ذوق می خندیدم
دیگر داشت عصبی می شد،میخواست قهر کند و برود که دستش را گرفتم دست از خندیدن برداشتم و با اشتیاق به چشمانش خیره شدم،
به آن چشمان قهوه ایش که دوست داشتم قابشان کنم و هر شب به آنها خیره شوم.
با دست دیگرش تلاش کرد دستش را آزاد کند و با صدایی که تقریبا شنیده نمیشد زیر لب می گفت که:
_چرا بدی من بخونم ،برو کتابتو بده به کسایی که دوست داری، بده اونا بخونن
دستش را محکم گرفته بودم و همچنان که به پلک زدن هایش نگاه میکردم گفتم که:
_تو نیازی به خوندن اون کتاب نداری
دیگر از کوره در رفت، با تمام توانش دستش را از دستم بیرون کشید کیفش را از روی میز برداشت و از روی صندلیش بلند شد و رفت. دستگیره در کافه را گرفته بود میخواست از کافه بیرون برود که داد زدم :
_اون دفترا..
همه ی آدمهایی که توی کافه بودند برگشتند و با تعجب من را نگاه کردند، بدون اینکه از آن همه چشم که به من خیره شده بود خجالت بکشم با همان صدای بلندم گفتم که:
توی اونا،توی اون دفترا تورو داستان کردم، تو همون جرقه بزرگی که باعث میشه به هر جرقه ی دیگه ای که تو سرم زده میشه توجه نکنم.
دستگیره در کافه را رها کرد و با تعجب به سمت میز برگشت،سر جایش نشست دستانش را زیر چانه اش گذاشت و خیره شد به من، هر بار که اینطور نگاهم می کرد حالم دگرگون میشد ؛ فشار خونم می افتاد،ضربان قلبم روی بینهایت می رفت،رنگم میپرید و چشمانم شروع میکرد به تند تند پلک زدن.
دستش را دراز کرد و دستم را گرفت من همچنان داشتم نگاهش میکردم که متوجه تغییر قطر مردمک هایش شدم که هر لحظه داشتند گشادتر از حد طبیعی می شدند انگار میخواست من را توی چشمانش بکشاند،و برای همیشه آنجا نگهم دارد. به لب هایش نگاه کردم که داشت تکان میخورد و آنجا بود که فهمیدم تا آن لحظه حواسم به آن لب های قرمز دیووانه کننده اش نبوده است سرش را جلو آورد و بی هوا صورتم را بوسید،آنقدر بی هوا بود که یادش رفت آن همه آدم توی کافه اطراف ما نشسته اند.
دستم را روی جای بوسه اش کشیدم و دوباره نگاهش کردم سرخ شده بود و سرش را پایین انداخته بود.
سرم را جلو بردم و گفتم که:
این داستان ادامه دارد…
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
«این داستان ادامه دارد...» اصلا داستانی ندارد که بخواهد شروع شود که ادامه پیدا کند و تمام شود. تجربه‌های ذهنی ناچیز و حتی تجربه های بی‌بنیه بی‌حاصل نمی‌توانند اصلا تبدیل به داستان شوند. داستان اینگونه نیست که بنشینیم فکر کنیم و بعد بخواهیم به زور و وصله پینه کردن چیزی بنویسیم. اگر واقعا نویسنده قصد نوشتن دارد به تجربه‌های عمیق و اصیل رو بیاورد. مخاطب این چنین داستان‌هایی را پس می‌زند. نخوانده کنار می گذارد. این حقیقت تلخی است، ولی این متن داستان نیست. ملاقات جیمز بالدوین داستان است. دوبلینی‌ها جیمز جویس داستان است. پاییز ۳۲ جولایی داستان است. دیدار احمد محمود داستان است. چخوف و گوگول و همینگوی و حتی کارور را فاکتور می‌گیریم. حتی اگر نویسنده‌ای بخواهد از روابط مدرن بنویسد باید حداقل تجربه‌ای از یک زندگی مدرن را داشته باشد تا بتواند فضای زندگی مدرن را بسازد. ادم مدرن را به ما معرفی کند و... چیزی که ما در این داستان می‌بینیم، در واقع چیزی نیست که ببینیم! اسم داستان که کاملا بی‌معنی است و ربطی حتی به این نوشته ندارد. نمی‌دانیم این گوینده کیست و نمی‌فهمیم شنونده کیست. از روابط‌شان بی‌اطلاعیم و اینکه در کجای جهان زندگی می‌کنند هم که هیچ. گوینده سخنرانی کوتاهِ مفصلی می‌کند که چقدر شوخی به نظر می‌رسد. و چه ربطی به این آدم‌ها دارد؟ آیا من خواننده نمی‌توانستم این سخنرانی را در جای دیگری بکنم؟ یا هر آدم دیگری. کلمه‌ها جزو لاینفک نوشته‌ها هستند. نباید حتی بتوان نقطه‌ای از متن را حذف کرد. نویسنده باید ایده‌ی نخستین خود را روی کاغذ بیاورد تا ببیند این چیزی که در ذهن من نویسنده می‌گذرد آیا به راستی توان تبدیل شدن به یک داستان کوتاه را دارد یا نه. یک پلات، چینش روابط علی و معلولی را می‌گذارد. ببیند در یک خطی و نقشه راه اتفاقی صورت می‌گیرد. اگر این چنین نیست، پس نوشتن بی‌حاصل می‌شود. خواننده در داستان به دنبال یک اتفاق جدی است که خود را به آن بسپارد و آن اتفاق را تجربه‌ی نکرده خود کند. سوال من از نویسنده عزیز این است: آیا در این متن اتفاقی صورت گرفته است؟ آیا حرکتی می‌بینیم؟ و قبل از آن اینکه: حرکت‌ها و اتفاق‌ها را شخصیت‌ها را پی‌ریزی می‌کند و انجام می‌دهند و به سرانجام می‌رسانند. آیا شخصیتی در این متن وجود دارد؟ شخصیتی که بگوییم این حرف مال اوست و غیر از او این حرف را در جهان کس دیگری نمی‌زند. شخصیت یعنی این: فردی را به جهان داستانی اضافی می‌کنید که یکه و ممتاز است. حرف‌ها و عمل و کنش‌ها همگی از او سرازیر می‌شوند و ما می‌دانیم این این کارها به او می‌آیند. اگر واقعا قصد نوشتن داربد و داستان کوتاه را محملی برای زیست‌نوشته‌های خود می‌دانید، پس اول رسم و حدش را یاد بگیرید. ببینید بهترین داستان کوتاه‌نویس جهان کیستند. بنشینید و کتاب‌هایشان را بخوانید. نگارنده عالی‌جناب چخوف و استادتمام همینگوی را پیشنهاد می کند. بی‌صبرانه منتظر داستان بعدی شما با تغییرات حاصل شده هستم. ممنون.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت